Donnerstag, 15. Januar 2015

نگاهی به چند مقوله اساسی در اقتصاد اجتماعی 2

این جهت رو به ثروت - ثروت رسانی - را از انسان و فعالیت اقتصاد  انسانی که حذف کنند، یعنی تحمیل فقر بر انسان یعنی، برده سازی، رعیت و کارگر سازی انسان!
برای همین پایه نظام های اجتماعی برده داری، رعیت داری و کارگر داری بر تحمیل فقر و محروم سازی ثروت از جانب عده ای بر عده دیگر استوار است.
چون مبحث ما پیرامون ارزش اضافی و بهره می باشد، از این رو اشاره به این محروم سازی اجتماعی و اقتصادی بی هوده نیست.
به همین گونه بی هوده نیست که اشاره کرده باشیم ارزش اضافی یا ثروت که برای انباشت و ذخیره تدارک دیده می شده، یک تابو را تشکیل می داده و این تابو در اصل برای مصرف اندیشیده نمی شد.
به دیگر سخن، تولید برای مصرف در رابطه قرار می گرفت با تولید برای انباشت. بنابرین در این جا ما به یک رابطه اقتصادی و عینی بر می خوریم که نظر به اساسی بودن آن باید بیشتر به آن توجه مبذول داشت.
تا به امروز این رابطه اساسی در اقتصاد اجتماعی ما بی وقفه در حالت عمل کردن می باشد.
چنانکه مشاهده می کنید در این رابطه در یک سر آن تولید برای مصرف قرار دارد و در سر دیگر آن تولید برای انباشت.
این رابطه اساسی در واقع همان است که در شکل کاپیتالیستی از تولید به رابطه سرمایه با بهره و در شکل محدود تر آن مزد با بهره مبدل شده است.
رابطه اول
تولید مصرفی - تولید اضافی
رابطه دوم
سرمایه - بهره
همه اقتصاد دانان به این نکته اذعان دارند که در روابط در بالا ذکر شده خواه بخواهیم از تولید مصرفی سخن گفته باشیم و خواه همان را با عنوان سرمایه نام برده باشیم، یک طرف رابطه در پروسه تولید و کار، مصرف می شود و سوی دیگر رابطه یعنی تولید اضافی و بهره انباشت و ذخیره می گردد.
پس بدینسان در پروسه کار سرمایه مصرف می شود تا این که بهره که حاصل پروسه کار است، انباشت شود.
سرمایه از همان آغاز به سرمایه ابژکتیو و سرمایه سوبژکتیو تقسیم میشد.
سرمایه ابژکتیو در واقع تمام وسایل کار و تولید در بخش غیر انسانی آن است و سرمایه سوبژکتیو بخش انسانی آن را به خود اختصاص می دهد.
یکی از بی پایه ترین و تحریف آمیز ترین سخن پیرامون رابطه سرمایه و بهره یا تولید مصرفی و تولید اضافی در این است که گفته شده: بهره " دستمزد " سرمایه دار است و مزد پاداش کارگر.
توجه کنید همه سخنان مارکس در تقسیمبندی کار ضروری و کار اضافی به همین جا ختم می شود. چرا ؟
چون کار اضافی یا تولید اضافی - ارزش اضافی - که سرمایه دار تصاحب می کند چون صاحب سرمایه است، " سهم " و یا " پاداش " و... صاحب سرمایه نیست. کار اضافی یا اضافه تولید، هرگز برای مصرف در نظر گرفته نشده بود و از این رو هم بهره بخشی از سرمایه نیست که مانند سرمایه، در پروسه کار مصرف شود، لاکن مزد بخشی از سرمایه است و در پروسه کار مصرف میشود.
مزد در واقع همان سرمایه سوبژکتیو است و سرمایه سوبزکتیو در آغاز تقسیم نمی شد. سرمایه سوبزکتیو و انسانی تازه در اشکال عالی از تولید است زمانی که تولید کنندگان به صاحبان سرمایه و کار کنندگان تقسیم شدند، بوده است که به دو بخش تقسیم می گردد:
- بخشی را که برده، رعیت و یا کارگر در پروسه کار مصرف می کند
- بخشی را که صاحب سرمایه، برده دار، ارباب و کارخانه دار در پروسه کار مصرف می کند.
اما این دو بخش مصرفی و در کل سرمایه ابژکتیو در رابطه قرار می گرفتند با بهره و با بهره کار هرگز یکی نبودند.
سرمایه - بهره
از این جا باز گردیم به منبع ثروت های اجتماعی و منشای بهره.
بشر در حین پروسه کار صرف نظر از روابط اجتماعی که در درون آن این پروسه کار جاری است، سرمایه را مصرف می کند و حاصل ؟
و در شرایطی که پروسه کار دارای بازدهی و بهره دهی و حاصل خیز باشد، حاصل پروسه کار، بهره یا ثروت کار است که خصیصه آن در انباشت می باشد.
از این رو هنگامی که مزد و بهره با هم مقایسه می شوند این مقایسه باید با منظور مقایسه دو سر یک رابطه یعنی
سرمایه - بهره
باشد. سرمایه سهم تولید کننده نیست تا گفته شود مزد سهم کارگر است. از طرف دیگر بهره که انباشت می شود سهم صاحب سرمایه نیست که گفته شود بهره یا سود پاداش سرمایه دار است.
اما اگر سخن از پاداش پروسه کار به مفهوم حاصل کار است، این پاداش که بهره نام دارد حق تولید کننده است. یعنی آنی که تولید می کند، صاحب اصلی و حقیقی و حقوقی، بهره است. پاداش کار یعنی همین.
مزد و با جیره رعیت و برده که در پروسه کار مصرف می شوند و به دروغ پاداش رعیت، برده و کارگر نام گرفتند پاداش کار نیستند. پاداش کدام کار نیست؟
پاداش کار اجتماعی نیست. یعنی مطابق سرشت دوگانه کار
- کار ظبیعی
- کار اجتماعی


پس بدینسان خیلی فرق دارد ما سرشت دوگانه کار را وارد تحلیل مان از اقتصاد اجتماعی بکنیم و یا این که وقتی 
سخن از کار است فقط مد نظرمان کار طبیعی باشد.

انسان در پروسه کار - خواه به خود سخت بگیرد و خواه نگیرد - کار می کند تا بهره ایده هایش از این کار را در شکل بهره و ثروت اجتماعی تصاحب کند.
این تصاحب را - تصاحب بهره - را از انسان که بگیرند یعنی تحمیل توحش و فقر بر انسان.
این یعنی تصاحب ثمره و پاداش و بهره کار.
اما آنچه را که انسان در پروسه کار مصرف می کند، کار طبیعی، مواد غذایی و.. ..این ها سرمایه کارند، پاداش کار نیستند.
مگر می شود در پروسه کار مصرف نکرد؟
گفته میشود تولید و مصرف در یک رابطه متضاد باهمند. یا به عبارت دیگر تولید به مصرف ختم میشود.
به دیگر سخن، آنچه که از حیطه اقتصاد خارج میشود، در حیطه مصرف و کونزوم دیگر دارای ارزش اقتصادی نیست. از این نمونه است پول و ثروتی که پای بر سرزمین مصرف می گذارد. چنین ثروتی تا دوباره به حیطه تولید باز نگردد حائز ارزش اقتصادی نیست.
آیا براستی تولید و مصرف دارای چنین رابطه متضادی هستند که برخی از اقتصاد دانان می گویند؟
به دو علت خیر:
- اولا در پروسه تولید مصرف می شود. به این معنا تولید یعنی مصرف
-دوما بهره کار که چرخه تولید خارج میشود و وارد حیطه مصرف می گردد، برای مصرف در نظر گرفته نشده است.
اما با این وجود میان تولید و مصرف رابطه است. و همین رابطه است که مورد اشاره برخی از اقتصاد دانان است. و بر اساس همین رابطه است که ما می توانیم ادعا کنیم مصرف مولد- مصرف در پروسه تولید - یعنی سرمایه. و بهره که از چرخه تولید خارج میشود سرمایه نیست و مصرف نمی شود.
پس بدینسان رابطه مصرف سرمایه و تولید بهره بیشتر به یک رابطه متضاد شبیه است تا رابطه تولید و مصرف.
در همان حیطه سرمایه و مصرف اما - در پروسه کار - این پرسش را مطرح کرده اند:
آیا مصرفی را که تولید کننده در حین پروسه کار انجام می دهد، حائز ارزش مولد و پرودوکتیو است یا مصرفی؟
در جواب به این پرسش به این نتیجه رسیده اند: که چنین مصرفی مولد است و با مصرف غیر مولد فرق دارد.
براستی مصرف غیر مولد یعنی چه؟ و چه کسانی بطور غیر مولد مصرف می کنند؟
مسلما کسانی که در پروسه کار و تولید مشارکت ندارند و از این رو مصرف کننده صرف می باشند.
اما این افراد چه افرادی هستند که در پروسه کار مشارکت ندارند؟ و فقط مصرف می کنند؟
در تشخیص این انگل ها که خون انسان را می مکند، کاوش کم نبوده است.
اما حاصل هرچه باشد از پیش روشن است که چنین انگل هایی حتی قادرند بهره را هم مصرف کنند چون مصرف کننده خوبی هستند.
یک انگل هم از سرمایه می مکد و هم از بهره. به دیده انگلی هم سرمایه برای مکیدن و مصرف است و هم بهره.
اما به دیده کاری و مولد چنین نیست. به دیده کاری و مولد سرمایه مصرف می شود تا بهره حاصل گردد و پس انداز و انباشت گردد.
اما اگر سرمایه مصرف میشود تا بهره انباشت گردد، سرمایه مصرفی محتوم به نیستی است و در یک نگاه کلی با چنین سرمایه ای اصلا انباشت بهره و لذا توسعه سرمایه ممکن نخواهد بود. چرا؟ به این علت که در حالت نیستی سرمایه تنها این بهره است که می تواند، جلوی آنرا سد کند و جایگزین سرمایه گردد و این امر آنگاه عملا هم جلوی پروسه انباشت بهره را می گیرد و هم جلو پروسه رشد و توسعه سرمایه!
این پرسشی است که عده ای مطرح می کنند و در زیر سعی می کنیم در حد توان به پاسخ آن بنشینیم.

در پاسخ به این پرسش برخی از کاوشگران اقتصادی از جمله آدام اسمیت به درستی به این نتیجه رسیده اند، خواه بدانیم و خواه ندانیم به چه علت، تجربه و مشاهده می گوید: در پروسه کار سرمایه ثابت می ماند. بدون ثبات سرمایه در پروسه کار، تولید بهره ممکن نیست. یعنی به هر علت این اصل است.
این علتی بوده برای شخص آدام اسمیت و سپس ریکاردو و مارکس و... از وجود ثبات سرمایه به وجود سرمایه ثابت برسند.
که البته ایندو یکی نیستند. ثبات سرمایه برابر با سرمایه ثابت نیست.
ثبات سرمایه توضیح دهنده تشکیل بهره است اما سرمایه ثابت - که وجه قرینه هم دارد یعنی سرمایه متغیر - توضیح دهنده تشکیل بهره نیست.
بطور نمونه این که شخص آدام اسمیت از ثابت ماندن سرمایه به تئوری سرمایه ثابت و متغیر می رسد بی علت نیست. چون او می خواهد سپس به این نتیجه برسد: بهره سهم سرمایه دار است و مزد سهم کارگر. سرمایه متغیر در پروسه کار مصرف می شود، و سرمایه ثابت، بلاتغییر می ماند. مصرف کننده واقعی در پروسه کار، کارگر است و سرمایه دار، از منبع بهره است که مصرف می کند. اما بهره حائز ارزش تولیدی نیست.
در این جا بحث بر حول آدام اسمیت و شرکاء نیست.
سخن اصلی ما در این مکان تولید ارزش اضافی - بهره - بر اساس و شالوده مکانیزم ثابت ماندن سرمایه در پروسه کار است.
بنابراین بگذاریم ببینیم این ثبات سرمایه و تولید بهره بر اساس این ثابت ماندن یعنی چه؟
بهره از زمانی بهره است، تولید اضافی از زمانی اضافی است، که در هر پروسه کار و تولید، حاصل کار در مقام بازتولید سرمایه مصرفی باشد. بدون بازتولید سرمایه، تولید بهره ممکن نیست و مفهوم ندارد.
از این رو هر پروسه کار مرکب از دو بخش است:
بازتولید و تولید
بازتولید یعنی بازتولید سرمایه، و تولید یعنی تولید بهره.
عامل بقاء و ثبات سرمایه بازتولید سرمایه در حین پروسه کار است.
از این رو آنها که بیشتر اهل فلسفه بوده اند از مشاهده پروسه کار و تولید به این نتیجه رسیده اند:
هر تولیدی در عین حال یک باز تولید است. تولید بدون بازتولید بی معنی است.
در رابطه با بحث مصرف که در بالا داشتیم، هر سرمایه ایی که در پروسه کار مصرف می شود، تا باز تولید نشود، سرمایه ثابت باقی نمی ماند.
بطور نمونه نیروی کار یا فیزیک کار.
این فیزیک کار همان کاری است که مارکس مد نظر دارد.
در پروسه کار و تولید، کار طبیعی - بخشی از سرمایه - مصرف می شود اما تا زمانی که این مصرف انرژی بازتولید نشود، تا زمانی که حیات و زندگی به تولید کننده و به سرمایه باز نگردد، تداوم تولید و بطور کلی امر تولید ممکن نیست.
این را غالب اقتصاد دان به عنوان یک امر بدیهی اقرار کرده اند و هر ناظر اقتصادی هم می توان به حقانیت آن ضمانت بدهد.
نه فقط انسان، حتی حیوان و ماشین .. تا زمانی که بازتولید نشوند و تجدید قوا پیدا نکنند قادر به تداوم کار نیستند.
پس اصل همه جا معتبر و بدیهی بازتولید سرمایه و بازتولید مصرف در حین تولید است.
تا بازتولید نباشد تولید هم نخواهد بود. حال هر کس هر چی می خواهد بگوید. این یک اصل است.
سرمایه باید از راه بازتولیدش ثابت بماند تا تولید و بهره مقدور شود. تولید ارزش اضافی بدون ثابت ماندن و بازتولید سرمایه مصرفی ممکن نیست.
این که می گوییم ثبات سرمایه. منظور کل سرمایه است اعم از ابژکتیو و سوبژکتیو. اعم از " سرمایه ثابت " و " سرمایه متغیر ".
این سر و راز تشکیل ارزش اضافی است.

مطلب ارزش اضافی را  پی می گیریم با   شعری   از علی یحیی پور   که  بطور غیر مترقبه در فیسبوک به آن برخودم!
اقتصاد آدم شدن است 
انسان که گرسنه باشد حتی انسان دیگر را می خورد
شکوفائی و خلاقییت انسان در اقتصاد متبلور می شود
در تغذیه و دانائی است که انسان انسان می شود
اقتصاد تربیت انسانی انسان است
نه دلال سهام شدن
هنر در اقتصاد جوانه می زند
هنر سمبلی ست در کار بیگانه نشده
در اقتصاد بیگانه نشده
پرنده دوست داشتن و حیوان دوست بودن
و طبیعت را در هنر عشق ورزیدن دیدن
همه تجلی از اقتصاد است
اقتصاد پایه ی اجتماعی تو است
که فکرت و اندیشه ات را پرورش می دهد
و جوانه های آزادی بر آن بارور می گردند
وقتی اقتصاد به بورس سهام و مهریه ی زن تبدیل می گردد
جوانه های آزادی رخت بر می بندند
و انسان از خود بیگانه متولد می شود
و همه چیز کالا می گردد
و بازار فرا می رسد
که شاعری را به یک ریال نمی خرند
و هنر خرید و فروش می شود
هنر و آزادی بیگانه نشده در دل ی جامعه سر مایه داری
فوران نمی کند
بازار هنر را سلاخی می کند
هنری که از دستان ظریف کودکان بافته شده اند
پول آدم جذامی را زیبا می کند
و پیر را جوان و کور را بینا می کند
و زندگی آدمی پول می شود
و عشق در پستوی خانه زندانی می گردد .
بیا بهار من که تا سپیده دم را در تو ببینم
بیا زمستان من تا گردش خیال را در برفهای تو جولان دهم
من انارکی از خیال تو ام
و تصویر را در گلهای باغ تو می سرایم
و در زمستانهای مهتابی روی نسیم سرد برفها دراز می کشم
تا شعر شاعرانه ی ترا به سرایم
اقتصادم توئی که با شعر و شبنم آغشته ای
من در دنیای از خود بیگانه نفس نمی کشم
آنکه شعر مرا دوست دارد
به تبلور انسانی سردی زمستان رسیده است
که بهار را در خود جوانه می زند
من به انقلاب اجتماعی رسیده ام
که در اقتصاد جوانه می زند
و شاعری را می بوسد
که در وزن طلوع خورشید جوانه زده باشد
و در اقیانوسی از واژه ها فوران می کند
تا لجن این رودخانه که از مردار متعفن جاریست را بروبد
و زیبائی های یک درخت انجیر را
جاری کند در مشام گل های سر خ این باغ
و قتی که کودکی گل می فروشد
حتما دلالی از بورس سهام در آن جا جولان می دهد
حتما سر نیزه ای خورشید را به دندان گرفته است
حتما زنی خود را می فروشد تا نان و پنیری
برای فرزندانش بیاورد
اقتصاد در انقلاب اجتماعی باید فوران کند
تا تو شاعر شوی ...
علی یحیی پور سل تی تی

همان گونه که آقای علی یحیی پور به درستی مطرح می کنند: اقتصاد آدم شدن است. شکوفائی و خلاقییت انسان در اقتصاد متبلور می شود . اقتصاد تربیت انسانی انسان است. هنر در اقتصاد جوانه می زند

جدا هم همینطور است که شاعر ایرانی ما می گوید
اقتصاد آدم شدن است و شکوفایی و خلاقیت و هنر در اقتصاد متبلور میشود.
معنای واقعی آن در واقع این است که بدون اقتصاد، و بدون هنر و فرهنگ و بدون کار اجتماعی، انسان، انسان نبود. انسان از زمانی انسان شد که اقتصاد کرد، یعنی صاحب فرهنگ و خلاقیت و کار اجتماعی شد، و آن را در اقتصاد متبلور ساخت. اما بر این مرحله فرهنگی و آدم شدن مسلما یک دوران کم و بیش طولانی از توحش که در آن انسان، انسان دیگر را می درید، مقدم بود:
- دوران توحش، بی فرهنگی و بدون اقتصاد
-دوران اقتصادی، فرهنگی و خلاقیت و هنر
از اینرو امروز ما از فرهنگ بشری، و در جمع از فرهنگ ها سخن می رانیم. فرهنگ ها دوران بسیار طولانی طی کرده اند که تا به سطح فرهنگی امروزی اش رسیده اند.
بحث ما اما پیرامون ارزش اضافی یا بهره در دوران طولانی فرهنگی و اقتصادی تا به امروز است.
گفتیم سرشت دوگانه کار به این مفهوم است:
کار فیزیکی
کار فرهنگی
و گفتیم هر دو در اقتصاد متبلور می شوند. کار فیزیکی در سرمایه متبلور می شود و کار فرهنگی در بهره متجسم می گردد.
می توان تصور کرد که در مراحل بدوی و نازل اقتصادی و فرهنگی، امکان اضافه تولید وجود نداشت. کار فرهنگی که در اقتصاد متبلور میشد برای زنده ماندن و نخوردن انسان های دیگر هم تکافو نمی کرد. این دوران گذار که سپری شد اقتصاد و خلاقیت به شکوفایی می رسد و ثمره فرهنگ در بهره کار متبلور می گردد.
در چنین سطح نازل از فرهنگ نباید فراموش که نیروهای توحش کماکان در کمین نشسته بودند و هرازگاه چرخ تاریخ و فرهنگ را به عقب باز می گرداندند.
اما اگر از سر فرهنگ های موجود داوری کنیم می بینیم که پیروزی به تعداد فرهنگ های موجود با خلاقیت، هنر و اقتصاد بوده.
یحث ما در این جا این است: زمانی که فرهنگ ها و خلاقیت ها با هم مبادله می شدند، در تبادل های فرهنگی و اقتصادی، براستی چه ارزش هایی مورد توجه مبادله کنندگان و به عبارت دیگر تولید کنندگان واقع می گشت؟
پاسخ ما تا کنون این بود:
ارزش های سرمایه ای
ارزش های فرهنگی و خلاقانه

گفتیم ارزش های مبادلاتی اگر به این گونه تقسیم نشوند، فرهنگ ها ثروت مند و غنی نخواهند شد.
گفتیم ارزش های مبادلاتی اگر تنها به ارزش های ثابت و هربار بازتولید شونده محدود می بودند و کار اگر دارای سرشت خلاقانه و هنری نمی بود و تنها به کار فیزیکی محدود می گردید، مبادله فرهنگ هیچ بهره ای و منفعتی برای طرفین نمی داشت.
انسان ها هر باره بهره فرهنگ و خلاقیت و آدم شدن خود را می برند.
گفتیم تهی کردن انسان از آدمیت و فرهنگ و خلاقیت یعنی تنزل انسان به کارفیزیکی و توحش، به کارگری و کارگرداری، برده و برده داری و..
و گفتیم توحش، بردگی و کارگری را بایه تئوری ارزش اضافه قرار دادن این میشود که اکنون علم از اقتصاد اجتماعی دچارش است.
و گفتیم راه حلی که مارکس در سطح تئوریک به جلوی پای ما نهاد رهایی از توحش نظری شده نیست.
گفتیم مارکس اقتصاد را تجسم فرهنگ و کارفرهنگی نمی بیند. او می پندارد که ارزش اضافه و ثمره کار فرهنگی، در نتیجه و حاصل اضافه کار و کار غیر لازم از سوی کارگر برای صاحب سرمایه است. یعنی او اضافه کاری را منشای بهره یا فرهنگ افتصادی و مجسم شده می داند.
از اینرو مارکس با محدود کردن کار لازم و ضروری به کار بخور و نمیر انسانی، یعنی انرژی که انسان در حین کار فرهنگی مصرف می کند، کل انسان را به سطح توحش و دوران ماقبل اقتصادی و ماقبل بهره برداری برمی گرداند.
البته این ارتجاع و برگشت، یک ارتجاع و برگشت واقعی نیست بل در سطح نظری و تئوریک می باشد اما مع ذالک در بردارنده سرشت ضد فرهنگی نظریه مارکس و به این مفهوم مارکسیسم است.
برای این ارتجاع و واپس گرایی البته توجیهاتی هم است و آن در مغلطه میان بهره برداری و بهره گرایی - پروفیتیسم - است.
بهره گرایی همان است که آقای علی یحیی پور هم می گویند و در مرحله ایی از مراحل فرهنگی در قالب خود بیگانی اقتصادی ظهور می کند:
هنر در اقتصاد جوانه می زند
هنر سمبلی ست در کار بیگانه نشده
در اقتصاد بیگانه نشده
براستی از چه زمان فرهنگ و اقتصاد بیگانه می شود؟ از چه زمان عامل از خود بیگانگی انسان می گردد؟
از زمانی که تولید بهره و ارزش اضافه بر انسان مستولی می گردد. از زمان این استیلای من بعد این اقتصاد است که بر جامعه مستولی است و نه جامعه بر اقتصاد.
و من بعد دیگر اقتصاد و بهره در خدمت انسان نیست بل انسان در خدمت بهره است.
از نظر مارکس این خود بیگانگی اقتصادی اساس و پایه خود بیگانگی اعتقادی انسان است.
اما باید در نظر داشت: تاریخ این خود بیگانگی اقتصادی بازمی گردد به ایام تولید کالایی و به ایام بسیار قبل از کارگرداری - بخوان کاپیتالیسم - .
در کارگر داری نظیر در برده داری و سرواژ این بیگانگی مضاعف می گردد و بر بیگانگی حاصل از سلطه بهره و پروفیت که حالت عمومی دارد، حالت بیگانگی انسان تولید کننده از حاصل کار خود یعنی بیگانگی از بهره که حالت خاص و طبقاتی هم افزوده می گردد.
بنابراین بر اقتصاد بیگانه شده قبلی و عمومی، کار بیگانه شده از انسان برده، رعیت و کارگر هم بر آن اضافه می گردد.
جوانه های آزادی رخت بر می بندند
و انسان از خود بیگانه متولد می شود
و همه چیز کالا می گردد
یعنی حتی نیروی کار هم کالا می شود و از این راه کارگر داری متولد می شود.

"در گردش پول به عنوان سرمايه M – C – M "سرانجام پول بيشتري نسبت به پولي كه در آغاز به گردش انداخته شده است، از آن بيرون آورده مي‌شود. مثلا"، پنبه‌اي كه اساسا" 100 پوند خريداري شده بود اكنون به قيمت 100+ 10 پوند يعني 110 پوند دوباره فروخته مي‌شود. بنابراين، شكل كامل اين فرايند َM – C – M است كه در آن َM برابر با M + dM است يعني مبلغ اصلي پيش پرداخت شده به اضافه‌ي يك افزوده. اين افزايش يا افزوده بر ارزش اصلي را من ارزش‌اضافي مي‌نامم. بنابراين ارزش اوليه‌ي پيش‌پرداخت شده كه نه تنها در گردش دست نخورده باقي مي‌ماند بلكه مقدار آن تغيير مي‌كند، ارزشي اضافي را به خود مي‌افزايد يا ارزش افزا مي‌شود و اين حركت آن را به سرمايه تبديل مي‌كند."
کاپیتال مارکس
موردی که مارکس در بالا به آن اشاره می کند شکل پولی از تولید- تجارت یا تولید تجاری(تولید کالایی) است. با این توضیح که در شکل پولی از تولید کالایی تنها این شکل است که تغییر می کند و اصل که همان ارزش افزوده به ارزش فبلی و اصلی است کماکان باقی می ماند. و دیگر این که مورد اشاره مارکس جدایی تجارت از تولید است. در جدایی کار تجاری از کار تولید این ارزش افزوده تجاری است که از ارزش افزوده تولیدی جدا می کرد و نتیجه نهایی این جدایی برای مصرف کننده نهایی، دوبل و دو برابر شدن ارزش افزوده و به این مفهوم گرانی است.
از همین رو آلترناتیو به دوبل شدن ارزش افزوده - ارزش افزوده تولیدی + ارزش افزوده تجاری - همان از تولید به مصرف بدون واسطه تجاری است که البته مبحث ما نیست. این آلترناتیو در واقع سعی بر این دارد که با حذف ارزش افزوده کار تجاری و واسطه، و ادغام دوباره تولید و تجارت، دوبل شدن ارزش افزوده را حذف کند.
اما این که ما در شرایطی که واقع شویم که بحث جاری در این جا را دنبال کنیم بهتر است کوتاه به فرمولبندی گذشته مان بازگردیم:
ارزش سرمایه ای + ارزش افزوده
ارزش سرمایه ایی در واقع همان ارزش اصلی و قبلی است که با سرمایه پیش نهاده می شود و ارزش افزوده همان ارزش نو و اضافه یا افزوده است که جدیدا شکل می گیرد.
این فرمولبندی چنان اساسی است که با جدایی کار تجاری از کار تولیدی، یعنی سرمایه تجاری از سرمایه تولیدی تغییری در اساس و اصالت آن روی نمی دهد.
همان گونه که گفتیم در اثر جدایی سرمایه تجاری از سرمایه تولیدی چون دو کار مولد و مبادلاتی از هم جدا می گردند این ارزش افزوده است که اگر میان این دو کار تقسیم نگردد معمولا دوبرابر می گردد.
برای این مطلب ما روشن تر شود به فرمولبندی اصلی ما توجه مان را معطوف می کنیم.
ارزش اضافی در واقع چیزی نیست جز ارزش افزوده به ارزش قبلی و اصلی. و ارزش اصلی و قبلی در واقع صرف نظر از شکل آن - پول یا کالا - در سرمایه اولیه متبلور می شود.
ما اگر ارزش قبلی و اصلی را سرمایه اولیه فرض بگیریم، آنگاه صرف نظر از شکل این سرمایه یعنی پول یا کالا، در هر فعالیت تولیدی - تجاری، سرمایه اولیه به کالا جدید یعنی به ارزش افزوده مبدل می کند. به عبارت دیگر هر فعالیت تولیدی - تجاری، در عمل چیزی نیست جز این که افزاینده یک ارزش جدید به ارزش قبلی و اصلی می باشد که این آخری را سرمایه نام می نهند.
سرمایه اولیه - سرمایه اولیه + ارزش اضافی - سرمایه اولیه + پروفیت
پول اولیه - کالا +ارزش اضافی - پول + پروفیت
کالای اولیه - کالا + ارزش اضافی - پول+ پروفیت
یعنی در همه حالات خواه در شکل کالایی و خواه در شکل پولی، خواه در کار تولید و خواه در کار تجاری، ارزش افزوده، ارزش اضافی یا کار اضافی بر ارزش و کار اضلی است.
پس براستی کار اصلی و کار ضروری کدام است؟
کار اصلی و کار ضروری همان کار سرمایه ایی و و کار اولیه است که در تمام حالات مصرف می شود:
کار ضروری = کار مصرفی
کار مصرفی یا کار سرمایه ایی همان کاری است که در حین تولید - تجارت مصرف می شود و با مصرف کار اولیه و سرمایه ایی است که ارزش جدید ایجاد می شود. به ارزش جدید ارزش افزوده می گویند چون نتیجه کار جدید است.
در نتیجه جدایی و استقلال کار تجاری از کار تولیدی این ارزش افزوده تجاری است که از ارزش افزوده جدا می گردد یعنی عملی که گرچه ظاهر تقسیم شدن ارزش افزوده را دارد اما در عمل منجر به دو برابر شدن آن خواهد شد چون جدایی کار تجاری از کار تولید در نتیجه توسعه کارتجاری است که دیگر مانند گذشته امکان انجام آن از سوی تولید کنندگان ممکن نیست.

نکته دیگر که قبلا هم به آن اشاره شد و در این جا به آن تاکید می شود این است که در هر سطح از کار ضروری و لازم- کار مصرفی - ایجاد ارزش اضافی یا کار اضافی ممکن نیست. به عبارت دیگر گرچه بر پایه سرشت دوگانه کار هر کار انسانی در بردارند کار مصرفی و کار خلاقانه بطور همزمان است اما بشر برای این که بتواند به کار خلاقانه و کار اضافی و... دست یابد بایستی کار را به مرحله ثمر و بهره برداری برساند و در هر سطح از کار، کار برای بهره برداری فراهم نیست.

مشکل مارکس اما جای دیگر است. او کار اضلی، ضروری و لازم را می بیند و کار اضلی را از کار اضافی جدا می کند.
او بدرستی در قلمرو تولید، جدایی کار لازم و کار اضافی را مشاهده می کند اما با این اشتباه که او برای جدایی کار لازم از کار اضافی اصالت قائل نیست.
ما قبلا هم به این مورد اشاره کردیم پس از دوره کم و بیش طولانی از زمانی که انسان، انسان شد، و از زمانی که فعالیت مولد انسان، اقتصاد شد، از آن زمان هم وفتی که ما از انسان و اقتصاد نام می بریم، تقسیم کار اقتصادی به کار لازم و کار اضافی و تقسیم تولید به تولید اصلی و قبلی و تولید اضافی، و تقسیم ارزش به ارزش اصلی و ارزش اضافی و.. وجود داشته است. یعنی این اصالتی که می گوییم که مارکس برای تقسیمبندی نامبرده قائل نیست، چنین قدمت و اصالتی به قدمت و اصالت انسان و اقتصاد انسانی است.
اما مارکس چه کار می کند؟
مارکس تاریخ ارزش اضافی را باز می گرداند به دوره جدید یعنی دوره کارگرداری- بخوان کاپیتالیسم - . یعنی به دوره ای که کارگر مزدور برای سرمایه دار کار اضافی و تولید اضافی و به این مفهوم کار پرداخت شده و کار پرداخت نشده انجام می دهد.
مانند بسیار چیزی های یکی هم همین کار پرداخت شده - مزد - و کار پرداخت نشده یعنی - پروفیت - است که تقسیمبندی درستی است. اما تاریخ این تقسیمبندی باز نمی گردد به دوره کارگرداری بل به آغاز اقتصاد بشر. اما با این توضیح که در آغاز چون کارگرداری، برده داری و سرواژ نبود، چون تقسیم عالانه پروفیت - بخوان ثروت - وجود داشت از همین رو هم کار اضافی یا اضافه کاری نسیب تولید کننده یا کننده کار می شد.
بنابراین مبحث کارگرداری، رعیت داری و برده داری یک مبحث اجتماعی است و مرتبط با مبحث شکل تقسیم اصافه کاری و تقسیم ثروت و پروفیت و نه یک مبحث اقتصادی یعنی ایجاد و تولید ثروت و ارش اضافی.
حال از همین حا باز گردیم به مارکس.
چون ارزش اضافی همان کار اضافی است، مارکس به این نظر است که پیش از دوره کارگرداری یعنی پیش از این که کارگزان آزاد دستمزدی و تبدیل نیروی کار به کالا مبدل شده باشد، وجود داشته باشد، ارزش افزوده و به عبارت دیگر کار اضافی هم نبوده است.
و درست در همین جاست که البته توضیح می دهد: البته آن ارزش افزوده و اضافی پیش از دوره کارگرداری که به آن برمی خوریم و نامش انباشت اولیه سرمایه است، ماحصل کار اضافی و تولید اضافی نبوده و نمی توانسته باشد بل که ماحصل سیستم تجاری بوده یعنی این تجارت بوده که پول را به سرمایه تبدیل می کرده است.
این یعنی چه؟
این یعنی همان آدام اسمیت که می گفته این سرمایه است که ارزش افزوه تولید می کند. چرا؟
چون مارکس هم به محض این که می بیند در رابطه پول - کالا - پول - که در واقع این رابطه شکل پولی از تولید - تجارت است و نه شکل تجاری آن - ارزش افزوده پدیدمی آید بلافاصل به این نتیجه اسمیتی می رسد هر جا که ارزش افزوده است، در آن جا هم سرمایه است. و از همین رو به این نتیجه می رسد در کار تجاری است که برای نخستین بار پول به سرمایه مبدل می شود.
اما تبدیل پول به سرمایه یعنی چه؟
یعنی این مهم که ریشه ارزش افزوده در کار است و نه پول. یعنی رد نظریه مانیتاریسم که ریشه ارزش افزوده را در رابطه پولی و در پول می بیند.
پس به این معنا - در رد مانیتاریسم - از تبدیل پول به سرمایه گفتن درست است. اما از طرف دیگر قضیه اگر بخواهیم به این مسئله بنگریم رد مانیتاریسم یعنی دیدن ریشه ارزش افزوده در جانب سرمایه اما نه به مفهوم اسمیتی بل که به این مفهوم که ارزش افزوده در واقع ارزشی است که در پروسه کار بر ارزش سرمایه افزوده می گردد و ریشه آن در کار است.
چون چنین است پس باید در رابطه پول - کالا - پول بدنبال این بود که چگونه چنین رابطه ای مولد ارزش افزوده است؟
پاسخ به این پرسش ممکن نیست مگر این که ما چه تناسبی را تنها شکل پولی از یک رابطه تولیدی- تجاری بنگریم که در آن پروسه کار وجود دارد و پروسه کار است که فزاینده ارزش به ارزش قبلی و اصلی از قبل داده شده - در شکل سرمایه - است.
به غیر از این باشد، این میشود که توگویی در رابطه پول - کالا - پول، ارزش افزوده در تصاحب ارزش دیگزان از راه فروش هرباره کالا در سطح بالاتر از ارزش واقعی - گران فروشی و... - تحصیل می گردد.
و اتفاقا مارکس در تبدیل و رابطه پولی بالا به همین صرافت می افتد که ارزش افزوده به زعم او اولیه ریشه در قلمرو تجاری دارد و به اصطلاح او مولد نیست. ارزش افزوده است اما چنین ارزش افزوده و تجاری که به زعم او ماقبل دوره کارگرداری وجود داشته و انباشت می شده، همان انباشت اولیه " سرمایه " است که مقدمات " کاپیتالیسم " را بعدا فراهم می کند.
اما براستی مقدمات کارگرداری - سرمایه داری در دوره پیش از او از راه انباشت ثروت و انباشت ارزش افزوده فراهم نگشت؟
اما آیا این در مقدمه حجیم شدن سرمایه های صنعتی و تجاری نبود که زمینه برای جدایی سرمایه و کار،در حیطه تجارت و تولید ات صنعتی فراهم گشت؟
طبعا که چنین بوده است. اما از این رویداد تاریخی برداشتی مانند مارکس داشتن اشتباه است.
کارگرداری - کار مزدی - مسلما یک شکل از سرمایه داری است. در کارگرداری سرمایه داری به مرحله می رسد که کار هم به کالا مبدل میشود. کار در اشکال قبلی از سرمایه داری هنوز کالا نبود. بطور نمونه در برده داری یا سرواژ.
اما اگر ما سرمایه داری را به مفهوم جدایی کار و سرمایه بدانیم، جدایی کار و سرمایه در پیش از شکل کارگزذازی آن بطور نمونه در برده داری بوده که برای نخستین بار به این شکل پیدا شد.
اشکال بعدی یعنی سرواژ و سپس کارگرداری در واقع اشکال دیگر از همین سرمایه داری اند و نه بیشتر.
اما پیش از جدایی کار و سرمایه یعنی پیش از برده داری، ما باز به ارزش افزوده و کار اضافی برمی خوریم. چرا؟
چون ارزش افزوده ثمره جدایی کار و سرمایه نیست بل ثمره سرشت دوگانه کار است.
کار فیزیکی و ضروری
کار فرهنگی و خلاقانه


آنچه ما ثمره و میوه کار می نامیم و سپس در دوره اقتصاد و انسان شدن در اضافه کار و اضافه تولید متبلور می شود، همو کار فرهنگی و خلاقانه است.
ادامه دارد... 

نگاهی به چند مقوله اساسی در اقتصاد اجتماعی 1


ارزش اضافی 

ارزش اضافه یکی از مطالب محوری است که طرح منبع پیدایش آن 
زمان زیادی از هستی بشر را به خود اختصاص داد
.
علت این که چرا بشری که دارای صفات عالیه هوش و ذکاوت است در خصوص منبع ارزش اضافه گیچ باقی ماند را باید در این دانست که ارزش اضافه نام دیگری برای ثروت اجتماعی انسان است.
خلاف تصور، برای فهم منیع ثروت های اجتماعی نیاز به تفکر و کاوش و... فراوان نیست. چرا که از بیش معلوم است که انسان و کار و تلاش انسانی منبع ثروت های اجتماعی اوست.
اما این که چرا انسان در رابطه با منبع ثروت های اجتماعی اش، یعنی کار، خود را به نفهمی و به آن راه زد، را باید در منفعت انسان در لاپوشانی منبع ثروت های اجتماعی دانست.
و برعکس به همین نحو روشن سازی و یادآوری این که کار اجتماعی انسان منبع ثروت های اجتماعی اوست، ریشه در منفعت انسان دارد.
بنابراین انسان هایی هستند چون ثروت های حاصله کار اجتماعی را بالا می زنند، برخلاف انسان هایی که سرشان بی کلاه می ماند، منفعت شان در این است که منیع ثروت های اجتماعی را پرده پوشی کنند.
چون قرن ها روابط اجتماعی ظالمانه و ناعادلانه اجتماعی را در پشت سر خود داریم از این رو در این فاصله دهان ها از سرب پر می شدند چنانچه از منبع ثروت های اجتماعی و تقسیم عادلانه آن سخن به میان می آمد. از این جهت این امر منجر به این شد که منبع وافعی ثروت های اجتماعی انسان یعنی انسان و کار اجتماعی او بدست فراموشی یا سکوت سپرده شود.
اما قرن ها سکوت و فراموشی بی اثر نبودند چرا که زمانی که فرصت پیش آمد انسان بار دیگر به کار به عنوان منبع ثروت های اجتماعی اش باز گزدد، برای یادآوری این مطلب ساده نیاز به وقت و انرژی بسیار داشت.
براستی چه کسانی باید این نکته را یاد آور می شدند؟ از ربایدگان ثروت نمی شد چنین توقعی داشت و اتفاقا ایدئولوگ های ربایدگان ثروت قرن ها تلاششان بر پرده پوشی این موضوع ساده استوار بود.
از زمانی که در نتیجه آموزش عمومی اما، پایینی ها به صفوف دانش آموختگان پیوستند، رفته رفته اوضاع به سود روشن سازی کار به منزله منبع ثروت های اجتماعی رو به تحول نهاد.
ربایندگان ثروت های اجتماعی عمدتا بر دو نظر اصلی بودند:
- طبیعت منبع ثروت های انسانی است
- مبادله و تجارت زاینده ارزش افزوده می باشد
نظریه دوم یعنی نظریه تجاری و مرکانتلیستی پس از جدایی تدریجی تجارت از زراعت روبه پیدایش نهاد و طبعا از سوی نظریه اول - فیزیوکرات ها - یعنی صاحبان زمین و بهره مالکانه شدیدا مورد تحقیر قرار می گرفت.
در این رابطه باید در نظر داشت تقسیم کار یعنی استقلال تجارت از زراعت، مانند جدایی زراعت از دامداری، هرگز از سوی قدما که مقدم بودند مورد تایید واقع نمی شد. یعنی دامداران پیوسته به زراعت به دیده تحقیر می نگریستند و صاحبان زمین و زارعین، تجار را پست می شمردند. اما تجارت پیش از استقلال در دست همین قدما بود و تجارت که از دل زراعت بیرون آمد امر تازه ای برای بشر نمی نمود بل مبادله و تجارت میان تولید کنندگان نام داشت که با استقلال تجارت الزاما مبادله تولید کنندگان باهم با واسطه و غیر مستقیم انجام پذیر می گردید.
همین امر واسطه گری کار تجارت به رازآمیزی پیرامون منبع ثروت در کار تجاری می افزود.
گفتیم تولید کنندگان نمی پذیرفتند که کار تجارت و مبادله منبع ثروت و ارزش افزوده است و اساسا چون کار تجاری و مبادلاتی مولد نبود، به همین علت هم در دیده تولید کنندگان از حیز انتفاع خارج بود. آنها می پنداشتند کار تجاری، کاری انگلی است و تجار از راه تولید فربه می شوند.
این درک از تجارت و کار تجاری حتی در مارکس هم هست.
در مقابل آن پافشاری بر این بود که ارزش اضافی و کار انتفاعی منشا در جانبی دارد که در دست تولید کنندگان است.
اما این که در حیطه تولید و کارمولد، منشای ثروت و انتفاع کدام است، باید دانست که فیزیوکرات ها طبیعت و زمین را منشای ثروت می دانستند و از این رو بهره مالکانه را امری طبیعی تلقی می کردند. این نظر حتی از سوی ریکاردو هم نمایندگی می شود.
اما اسمیت و سپس ریکاردو بدنبال جدایی صنعت از زراعت و رشد و توسعه اش تا مرحله ماشینی در طی این پروسه طولانی به این نقطه رسیدند، کار مولد منشای ثروت های اجتماعی است و دایره اعتبار این حکم را بخصوص در حیطه صنعت می دانستند.
مارکس که وارد حل مسئله که میشود بر پایه جانبداری از پرولتاریا ایده نوینی ارائه می دهد که خود به سهم خود زاینده مسائلی است که به آن خواهیم پرداخت.

مارکس به این نظر می افتد که ارزش اضافی یا ثروت های اجتماعی بشر قبلا وجود نداشته و نمی توانسته هم وجود داشته باشد چرا که مبادله مستقیم و بلاواسطه میان تولیدکنندگان به مبادله ارزش مساوی منجر می گردد. در تجارت هم نمی توان انتظار ارزش اضافی را گرفت چرا که کار تجاری، مولد نیست و تنها در کار مولد ارزش اضافی تولید می شود.
این ها پیش فرض هایی هستند که مارکس با خود دارد. و بر اساس همین پیش فرض ها سپس به این نتیجه می رسد که در مرحله ای از تاریخ تولید و مبادله، پول که شکلی از همین تاریخ است، نظر به رشد پول، زمینه اش برای تبدیل به سرمایه پیدا میشود.
در ادامه به این نظر است که به موازات این تاریخ رشد و .... است که در روابط و مناسبات تولیدی و اجتماعی بشر، تغییر روی می دهد و حاصل این تغییر این کار و سرمایه است که از یکدیگر جدا می گردند و نتیجتا سرمایه دار و کارگر در مقابل هم قرار می گیرند.
از نظر مارکس، منبع ارزش اضافه و ثروت اجتماعی که سابقا وجود نداشته، در همین جدایی یعنی در رابطه متضاد اجتماعی سرمایه دار و کارگر نهفته است.
تا اینجا و به این شکل به ظاهر مسئله حل شده است چرا که اولا نظریه فیزیوکراتها و طبیعون رد می شود و دوما نظریه تجاری مرکانتلیستها هم جواب منفی می گیرد. از این ها گذشته و ثالثا نظریه ارزش اضافی در جانب تولید کنندگان باقی می ماند و چهارما در عوض این که این سرمایه باشد که زاینده ثروت های اجتماعی باشد، این کار است که منبع ثروت های اجتماعی باقی می ماند.
یعنی به این ترتیب ما باز می گردیم دوباره به همان جای اول و این که این کار اجتماعی است که منبع ثروت اجتماعی است.
اما مارکس بنابر محدودیتی که دارد- که بعدا توضیح داده خواهد که کدام است - هرگز به این نتیجه نمی رسد:
- اگر کار اجتماعی منشای ثروت های اجتماعی است آنگاه چون هم کار و هم ثروت های اجتماعی تقریبا از همان اوان جامعه بشری وجود داشته اند- یعنی از زمانی که تولید به مرحله بهره برداری و تولید ارزش اضافی می رسد - پس چرا باید تا پیدایش کاپیتالیسم صبر می شده تا ثروت اجتماعی و ارزش اضافی تولید شود؟
- و تازه در مرحله سرواژ و برده داری چطور؟ آیا در مراحل ماقبل کاپیتالیسم ارزش اضافی تولید نمی شده است؟
- در مراحل ماقبل برده داری چطور؟ آیا در مراحل پیش از برده داری ، تولید اجتماعی منبع ثروت های اجتماعی نبودند؟
حال چه اصراری است که در رابطه موجود میان از یکسو تولید ثروت اجتماعی و از سوی دیگر تقسیم این ثروت ، این دو سو با هم مخلوط و قاطی شوند؟
یعنی جانبداری از پرولتاریا این است که ما بیاییم با تحریف تاریخ اجتماعی بشر هندوانه زیر بقل پرولتاریا بگذاریم و این گونه جلوه دهیم که توگویی پرولتاریا منشای ثروت اجتماعی بشر است و پیش از چنین ثروتی موجود نبوده؟
اگر بوده پس این توضیحی و راه حلی که مارکس برای توضیح مسئله منشای ثروت های اجتماعی در پیش روی ما می نهد، راه حل نیست.
البته که کار اجتماعی بشر منشای ثروت های اجتماعی او را تشکیل می دهد. اما این کار را باید بدور از روابط اجتماعی هرباره اش بدوا توضیح داد و این نکته درست همان چیزی که مارکس به درستی آن اذعان دارد.
یعنی مارکس می پذیرد که کار اجتماعی باید مستقل از مناسبات تولیدی - اجتماعی که این کار در آن هرباره انجام پذیر می گردد، مستقلا بررسی گردد. چرا که کار اجتماعی مقدم و مناسبات تولیدی - اجتماعی متاخر و ثانوی است.
مارکس بدرستی حتی تا این جا می رسد که می بیند که اشکال مناسبات تولیدی - اجتماعی بر اساس اشکال کار اجتماعی تغییر می کند و نه برعکس.
اگر چنین که در واقع هم چنین است، پس چه علتی دارد که در اشکال اولیه از کار اجتماعی، که مناسبات تولیدی - اجتماعی در تناسب با آن هنوز ناعادلانه و منقسم نبود، ثروت تولید نمی شده است؟
و اگر می شده است، تولید ارزش اضافی در اشکل بدوی از تولید و تجارت که هنوز مناسبات ناعادلانه کاپیتالیستی وجود نداشت، را چگونه می توان توضیح داد؟
گفتیم مناسبات تولیدی - اجتماعی، ثانوی اند و امری هستند مرتبط با تقسیم ثروت نه تولید ثروت. صورت مسئله ما اما این است:
جدا از اشکال اجتماعی هرباره تقسیم ثروت، ثروت های اجتماعی چگونه تولید می شوند و اگر کار اجتماعی، این یار دیرین بشر، منیع ثروت های اجتماعی او را تشکیل می دهد، چگونه می توان نقش کار اجتماعی در تولید ارزش اضافی را توضیح داد، بدون این که پای اشکال عالی تر مناسبات تولیدی - اجتماعی یعنی رابطه کارگر و سرمایه دار به میان بیاید؟
آیا مارکس قادر است اساسا بدون این که پای سرمایه دار و کارگر را به میان بکشد، در همان سطح تولیدی، به این پرسش پاسخ دهد:
چگونه کار اجتماعی بشر منبع ثروت اجتماعی او بوده و حالا هم است و در آینده هم خواهد بود؟

در پاسخ به این پرسش قبلی که آیا مارکس توانایی پاسخ به این پرسش را دارد که چگونه کار اجتماعی بشر منبع ثروت اجتماعی او بوده و حالا هم است و در آینده هم خواهد بود؟
باید در جواب متاسفانه گفت خیر. مارکس در شرایطی نیست که قادر به پاسخ گویی این پرسش باشد.
بزرگترین محدودیت مارکس در این است که مارکس گرچه خود را کاشف سرشت دوگانه کار می داند، اما سرشت دوگانه کار اساس نطر او پیرامون ارزش اضافی را تشکیل نمی دهد.
او سرشت دوگانه کار را بیان می کند اما به نظر می آید او زمانی به سرشت دوگانه کار پی می برد که تئوری ارزش اضافه اش را پیشتر تکوین داده است. و از این رو در "کاپیتال" با اصلاحاتی وارد می شود اما سرشت دوگانه کار هرگز در جایگاه واقعی اش در توضیح کار اجتماعی به مثابه منبع ثروت های اجتماعی بشر قرار داده نمی شود.

از این جهت شالوده تئوری ارزش اضافی مارکس، کار اجتماعی بشر نیست بل کار طبیعی یعنی فیزیک کار است که اجتماعا انجام می گیرد.
سرشت دوگانه کار اما در واقعیت امر این است که کار انسانی حائز دو سرشت است:
- کار اجتماعی که همان کار هدفمند بشری است که از یک ایده، و یک نقشه و یک ذهنیت از پیش تعیین شده در درجات مختلف از مهارت و تجربه و... انجام می گیرد و منبع ثروت اجتماعی بشر است.
- کار طبیعی و فیزیک کار است که اجتماعا انجام می گیرد اما بطور متوسط همان کار عضلانی، مغزی و .... صرف انرزی است که ما در علم فیزیک می شناسیم. این کار که در نعم مادی مانند مسکن، آذوفه، لباس، انرژی حرارتی و... متقارن میشود، همان کاری است که بشر در طی تولید و تجارت مصرف می کند، تا کار اجتماعی و ثروت تولید کند.
توضیحا عرض می شود: ما انسان ها همیشه نان ایده ها و افکار و .. خود را خورده ایم. و این ایده و افکار است که در کار اجتماعی، منبع ثروت های اجتماعی ما هستند.
و در عوض در طول تولید و تجارت، برای جامه عمل پوشانیدن به کار اجتماعی، این کار طبیعی بوده است که مصرف نمودیم. یعنی انرژی به خرج دادیم تا یک اثر هنری خلق کنیم.
پس بدینسان بر پایه سرشت دوگانه کار - کار طبیعی و کار اجتماعی ، کار ابژکتیو و کار سوبژکتیو - کار طبیعی از شمار وسایل تولید است که در پروسه کار مصرف می شود. وسایل تولید که کار طبیعی انسان و حیوان و ماشین و ... را هم در بر دارد، ارزش های هستند که در پروسه کار، ثابت می مانند یعنی چون باز تولید می شوند، ثابت می مانند و اما آنچه در پروسه کار، تولید می شود، ارزش اضافی یا ارزش نوین است.
ارزش نوین در رابطه با ارزش قدیم، در وافعیت رابطه میان تولید و باز تولید را تشکیل می دهند.
در هر پروسه کار، دو عمل انجام می گیرد:
ارزش قدیم بازتولید می شود - و مصرف می گردد و اما از راه بازتولید ثابت می ماند و ارزش نوین از سوی دیگر تولید می شود.
هر فراورده ایی هویت جدید خود را مدیون همین ارزش نوین، و همین کار اجتماعی است.
اما آیا این بازتولید و تولید، و این ارزش قدیم و نو بی آنکه نیازی به مبادله داشته باشند، یعنی زمانی که بشر و تولید کنندگان پراکنده از یکدیگر می زیسته بی آنکه در مبادله باهم بوده باشند، مطرح بوده است؟
البته که مطرح نبوده است اما وجود داشته است. ایندو باهم فرق می کنند. یعنی وجود داشته است اما رخ نمی نمود و نیازی و فرصتی هم برای رخ نمودن نداشت و تازه در عرصه مبادله است که وقتی دو فراورده به شکل کالا در مقابل هم در رابطه قرار می گیرند، چون باید بر پایه ارزش های مساوی و برابر باهم مبادله شوند، مطرح می گردند. چه چیز مطرح می گردد؟
ارزش قدیم و نو، بازتولید و تولید، کار قدیم و کار نو.
و اتفاقا از همین نقطه است که مارکس کتاب کاپیتال خود را می نگارد یعنی از همین نقطه می باشد که او پایه نظریه اش را بنا می نهد: تولید کالایی و کالا
پس بهتر است که ما برای ادامه توضیح هم شده از همین تولید کالایی و کالا مطلب را پی بگیریم.

ما این را به این شکل مدیون مارکس هستیم که انظار را به این وجه حواله می دهد که کالا شکلی از فراورده است همان گونه که تولید کالایی شکلی از تولید است. تولید کالایی و کالا سابقا نبوده اند و مقدم نیستند بل حادث هستند.
پس با این احتساب در آغاز تولید بود و سپس تولید کالایی پدیدار شد. اساس تولید کالایی مبادله است با این توضیح که در تولید کالایی نه فقط مبادله میشود بل مقصد تولید مبادله است. یعنی تولید می شود تا مبادله گردد. پس در این شکل از تولید، تولید کنندگان به غرض مبادله تولید می کنند.
بدین سان برای پیدایش فرم کالایی تولید باید مبادله میان تولید کنندگان به درجات معینی از رشد نایل گردد.
در توضیح این رشد است که مارکس به جایگاه پول اشاره می کند. پول دارای مقام های چهارگانه زیر می باشد که آنها را بتدریج کسب می کند:
- مقیاس سنجش ارزش مبادلاتی
-وسیله مبادله
-وسیله پرداخت
-وسیله انباشت
در قله این رشد است که مارکس به این نظر می افتد فرصت تاریخی برای تبدیل پول به سرمایه پیش می آید که قبلا به آن اشاره نمودیم و در فرصت بعدی به آن بیشتر خواهیم پرداخت . فقط در این جا به این نکته اشاره کرده باشیم که تبدیل پول به سرمایه نه این که اشتباه باشد اما این به این مفهوم مارکسی که پول بر سرمایه مقدم باشد، نیست. بلکه برعکس این سرمایه است که بر پول مقدم است. سرمایه اگر نباشد تبدیل پول به سرمایه بی معنی است. بیشتر در این رابطه در فرصت های بعدی.
اما در این جا به این اسلوب درست دیده مارکس بایستی اشاره کرد که مسائل اجتماعی - اقتصادی را در روند پیدایش و به شکل مرحله بندی شده از سفلی تا عالی می بیند که در خور ستایش فراوان است.
چون در آغاز تولید بود، این حق برای تولید محفوظ می ماند که تولید و نه شکل کالایی تولید پایه و شالوده علم بشر از اقتصاد اجتماعی قرار گیرد . اما در مارکس شیپور از دهانه گشادش دمیده میشود و کالا و تولید کالایی شالوده قرار می گیرد و البته و صد البته با این توجیه که او اساس بررسی اش را کاپیتال و شیوه کاپیتالیستی تولید قرار داده است که گفتیم این بررسی های اقتصادی در عوض این که توضیح دهنده و حلال مشکلات بوده باشد، به سهم پرسشهای دیگری مطرح نمود و یا برخی از پرسشهای اساسی را بدون جواب باقی نهاد.
اما چرا مارکس تولید را شالوده بررسی های خود قرار نمی دهد؟
برای اینکه بنابر محدودیتی که گفتیم - در رابطه با سرشت دوگانه کار - امر تولید جذابیتی برای مارکس ندارد. حتی در تولید کالایی هم چیزی نیست که مارکس را جذب کند. مارکس وارد مبحث تولید کالایی و کالا می شود تا مرحله نهایی آن به سرمایه بپردازد که برایش مهم است.
مارکس چون سرشت دوگانه کار را نمی بیند مانند دیگر اقتصادانان پیش از خود به این نتیجه می رسد: در مبادله دو کالا با ارزش مبادلاتی یکسان، طرفین مبادله هرگز ثروت مند نخواهند شد چرا تبادل دو ارزش مساوی مانند تبادل یک با یک است.
به عبارت دیگر در تناسب: کالا - کالا یا کالا - پول - کالا ( با واسطه پول و بدون واسطه پول ) چون ارزش های مساوی تقسیم می شوند، طرفین تولید کننده یا مبادله گر ارزشی را می دهد و به همان مقدار ارزشی را می ستاند، پس نتیجه مارکس این است همان گونه اقتصاد دان های پیش از او هم گفته اند در این تبادله ارزش های مساوی، کسی ثروت مند نخواهد شد.
توجه داشته باشید نکته اصلی یعنی اساس همه مباحث تاکنونی ما در همین جاست: یعنی ارزش اضافه.
مارکسی که اصلا در امر تولید، نمی تواند مشاهده کند، که هر تولید، برای هر تولید کننده به مفهوم یک ارزش نوین که به آن ارزش اضافه می گویند، می باشد، همان مارکس بدیهی است که از قوانین مبادله های ارزش های اضافی به این نتیجه کذایی می رسد که پس در یک مبادله ، سودی نصیب کسی نمی شود.
مگر قرار بود که کسب سود در مبادله باشد؟ چه کسی گفته و ادعا کرده جز مرکانتلیستها که در مبادله است که برای نخستین بار سود و ارزش اضافه پایه نهاد می شود؟
پس اگر این درست نیست که در مبادله که بر پایه ارزش های مساوی است، ارزش اضافه پایه نهاده نمی شود، پس پایه گذار ارزش اضافی امر تولید است.
امر تولید - صرف نظر از شکل کالایی آن - اگر منبع تولید ارزش اضافی به شکل پایه ایی آن نیست - پایه ای می گوییم چرا که امر مبادله در اشکال عالی ترش سپس ارزش اضافی خود را وارد می کند بر ارزش اضافی پیشین می افزاید یعنی بر یک سور پلوس، سور پلوس تجاری افزوده می گردد، بیشتر در این رابطه در فرصت های بعدی - پس در کجاست که ارزش اضافی برای نخستین بار بنا نهاده میشود؟
در تجارت ؟
خیر. در امر تولید! چگونه؟
از راه سرشت دوگانه کار: کار طبیعی و کار اجتماعی.
این کار اجتماعی است که برای صاحبش مولد و منبع ثروت اجتماعی اوست. اما کار طبیعی او، کاری است که او به شکل هزینه و سرمایه در پروسه کار مصرف می کند.
هر مبادله بر پایه ارزش های مساوی صورت می گیرد تا خلاف آن ثابت شود.
در مبادله ارزش های مساوی، هر کالا از دو جزء اصلی ترکیب یافته است:
سرمایه + کار جدید و اجتماعی = کالا
در یک تناسب مبادلاتی یعنی
کالا - کالا
آنگاه خواهیم داشت
سرمایه + کار جدید و اجتماعی = سرمایه + کار جدید و اجتماعی
یعنی به عبارت نهایی این تولید کنندگان یا مبادله کنندگان کالا هستند که از قبل کار و تولید خویش، خود را ثروت می کنند و ثروت اجتماعی در کار جدید و اجتماعی نهفته است.

بدینسان اشکال مارکس به علت محدویتی که دارد، در این است که قانون مبادله بر پایه ارزش های مساوی را از یکسو با اصل تولید ارزش اضافی در پروسه کار از سوی دیگر عوضی می گیرد.
یعنی چون کالا ها اساسا و قاعدتا بر شالوده ارزش های درونی شان و بطور مساوی مبادله می شوند- دست به دست می شوند -، آنگاه دست بدست شدن ارزش های مساوی هیچ بهره ایی برای صاحبان کالا ندارد!!!
البته که در دست بدست شدن بهره حاصل نمی شود. الیته که در تناسب ساده و بدوی و تواتری کالا - کالا یعنی هنگامیکه تولید کنندگان مستقیم کالاهایشان را باهم تعویض می کنند، بهره ایی نصیب کسی نمیشود.
اما اگر در کالا از پیش بهره ای نهفته نبود، می شد از امر تعویض چنین نتیجه گرفت برای طرقین حاصلی دارد؟ البته که خیر! و درست این همانی است که مارکس می اندیشد یعنی:
در کالا فی نفسه بهره ای نهفته نیست. این بهره در کالا نیست که نهفته است بل بهره در کار اضافی است که کارگر برای سرمایه دار انجام می دهد.
و چون در دیده مارکس، این کار اضافی است که منشای بهره - ارزش اضافی - است پس بدینسان از این دیده در مرحله اولیه از تولید و حتی در مرحله کالایی، از تولید نیست که ارزش اضافی پدیدار و تولید میشود بل در مراحل عالی آن یعنی در شکل کاپیتالیستی از تولید و شیوه تولید.
و از همیجا و به همین سبب است که مارکس مایل نیست که امر تولید را برای توضیح ارزش اضافی شالوده تحلیل خود از اقتصاد اجتماعی واقع گرداند. چرا که چنانکه گفتیم از نظر او در نفس شیوه تولید نیست که تولید ارزش اضافی نهفته است بل در شکلی از اشکال از این شیوه تولید که تازه در مرحله کاپیتالیستی آن ظهور می کند، بهره یا ارزش اصافه برای نخستین بار تولید می شود. این دیده مارکس است. و کارش هم نمیشود کرد.
اما ریشه و علت این که چرا مارکس به چنین نتیجه اشتباه آمیزی می رسد، همان شالوده قرار ندادن سرشت دوگانه کار در شناخت و توضیح ارزش اضافی است و درک این موضوع برای این مبحث مهم است. پس بهتر است برای توضیح و تثبیت این مهم هم شده بیشتر پیرامون آن به توضیح بنشینیم.
وافع نشدن سرشت دوگانه کار به منزله شالوده واقعی تولید ثروت اجتماعی بشر یعنی واقع شدن کار طبیعی و فیزیک کار - که در شیوه تولید کاپیتالیستی از سوی مارکس به شکل سرمایه متغیر و مزد وارد ارزش کالا می گردد - به مثابه نخستین خشت بنای کجکی برای ثروت اجتماعی انسان می باشد که آن بنا را تا ثریا کج به بالا می برد.

حالا ببینیم از کار طبیعی به منزله زیربنای ارزش اضافی چه چیز حاصل می شود؟
در تئوری کار طبیعی به منزله پایه ارزش اضافی، چون کار اجتماعی در فراورده برابر با صفر است و اصلا وچود ندارد، لذا این کار طبیعی است که با سرشت دوگانه اش و معمول یک کالا وارد می گردد
ما می دانیم هر کالا دارای دو ارزش مصرف و ارزش مبادلاتی است. برای مارکس، تولید در شکل کالایی اش مطرح است. در فرم کالایی از تولید، ارزش مبادلاتی کار طبیعی اساسی است. کالا ها بر اساس مجموع ساعاتی که بطور متوسط صرف آن شده مقایسه میشوند.
یک کیلو گندم برابر است با 3 کیلو سیب. چرا که در یک کیلو گندم آن مقدار از کار طبیعی نهفته است که در چیدن سه کیلو سیب. مارکس که به این تئوری چسبیده است اصرار دارد که فرق میان ارزش و مقدار این ارزش در یک کار توجه شود. به عبارت دیگر همه کالاها دارای ارزش کار مساوی و برابر نیستند. بطور نمونه یک ساعت می تواند چهار روز کار در خود نهفته داشته و یک جفت کفش دو روز. به عبارت دیگر ارزش یک ساعت برابر با ارزش یک جفت کفش نیست بل برابر با ارزش دو جفت کفش می باشد:
1 ساعت = برابر 2 جفت کفش
تکیه و اصرار مارکس بر این است که مبادله ارزش های مساوی کار - طبیعی - را براساس این که چون در هر کار ارزش کار- طبیعی - نهفته است، چنین برداشت نشود که مقدار این کار و ارزش - مبادلاتی - در کالاها و فراورده ها هم یکی است.
از سوی دیگر مارکس بر این اصرار دارد که انظار را متوجه این نکته کند که ارزش کار یا ارزش مبادلاتی صرف نظر از مقدار آن - یعنی یک روز، دو روز، سه روز و... یک ساعت، دو ساعت و سه ساعت و.. - در مایحتاج اساسی و ضروری تولید کننده در طول کار برابر نشان و اکویوالنت خود را دارد.
یعنی اگر در طول یک روز و یا یک ماه و یک سال، تولید کننده به فلان مقدار مایحتاج اساسی و ضروری نیاز دارد تا انرژی از دست رفته اش در طول پروسه کار طبیعی را بازتولید کند، آنگاه این ارزش این فلان مقدار نیازهای اساسی - مسکن، پوشاک و... - به شکل برابر نشان و ارزش برابر با کار طبیعی وارد ارزش مبادلاتی کالا میشود.
چون مارکس علاقند به تولید بطور کلی نیست بل به شکل کالایی آن و بخصوص در مرحله کاپیتالیستی آن توجه دارد، از این رو این ارزش کار و مبادلاتی که وارد کالا می شود، و سپس باهم به مقدار مساوی مبادله میشوند، را همان مزد کار و یا سرمایه متغیر در مرحله کاپیتالیستی تولید می داند.
به عبارت کاپیتالیستی کلمه، هر تولید کننده هرباره این مزد خود را - سرمایه متغیرش - را وارد ارزش مبادلاتی کالایش می کند. و کالاها بر پایه مزد های برابر مبادله میشوند.
4 روز کار برای یک ساعت = 4 روز کار برای دو جفت کفش
مارکس برای این که این نکته را برجسته کند به این اشاره می کند که هزینه های تولیدی سوای کار و مزد را اگر بخواهیم به زبان کاپیتالیستی سرمایه ثابت بنامیم چون سرمایه ثابت هرباره در هر پروسه تولید بازتولید می شود از این رو بهتر است برای فهم ارزش مبادلاتی بر پایه دستمزدها، سرمایه ثابت را بطور تئوریک برابر با صفر قرار داد.
یعتی اگر ما دیگر هزینه ها تولید را در هر کالا برابر صفر قرار دهیم، آنگاه در هر مبادله به زبان کاپیتالیستی این مزدهای برابر هستند که باهم تعویض می شوند.
از این جاست که مارکس به این نظر می رسد بر پایه این نتیجه گیری در یک عمل تواتری ساده کالا - کالا هیچ یک از طرفین ثروت نمی شوند و نمی توانند هم ثروت بشوند.
اما اگر شدند چی؟
او جوابش این است: مسلما بر اساس قوانین قیمت ها که تایع عرضه و تقاضا است. یا بر اساس کلاهبرداری و گرانفروشی یعنی دست بردن در جیب حریف. بطور نمونه اگر
یک ساعت فروش یک ساعت را که حائز ارزش کاری برابر 4 روز بوده در ازای مبادله با دو جفت کفش که در چهار روز تهیه شده اند با 3 جفت کفش تعویض می کند آنگاه از راه تفاوتی که میان ارزش مبادلاتی و قیمت است به یک جفت کفش اضافی دست می یابد که در واقع با از آن خود کردن به مقدار یک جفت کفش ثروت مند می شود و کفاش به اندازه یک جفت کفش فقیر می گردد و بدین گونه ثروت ها از دستی به دستی منتقل و در یک دست و در یک جا مجنمع و متمرکز می گردند. الیته این تنها راهش نیست . اما بطور نمونه یکی از راه هایش است. این نظر مارکس است.

مبحث ارزش اضافه یا ارزش اضافی را پی می گیریم در ارتباط با مبحث تولید اضافی یا تولید اضافه.
این تولید اضافی، در واقعیت امر همان تولید اضافه بر مایحتاج است که از آن به عنوان ارزش اضافی نام می برند. چون ادامه بحث به این جا کشید که از نظر مارکس، در شکل کاپیتالیستی از تولید است که اضافه بر مایحتاج کارگران- تولید کنندگان - یعنی اضافه بر مزد و کار ضروری،در شکل اضافه تولید یا ارزش اضافی به سرمایه داران تعلق می گیرد، لذا این ضرورت در این مکان پیش می آید به تاریخ تقسیم تولید به دو بخش تولید ضروری و اساسی و تولید اضافی و مازاد بر احتیاج باز گردیم تا ببینیم آیا این تقسیمبندی در نتیجه شیوه کاپیتالیستی تولید پدیدار شد و یا این که ربطی به آن ندارد و بر کاپیتالیسم مقدم است؟
زمانی که تولید اجتماعی عاری از فراوانی - ثروت - و محکوم به فقر بود، - بدون مازاد بر احتیاج و تولید اضافی - در این زمان جامعه های بشر در طی یک دوران توحش کم و بیش طولانی، با نازل ترین سطح از شیوه تولید، به فعالیت مولد سرگرم بودند.
جالب در این است این فقر - تحت عنوان ضروری ترین مایحتاج انسانی - به شکل پایه ای در می آید که تا امروز که عصر دستمزدها و کارگرداری است به هستی خود ادامه می دهد.
پس از این جهت این درست است: آنها که ثروت های اجتماعی - و حتی طبیعی - را تصاحب نمودند و از این راه به معنای واقعی کلمه ثروتمند یعنی دارای ثروت شدند، کارشان در این خلاصه می شد که تولید اضافی را از آن خود کنند و مابقی در فقر نگه دارند.
این که تصاحب تولید اضافی و ثروت به چه نحو مقدور گشت، موضوع سخن ما در این جا نیست. در این جا سعی بر این است که گفته شود، ثروت و فراوانی که گفته میشود، در همین تولید اضافی است که در آغاز از فقر عمومی، از موجودیت برخوردار نبود.
این ارزش اضافی که در این جا موضوع سخن ماست، در واقع شکلی از همین تولید اضافی در مرحله تولید کالایی می باشد.
پس بازگردیم به عقب بعنی به زمانی که فقر عمومی مستولی است و جامعه های بشر جدا از هم و پراکنده، هریک در توحش خود با نازل ترین سطح فعالیت تولیدی سرگرمند.
از این سطح تا این نقطه که نظر به ارتقای شیوه تولید، جامعه به ثروت و اضافه تولید دست یابد، مسلما باید زمان بسیار طولانی طی شده باشد. این که می گوییم جامعه مد نظر جامعه خاصی نیست بل کل این جامعه هایی مد نظر است که مستقل و پراکنده در سطح کره خاکی می زیستند.
بی شک شرط اساسی مبادله میان این جامعه ها، به غیر از عوامل جغرافیایی و ضرورت های سوبژکتیو، شرط اضافه تولید بوده است. یعنی در آنجا هایی که مبادله برای نخستین بار ممکن شد و سپس پایدار گشت، وجود شرط اضافه تولید یعنی ثروت بوده است. پس ثروت عامل اصلی مبادله است. بدون ثروت - اضافه تولید- مبادله ممکن نیست تا چه رسد پایدار باشد.
مبادله به سهم خود عامل پیوند جامعه ها در یک جامعه بزرگتر گشت. به گونه ایی که از این راه از دل نخستین دسته جات اجتماعی موجود، اول طایفه، سپس ایل، قبیله، اتحاد قبایل، ملت و مانند امروز اتحاد ملل و در آینده جامعه واحد جهانی شکل گرفت.
مبادله که پای گرفت در روند رشد و توسعه خود شکل کلایی از تولید را دایر کرد. در مرحله تولید کالایی است که مبحث ارزش، یعنی ارزش مبادلاتی مطرح می شود. چرا که تولید کنندگان که همزمان مبادله کنندگان بودند به منظور مبادله نیاز به دانستن ارزش فراورده مبادلاتی خود داشتند.
باید دانست این که گفته میشود: مبادله در اصل، مبادله میان تولید کنندگان می باشد و این به این مفهوم ابتدایی و سلولی وارد علم اقتصاد شده است، ربشه در تاریخ طولانی این اصل دارد.
مبادله در این مرحله البته مبادله مستقیم میان تولید کنندگان می باشد چرا تا آن زمان که مبادله و تولید از هم جدا میگردند زمان بسیار طولانی می بایستی طی می گردید.
گفتیم شالوده چنین مبادله ای را، تولید اضافه یا ثروت جامعه های موجود تشکیل می داده است و برای این منظور هم به میان آمدن پای ارزش افزوده در فرآورده الزمی میشد.
بی شک فراوردها بر پایه ارزش های که حاوی آن بودند مبادله میشدند. اما کار نهفته در چنین فراورده هایی مسلما یکی از عناصر ارزشی آن ها را تشکیل می داده است.
چون تولید اضافی مبادله میشد، در واقع صرفه و بهره کار تولید کنندگان و جامعه بود که به این ترتیب هرباره مورد مبادله قرار می گرفت. مابقی فراورده ها در عمل مصروف نیازهای اساسی تولید می شدند و یا اینکه قبلا شده بودند.
این ترکیب یعنی تولید مصرفی و تولید اضافی، ترکیبی می باشد که به شکل سلولی تا به درون جوامع امروزی به هستی خود ادامه داده است.
ترکیب مصرفی و اضافی هرگز به این مفهوم نبوده که اولی مصرف می شده و دومی نمی شده است.
در آغاز، تولید اضافی و ثروت جامعه، برای تنوع بخشیدن به مصرف درون جامعه بود که با یکدیگر مبادله می شدند.

محروم سازی یک دسته، از تنوع و ثروت و فراوانی و تحمیل فقر و یکنواختی که در زمان ما مزد نام گرفته است، پس بدینسان در آغاز از هستی برخودار نبوده است.
مزد کار و بهره کار - البته نه به این نام - هر دو عمومی بودند. چرا که مالکیب بر سرمایه های اجتماعی و طبیعی عمومی بودند.
رابطه مزد و بهره که امروزه به این شکل مطرح است و مارکس از آن به عنوان نرخ ارزش اضافی نام می برد، در واقع از زمانی که تولید اضافی و ارزش اضافی پدیدار شد، رابطه ایی از روابط درونی از اقتصاد اجتماعی بشر گشت.
لاکن علم بشر از این روابط اقتصاد اجتماعی ، مبحث دیگری است و دارای تاریخ خاص خود می باشد و مد نطر ما در این جا نیست.
رابطه مزد و بهره، و یا رابطه دیگر یعنی رابطه میان سرمایه و بهره این ها روابط علمی نیستند، بل روابط عینی - اقتصادی اند.
مسلما بشر اولیه با علم به روابط اقتصادی خود، وارد تولید و مبادله نمی شده است. و از این رو ما باید از این نقطه حرکت کنیم که اعمال او بر شالوده تجربه یعنی بر بسیاری سوخت وسوز ها استوار بوده تا این که روزی در صورت امکان به یک میزان واقعی دست یابد.
در رابطه میان فقر و ثروت، تولید ضروری و اضافی و ... باید به یک نکته توجه داشت، نکته ای که تا به امروز به هستی خود در اقتصاد اجتماعی ادامه میدهد و آن این که:
فقر اگر در ثروت شریک نیست، ثروت اما در فقر شریک است.
بطور نمونه در رابطه عدد 1 و 2. 2 در یک هست اما عکس این رابطه درست نیست یعنی 1 در 2 نیست.
فردی که 180 سانتی متر قد دارد، 160 سانتی متر قد را در خود دارد اما عکسش صادق نیست.
از همین رو هم داشتن تولید اضافی هرگز به این مفهوم نبوده که جامعه خود را از تولید ضروری محروم کند. این محروم سازی حتی بعدها هم که ثروتمندان از فقرا جدا گشتند وجود نداشت یعنی ثروتمندان هرگز خود را از تولید های ضروری و اساسی محروم نکردند بل اضافه بر آن که ثروت نام داشت را از آن خود نمودند.
برای همین منظور ثروتمندان تا مدت ها هرگز از تولیدات ضروری چشم پوشی نکردند بل اضافه بر تولیدات ضروری، تولیدات اضافی را در اختیار خود گرفتند و به انحصار خود درآوردند.
این را از این جهت مطرح می کنم، چراکه باید در نظر داشت در اشکال طبقاتی از تولید اجتماعی، ارزش کالا تنها محدود به مزد، یا هزینه برده، یا سهم رعیت به اضافه هزینه های تولیدی و متفرقه نبود، بل فراتر از آن دخل و خرج ثروت مندان را هم در خود شامل می گشت.
دخل و خرج ثروت مندان در رابطه قرار می گرفت با تولید و ارزش اضافی یعنی باهم جمع بسته می شدند و سهم ثروتمندان از این جمع بست بود که هرباره شکل می گرفت.
علت این امر هم ساده است: سنت.
از آغاز سنت بر این بوده است که سهم تولید کنندگان بر کنار، آنچه که باقی می ماند، شاخص ثروت و اضافه تولید باشد.
اما زمانی که تولید کنندگان تقسیم شدند و میانشان رابطه طبقاتی پدیدار گشت، این سنت و مکانیزم برچیده نشد بل کماکان به هستی خود در اشکال جدید ادامه داد.
چرا طرح این مسئله مهم است؟
چون ارزش اضافی، بهره و.. که می گویند از آغاز با تولید مصرفی و مصرف فرق داشت. تولید مصرفی را تولید کنندگان در پروسه کار مصرف می کردند اما تولید اضافی حکم تولیدی انباری یا برای انباشت کردن را داشت.
انباشت ثروت و سپس تبدیل این ثروت انباشت شده به سرمایه که می گویند در واقعیت یک مکانیزم و سنت بسیاری دیرین اقتصادی است
همان گونه که انسان که از درون میمون تکامل یافت، بسیاری از مکانیزم های که در ارگانیسمی زنده بنام میمون وجود دارد، در ارگانیسم بعدی و انسانی به هستی خود ادامه می دهند، به همان گونه هم در اشکال عالی تر تولید و اقتصاد اجتماعی، مکانیزم های ابتدای بطور عمده باقی می مانند و تنها تغییر شکل می دهند. و یکی از این مکانیزم ها همین مورد تولید برای انباشت یا تولید اضافی است که گفتیم شاخص ثروت و فراوانی است که بهره هم نامیده میشود.
از همین مکانیزم بهره است که در واقع مقوله بهره برداری - نه بهره کشی و استثمار - پدید آمده و بطور لایتجزا با مکانیزم انباشت و ذخیره مرتبط است.
همان گونه که پیشتر و در بالا اشاره نمودیم تولید اجتماعی در آغاز در سطح بهره برداری نبود. یعنی ثروتی وجود نداشت. فقر عمومی بود. اضافه بر نیاز اساسی تولید نمیشد. به قول امروزی ها اقتصاد بخور و نمیری بود که همانند آن سرنوشت میلیون ها انسان امروزی است که تا سر حدات توحش زندگی می کنند.
بنابراین بیرون آمدن از این توحش و ثروت مند شدن و به ثروت و تولید اضافی رسیدن، و یا تولید و فعالیت تولیدی را به سطح بهره برداری رساندن ... یک جهت تاریخی است. به عبارت دیگر تاریخ اجتماعی در بعد اقتصادی که می گویند یکی وجه آن همین جهت رو به ثروت است.
ادامه دارد...