Donnerstag, 15. Oktober 2015

زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 9






معمای سود  از دیده فیزیوکراتی حل ناشدنی است چون در اصل این معما به  نحوی خود زاده دیده فیزیوکراتی است. از این دیده 
کار انسانی مولد ارزش و مولد ثروت نیست. به دیده فیزیوکراتی طبیعت تنها منبع ثروت است. این ها مدعی اند کسانی که مالک بر زمین و طبیعت اند، مالک بر ثروت هم می باشند. کار انسان بر روی طبیعت تنها به مفهوم معیشتی و تنها به مفهوم تحصیل ثروت 
های  طبیعی است

بطور نمونه زارع کار می کند، سهم کارش را بر می دارد و مابقی یعنی ثروت را که همان اضافه بر ماحیتاج اوست به صاحب زمین یعنی مالک می دهد. و این ثروت حاصل طبیعی است و نه حاصل کار.  و به همین منوال است در صنعت.

بر پایه همین مدل فیزیوکراتی است که مارکس تئوری ارزشش را طرح می ریزد. در یک روز کار، کارگر کار می کند، سهمش را بر می دارد و مابقی را که سهم سرمایه دار است ، سرمایه دار تحصیل می کند.

اما مارکس بر این نظر است که به این کشف نایل آمده است که کار دارای سرشت دوگانه است: از یک رو دارای سرشت ارزش مصرفی است. و این سرشت است که در پروسه تولید ارزش، با مصرف ارزش مرده و قبلی ارزش نوین یعنی ارزش مصرف جدید خلق می کند. و از سوی دیگر دارای ارزش مبادلاتی است یعنی نیروی کار است. که قابل خرید و فروش است.

او به این نظر است که در پروسه تولید ارزش، همین ارزش مبادلاتی و همین بهای  نیروی کار است  که به  فراورده افزوده می شود.

اگر به خوبی دقت شود متوجه خواهیم شد، که مارکس سرشت نخست یعنی سرشتی که ارزش افزا است و او آن را کار زنده نام می نهد، رها می کند و پی نمی گیرد و در عوض متوسل به بها و ارزش نیروی می شود که در پروسه تولید ارزش، به ارزش مرده  و قبلی افزوده می شود.

بدین سان سرشت نخست کار، در دیده مارکس، گرچه وجود دارد اما تنها از اینرو وجود دارد که خالق ارزش مصرف جدید است. این ارزش مصرف جدید من بعد هرگونه اهمیت وجودی خود را در دیده مارکس از دست می دهد.


مارکس در پی نیست که این ارزش جدید مصرفی را که در عین حال دارای یک ارزش مبادلاتی است  و یا بهتر بگوییم قابلیت مبادلاتی است و می تواند خرید و فروش شود، وارد تئوری ارزش خود کند.

به دیگر سخن، اگر  ارزش های مصرف قبلی دارای ارزش مبادلاتی بودند و برعکس مانند کار، ارزش های مبادلاتی دارای ارزش مصرف بودند،  به همین گونه ارزش مصرف نوین هم دارای ارزش مبادلاتی است و یا به سخن بهتر قابلیت خرید و فروش را دارد.

مارکس  به درستی می بیند که میان ها ارزش های مبادلاتی و مصرفی که به شکل سرمایه وارد پروسه کار می شوند،  این ارزش های مصرفی - مبادلاتی، در هم آمیزی با کار مبدل به ارزش مصرف نوین می گردند.

اما سر در نمی آورد که در این میان این کار- نه نیروی کار - است که به شکل کار خلاق و زنده، مولد ارزش نوین مصرفی است. و این ارزش نوین مصرفی مانند دیگر ارزشهای مصرف قبلی قابلیت خرید و فروش پیدا می کند.

به عبارت دیگر هیچ مانعی در سر راه این نیست که ارزش نوین مصرفی دارای یک ارزش مبادلاتی نوین نباشد. و آنچه که این ارزش نوین مبادلاتی و مصرفی را خلق می کند کار خلاقانه است.

یعنی: در هر پروسه کار و ارزش، سرمایه و از جمله نیروی کار مصرف می شود و این سرمایه حائز دو ارزش مصرفی و مبادلاتی است و در ازای آن ارزش نوینی خلق می شود که در عین حال حائز دو ارزش مصرفی و مبادلاتی.

ادامه..

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen