این جهت رو به ثروت - ثروت رسانی - را از انسان و فعالیت اقتصاد انسانی که حذف کنند، یعنی تحمیل فقر بر انسان یعنی، برده سازی، رعیت و کارگر سازی انسان!
برای همین پایه نظام های اجتماعی برده داری، رعیت داری و کارگر داری بر تحمیل فقر و محروم سازی ثروت از جانب عده ای بر عده دیگر استوار است.
چون مبحث ما پیرامون ارزش اضافی و بهره می باشد، از این رو اشاره به این محروم سازی اجتماعی و اقتصادی بی هوده نیست.
به همین گونه بی هوده نیست که اشاره کرده باشیم ارزش اضافی یا ثروت که برای انباشت و ذخیره تدارک دیده می شده، یک تابو را تشکیل می داده و این تابو در اصل برای مصرف اندیشیده نمی شد.
به دیگر سخن، تولید برای مصرف در رابطه قرار می گرفت با تولید برای انباشت. بنابرین در این جا ما به یک رابطه اقتصادی و عینی بر می خوریم که نظر به اساسی بودن آن باید بیشتر به آن توجه مبذول داشت.
تا به امروز این رابطه اساسی در اقتصاد اجتماعی ما بی وقفه در حالت عمل کردن می باشد.
چنانکه مشاهده می کنید در این رابطه در یک سر آن تولید برای مصرف قرار دارد و در سر دیگر آن تولید برای انباشت.
این رابطه اساسی در واقع همان است که در شکل کاپیتالیستی از تولید به رابطه سرمایه با بهره و در شکل محدود تر آن مزد با بهره مبدل شده است.
رابطه اول
تولید مصرفی - تولید اضافی
تولید مصرفی - تولید اضافی
رابطه دوم
سرمایه - بهره
سرمایه - بهره
همه اقتصاد دانان به این نکته اذعان دارند که در روابط در بالا ذکر شده خواه بخواهیم از تولید مصرفی سخن گفته باشیم و خواه همان را با عنوان سرمایه نام برده باشیم، یک طرف رابطه در پروسه تولید و کار، مصرف می شود و سوی دیگر رابطه یعنی تولید اضافی و بهره انباشت و ذخیره می گردد.
پس بدینسان در پروسه کار سرمایه مصرف می شود تا این که بهره که حاصل پروسه کار است، انباشت شود.
سرمایه از همان آغاز به سرمایه ابژکتیو و سرمایه سوبژکتیو تقسیم میشد.
سرمایه ابژکتیو در واقع تمام وسایل کار و تولید در بخش غیر انسانی آن است و سرمایه سوبژکتیو بخش انسانی آن را به خود اختصاص می دهد.
یکی از بی پایه ترین و تحریف آمیز ترین سخن پیرامون رابطه سرمایه و بهره یا تولید مصرفی و تولید اضافی در این است که گفته شده: بهره " دستمزد " سرمایه دار است و مزد پاداش کارگر.
توجه کنید همه سخنان مارکس در تقسیمبندی کار ضروری و کار اضافی به همین جا ختم می شود. چرا ؟
چون کار اضافی یا تولید اضافی - ارزش اضافی - که سرمایه دار تصاحب می کند چون صاحب سرمایه است، " سهم " و یا " پاداش " و... صاحب سرمایه نیست. کار اضافی یا اضافه تولید، هرگز برای مصرف در نظر گرفته نشده بود و از این رو هم بهره بخشی از سرمایه نیست که مانند سرمایه، در پروسه کار مصرف شود، لاکن مزد بخشی از سرمایه است و در پروسه کار مصرف میشود.
مزد در واقع همان سرمایه سوبژکتیو است و سرمایه سوبزکتیو در آغاز تقسیم نمی شد. سرمایه سوبزکتیو و انسانی تازه در اشکال عالی از تولید است زمانی که تولید کنندگان به صاحبان سرمایه و کار کنندگان تقسیم شدند، بوده است که به دو بخش تقسیم می گردد:
- بخشی را که برده، رعیت و یا کارگر در پروسه کار مصرف می کند
- بخشی را که صاحب سرمایه، برده دار، ارباب و کارخانه دار در پروسه کار مصرف می کند.
اما این دو بخش مصرفی و در کل سرمایه ابژکتیو در رابطه قرار می گرفتند با بهره و با بهره کار هرگز یکی نبودند.
سرمایه - بهره
از این جا باز گردیم به منبع ثروت های اجتماعی و منشای بهره.
بشر در حین پروسه کار صرف نظر از روابط اجتماعی که در درون آن این پروسه کار جاری است، سرمایه را مصرف می کند و حاصل ؟
و در شرایطی که پروسه کار دارای بازدهی و بهره دهی و حاصل خیز باشد، حاصل پروسه کار، بهره یا ثروت کار است که خصیصه آن در انباشت می باشد.
از این رو هنگامی که مزد و بهره با هم مقایسه می شوند این مقایسه باید با منظور مقایسه دو سر یک رابطه یعنی
سرمایه - بهره
باشد. سرمایه سهم تولید کننده نیست تا گفته شود مزد سهم کارگر است. از طرف دیگر بهره که انباشت می شود سهم صاحب سرمایه نیست که گفته شود بهره یا سود پاداش سرمایه دار است.
اما اگر سخن از پاداش پروسه کار به مفهوم حاصل کار است، این پاداش که بهره نام دارد حق تولید کننده است. یعنی آنی که تولید می کند، صاحب اصلی و حقیقی و حقوقی، بهره است. پاداش کار یعنی همین.
مزد و با جیره رعیت و برده که در پروسه کار مصرف می شوند و به دروغ پاداش رعیت، برده و کارگر نام گرفتند پاداش کار نیستند. پاداش کدام کار نیست؟
پاداش کار اجتماعی نیست. یعنی مطابق سرشت دوگانه کار
- کار ظبیعی
- کار اجتماعی
- کار اجتماعی
پس بدینسان خیلی فرق دارد ما سرشت دوگانه کار را وارد تحلیل مان از اقتصاد اجتماعی بکنیم و یا این که وقتی
سخن از کار است فقط مد نظرمان کار طبیعی باشد.
انسان در پروسه کار - خواه به خود سخت بگیرد و خواه نگیرد - کار می کند تا بهره ایده هایش از این کار را در شکل بهره و ثروت اجتماعی تصاحب کند.
این تصاحب را - تصاحب بهره - را از انسان که بگیرند یعنی تحمیل توحش و فقر بر انسان.
این یعنی تصاحب ثمره و پاداش و بهره کار.
اما آنچه را که انسان در پروسه کار مصرف می کند، کار طبیعی، مواد غذایی و.. ..این ها سرمایه کارند، پاداش کار نیستند.
مگر می شود در پروسه کار مصرف نکرد؟
گفته میشود تولید و مصرف در یک رابطه متضاد باهمند. یا به عبارت دیگر تولید به مصرف ختم میشود.
به دیگر سخن، آنچه که از حیطه اقتصاد خارج میشود، در حیطه مصرف و کونزوم دیگر دارای ارزش اقتصادی نیست. از این نمونه است پول و ثروتی که پای بر سرزمین مصرف می گذارد. چنین ثروتی تا دوباره به حیطه تولید باز نگردد حائز ارزش اقتصادی نیست.
آیا براستی تولید و مصرف دارای چنین رابطه متضادی هستند که برخی از اقتصاد دانان می گویند؟
به دو علت خیر:
- اولا در پروسه تولید مصرف می شود. به این معنا تولید یعنی مصرف
-دوما بهره کار که چرخه تولید خارج میشود و وارد حیطه مصرف می گردد، برای مصرف در نظر گرفته نشده است.
-دوما بهره کار که چرخه تولید خارج میشود و وارد حیطه مصرف می گردد، برای مصرف در نظر گرفته نشده است.
اما با این وجود میان تولید و مصرف رابطه است. و همین رابطه است که مورد اشاره برخی از اقتصاد دانان است. و بر اساس همین رابطه است که ما می توانیم ادعا کنیم مصرف مولد- مصرف در پروسه تولید - یعنی سرمایه. و بهره که از چرخه تولید خارج میشود سرمایه نیست و مصرف نمی شود.
پس بدینسان رابطه مصرف سرمایه و تولید بهره بیشتر به یک رابطه متضاد شبیه است تا رابطه تولید و مصرف.
در همان حیطه سرمایه و مصرف اما - در پروسه کار - این پرسش را مطرح کرده اند:
آیا مصرفی را که تولید کننده در حین پروسه کار انجام می دهد، حائز ارزش مولد و پرودوکتیو است یا مصرفی؟
در جواب به این پرسش به این نتیجه رسیده اند: که چنین مصرفی مولد است و با مصرف غیر مولد فرق دارد.
براستی مصرف غیر مولد یعنی چه؟ و چه کسانی بطور غیر مولد مصرف می کنند؟
مسلما کسانی که در پروسه کار و تولید مشارکت ندارند و از این رو مصرف کننده صرف می باشند.
اما این افراد چه افرادی هستند که در پروسه کار مشارکت ندارند؟ و فقط مصرف می کنند؟
در تشخیص این انگل ها که خون انسان را می مکند، کاوش کم نبوده است.
اما حاصل هرچه باشد از پیش روشن است که چنین انگل هایی حتی قادرند بهره را هم مصرف کنند چون مصرف کننده خوبی هستند.
یک انگل هم از سرمایه می مکد و هم از بهره. به دیده انگلی هم سرمایه برای مکیدن و مصرف است و هم بهره.
اما به دیده کاری و مولد چنین نیست. به دیده کاری و مولد سرمایه مصرف می شود تا بهره حاصل گردد و پس انداز و انباشت گردد.
اما اگر سرمایه مصرف میشود تا بهره انباشت گردد، سرمایه مصرفی محتوم به نیستی است و در یک نگاه کلی با چنین سرمایه ای اصلا انباشت بهره و لذا توسعه سرمایه ممکن نخواهد بود. چرا؟ به این علت که در حالت نیستی سرمایه تنها این بهره است که می تواند، جلوی آنرا سد کند و جایگزین سرمایه گردد و این امر آنگاه عملا هم جلوی پروسه انباشت بهره را می گیرد و هم جلو پروسه رشد و توسعه سرمایه!
این پرسشی است که عده ای مطرح می کنند و در زیر سعی می کنیم در حد توان به پاسخ آن بنشینیم.
در پاسخ به این پرسش برخی از کاوشگران اقتصادی از جمله آدام اسمیت به درستی به این نتیجه رسیده اند، خواه بدانیم و خواه ندانیم به چه علت، تجربه و مشاهده می گوید: در پروسه کار سرمایه ثابت می ماند. بدون ثبات سرمایه در پروسه کار، تولید بهره ممکن نیست. یعنی به هر علت این اصل است.
این علتی بوده برای شخص آدام اسمیت و سپس ریکاردو و مارکس و... از وجود ثبات سرمایه به وجود سرمایه ثابت برسند.
که البته ایندو یکی نیستند. ثبات سرمایه برابر با سرمایه ثابت نیست.
ثبات سرمایه توضیح دهنده تشکیل بهره است اما سرمایه ثابت - که وجه قرینه هم دارد یعنی سرمایه متغیر - توضیح دهنده تشکیل بهره نیست.
بطور نمونه این که شخص آدام اسمیت از ثابت ماندن سرمایه به تئوری سرمایه ثابت و متغیر می رسد بی علت نیست. چون او می خواهد سپس به این نتیجه برسد: بهره سهم سرمایه دار است و مزد سهم کارگر. سرمایه متغیر در پروسه کار مصرف می شود، و سرمایه ثابت، بلاتغییر می ماند. مصرف کننده واقعی در پروسه کار، کارگر است و سرمایه دار، از منبع بهره است که مصرف می کند. اما بهره حائز ارزش تولیدی نیست.
در این جا بحث بر حول آدام اسمیت و شرکاء نیست.
سخن اصلی ما در این مکان تولید ارزش اضافی - بهره - بر اساس و شالوده مکانیزم ثابت ماندن سرمایه در پروسه کار است.
بنابراین بگذاریم ببینیم این ثبات سرمایه و تولید بهره بر اساس این ثابت ماندن یعنی چه؟
بهره از زمانی بهره است، تولید اضافی از زمانی اضافی است، که در هر پروسه کار و تولید، حاصل کار در مقام بازتولید سرمایه مصرفی باشد. بدون بازتولید سرمایه، تولید بهره ممکن نیست و مفهوم ندارد.
از این رو هر پروسه کار مرکب از دو بخش است:
بازتولید و تولید
بازتولید یعنی بازتولید سرمایه، و تولید یعنی تولید بهره.
عامل بقاء و ثبات سرمایه بازتولید سرمایه در حین پروسه کار است.
از این رو آنها که بیشتر اهل فلسفه بوده اند از مشاهده پروسه کار و تولید به این نتیجه رسیده اند:
هر تولیدی در عین حال یک باز تولید است. تولید بدون بازتولید بی معنی است.
در رابطه با بحث مصرف که در بالا داشتیم، هر سرمایه ایی که در پروسه کار مصرف می شود، تا باز تولید نشود، سرمایه ثابت باقی نمی ماند.
بطور نمونه نیروی کار یا فیزیک کار.
این فیزیک کار همان کاری است که مارکس مد نظر دارد.
در پروسه کار و تولید، کار طبیعی - بخشی از سرمایه - مصرف می شود اما تا زمانی که این مصرف انرژی بازتولید نشود، تا زمانی که حیات و زندگی به تولید کننده و به سرمایه باز نگردد، تداوم تولید و بطور کلی امر تولید ممکن نیست.
این را غالب اقتصاد دان به عنوان یک امر بدیهی اقرار کرده اند و هر ناظر اقتصادی هم می توان به حقانیت آن ضمانت بدهد.
نه فقط انسان، حتی حیوان و ماشین .. تا زمانی که بازتولید نشوند و تجدید قوا پیدا نکنند قادر به تداوم کار نیستند.
پس اصل همه جا معتبر و بدیهی بازتولید سرمایه و بازتولید مصرف در حین تولید است.
تا بازتولید نباشد تولید هم نخواهد بود. حال هر کس هر چی می خواهد بگوید. این یک اصل است.
سرمایه باید از راه بازتولیدش ثابت بماند تا تولید و بهره مقدور شود. تولید ارزش اضافی بدون ثابت ماندن و بازتولید سرمایه مصرفی ممکن نیست.
این که می گوییم ثبات سرمایه. منظور کل سرمایه است اعم از ابژکتیو و سوبژکتیو. اعم از " سرمایه ثابت " و " سرمایه متغیر ".
این سر و راز تشکیل ارزش اضافی است.
مطلب ارزش اضافی را پی می گیریم با شعری از علی یحیی پور که بطور غیر مترقبه در فیسبوک به آن برخودم!
اقتصاد آدم شدن است
انسان که گرسنه باشد حتی انسان دیگر را می خورد
شکوفائی و خلاقییت انسان در اقتصاد متبلور می شود
در تغذیه و دانائی است که انسان انسان می شود
اقتصاد تربیت انسانی انسان است
نه دلال سهام شدن
هنر در اقتصاد جوانه می زند
هنر سمبلی ست در کار بیگانه نشده
در اقتصاد بیگانه نشده
پرنده دوست داشتن و حیوان دوست بودن
و طبیعت را در هنر عشق ورزیدن دیدن
همه تجلی از اقتصاد است
اقتصاد پایه ی اجتماعی تو است
که فکرت و اندیشه ات را پرورش می دهد
و جوانه های آزادی بر آن بارور می گردند
وقتی اقتصاد به بورس سهام و مهریه ی زن تبدیل می گردد
جوانه های آزادی رخت بر می بندند
و انسان از خود بیگانه متولد می شود
و همه چیز کالا می گردد
و بازار فرا می رسد
که شاعری را به یک ریال نمی خرند
و هنر خرید و فروش می شود
هنر و آزادی بیگانه نشده در دل ی جامعه سر مایه داری
فوران نمی کند
بازار هنر را سلاخی می کند
هنری که از دستان ظریف کودکان بافته شده اند
پول آدم جذامی را زیبا می کند
و پیر را جوان و کور را بینا می کند
و زندگی آدمی پول می شود
و عشق در پستوی خانه زندانی می گردد .
بیا بهار من که تا سپیده دم را در تو ببینم
بیا زمستان من تا گردش خیال را در برفهای تو جولان دهم
من انارکی از خیال تو ام
و تصویر را در گلهای باغ تو می سرایم
و در زمستانهای مهتابی روی نسیم سرد برفها دراز می کشم
تا شعر شاعرانه ی ترا به سرایم
اقتصادم توئی که با شعر و شبنم آغشته ای
من در دنیای از خود بیگانه نفس نمی کشم
آنکه شعر مرا دوست دارد
به تبلور انسانی سردی زمستان رسیده است
که بهار را در خود جوانه می زند
من به انقلاب اجتماعی رسیده ام
که در اقتصاد جوانه می زند
و شاعری را می بوسد
که در وزن طلوع خورشید جوانه زده باشد
و در اقیانوسی از واژه ها فوران می کند
تا لجن این رودخانه که از مردار متعفن جاریست را بروبد
و زیبائی های یک درخت انجیر را
جاری کند در مشام گل های سر خ این باغ
و قتی که کودکی گل می فروشد
حتما دلالی از بورس سهام در آن جا جولان می دهد
حتما سر نیزه ای خورشید را به دندان گرفته است
حتما زنی خود را می فروشد تا نان و پنیری
برای فرزندانش بیاورد
اقتصاد در انقلاب اجتماعی باید فوران کند
تا تو شاعر شوی ...
انسان که گرسنه باشد حتی انسان دیگر را می خورد
شکوفائی و خلاقییت انسان در اقتصاد متبلور می شود
در تغذیه و دانائی است که انسان انسان می شود
اقتصاد تربیت انسانی انسان است
نه دلال سهام شدن
هنر در اقتصاد جوانه می زند
هنر سمبلی ست در کار بیگانه نشده
در اقتصاد بیگانه نشده
پرنده دوست داشتن و حیوان دوست بودن
و طبیعت را در هنر عشق ورزیدن دیدن
همه تجلی از اقتصاد است
اقتصاد پایه ی اجتماعی تو است
که فکرت و اندیشه ات را پرورش می دهد
و جوانه های آزادی بر آن بارور می گردند
وقتی اقتصاد به بورس سهام و مهریه ی زن تبدیل می گردد
جوانه های آزادی رخت بر می بندند
و انسان از خود بیگانه متولد می شود
و همه چیز کالا می گردد
و بازار فرا می رسد
که شاعری را به یک ریال نمی خرند
و هنر خرید و فروش می شود
هنر و آزادی بیگانه نشده در دل ی جامعه سر مایه داری
فوران نمی کند
بازار هنر را سلاخی می کند
هنری که از دستان ظریف کودکان بافته شده اند
پول آدم جذامی را زیبا می کند
و پیر را جوان و کور را بینا می کند
و زندگی آدمی پول می شود
و عشق در پستوی خانه زندانی می گردد .
بیا بهار من که تا سپیده دم را در تو ببینم
بیا زمستان من تا گردش خیال را در برفهای تو جولان دهم
من انارکی از خیال تو ام
و تصویر را در گلهای باغ تو می سرایم
و در زمستانهای مهتابی روی نسیم سرد برفها دراز می کشم
تا شعر شاعرانه ی ترا به سرایم
اقتصادم توئی که با شعر و شبنم آغشته ای
من در دنیای از خود بیگانه نفس نمی کشم
آنکه شعر مرا دوست دارد
به تبلور انسانی سردی زمستان رسیده است
که بهار را در خود جوانه می زند
من به انقلاب اجتماعی رسیده ام
که در اقتصاد جوانه می زند
و شاعری را می بوسد
که در وزن طلوع خورشید جوانه زده باشد
و در اقیانوسی از واژه ها فوران می کند
تا لجن این رودخانه که از مردار متعفن جاریست را بروبد
و زیبائی های یک درخت انجیر را
جاری کند در مشام گل های سر خ این باغ
و قتی که کودکی گل می فروشد
حتما دلالی از بورس سهام در آن جا جولان می دهد
حتما سر نیزه ای خورشید را به دندان گرفته است
حتما زنی خود را می فروشد تا نان و پنیری
برای فرزندانش بیاورد
اقتصاد در انقلاب اجتماعی باید فوران کند
تا تو شاعر شوی ...
علی یحیی پور سل تی تی
همان گونه که آقای علی یحیی پور به درستی مطرح می کنند: اقتصاد آدم شدن است. شکوفائی و خلاقییت انسان در اقتصاد متبلور می شود . اقتصاد تربیت انسانی انسان است. هنر در اقتصاد جوانه می زند
جدا هم همینطور است که شاعر ایرانی ما می گوید
اقتصاد آدم شدن است و شکوفایی و خلاقیت و هنر در اقتصاد متبلور میشود.
معنای واقعی آن در واقع این است که بدون اقتصاد، و بدون هنر و فرهنگ و بدون کار اجتماعی، انسان، انسان نبود. انسان از زمانی انسان شد که اقتصاد کرد، یعنی صاحب فرهنگ و خلاقیت و کار اجتماعی شد، و آن را در اقتصاد متبلور ساخت. اما بر این مرحله فرهنگی و آدم شدن مسلما یک دوران کم و بیش طولانی از توحش که در آن انسان، انسان دیگر را می درید، مقدم بود:
- دوران توحش، بی فرهنگی و بدون اقتصاد
-دوران اقتصادی، فرهنگی و خلاقیت و هنر
-دوران اقتصادی، فرهنگی و خلاقیت و هنر
از اینرو امروز ما از فرهنگ بشری، و در جمع از فرهنگ ها سخن می رانیم. فرهنگ ها دوران بسیار طولانی طی کرده اند که تا به سطح فرهنگی امروزی اش رسیده اند.
بحث ما اما پیرامون ارزش اضافی یا بهره در دوران طولانی فرهنگی و اقتصادی تا به امروز است.
گفتیم سرشت دوگانه کار به این مفهوم است:
کار فیزیکی
کار فرهنگی
کار فرهنگی
و گفتیم هر دو در اقتصاد متبلور می شوند. کار فیزیکی در سرمایه متبلور می شود و کار فرهنگی در بهره متجسم می گردد.
می توان تصور کرد که در مراحل بدوی و نازل اقتصادی و فرهنگی، امکان اضافه تولید وجود نداشت. کار فرهنگی که در اقتصاد متبلور میشد برای زنده ماندن و نخوردن انسان های دیگر هم تکافو نمی کرد. این دوران گذار که سپری شد اقتصاد و خلاقیت به شکوفایی می رسد و ثمره فرهنگ در بهره کار متبلور می گردد.
در چنین سطح نازل از فرهنگ نباید فراموش که نیروهای توحش کماکان در کمین نشسته بودند و هرازگاه چرخ تاریخ و فرهنگ را به عقب باز می گرداندند.
اما اگر از سر فرهنگ های موجود داوری کنیم می بینیم که پیروزی به تعداد فرهنگ های موجود با خلاقیت، هنر و اقتصاد بوده.
یحث ما در این جا این است: زمانی که فرهنگ ها و خلاقیت ها با هم مبادله می شدند، در تبادل های فرهنگی و اقتصادی، براستی چه ارزش هایی مورد توجه مبادله کنندگان و به عبارت دیگر تولید کنندگان واقع می گشت؟
پاسخ ما تا کنون این بود:
ارزش های سرمایه ای
ارزش های فرهنگی و خلاقانه
ارزش های فرهنگی و خلاقانه
گفتیم ارزش های مبادلاتی اگر به این گونه تقسیم نشوند، فرهنگ ها ثروت مند و غنی نخواهند شد.
گفتیم ارزش های مبادلاتی اگر تنها به ارزش های ثابت و هربار بازتولید شونده محدود می بودند و کار اگر دارای سرشت خلاقانه و هنری نمی بود و تنها به کار فیزیکی محدود می گردید، مبادله فرهنگ هیچ بهره ای و منفعتی برای طرفین نمی داشت.
انسان ها هر باره بهره فرهنگ و خلاقیت و آدم شدن خود را می برند.
گفتیم تهی کردن انسان از آدمیت و فرهنگ و خلاقیت یعنی تنزل انسان به کارفیزیکی و توحش، به کارگری و کارگرداری، برده و برده داری و..
و گفتیم توحش، بردگی و کارگری را بایه تئوری ارزش اضافه قرار دادن این میشود که اکنون علم از اقتصاد اجتماعی دچارش است.
و گفتیم راه حلی که مارکس در سطح تئوریک به جلوی پای ما نهاد رهایی از توحش نظری شده نیست.
گفتیم مارکس اقتصاد را تجسم فرهنگ و کارفرهنگی نمی بیند. او می پندارد که ارزش اضافه و ثمره کار فرهنگی، در نتیجه و حاصل اضافه کار و کار غیر لازم از سوی کارگر برای صاحب سرمایه است. یعنی او اضافه کاری را منشای بهره یا فرهنگ افتصادی و مجسم شده می داند.
از اینرو مارکس با محدود کردن کار لازم و ضروری به کار بخور و نمیر انسانی، یعنی انرژی که انسان در حین کار فرهنگی مصرف می کند، کل انسان را به سطح توحش و دوران ماقبل اقتصادی و ماقبل بهره برداری برمی گرداند.
البته این ارتجاع و برگشت، یک ارتجاع و برگشت واقعی نیست بل در سطح نظری و تئوریک می باشد اما مع ذالک در بردارنده سرشت ضد فرهنگی نظریه مارکس و به این مفهوم مارکسیسم است.
برای این ارتجاع و واپس گرایی البته توجیهاتی هم است و آن در مغلطه میان بهره برداری و بهره گرایی - پروفیتیسم - است.
بهره گرایی همان است که آقای علی یحیی پور هم می گویند و در مرحله ایی از مراحل فرهنگی در قالب خود بیگانی اقتصادی ظهور می کند:
هنر در اقتصاد جوانه می زند
هنر سمبلی ست در کار بیگانه نشده
در اقتصاد بیگانه نشده
هنر سمبلی ست در کار بیگانه نشده
در اقتصاد بیگانه نشده
براستی از چه زمان فرهنگ و اقتصاد بیگانه می شود؟ از چه زمان عامل از خود بیگانگی انسان می گردد؟
از زمانی که تولید بهره و ارزش اضافه بر انسان مستولی می گردد. از زمان این استیلای من بعد این اقتصاد است که بر جامعه مستولی است و نه جامعه بر اقتصاد.
و من بعد دیگر اقتصاد و بهره در خدمت انسان نیست بل انسان در خدمت بهره است.
از نظر مارکس این خود بیگانگی اقتصادی اساس و پایه خود بیگانگی اعتقادی انسان است.
اما باید در نظر داشت: تاریخ این خود بیگانگی اقتصادی بازمی گردد به ایام تولید کالایی و به ایام بسیار قبل از کارگرداری - بخوان کاپیتالیسم - .
در کارگر داری نظیر در برده داری و سرواژ این بیگانگی مضاعف می گردد و بر بیگانگی حاصل از سلطه بهره و پروفیت که حالت عمومی دارد، حالت بیگانگی انسان تولید کننده از حاصل کار خود یعنی بیگانگی از بهره که حالت خاص و طبقاتی هم افزوده می گردد.
بنابراین بر اقتصاد بیگانه شده قبلی و عمومی، کار بیگانه شده از انسان برده، رعیت و کارگر هم بر آن اضافه می گردد.
جوانه های آزادی رخت بر می بندند
و انسان از خود بیگانه متولد می شود
و همه چیز کالا می گردد
و انسان از خود بیگانه متولد می شود
و همه چیز کالا می گردد
یعنی حتی نیروی کار هم کالا می شود و از این راه کارگر داری متولد می شود.
"در گردش پول به عنوان سرمايه M – C – M "سرانجام پول بيشتري نسبت به پولي كه در آغاز به گردش انداخته شده است، از آن بيرون آورده ميشود. مثلا"، پنبهاي كه اساسا" 100 پوند خريداري شده بود اكنون به قيمت 100+ 10 پوند يعني 110 پوند دوباره فروخته ميشود. بنابراين، شكل كامل اين فرايند َM – C – M است كه در آن َM برابر با M + dM است يعني مبلغ اصلي پيش پرداخت شده به اضافهي يك افزوده. اين افزايش يا افزوده بر ارزش اصلي را من ارزشاضافي مينامم. بنابراين ارزش اوليهي پيشپرداخت شده كه نه تنها در گردش دست نخورده باقي ميماند بلكه مقدار آن تغيير ميكند، ارزشي اضافي را به خود ميافزايد يا ارزش افزا ميشود و اين حركت آن را به سرمايه تبديل ميكند."
کاپیتال مارکس
موردی که مارکس در بالا به آن اشاره می کند شکل پولی از تولید- تجارت یا تولید تجاری(تولید کالایی) است. با این توضیح که در شکل پولی از تولید کالایی تنها این شکل است که تغییر می کند و اصل که همان ارزش افزوده به ارزش فبلی و اصلی است کماکان باقی می ماند. و دیگر این که مورد اشاره مارکس جدایی تجارت از تولید است. در جدایی کار تجاری از کار تولید این ارزش افزوده تجاری است که از ارزش افزوده تولیدی جدا می کرد و نتیجه نهایی این جدایی برای مصرف کننده نهایی، دوبل و دو برابر شدن ارزش افزوده و به این مفهوم گرانی است.
از همین رو آلترناتیو به دوبل شدن ارزش افزوده - ارزش افزوده تولیدی + ارزش افزوده تجاری - همان از تولید به مصرف بدون واسطه تجاری است که البته مبحث ما نیست. این آلترناتیو در واقع سعی بر این دارد که با حذف ارزش افزوده کار تجاری و واسطه، و ادغام دوباره تولید و تجارت، دوبل شدن ارزش افزوده را حذف کند.
اما این که ما در شرایطی که واقع شویم که بحث جاری در این جا را دنبال کنیم بهتر است کوتاه به فرمولبندی گذشته مان بازگردیم:
ارزش سرمایه ای + ارزش افزوده
ارزش سرمایه ایی در واقع همان ارزش اصلی و قبلی است که با سرمایه پیش نهاده می شود و ارزش افزوده همان ارزش نو و اضافه یا افزوده است که جدیدا شکل می گیرد.
این فرمولبندی چنان اساسی است که با جدایی کار تجاری از کار تولیدی، یعنی سرمایه تجاری از سرمایه تولیدی تغییری در اساس و اصالت آن روی نمی دهد.
همان گونه که گفتیم در اثر جدایی سرمایه تجاری از سرمایه تولیدی چون دو کار مولد و مبادلاتی از هم جدا می گردند این ارزش افزوده است که اگر میان این دو کار تقسیم نگردد معمولا دوبرابر می گردد.
برای این مطلب ما روشن تر شود به فرمولبندی اصلی ما توجه مان را معطوف می کنیم.
ارزش اضافی در واقع چیزی نیست جز ارزش افزوده به ارزش قبلی و اصلی. و ارزش اصلی و قبلی در واقع صرف نظر از شکل آن - پول یا کالا - در سرمایه اولیه متبلور می شود.
ما اگر ارزش قبلی و اصلی را سرمایه اولیه فرض بگیریم، آنگاه صرف نظر از شکل این سرمایه یعنی پول یا کالا، در هر فعالیت تولیدی - تجاری، سرمایه اولیه به کالا جدید یعنی به ارزش افزوده مبدل می کند. به عبارت دیگر هر فعالیت تولیدی - تجاری، در عمل چیزی نیست جز این که افزاینده یک ارزش جدید به ارزش قبلی و اصلی می باشد که این آخری را سرمایه نام می نهند.
سرمایه اولیه - سرمایه اولیه + ارزش اضافی - سرمایه اولیه + پروفیت
پول اولیه - کالا +ارزش اضافی - پول + پروفیت
کالای اولیه - کالا + ارزش اضافی - پول+ پروفیت
یعنی در همه حالات خواه در شکل کالایی و خواه در شکل پولی، خواه در کار تولید و خواه در کار تجاری، ارزش افزوده، ارزش اضافی یا کار اضافی بر ارزش و کار اضلی است.
پس براستی کار اصلی و کار ضروری کدام است؟
کار اصلی و کار ضروری همان کار سرمایه ایی و و کار اولیه است که در تمام حالات مصرف می شود:
کار ضروری = کار مصرفی
کار مصرفی یا کار سرمایه ایی همان کاری است که در حین تولید - تجارت مصرف می شود و با مصرف کار اولیه و سرمایه ایی است که ارزش جدید ایجاد می شود. به ارزش جدید ارزش افزوده می گویند چون نتیجه کار جدید است.
در نتیجه جدایی و استقلال کار تجاری از کار تولیدی این ارزش افزوده تجاری است که از ارزش افزوده جدا می گردد یعنی عملی که گرچه ظاهر تقسیم شدن ارزش افزوده را دارد اما در عمل منجر به دو برابر شدن آن خواهد شد چون جدایی کار تجاری از کار تولید در نتیجه توسعه کارتجاری است که دیگر مانند گذشته امکان انجام آن از سوی تولید کنندگان ممکن نیست.
نکته دیگر که قبلا هم به آن اشاره شد و در این جا به آن تاکید می شود این است که در هر سطح از کار ضروری و لازم- کار مصرفی - ایجاد ارزش اضافی یا کار اضافی ممکن نیست. به عبارت دیگر گرچه بر پایه سرشت دوگانه کار هر کار انسانی در بردارند کار مصرفی و کار خلاقانه بطور همزمان است اما بشر برای این که بتواند به کار خلاقانه و کار اضافی و... دست یابد بایستی کار را به مرحله ثمر و بهره برداری برساند و در هر سطح از کار، کار برای بهره برداری فراهم نیست.
مشکل مارکس اما جای دیگر است. او کار اضلی، ضروری و لازم را می بیند و کار اضلی را از کار اضافی جدا می کند.
او بدرستی در قلمرو تولید، جدایی کار لازم و کار اضافی را مشاهده می کند اما با این اشتباه که او برای جدایی کار لازم از کار اضافی اصالت قائل نیست.
ما قبلا هم به این مورد اشاره کردیم پس از دوره کم و بیش طولانی از زمانی که انسان، انسان شد، و از زمانی که فعالیت مولد انسان، اقتصاد شد، از آن زمان هم وفتی که ما از انسان و اقتصاد نام می بریم، تقسیم کار اقتصادی به کار لازم و کار اضافی و تقسیم تولید به تولید اصلی و قبلی و تولید اضافی، و تقسیم ارزش به ارزش اصلی و ارزش اضافی و.. وجود داشته است. یعنی این اصالتی که می گوییم که مارکس برای تقسیمبندی نامبرده قائل نیست، چنین قدمت و اصالتی به قدمت و اصالت انسان و اقتصاد انسانی است.
اما مارکس چه کار می کند؟
مارکس تاریخ ارزش اضافی را باز می گرداند به دوره جدید یعنی دوره کارگرداری- بخوان کاپیتالیسم - . یعنی به دوره ای که کارگر مزدور برای سرمایه دار کار اضافی و تولید اضافی و به این مفهوم کار پرداخت شده و کار پرداخت نشده انجام می دهد.
مانند بسیار چیزی های یکی هم همین کار پرداخت شده - مزد - و کار پرداخت نشده یعنی - پروفیت - است که تقسیمبندی درستی است. اما تاریخ این تقسیمبندی باز نمی گردد به دوره کارگرداری بل به آغاز اقتصاد بشر. اما با این توضیح که در آغاز چون کارگرداری، برده داری و سرواژ نبود، چون تقسیم عالانه پروفیت - بخوان ثروت - وجود داشت از همین رو هم کار اضافی یا اضافه کاری نسیب تولید کننده یا کننده کار می شد.
بنابراین مبحث کارگرداری، رعیت داری و برده داری یک مبحث اجتماعی است و مرتبط با مبحث شکل تقسیم اصافه کاری و تقسیم ثروت و پروفیت و نه یک مبحث اقتصادی یعنی ایجاد و تولید ثروت و ارش اضافی.
حال از همین حا باز گردیم به مارکس.
چون ارزش اضافی همان کار اضافی است، مارکس به این نظر است که پیش از دوره کارگرداری یعنی پیش از این که کارگزان آزاد دستمزدی و تبدیل نیروی کار به کالا مبدل شده باشد، وجود داشته باشد، ارزش افزوده و به عبارت دیگر کار اضافی هم نبوده است.
و درست در همین جاست که البته توضیح می دهد: البته آن ارزش افزوده و اضافی پیش از دوره کارگرداری که به آن برمی خوریم و نامش انباشت اولیه سرمایه است، ماحصل کار اضافی و تولید اضافی نبوده و نمی توانسته باشد بل که ماحصل سیستم تجاری بوده یعنی این تجارت بوده که پول را به سرمایه تبدیل می کرده است.
این یعنی چه؟
این یعنی همان آدام اسمیت که می گفته این سرمایه است که ارزش افزوه تولید می کند. چرا؟
چون مارکس هم به محض این که می بیند در رابطه پول - کالا - پول - که در واقع این رابطه شکل پولی از تولید - تجارت است و نه شکل تجاری آن - ارزش افزوده پدیدمی آید بلافاصل به این نتیجه اسمیتی می رسد هر جا که ارزش افزوده است، در آن جا هم سرمایه است. و از همین رو به این نتیجه می رسد در کار تجاری است که برای نخستین بار پول به سرمایه مبدل می شود.
اما تبدیل پول به سرمایه یعنی چه؟
یعنی این مهم که ریشه ارزش افزوده در کار است و نه پول. یعنی رد نظریه مانیتاریسم که ریشه ارزش افزوده را در رابطه پولی و در پول می بیند.
پس به این معنا - در رد مانیتاریسم - از تبدیل پول به سرمایه گفتن درست است. اما از طرف دیگر قضیه اگر بخواهیم به این مسئله بنگریم رد مانیتاریسم یعنی دیدن ریشه ارزش افزوده در جانب سرمایه اما نه به مفهوم اسمیتی بل که به این مفهوم که ارزش افزوده در واقع ارزشی است که در پروسه کار بر ارزش سرمایه افزوده می گردد و ریشه آن در کار است.
چون چنین است پس باید در رابطه پول - کالا - پول بدنبال این بود که چگونه چنین رابطه ای مولد ارزش افزوده است؟
پاسخ به این پرسش ممکن نیست مگر این که ما چه تناسبی را تنها شکل پولی از یک رابطه تولیدی- تجاری بنگریم که در آن پروسه کار وجود دارد و پروسه کار است که فزاینده ارزش به ارزش قبلی و اصلی از قبل داده شده - در شکل سرمایه - است.
به غیر از این باشد، این میشود که توگویی در رابطه پول - کالا - پول، ارزش افزوده در تصاحب ارزش دیگزان از راه فروش هرباره کالا در سطح بالاتر از ارزش واقعی - گران فروشی و... - تحصیل می گردد.
و اتفاقا مارکس در تبدیل و رابطه پولی بالا به همین صرافت می افتد که ارزش افزوده به زعم او اولیه ریشه در قلمرو تجاری دارد و به اصطلاح او مولد نیست. ارزش افزوده است اما چنین ارزش افزوده و تجاری که به زعم او ماقبل دوره کارگرداری وجود داشته و انباشت می شده، همان انباشت اولیه " سرمایه " است که مقدمات " کاپیتالیسم " را بعدا فراهم می کند.
اما براستی مقدمات کارگرداری - سرمایه داری در دوره پیش از او از راه انباشت ثروت و انباشت ارزش افزوده فراهم نگشت؟
اما آیا این در مقدمه حجیم شدن سرمایه های صنعتی و تجاری نبود که زمینه برای جدایی سرمایه و کار،در حیطه تجارت و تولید ات صنعتی فراهم گشت؟
طبعا که چنین بوده است. اما از این رویداد تاریخی برداشتی مانند مارکس داشتن اشتباه است.
کارگرداری - کار مزدی - مسلما یک شکل از سرمایه داری است. در کارگرداری سرمایه داری به مرحله می رسد که کار هم به کالا مبدل میشود. کار در اشکال قبلی از سرمایه داری هنوز کالا نبود. بطور نمونه در برده داری یا سرواژ.
اما اگر ما سرمایه داری را به مفهوم جدایی کار و سرمایه بدانیم، جدایی کار و سرمایه در پیش از شکل کارگزذازی آن بطور نمونه در برده داری بوده که برای نخستین بار به این شکل پیدا شد.
اشکال بعدی یعنی سرواژ و سپس کارگرداری در واقع اشکال دیگر از همین سرمایه داری اند و نه بیشتر.
اما پیش از جدایی کار و سرمایه یعنی پیش از برده داری، ما باز به ارزش افزوده و کار اضافی برمی خوریم. چرا؟
چون ارزش افزوده ثمره جدایی کار و سرمایه نیست بل ثمره سرشت دوگانه کار است.
کار فیزیکی و ضروری
کار فرهنگی و خلاقانه
آنچه ما ثمره و میوه کار می نامیم و سپس در دوره اقتصاد و انسان شدن در اضافه کار و اضافه تولید متبلور می شود، همو کار فرهنگی و خلاقانه است.
ادامه دارد...