Samstag, 31. Oktober 2015

پلوس و سورپلوس، افزوده و برافزوده - بخش 5



نظر به این که نگاه مارکس به پروسه کار با خود پروسه کار مطابقت ندارد، یعنی چون یک نگاه ماکرو و کلان با واحدهای زمانی مانند یک روز، یک ماه و .. است از این رو پروسه کار از نظر مارکس در محصول خلاصه نمی شود.

به دیگر سخن  تئوری سور پلوس مارکس متکی بر محصول و پروسه کار نیست.

این تئوری نازاتر از این است زمانی به این پرسش پاسخ دهد که سور پلوس از کجا وارد محصول شده است.

از این رو چون سورپلوس وجود دارد مارکس سعی می کند سورپلوس موجود را با  ارزش نیروی کار یعنی با دستمزد کارگر مرتبط است.

به این ترتیب حاصل این نظر این می شود:

پلوس یعنی سرمایه ثابت و سورپلوس یعنی سرمایه متغیر.

یعنی در هر پروسه کار، کارگر به اندازه مواد خام، استهلاک ابزار کار و... ارزش به محصول می افزاید ولاکن به اندازه مزدش ارزش به آن برمی افزاید..

جالب توجه در تئوری ارزش اضافه مارکس رابطه میان مزد و پروفیت است.

مارکس می پندارد که همان گونه مزد درآمد کارگر است، پروفیت هم درآمد کاپیتالیست است.

اما براستی این پروفیت از چه راهی وارد محصول کار میشود؟

مارکس که قادر نیست به این پرسش از نگاه میکرو پاسخ دهد، به نگاه ماکرو متوسل میشود. یعنی از نگاه ماکرو در یک روز در دو وعده کار می شود در وعده اول کارگر برای جبران دستمزد و جبران معیشت خود کار می کند و در وعده دوم برای  تولید پروفیت.

بعد از اینکه کارگر نیروی کارش را فروخت چه میشود، یعنی بعد از آنکه او نیروی کارش را در اختیار سرمایه‌دار گذاشت در ازای مزدی مورد توافق - اعمّ از وقت-مزدی یا قطعه-مزدی؟ سرمایه‌دار کارگر را به کارگاه یا کارخانه‌اش میبَرد، جایی که همه اقلام لازم برای انجام کار در دسترس اند - مواد خام، مواد کمکی (ذغال سنگ، مواد رنگی، و امثالهم)، ابزارها، و ماشینها. اینجا کارگر شروع به کار میکند. مزد روزانه‌اش، مثل مثالِ بالا، ۳ شیلینگ است، و فرقی نمیکند که آن را بصورت روز-مزدی بگیرد، یا قطعه-مزدی. باز فرض کنیم که در ۱۲ ساعت، این کارگر با کارش ارزشِ جدیدی معادل ۶ شیلینگ به ارزشِ مواد خامِ مصرفی اضافه میکند، که این ارزش جدید را سرمایه‌دار با فروش آنچه که درست شده، متحقق میکند [تبدیل به پول میکند]. از این ارزش جدید، او ۳ شیلینگِ کارگر را میپردازد، و ۳ شیلینگِ بقیه را برای خودش نگهمیدارد. حال اگر کارگر در ۱۲ ساعت یک ارزش ۶ شیلینگی خلق کند، در ۶ ساعت یک ارزش ۳ شیلینگی ایجاد میکند. نتیجتاً بعد از ۶ ساعت کار برای سرمایه‌دار، این کارگر معادلِ ۳ شیلینگی را که بعنوان مزد از او گرفته به او برگردانده است. بعد از ۶ ساعت کار، با هم بیحساب اند، هیچکدامشان یک شاهی به دیگری بدهکار نیست




پلوس و سورپلوس، افزوده و برافزوده - بخش 4


اشکالی که تئوری ارزش اضافی و سور پلوس مارکس کلا بر دو بخش است:


اولا مارکس نگاه ماکرو را تنها به شکل میکرو شده و کوچک شده ارائه می دهد
دوما این تئوری مبتنی است بر این اصل: بهره طلبی، بهره داری را تعیین می کند

اما ریشه هر دو این اشکال در این است که در دیده مارکس کار انسانی مرکب از نیروی کار و دانش کار نیست. یعنی در این دیده کار انسانی حائز ترکیب ارگانیک و دارای سرشت دوگانه نیست.  از دیده کار فقط در شکل مکانیکی آن یعنی فیزیک کار جلوه می کند.


گفتیم در نگاه ماکرو و کلی نتایج حاصله با نتایج حاصله در نگاه میکرو برابر نیست.  از همین رو هم تغییری در این حاصل می نمیشود که یک نگاه ماکرو را به شکل کوچک شده و خرد  در سطح  میکرو  و محصول ارائه داد.

اما مارکس این کار را می کند. در نظر مارکس یک محصول و یک پروسه کار نمی تواند یک بهره برداری باشد مگر بدوا یک بهره طلبی و استثمار را در پشت خود بطور مقدماتی داشته باشد.

یعنی سرمایه دار کارگر را با انگیزه طلب بهره می خرد و...

از این جاست یعنی از بهره طلبی است که در نظر مارکس پایه برای بهره برداری نهاده می شود:

و از اینرو از مبنای استثمار و بهره طلبی است که می شود به موضوع بهره برداری پرداخت. چرا که از نظر مارکس علت و ریشه در بهره طلبی است.

حال مارکس که یک نگاه ماکرو به یک موسسه کاپیتالیستی می اندازد، بطور نمونه در یک روز، در یک ماه، در یک سال و.. به این نتیجه می رسد که در یک موسسه کاپیتالیستی، کارگر ساعات اولیه را برای بازتولید سرمایه کار می کند و ساعات بعدی را برای تولید بهره و یا بطور مشخص سود.

شرط اولیه البته این است که چنین موسسه ایی اصلا از خود بهره پس می دهد.

در چنین حالتی که بهره در کار است، مارکس به این نظر است که ساعات کار کارگر در یک موسسه کاپیتالیستی بر دو بخش کلی منقسم است:

کاری که برای جبران سرمایه مصرفی صرف می شود. که مارکس را به شکل محدود کاری که کارگر برای جبران دستمزدش انجام می دهد می آورد

کاری که کارگر برای سرمایه دار و برای تولید سود انجام می دهد.

ادامه...










پلوس و سورپلوس، افزوده و برافزوده - بخش 3




در سطح ماکرو چنین به نظر می آید که توگویی بخشی از کاری را که انسان در یک مدت معین در یک موسسه انجام می دهد، صرف سرمایه می شود و بخش دیگر صرف بهره.

یعنی به عبارت در یک نگاه کلی چنین جلوه می کند که انسان در ساعات اولیه جهت جبران  و بازتولید سرمایه کار می کند و در ساعات بعدی و اتمامی برای تولید بهره.

اما همانگونه که گفتیم آنچه که در نگاه محاسباتی و در سطح ماکرو و یا کلی مصداق می یابد و درست است از نگاه محصول و از نگاه میکرو و جزیی نادرست است.

از نگاه محصول، در هر پروسه کار   انسان  در دو مدت زمانی و در دو نوبت یک بار برای سرمایه و باردیگر برای بهره کار نمی کند.

در سطح محصول، شما نمی توانید یک محصول کار را به دو مدت زمانی گفته شده تقسیم کنید. این ممکن نیست.  در سطح میکرو کاری که انجام می گیرد یعنی پروسه کار از نظر زمانی قابل تقسیم به کار برای سرمایه و کار برای بهره نیست.

باید توجه داشت این مطالبی که ما داریم به این شکل مطرح می کنیم حائز اهمیت اقتصادی اند.

یعنی انسان ها که بطور عموم وارد پروسه کار  می شوند، اما بسته به شکل مالکیت بر سرمایه کار و فرمیندی جامعه شان، محصولات کار را میان خود تقسیم می کند.

بدین منظور برای درک پروسه کار در سطح میکرو و ماکرو، باید مجموعه این امور را از امور مربوط به شکل مالکیت بر سرمایه و روابط اجتماعی مستقل نگه داشت.

به این مفهوم مناسبات حقوقی - اجتماعی تابعی اند از مناسبات اقتصادی و نه برعکس.

در سطح اقتصادی یعنی مباحثاتی که تاکنون داشته ایم است که هرباره بهره یا سورپلوس تولید می شود و در سطح حقوقی - اجتماعی است که این سورپلوس به مقتضای فرم بندی آن تقسیم می گردد.

از این جهت مورد سور پلوس در سطح میکرو و ماکرو، یک موردی مرتبط با آرایش بندی اجتماعی میان کارگر و کاپیتالیست نیست.

به دیگر سخن این بهره طلبی - بهره کشی و استثمار - نیست که بهره دهی را تعیین می کند بل برعکس این بهره دهی است که بهره طلبی را تعیین میکند.

در سطح کار آرایش مبتنی است بر شیوه کار. یعنی روابط اقتصادی حاصل از شیوه و سطح و درجه پیشرفت کار است.

چنین روابط اقتصادی، از سوی روابط اجتماعی تعیین نمی شوند.

از این نگاه بهتراست کنون به مطالبی که مارکس پیرامون تئوری سورپلوس دارد دقیق تر شویم:

ادامه..



پلوس و سورپلوس، افزوده و برافزوده - بخش 2



در یک نگاه میکرو و جزیی، یعنی خلاف نگاه ماکرو و کلی، چنانکه گفتیم ترکیب ارزشی و ارگانیک محصول کار عبارت است از سرمایه و کار یعنی از پلوس و سورپلوس.

در نگاه میکرو و جزیی، مبنای سنجش محصول کار است. از نگاه میکرو هر محصول و هر کاری حامل یک سورپلوس است. اما در نگاه ماکرو مبنای سنجیدن، کل بیلان اقتصادی یک موسسه است. ازنگاه ماکرو بیلان کار موسسه حامل یک سورپلوس است.

بنابراین چون اختلاف نتایج میان سطوح میکرو و ماکرو وجود دارد، مجبورا باید تحلیل ها پیرامون سورپلوس در این دو سطح از هم جدا نگه داشته شوند

در سطح محصول هر فراورده کار، در بردارنده بهره کار یا سورپلوس می باشد. این بهره از راه کاری که انجام می گیرد وارد فراورده میشود. در این سطح، واحد و مبنا محصول است. این محصول است که پروسه کار محسوب می شود. و مدام مسائل حول و حوش محصول و پروسه کار می چرخد.

یک محصول گرچه دربردارنده بهره کار است، اما یک محصول به هیچوجه بما نشان نمی دهد که آیا یک موسسه انتفاعی، در سطح ماکرو و کلان بهره ده است یا نه.

یعنی به عبارت دیگر آنچه در سطح محصول یک بهره محسوب می شود، در سطح کلی و در سطح بیلان کار موسسه هنوز به مفهوم یک بهره نیست.

این اختلاف از کجا ناشی می شود؟

ریشه این اختلاف در این است که در سطح بیلان کار یک موسسه در یک ماه، یک نیم سال و یا در یک سال و.. بدوا باید کل سرمایه مصرفی و هزینه ها را محاسبه کرد و آنرا از دخل موسسه کسر نمود، باقی مانده عبارت خواهد بود از بهره و سورپلوس یک موسسه. یعنی از نگاه ماکرو و کلی، یک ترتیب زمانی حکمفرماست و این نگاه درواقع یک نگاه محاسباتی است.

یعنی کل محصولات و کار یک موسسه در یک زمان معین سنجش، یک ماه، یک ... ، باید بدوا در خدمت جبران و چرخش سرمایه های مصرفی باشند تا آنچه را که هزینه شده، جبران کند، و سپس آنچه که باقی می ماند بهره  و سورپلوس موسسه خواهد بود.

اما در سطح محصول چنین ترتیب زمانی حکمفرما نیست. چون در سطح میکرو، ما با یک روش محاسباتی مواجه نیستیم بل با ترکیب ارزشی و ارگانیک محصول.

در سطح محصول هر فراورده حائز پلوس و سورپلوس است و این امر دارای مطلقیت است. در این سطح، محصول یعنی سورپلوس. یعنی بهره. حال موسسه در حال بهره دهی باشد و یا نباشد.

ادامه..



پلوس و سورپلوس، افزوده و برافزوده - بخش 1


بعد از اینکه کارگر نیروی کارش را فروخت چه میشود، یعنی بعد از آنکه او نیروی کارش را در اختیار سرمایه‌دار گذاشت در ازای مزدی مورد توافق - اعمّ از وقت-مزدی یا قطعه-مزدی؟ سرمایه‌دار کارگر را به کارگاه یا کارخانه‌اش میبَرد، جایی که همه اقلام لازم برای انجام کار در دسترس اند - مواد خام، مواد کمکی (ذغال سنگ، مواد رنگی، و امثالهم)، ابزارها، و ماشینها. اینجا کارگر شروع به کار میکند. مزد روزانه‌اش، مثل مثالِ بالا، ۳ شیلینگ است، و فرقی نمیکند که آن را بصورت روز-مزدی بگیرد، یا قطعه-مزدی. باز فرض کنیم که در ۱۲ ساعت، این کارگر با کارش ارزشِ جدیدی معادل ۶ شیلینگ به ارزشِ مواد خامِ مصرفی اضافه میکند، که این ارزش جدید را سرمایه‌دار با فروش آنچه که درست شده، متحقق میکند [تبدیل به پول میکند]. از این ارزش جدید، او ۳ شیلینگِ کارگر را میپردازد، و ۳ شیلینگِ بقیه را برای خودش نگهمیدارد. حال اگر کارگر در ۱۲ ساعت یک ارزش ۶ شیلینگی خلق کند، در ۶ ساعت یک ارزش ۳ شیلینگی ایجاد میکند. نتیجتاً بعد از ۶ ساعت کار برای سرمایه‌دار، این کارگر معادلِ ۳ شیلینگی را که بعنوان مزد از او گرفته به او برگردانده است. بعد از ۶ ساعت کار، با هم بیحساب اند، هیچکدامشان یک شاهی به دیگری بدهکار نیست.
بخشی از کار مزدی و سرمایه_کارل مارکس

پیرامون این مطلب مارکس که در بالا آماده و در بردارنده خلاصه و چکیده ای از جوهر نظریات مارکس پیرامون ارزش اضافی یا سور پلوس است مطلب کم گفته نشده و اقلکم از سوی من تجزیه و تحلیل های متعدی به تناوب زمانی صورت پذیر شده است.
در این جا می خواهم بار دیگر محتوای انتقادیم به اصل تئوری سور پلوس مارکس بطور فشرده بیان کنم.
برای این منظور بدوا توضیح چند پیرامون مقولات پلوس و سور پلوس لازم می آید.
پلوس یا افزوده و بعلاوه و سور پلوس برافزوده، و اضافه مرتبطند با ارزش
به عبارت دیگر هر باره  ارزش افزوده و ارزش برافزوده مد نظرند. در یک پروسه کار که نتیجه آن محصول کار است،  هر محصول کار حائز دو ارزش است: ارزش افزوده یا پلوس و ارزش بر افزوده یا سورپلوس.
چون ارزش افزوده و یا پلوس، سرمایه است، برای سلهولت به ارزش برافزوده کار می گویند. بنابراین در هر محصول ترکیب ارگانیک ارزشی عبارت است از سرمایه و کار.

اما بلافاصله باید اشاره کرد که ترکیب ارزشی و ارگانیک محصول کار برای سهولت چنین ترکیبی از سرمایه و کار یافته است. چرا که در عالم واقع سرمایه خود ترکیبی است از کار.
سرمایه به دو جهت همان کار است و تضادی با کار ندارد:
اولا نظر به فراورده هایی که به شکل سرمایه وارد تولید فراورده جدید می شوند
دوما نظر به نیروی کار که به صورت سرمایه وارد پروسه کار می شود

اما گفتیم جهت سهولت که میتواند هم غلط انداز باشد ترکیب ارگانیک و ارزشی محصول به سرمایه و کار  ترکیبی چندان دور از واقع نیست.
در ادامه توضیحا این که در ترکیب ارگانیک محصول کار عبارت است از کار بر افزوده، و یا همان سورپلوس.
کاربرافزوده در هر پروسه کار، انجام می گیرد. یعنی کاری که در هر پروسه کار انجام می گیرد و به بار می نشیند را سورپلوس،یا کار برافزوده می گویند.
از این رو می توان نتیجه گرفت که برای هر محصول کار ، کاربرافزوده حائز نقش هویت دهنده است.
دیگر خصیصه کار برافزوده یا سورپلوس در این است که کار برافزوده همان ثمره و بهره کار است که از این رو به آن ارزش اضافی هم می گویند.

از این مقدمه کنون می پردازیم به نقد و تجزیه تحلیل تئوری بهره یا تئوری سور پلوس مارکس که گفتیم در عین حال تئوری کار برافزوده هم است

ادامه..




Donnerstag, 15. Oktober 2015

زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 12

اما در نظر مارکس این واقعیت چنین جلوه نمی کند.
مارکس به این نظر است که باید از کار در یک روز یا کار روزانه محاسبه کرد.

 او به این نظر است :در کار روزانه یا کار در یک روز، در پروسه ارزش و دو پروسه کار مطرح است : پروسه تولید ارزش و پروسه تولید ارزش اضافی

او برای این تقسیم بندی به این نظر است چون کار دارای دو ارزش و دو سرشت مصرفی و مبادلاتی است.

در پروسه تولید ارزش، سرشت مصرفی کار خود را در خلق ارزش مصرف جدید نشان می دهد. اما پروسه خلقت در عین حال پروسه افزودن ارزش است چرا که کار در عین حال دارای سرشت مبادلاتی است.

از این رو مارکس می گوید: در پروسه تولید ارزش، کارگر در  حین تولید یک ارزش مصرف جدید، ارزش مبادلاتی نوینی به آن می افزاید. این ارزش مبادلاتی نوین، همان زمان کار اجتماعا لازمی است که او به اندازه یک معیشت در طول یک روز کار، وارد پروسه کار می کند.

چنان که می بینید در چنین نگرشی به مسئله، مبنا محاسبه پروسه کار و پروسه ارزش نیست بل معیشت مصرفی در طول یک روز کار می باشد.

از همین رو هم به دیده مارکس هر کار در یک روز - کار روزانه - به دو مرحله منقسم می گردد: مرحله جبران نیروی کار مصرفی و مرحله آفریدن ارزش اضافی.

مرحله اول را مارکس مرحله تولید ارزش و مرحله دوم را مرحله اضافه کردن ارزش نام می نهد.

مرحله دوم یا مرحله ارزش اضافه مانند و کپی مرحله اول  است اما با این تفاوت که در مرحله دوم کارگر برای سرمایه دار کار می کند و اما در مرحله اول برای خود.

این تئوری به این شکل یعنی دور زدن این  واقعیت که کار انسانی مولد ارزش می باشد.

تئوری ارزش مارکس تئوری اضافه کاری  است.

تئوری اضافه کاری هرباره مستلزم یک کار ضروری و یک  اصافه کاری است.  و برای این منظور پیوسته به یک واحد سنجش زمانی مانند یک روز کار نیاز پیدا می شود 

به این شکل ریشه تئوری ارزش نه در نفس کار انسانی، بل در کار اضافی برای غیر خودی در یک کار روزانه  نهفته است. و طبعا بر پایه این تئوری، انسان برای این که استثمار نشود باید از انجام کار اضافی پرهیز کند. و انجام کار اضافی هم تنها در صورت کار برای غیر خودی بروز می کند..



ادامه..


زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 11

از همین رو هم مارکس به شیوه مکتب داران، مطلب را بیهوده پیچیده کرده است.

کاری که انسان بروی طبیعت  انجام می دهد، مانند خود طبیعت دارای سرشت دوگانه است. این سرشت دوگانه کار، آن سرشت دوگانه ایی نیست که مارکس می گوید: یعنی ارزش مبادله و ارزش مصرف.

سرشت دوگانه کار عبارت است:  نیروی کار از یکسو و از سوی دیگر خلاقیت و هنر و مهارت و دانش کار


با کاری که انسان بروی طبیعت انجام می دهد، ارزش مصرف و ارزش مبادله خلق می کند. ارزش  مبادله ارزش نسبی است و تازه در مبادله به شکل بها یا قیمت مطرح است.

در پروسه کار انسان سرمایه یعنی ارزش مصرف و مبادله را به کار می گیرد. و با کاربرد آنها بهره برداری می کند یعنی ارزش نوین که در عین حال ارزش مصرف و مبادله اند خلق می کند.

از این رو  ارزش هر فراورده نوین  جمع و  ترکیبی است از ارزش قدیم و نو. در هر تولید چنین قاعده ای حکمفرماست و در تولید نسل انسانی ما قاعده دیگری را مشاهده نمی کنیم. هر انسان جدید و هر نوزاد ترکیبی است از اولیاء و انسان جدید.

در رابطه با فراورده باید دید که منشای ارزش نوین مصرفی و مبادلاتی کار انسانی است.

این کار به دو وجه مطرح است:

به وجه سرمایه و نیروی کار که در پروسه کار و تولید ارزش  مصرف میشود و در عین حال حائز ارزش مبادلاتی است

و به وجه خلاقیت کار که در پروسه کار و تولید ارزش، ارزش آفرین و مولد است. این ارزش جدید نیز در عین حال دارای دو ارزش مصرف و مبادلاتی است.

هر ارزش و کار نوین به شکلی که هست یعنی به شکل ارزش مصرف و مبادله وارد کار جدیدتر میشود و بدین ترییب سلسله زنجیره وار پروسه کار و تولید ارزش بشری تا به امروز ادامه می یابد

ادامه...

زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 10

این که فراورده جدید مانند فراورده قبلی دارای ارزش مصرف و ارزش مبادلاتی است اصلا نکته شگفت آوری نیست.  چرا که در این جا سخن از تسلسل است. یعنی تسلسلی از پروسه تولید و ارزش که در هم وارد می شوند و از هم خارج می گردند. 

فراوردها یعنی ارزش های مصرفی و مبادلاتی قبلی وارد  پروسه کار می شوند و با کار بر روی آنها به شکل ارزشهای نوین از مصرف و مبادله خارج می گردند.

و از همین رو هم  ارزش مصرف و مبادله هر فراورده جدید جمعی از ارزش های قدیمی و جدید مصرف و مبادله می باشد و  این امر هم اصلا هیچ چیز شگفت آوری  در خود ندارد مگر در دیده صاحبان مکاتب .

 پیشتر هم گقته شد آنچه که از این بدیهات ساده معما ساخته است، هرباره عینک ها و مکاتبی هستند که از همان عینک مکتبی و ملاصفتانه سعی دارند به بدیهی ترین رویدادها رنگ معما بدهند.

والا ورود و خروج ارزش های مصرفی  و مبادلاتی در تسلسل و زنجیره تولید و کار از بدیهی ترین امور می باشد.

مگر می شود کار  قبلی دارای ارزش دوگانه و به قولی مارکس دارای سرشت دوگانه باشد اما  کار نوین که در ماهیت مانند کار قدیمی است، مشمول این قاعده نگردد؟

بنابراین ریشه این همه معما سازی از بدیهی ترین امور را باید در ماشین مکتب سازان یعنی دستگاه اسکولاستیک دید.

در این رابطه برای نشان دادن واقعیت ها تنها باید سعی کرد از مکتب ها و روش های اسکولاستیک توضیح واقعیت های اقتصادی پرهیز کرد و بطور ساده به واقعیت های روی آورد.

واقعیت های اقتصادی اما آنگونه که اسکولارها  سعی کرده اند آنها را به نفع اربابانشان وارونه و معماگونه جلوه دهند نیستند و در بسیاری موارد و از جمله مورد بحث ما ساده تر از این هستند که جلوه داده می شوند.

به نظر نمی رسد که مارکس سعی کرده باشد اسکولارها را به کنار بزند و خود به واقعیت ها روی آورد والا اگر این کار را  می کرد این قدر نیازی نبود در میان مکاتب و مکتب ها بدنبال حقایق باشد. و مرتب از این  و آن نقل قول بیاورد. 

صاحبان مکتب یعنی اسکولار ها در ماموریت از سوی اربابانشان  تمام بر این بودند که تا حد ممکن بدیهی تر واقعیت ها را  راز آمیز جلوه دهند  و آنها را در مانتوی مکتبی و رازآمیز تحویل  دهند. ما این را از سوی آخوندهای خودمان می شناسیم.

ادامه..




زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 9






معمای سود  از دیده فیزیوکراتی حل ناشدنی است چون در اصل این معما به  نحوی خود زاده دیده فیزیوکراتی است. از این دیده 
کار انسانی مولد ارزش و مولد ثروت نیست. به دیده فیزیوکراتی طبیعت تنها منبع ثروت است. این ها مدعی اند کسانی که مالک بر زمین و طبیعت اند، مالک بر ثروت هم می باشند. کار انسان بر روی طبیعت تنها به مفهوم معیشتی و تنها به مفهوم تحصیل ثروت 
های  طبیعی است

بطور نمونه زارع کار می کند، سهم کارش را بر می دارد و مابقی یعنی ثروت را که همان اضافه بر ماحیتاج اوست به صاحب زمین یعنی مالک می دهد. و این ثروت حاصل طبیعی است و نه حاصل کار.  و به همین منوال است در صنعت.

بر پایه همین مدل فیزیوکراتی است که مارکس تئوری ارزشش را طرح می ریزد. در یک روز کار، کارگر کار می کند، سهمش را بر می دارد و مابقی را که سهم سرمایه دار است ، سرمایه دار تحصیل می کند.

اما مارکس بر این نظر است که به این کشف نایل آمده است که کار دارای سرشت دوگانه است: از یک رو دارای سرشت ارزش مصرفی است. و این سرشت است که در پروسه تولید ارزش، با مصرف ارزش مرده و قبلی ارزش نوین یعنی ارزش مصرف جدید خلق می کند. و از سوی دیگر دارای ارزش مبادلاتی است یعنی نیروی کار است. که قابل خرید و فروش است.

او به این نظر است که در پروسه تولید ارزش، همین ارزش مبادلاتی و همین بهای  نیروی کار است  که به  فراورده افزوده می شود.

اگر به خوبی دقت شود متوجه خواهیم شد، که مارکس سرشت نخست یعنی سرشتی که ارزش افزا است و او آن را کار زنده نام می نهد، رها می کند و پی نمی گیرد و در عوض متوسل به بها و ارزش نیروی می شود که در پروسه تولید ارزش، به ارزش مرده  و قبلی افزوده می شود.

بدین سان سرشت نخست کار، در دیده مارکس، گرچه وجود دارد اما تنها از اینرو وجود دارد که خالق ارزش مصرف جدید است. این ارزش مصرف جدید من بعد هرگونه اهمیت وجودی خود را در دیده مارکس از دست می دهد.


مارکس در پی نیست که این ارزش جدید مصرفی را که در عین حال دارای یک ارزش مبادلاتی است  و یا بهتر بگوییم قابلیت مبادلاتی است و می تواند خرید و فروش شود، وارد تئوری ارزش خود کند.

به دیگر سخن، اگر  ارزش های مصرف قبلی دارای ارزش مبادلاتی بودند و برعکس مانند کار، ارزش های مبادلاتی دارای ارزش مصرف بودند،  به همین گونه ارزش مصرف نوین هم دارای ارزش مبادلاتی است و یا به سخن بهتر قابلیت خرید و فروش را دارد.

مارکس  به درستی می بیند که میان ها ارزش های مبادلاتی و مصرفی که به شکل سرمایه وارد پروسه کار می شوند،  این ارزش های مصرفی - مبادلاتی، در هم آمیزی با کار مبدل به ارزش مصرف نوین می گردند.

اما سر در نمی آورد که در این میان این کار- نه نیروی کار - است که به شکل کار خلاق و زنده، مولد ارزش نوین مصرفی است. و این ارزش نوین مصرفی مانند دیگر ارزشهای مصرف قبلی قابلیت خرید و فروش پیدا می کند.

به عبارت دیگر هیچ مانعی در سر راه این نیست که ارزش نوین مصرفی دارای یک ارزش مبادلاتی نوین نباشد. و آنچه که این ارزش نوین مبادلاتی و مصرفی را خلق می کند کار خلاقانه است.

یعنی: در هر پروسه کار و ارزش، سرمایه و از جمله نیروی کار مصرف می شود و این سرمایه حائز دو ارزش مصرفی و مبادلاتی است و در ازای آن ارزش نوینی خلق می شود که در عین حال حائز دو ارزش مصرفی و مبادلاتی.

ادامه..

Mittwoch, 14. Oktober 2015

زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 8

واحد «کار در یک روز» ممکن است یک مولقه سندیکالیستی باشد اما برای یک تئوری ارزش یک مولفه علمی - اقتصادی نیست. در عوض مولفه علمی - اقتصادی پروسه کار و پروسه ارزش است.



این که در یک پروسه کار و یک پروسه ارزش، چه مقدار سرمایه متغیر و معیشتی و انسانی به کار رفته را می شود محاسبه کرد. همان گونه که می شود محاسبه کرد که در یک روز کاربه چه تعداد و یا چه کسری از یک پروسه کار وجود دارد.


همان گونه که در آغاز گفتیم ذات پروسه کار منوط به ذات محصول کار است. یعنی محصولی که نتیجه این پروسه است. به این مفهوم محصولی که تولید می شود حاصل یک پروسه می باشد.

هر محصول از دو بخش ترکیب یافته: از سرمایه ایی که صرف آن شده و از ارزشی که در آن جدیدا و به تازگی وارد شده است

سرمایه مصرفی در یک محصول به زبان مارکس اگر بخواهیم بیان کنیم مرکب از سرمایه ثابت و سرمایه متغیر است.

بشر در سطح کلی یعنی در سطح کار اجتماعی تنها زمانی قادر است  شاهد به بار نشستن آن ارزش های نوینی باشد که  هر باره در سطح جزئی تولید می شود، که از سطح اقتصاد معیشتی و سرمایه ایی و بازتولیدی، به سطح و مرحله اقتصاد ذخیره ایی و انباشتی وارد گردد.

در رابطه موجود میان یک روز کار از یکسو و از سوی دیگر پروسه کار، می توان افزود که  پروسه کار می تواند کمتر و بیشتر از یک روز کار باشد. حتی پروسه کارهایی وجود دارند که سالانه به طول می انجامند و پروسه کارهایی وجود دارند که در دقیقه محاسبه میشوند.

در علم اقتصاد آنچه مبناست کار و به این مفهوم پروسه کار است. این کار و به این مفهوم محصول کار است که حامل تمام مولقه های اقتصادی است.

هر کار در سطح جزیی ناقل و حامل سرمایه مصرفی یعنی ارزش مرده و ارزش نوین و زنده است.

سرمایه متغیر مد نظر مارکس، جزیی از سرمایه و جزیی از کار مرده قبلی است. کار زنده و ارزش افزا سرمایه متغیر و نیروی کار و .. نیست.

اگر از  دیده مارکس کار زنده و کار  ارزش افزا یعنی نیروی کار، این بدین خاطر است که در دیده تمام فیزیوکرات ها و از جمله مارکس، کار وجود ندارد مگر به وجه فیزیک و نیروی کار.

مارکس به دیده فیزیوکراتی از کار، هیچ  چیز جدیدی از خود به آن اضافه نکرد مگر سعی نمود با حقه واحد کار در یک روز و تقسیم آن بر پایه مدل ترکییب ارگانیک کار اجتماعی، معمای ارزش نوین یعنی سود را حل کند که موفق آمیز نبوده است.


ادامه...

زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 7


در پاسخ به  این پرسش که خود مارکس هم مطرح می کند، مارکس به این  می رسد که حل معمای سود یعنی معضل دیرینه علم اقتصاد،  در مدت زمان یک روز کار نهفته است.


در دیده مارکس، در یک روز کار، کارگر تنها در یک مدت زمان معین است که برای خود کار می کند. و به این کار لازم می گویند.

ودر مدت زمان دیگر و غیر، کارگر برای سرمایه دار  و غیر کار می کند و به این می گویند کار افزوده و اضافی.

در مدت زمان کار غیر در یک روز کار، عین همان کار کم و بیش که در  مرحله کار خودی مطرح بود، تکرار میشود یعنی باز سرمایه ثابت مصرف می شود و به اندازه سرمایه متغیر و معیشت کارگری،  ارزش زنده به کار افزوده می شود. اما با این تفاوت و توضیح که در کار غیر کارگر برای غیره کار می کند و این ارزشی که در این مرحله تولید می شود دیگر متعلق به کارگر نیست و از این رو مارکس به  این ارزش تولیدی در مرحله غیر نام ارزش اضافی نام می نهد. یعنی اضافه بر تولید ارزش نویی که قبلا تولید شد و متعلق به کارگر بود.


بدین سان، مارکس یک تئوری از سود و بهره را بنا می گذارد که در آن هرباره ارزش تولیدی و نوین - که در واقع سود نام دارد - متقسم است به دو بخش کارگری و سرمایه داری.


و چون چنین است در یک روز کار، کشمکش بر حول سود کشمکش دائمی است میان کارگر و سرمایه دار.

در این کشمکش کارگر مدام در پی کاهش  مدت کار در یک روز است و در عوض سرمایه دار مدام در پی افزایش آن.

سرمایه دار به  این اکتفا نمی کند. او با ارتقاء سطح تکنیک و قوای نیروی مولده در کل، سعی می کند مرحله  کارگری از کار در روز را بسود مرحله سرمایه داری از آن کاهش دهد.

به این مفهوم هرچه سریعتر و کوتاه تر مرحله جبرانی و کارگری کار در روز باشد، در صورت ثابت ماندن مدت کار در یک روز به همان میزان مرحله سرمایه داری کار در یک روز هم بیشتر خواهد بود و الی آخر.


ادامه...




زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 6

در دیده مارکس، در یک روز کار، می توان ترکیب ارگانیک کار اجتماعی را یعنی کار لازم و کار اضافی را مشاهده کرد:

کارگر در تمام مدت زمانی که در یک روز کار، در پی تولید و جبران ارزش برابر با سرمایه متغیر و مصرفی است، در نظر مارکس در واقع در پی تولید ارزش است. و در عوض در طول تمام مدتی که در پی تولید ارزش اضافه بر ارزش جبرانی و متغیر است، در واقع برای سرمایه دار ارزش افزوده خلق می کند.


چنان که می بینید مارکس سعی دارد آنچه را که در سطح کلی یعنی در سطح کار اجتماعی مشاهده کرده، عین همان را در سطح جزئی یعنی در سطح پروسه کار وارد کند.

 اما در این وارد کردن - از کل به جزء - چون مارکس از یک تنگی نظر یعنی مشاهده صرف وجه نیروی کار، برخوردار است، از این رو در مواجه با پروسه کار، تنها به یک پروسه صرف نیروی کار بر می خورد.

این پروسه صرف نیروی کار، که بدن نحو در دیده مارکس نمودار می شود، از آنجاییکه که همان معیشت کارگری است، یعنی همان سرمایه متغیر، یعنی همان زمان کار عموما لازم موجبی است برای این که مارکس به صرافت بیافتد که ترکیب ارگانیک کار را تا مرحله کار لازم و ضروری پی گرفته است.

به دیگر سخن: مارکس می پندارد زمان کار عموما لازم در یک روز کار،  یعنی معیشت کارگری و مزد کار - سرمایه متغیر -  همان پروسه کار و همان پروسه تولید ارزش است.

او مطلب چنین توضیح می دهد: کار دو وجه دارد: وجه ارزشی افزا و وجه مصرف. کارگر در پروسه تولید ارزش، ارزش قبلی و مرده را مصرف می کند اما ارزش زنده یعنی نیروی کارش را به فراورده می افزاید. این نیروی کار با زمان کار بطور عمومی لازم سنجیده میشود.

او می گوید: کارگر در یک روز کار، دردو مرحله کار می کند. در مرحله نخست مرحله تولید ارزش است و در مرحله دوم مرحله ارزش اضافی است.

در مرحله تولید ارزش، او برای خود کار می کند و اما در مرحله دوم او برای سرمایه دار کار می کند.

از نظر مارکس این را که ما بدین گونه در سطح  کارجزیی می بینیم در سطح کل و در سطح کار اجتماعی هم مشاهده  می کنیم و در حقیقت این اولی توضیحی است برای  آن دومی.

بدین گونه که می بینید در تئوری ارزش مارکس،  که تلاشی است شکست خورده برای توضیح واقعیت های اقتصادی انسان،  در سطح جزئی  کارگر، در دو مرحله در یک روز کار، کار می کند.

در مرحله اول، او در پی تولید ارزش است و در مرحله دوم او در پی تولید ارزش اضافی.

در مرحله تولید ارزش، کارگر، سرمایه ثابت را مصرف می کند، به اندازه معیشت روزانه، سرمایه متغیر به آن می افزاید و به این مفهوم ارزش تولید می کند.

او عین همین کار را سپس در مرحله دوم  پی می گیرد اما در مرحله دوم بی نیاز از تولید ارزش می باشد. در مرحله دوم از کار روزانه کارگر دیگر در پی تولید ارزش و جبران سرمایه متغیر از دست رفته و در فراورده وارد شده نیست، بل به مقدار سرمایه متغیر از دست رفته در یی افزودن ارزش در فراورده و در پی تولید ارزش اضافی و برای سرمایه دار و غیر است.

 چنان که می بیند تولید ارزش ، از دیده این تئوری، یعنی مصرف سرمایه ثابت و مرده و به مقدار معیشت کارگری، افزودن سرمایه متغیر و به این معنا زنده به فراورده است.

از این دیده هر کالای جدید، در بازار برابر است با سرمایه ثابت بعلاوه سرمایه متغیر مصرفی در آن.

اما پس اگر چنین باشد، پس سود و بهره سرمایه دار چه میشود؟

ادامه..




زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 5


به این شکل که تاکنون توضیح داده شده، متوجه می شویم که کار گرچه دارای مفاهیم کم  و بیش مشابه اما نایکسانی برخوردار

است.  کار در سطح جزیی یعنی پروسه کار و همزمان یعنی محصول کار. در سطح کلان و کلی، کار یعنی اقتصاد  اجتماعی انسان. کار به مفهوم کلان، یک پروسه یگانه و یک محصول به مفهوم جزئی نیست.

به این ترتیب ما اگر از سطح  کار به مفهوم کلان و اجتماعی آن حرکت کنیم و به عمق و به سطح جزء کار یعنی کار به مفهوم پروسه کار یا محصول کار برسیم،  مسلما حرکتی که مارکس هم انجام داده است، ما در انتقال  نمی توانیم و نباید آن خصوصیاتی را که  در مورد کار در سطح کلان همواره صادق است، عین همان خصوصیات را در سطح جزء کار و در سطح محصول ترانسفر نماییم.

در مورد مارکس ظاهرا به نظر می آید که چنین شده است. در دیده مارکس پیش از همه می توان مشاهده کرد که پروسه کار در سطح جزء  تنها به وجه نیروی کار متجلی میشود.

این امر -  کار به مفهوم جزیی را تنها به وجه نیروی کار مشاهده کردن - به مارکس مساعدت نموده است در ترانسفری که از سطح و کل به  عمق و جزء می نماید، در جزء تنها به دنبال نیروی کار باشد.

مارکس در سطح کلی  یعنی در سطح کار اجتماعی، ترکیب کار به کار ضروری و کار اضافی را مشاهده نمود  و می بیند که چیزی به این معنا وجود دارد.

اما  به علت افق محدود و تنگ،  مشاهده مارکس از ترکیب ارگانیک کار اجتماعی - کار لازم و کار ضروری - یک مشاهده اقتصادی نیست. مارکس می پندارد که ترکیب ارگانیک کار اجتماعی، مختص روابط کاپیتالیستی است. یعنی مختص رابطه کارگر و سرمایه دار.

او می پندارد که در رابطه کارگر و سرمایه دار است که کار اجتماعی بشر دارای ترکیب کار ضروری و کار اضافی می شود.

از این پنداشت که در سطح کار اجتماعی مطرح است سپس مارکس به سطح پروسه کار می رود و چون در سطح پروسه کار یعنی در سطح جزیی هیچ جیز نمی بند جز وجه نیروی کار، از این رو با نیروی کاری که در سطح جزء و در سطح پروسه کار مشاهده می کند سعی می کند دوباره به سطح کلی باز گردد و با مساعدت ترکیب ارگانیک کار لازم و کار ضروری، پروسه کار در سطح جزء را توضیح دهد.

حاصل چنین مشاهداتی همان تئوری ارزش مارکس است.

تئوری ارزش مارکس از مولفه های زمانی - واحد سنجش نیروی کار - مانند زمان کار روزانه استفاده می کند. در تئوری مارکس در واقع به گونه ایی همه چیز از یک کار روزانه بطور نمونه 12 ساعتی شروع می شود.

مولفه اساسی دیگر تئوری مارکس، سرمایه متغیر و یا معیشت کارگری است.

در یک امتزاج میان این دو مولفه یعنی کار روزانه و معیشت کارگری،  مارکس به واحد معیشت کارگری در یک کار روزانه می رسد.

معیشت کارگری در یک کار  روزانه،  یعنی مقدار سرمایه متغیر و مصرفی   در یک روز کار.


ادامه...



زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 4


وقتی ما ریشه ثروت و انباشت را در سطح سلولی و جزء یعنی در سطح پروسه کار منفرد و معین  قلمداد می کنیم، این بدین معنا است که ما  به این ترتیب  ریشه ثروت و سود را در کار اضافی  یعنی خواه برای خود و خواه برای غیر نمی دانیم.



به یک کلام ریشه ثروت های اجتماعی ما بشر در کار و پروسه ارزش آفرینی کار اجتماعی نهفته است.

اگر در سطح کار منفرد و معین چنین است، در سطح کار اجتماعی و کلان، ارزش افزوده خویش را در کار اضافی و کار افزوده نمایان می سازد.

در سطح کلان و کار اجتماعی، که با پروسه کار و تولید یک محصول فرق دارد و به این مفهوم یک محصول منفرد و جزیی نیست، کار اضافی محل رخ نمایی و بروز و خودنمایی ارزش افزوده در سطح جزئی است. 

به دیگر کلام، ارزش افزوده در سطح پروسه کار، در سطح کلان تازه با کار افزوده است که چهره اش را نشان می دهد و به بار می نشیند.

بنابراین در سطح کلان و کار اجتماعی، هرباره مقدار زمان کاری برای خودنمایی ارزش افزوده و به بار نشستن ثروت و سود، لازم است که بدوا و بطور مقدماتی انجام گیرد. در طول مدت زمان کار لازم اجتماعی، بشر در پی تامین معیشت و ارزش ثابت می باشد. تازه پس از طی این مدت زمان لازم است که هر مقدار کار اضافی، منجر به ثمر دهی کار می شود که در واقع پروسه رخ نمایی ثمره کار در سطح جزیی است.

وقتی ما ریشه ثروت اندوزی بشر که در پروسه کار و ارزش آفرینی منفرد و معین واقع است را از دیده دور نگه داریم، آنگاه در سطح کلان و در سطح اجتماعی به این صرافت خواهیم افتاد که توگویی ریشه ثروت اندوزی بشر در هرباره کار اضافی و کار افزوده ایی واقع است که بشر انجام می دهد. حال فرق نمی کند این کار اضافی را بشر برای خود انجام می دهد و یا برای غیر.

چنین به ظاهر کار اضافی چسبیدن و عمق آن که پروسه کار منفرد و ارزش آفرین است را ندیدن  مارکس را به این صرافت انداخت که توگویی ریشه سود در اقتصاد اجتماعی یعنی کار در سطح کلان، در کار اضافی است البته به شکل کار اضافی برای غیر.


ادامه...


زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 3

بنابراین باید  هرباره به فرق موجود میان ترکیب ارگانیک اقتصاد در سطح کلان از یکسو و از سوی دیگر به  ترکیب  کار به ارزش ثابت و ارزش متغیر در سطح جزء توجه داشت.

در سطح جزء و منفرد، هر کار ترکیبی است از ارزش قبلی و ارزش جدید. و به این مفهوم ارزش ثابت و ارزش متغیر. سرمایه و سود.

اما آنچه که در سطح جزء مصداق می یابد در سطح کلان صادق نیست: در سطح کلان ارزش ثابت و ارزش متغیر بطور زمانی باهم در یک جا جمع نیستند بل که بطور زمانی بدنبال هم می آیند. و این هم به این علت ساده که در سطح جزء سرو کار ما با یک کار منفرد و معین است و اما در سطح کلان کلت اقتصاد اجتماعی بشر.

به دیگر سخن، در سطح جزء یک فراورده است که مطرح است و در سطح کل در عوض هستی اقتصادی بشر.

روشن تر این که در سطح جزء هر کار، بطور همزمان ترکیبی است از ارزش کهنه و نو.  این همجواری و یکجایی به مفهوم اجزای لایتجزای کار می باشند.

در این سطح پروسه کار را نمی توان از هم جدا کرد و به دو پروسه کار و دو پروسه ارزش مبدل ساخت. در این سطح کاری که انجام می گیرد هرباره حائز دو ارزش قبلی و نو ست.

این که در سطح جزء ارزش حائز ترکیب قبلی و نو است منجر به آن میشود که در سطح کلان یعنی در سطح هستی اقتصاد اجتماعی بشر، ترکیب اقتصاد اجتماعی به کار لازم و کار اضافی خودنمایی نماید. یعنی سر و راز ارزش افزایی و تجمع ثروت، ... بشر در سطح جزء یعنی در سطح پروسه کار و ترکیب آن به ارزش قبلی و ارزش افزوده نهفته است.

اگر این طور نمی بود آنگاه در سطح کلان اقتصاد اجتماعی مبدل میشد به  فعالیت و تلاش دائمی بشر  مبتنی بر افزون طلبی و ثروت اندوزی  که هرباره در نتیجه سخت کوشی، اضافه کاری حاصل می گردید.

مسلما در این جا یعنی در سطح کلان اضافه کاری و سخت کوشی مطرح است اما فلسفه ثروت اندوزی و انباشت و ثروت بشری در اضافه کاری و سخت کوشی و.. نیست بل در سطح جزیی در تولید ارزش اضافی است.

این که در اضافه کاری و سخت کوشی است که در سطح کلان انباشت و ثروت اندوزی رخ می نماید، علتی برای این نیست که ریشه ثروت اندوزی و انباشت در اضافه کاری و سخت کوشی است.

ادامه..


زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم - 2


کار اجتماعی اضافی کاری است که مضاف و افزوده بر کاری است که بطور لازم و ضروری انجام می گیرد و از این رو حائز اهمیت اندوخته ایی و انباشتی و ذخیره ایی است.


از دیده ارزشی و زمانی کار اضافی، یعنی ارزش افزوده و زمان  افزوده  که انسان مضاف بر ارزش و زمان ضروری و معیشتی کسب وصرف می کند.

در طول مدت کار ضروری اگر ما انسان ها مدام در پی ثابت نگه داشتن و حفظ سطح معیشت خود می باشیم در طول کار اضافی در عوض مدام در پی کسب ثروت، افزودن به سطح معیشت و موجود خود می باشیم.

این ترکیب ارگانیک کار اجتماعی به دو جزء اصلی و فرعی، ضروری و اضافی ترکیبی است که از دیده بسیاری از ناظران اقتصاد اجتماعی بشر پنهان نماند و از جمله بر مارکس.

در رابطه با ترکیب ارگانیک اقتصاد اجتماعی به ترتیب ضروری و اضافی و نقل شده در بالا، باید هرباره به یک نکته مهم توجه داشت: 

گرچه به نظر می آید که از نظر ترتیب زمانی کار ضروری به کار اضافی مقدم است، یعنی اول انسان موقعیت فعلی را حفظ می کند و سپس هرباره بر آن می افزاید، اما در عالم واقعیت این گونه نیست که انسان دو سری و دو دسته کار از نظر خصلت متفاوت انجام می دهد یعنی در طی یک مدت پروسه کارش، صرف انجام کارهایی است که این کارها صرفا خصلت ضروری و صرفا دارای ارزش ثابت وقبلی هستند و در مدت دوم کارهای انجام می دهد که حائز تنها ارزش افزوده است. این جدایی و تفکیک زمانی میان ارزش اضافی و. ارزش افزوده در هر پروسه کار معین و منفرد مطرح نیست.

به دیگر سخن: هر پروسه کار منفرد و معین، یعنی هر محصول کار و یا هر کار بطور خلاصه اگر بیان شود،  در حین حال هم دارای ارزش ضروری و ثابت است و هم ارزش افزوده و  متعیر.

لاکن در یک نگاه کلی یعنی آنچه که مربوط می شود به ترکیب ارگانیک اقتصاد بشری، یعنی اقتصاد در سطح کلان، ما می بینیم که همه ارزش های که انسان تولید می کند، همه کارهایی که انسان  خلق می کند، بدوا و در مدت زمان نخست صرف نگه داری و ثابت نگه داشتن وضعیت و سرمایه موجود است، و سپس هر آنچه که مضاف بر آن انجام می گیرد صرف افزوده شدن، اندوخته شدن، ثروت اندوزی و... می گردد.

این را می شود مطابق با قانون انباشت و اندوختن در حین پروسه مصرف توضیح داد.

ادامه دارد...






زمان کار عموما لازم و کار اجتماعی لازم





دو مفهوم  مطرحند که پی بردن به تمایز میان آنها برای درک اقتصاد سیاسی خارج از فایده نخواهد بود. یکی زمان کاری است که بطور عموم معتبر و لازم است تا یک پروسه کار به انجام برسد و دیگر مفهوم کار اجتماعی است که لازم است تا در طول آن سرمایه بازسازی و بازتولید گردد.



من در زیر سعی خواهم کرد تمایز این دو را در حد امکان روشن سازم.

این مطلب خودبخود وارد بحث انتقادی از مفاهیمی میشود که مارکس از زمان کار اجتماعا لازم مد نظر دارد. برای این که بتوان این دیسکورس را به پیش برد بدوا توجه برخی مفاهیم نظیر پروسه کار، پروسه ارزش و.. لازم است.

چون حاصل هر پروسه کار یک محصول به شکل فراورده یا خدمات است از این رو پروسه کار، فرایند انجام یک کار بطور معین است. این وابسته به ذات بودن پروسه کار به ذات حاصل کار قابل درک است چرا که هرباره سخن از یک پروسه از یک کار معین و منفرد مد نظر است.

بدین سان پروسه کار یعنی فرآیند پیدایش و شکل گیری یک کار  معین و منفرد.

در معنای مطلب تغییر ایجاد نمی گردد وقتی ما به پروسه کار منفرد و معین از دیده تولید ارزش یعنی از زاویه ارزشی، خواه مصرفی و خواه مبادلاتی - نگاه کنیم.

به این مفهوم هر پروسه کار عبارت است از یک پروسه ارزش.

به دیده زمانی اگر به یک پروسه کار - ارزش بنگریم،  آنگاه برای هر پروسه کار، یعنی برای هر کاری زمان معین و منفردی لازم است.

از آنجاییکه که یک کار معین در یک رشته، در همان رشته به علل فنی و انسانی و.. از نظر زمانی متفاوتند از این رو اصطلاح زمان کار بطورعموم و به شکل استاندارد معتبر  مطرح است که ناظر است بر زمان کاری که در یک رشته معین بطور عموم و استاندارد معتبر است.

به این مفهوم در یک رشته معین یکی ممکن است کاری را به شکل سابق هنوز انجام دهد و دیگر به روش بسیار مدرن  لاکن زمان کار عموما معتبر همان است که بطور عمومی و به شکل استاندار رایج است : نه شیوه کار پیشین و نه شیوه کار کاملا نو.

در سوی دیگر کار اجتماعی لازم واقع است که ناظر است به ترکیب ارگانیک اقتصاد اجتماعی بشر. افتصاد اجتماعی بشر از دو جزء اصلی ترکیب است:

جزء لازم
جزء اضافی

در جزء لازم و ضروری بشر مشغول بازسازی و بازتولید سرمایه مصرفی در فرآورده است. به این مفهوم اگر بشر هرباره سرگرم کار لازم و ضروری باشد هیچ تغییری در سطح زندگانی اش روی نخواهد داد.

یعنی تمام کاری که بشر انجام خواهد داد صرف این می شود که سطح معینی از معیشت او محفوظ و دست نخورده باقی بماند و تغییر نکند. این در حینی است که بشر مدام در حال مصرف است. لاکن کل فعالیت اقتصادی بشر در حد جبران و نگه داری مصروفات است.

از این فعالیت برای جبران و نگه داری آنچه موجود است، اصطلاح کار اجتماعی لازم و ضروری منتج شده است. اصطلاح کار اجتماعی لازم و ضروری یک اصطلاح نسبی و تاریخی است. یعنی نسبت به وضعیت و موقعیت های زمانی و مکانی متغیر است.
کار اجتماعی لازم و ضروری شاید بیشتر روشن شود وقتی سعی کنیم مفهوم آن را با کار اجتماعی اضافی مقایسه کنیم.

ادامه دارد..

Donnerstag, 1. Oktober 2015

ادامه مباحث پیرامون کاپیتال مارکس- پروسه ارزش -3



ادامه مباحث پیرامون کاپیتال مارکس
بخش سوم
تولید اززش اضافی مطلق
فصل 5
پروسه کار و پروسه ارزش اضافی
2-پروسه تولید ارزش


















به این شکل که می بینید، یک رابطه اقتصادی که از طبیعت عمومی اقتصاد اجتماعی نشات می گیرد، یعنی رابطه سرمایه و بهره که در شمار سرشت عمومی افتصاد انسانی است، مبدل می شود به یک رابطه اجتماعی معین و تاریخی به یک تضاد اجتماعی میان کار و سرمایه. میان بهره و سرمایه.
از این دیده در این تضاد اجتماعی که در پروسه کار روزانه و.. در حین مصرف نیروی کار روی می دهد، مدام کشمکشی میان کار ضروری و فقیرانه و کارگرانه و معیشتی از یکسو و از سوی دیگر کار بهره جویانه، سرمایه دارانه، ثروتمندانه و... جاری است.
به عبارت دیگر:
در یکسو سر تضاد انسان های کارگر و فقیر ... وجود دارند که به کار معیشتی و حداقل و.. قانع اند و این یک کار ضروری است و در سوی دیگر یک مشت سرمایه دار هستند که کارگران را به فراتر از این کار ضروری وادار می کنند یعنی به کار اضافی و به کار برای سرمایه داران، به کار برای بهره و سود و ارزش افزوده..
ا
خوب خواهید پرسید از چه وقت کار افزوده و کار اضافی و کار برای سرمایه داران و کار برای بهره و ارزش افزوده است؟
معیار سنجش از نظر مارکس کدام است؟
از نظر مارکس:
کار ضروری یعنی کار تولید ارزش ، با کار اضافی که کار تولید ارزش اضافی است فرق دارد.
کار ضروری ، کاری است که در پروسه آن برای بازسازی و بازتولید نیروی کار مصرف شده، تولید می شود. پس از این نقطه، کار، صورت کار اضافی و برای ذخیره کردن و برای سرمایه داران و برای افزودن و... دارد..
ا
بنابراین برای مارکس یک تفسیم بندی اجتماعی و یک تضاد طبقاتی توضیح دهنده تقسیم بندی و ترکییب درونی اقتصاد اجتماعی دایر بر کار مصرفی و کار افرایش زا ست.
بعنی آنچه که باید در اصل برعکس باشد. در اصل باید از سر یک تقسیم بندی طبیعی و اقتصادی میان کار مصرفی و کار ثروت زا به پای توضیح یک تضاد و تقسیم بندی اجتماعی نشست.
ا
قبلا هم اشاره کردیم:
از سر ثروت و کار افزوده که هر باره تولید می شود نمی شود تشخیص داد این پروسه کار و تولید ارزش در کدام جامعه و روابط اجتماعی است که جریان دارد. یعنی همان گونه که از سر مزه گندمی که هرباره تولید می شوند نمی شد تعیین کرد این گندم در کدام جامعه تولید شده است..
ا
در یک کلام:
خلاف تصور مارکس، پروسه تولید ارزش و یا به دیگر سخن پروسه تولید ارزش افزوده و اضافی یک پروسه کار سرمایه دارانه نیست! این تصور از اساس ناقض سرشت عمومی اقتصاد اجتماعی است و پیامدهای ناگواری برای جنبش کارگری در بر دارد.
ا
خلاف تصور مارکس، کشمکش کارگران و سرمایه داران، کشمکش بر حول مدت زمان مصرف نیروی کار نیست. بل بر حول این است: مالک بر بهره کار، کار غیر قابل پرداخت انسانی ، کارگران هستند یا سرمایه داران؟
تصور مارکس عملا کشمکش اصلی کارگران با سرمایه داران را بر محدوده زمان و مدت مصرف نیروی کار خلاصه می کند و این تصور واهی را ارائه می دهد که توگویی کارگران هیچ مسئولیت اجتماعی سرشان نمی شود مگر جز تامین مصرف نیروی کار از دست رفته شان در پروسه کار. این نیروی کار از دست رفته که تامین شد، آنگاه کنار خواهند کشید. و افزوده بر این چنانچه کار کنند یعنی بهره و سود سرمایه داران.... و لاکن آنها وقعی به سود و بهره کار خود نمی نهند.
ا

وارد حیطه مدت و زمان نیروی کار مصرفی شدن، شاید حاصل این تفکر و نظریه باشد که مارکس مانند اسلاف خود، پروسه کار را فقط و فقط پروسه مصرف نیروی کار می بیند. از نظر مارکس کار یعنی نیروی کار. همین.
کسی که کار و کارگر را تنها و تنها نیروی کار می بیند، چنین انسانی تلاش و فعالیتهای انسانی در حیطه کار و افتصاد را تنها و تنها محدود به سرمایه، کار مصرفی، هزینه و.. می نماید..
اما ما می دانیم چنین دیده ایی تنها یک روی یک سکه است. روی دیگر این سکه به جیب زدن سود و بهره های کار است.
ا

وارد حیطه مدت و زمان نیروی کار مصرفی شدن، یعنی وارد چنین حیطه تنگی شدن، به هر علت باشد و نباشد، در واقع یعنی دیدن کل اقتصاد اجتماعی انسان از دریچه تنگ و محدود و جزیی حیطه مدت و زمان مصرف نیروی کار.
چنین دریچه ایی و چنین نگاهی نظر به تنگای آن پاسخگوی مسائل اقتصادی - اجتماعی انسان نیست.
ا

شکست مارکس و مارکسیستها بعضا محصول تنگ نظری های است که مارکس به پیروانش داده است و کسی که پس از این همه سال ها به علل چنین شکستهایی پی نبرده، علت را باید در منفعتی دانست که در پس آن خفته است.

وارد حیطه مدت و زمان نیروی کار مصرفی شدن و از این روزنه تنگ به تاریخ افتصادی و اجتماعی بشر تا کنون نگریستن نه تنها مشکلات عدیده انسانی را پاسخ نمی دهد بل به مشکلات و پرسش های موجود می افزاید.
ساده تر این شاید این پرسش است:
چه عیاری جز فقر و نکبت می توان برای مدت و زمان اجتماعا لازم برای مصرف نیروی کار قائل شد؟
چگونه تعیین می شود که زمان کار ضروی برای تامین نیروی کار مصرف شده کارگران چنین و چنان است؟
چه کسی تعیین می کند که کارگر بودن یعنی دارای چنان معیشتی برای تامین نیروی کار مصرف شده داشتن؟
مرز و حدود این تعین کدام است؟
بطور نمونه: چه وقت می توان گفت این مزد و این حقوق تامین کننده قوای از دست رفته من کارگر است و یا افزون بر آن است؟
حال فرض کنیم: سوسیالیستها در دولتشان این حداقل مایحتاج کارگری را تامین کردند، و هیج کارگری گرسنه شب را بر سر بالین ننهد. آیا به این صورت اختلاف با جامعه کاپیتالیستی برطرف خواهد شد؟
پس بهره کجا می ماند؟
ا

کشمکش های اصلی - اجتماعی را وارد حیطه مدت و زمان کار کردن یعنی نان قرض دادن به روحیات و رویات سندیکالیستی.
البته که مدت و زمان کار در مقدار و نسبت سود و بهره موثر است اما از منظری که مارکس به مسئله می نگرد، یعنی توضیح روابط اقتصادی و اجتماعی از روزنه تنگ ساعات کار، کار ضروری و کار اضافی، و... عملا آب به آسیاب نظریات سندیکالیستی می ریزد که توگویی در کشمکش های میان مزد متعارف و نامتعارف، کاهش و افزایش ساعات کار روزانه و.. است که میزان سود و بهره تعیین می شود..
ا

حال ببینیم مارکس چه می گوید قدری بگذاریم مارکس خود سخن بگوید:


پیش فرض های اشتباه نتایج اشتاهی ببار می آورند. خشت اول چو نهد معمار کج.....
پیش فرض و خشت اولیه مارکس این اشتباه است که بهای هر کالا به قیمت و هزینه و سرمایه تمام شده آن است.
و چون مارکس سرمایه را در شکل کارش می بیند و لذا با تجزیه سرمایه به کار چنین فرض می کند:
ارزش و بهای هر کالا به اندازه نیروی کاری است که صرف آن شده است یعنی به اندازه مزدی که در آن است.
آیا ارزش و بهای یک کالا به اندازه مزدی است که در آن است؟
البته که نیست.
تبدیل کار ساده و بسیط به کار مرکب و پیچیده تغییری در آن پیش فرض اشتباه نمی دهد.
اما مارکس به جدیت به این نظر است که ارزش و بهای یک کالا به قیمت و مزدی است که در آن است. و البته او این را به این شکل می گوید که بهای کالا به مقدار زمان کاری است که در آن نهفته است. یعنی در اصل باز می گردد به به میزان مزدی که در آن است.
حال فرض کنیم به میزان کاری است که در آن نهفته است. اما از نظر مارکس این کار یعنی نیروی کار و واحد سنجش نیروی کار مصرفی نیز زمان کار است.
بیاییم یک چیزی روی آنچه مارکس می گوید بگذاریم و فرض کنیم که بهای یک کالا برابر است با سرمایه ایی که صرف و هزینه ان شده است:
یعنی
قیمت = سرمایه مصرفی
این پیش فرض اشتباه که پیش فرض مارکس هم است منجر به این میشود که جایی و مکانی برای بهره و سود در بهای کالا باقی نماند
قیمت = بهره + سرمایه مصرفی
حال چون در پیش فرض اشتباهی، بهره از قیمت حذف شد و قیمت تنها به کار مصرفی محدود گردید، راه حل صورت مسئله این پس چگونه بهره حاصل می شود؟ از نظر مارکس در مدت زمان مصرف کار است.
ا

به این فرمولبندی پایین دقیق شوید:
بها = بهره + سرمایه مصرفی
این بهره که در این فرمول است از کجاست؟
چگونه این بهره در این بها جای گرفته است؟
سرخود؟
به قولی مارکس چه چیز وسایل کار را به کاپیتال مبدل می کند؟
این بهره مفروض از چه راه وارد بهای کالا شده است؟
جواب: از راه کار.
کدام کار؟
کاری که خلاق است و نه کاری که نیروی کار است و حائر جایگاه سرمایه مصرفی در بهای کالا است.
ا
وقتی شما کار را نه در سرشت و طبیعت دوگانه اش - کار مولد و کار مصرفی - نمی بینید و نمی توانید ببینید و نمی خواهید ببیند و.. به هر علت، آنگاه نتیجه اش این میشود که برای مارکس پیش آمده:
مارکس در بهای کالا تنها سرمایه و به عبارت او کار مصرفی و نیروی کار می بیند.
اما بعد:
چگونه منشا و ریشه بهره و ارزش اضافی را توضیح می دهد؟
از راه مدت زمان کار مصرفی و نیروی کار.
از این راه که در درون یک روابط اجتماعی ناعادلانه و از پیش موجود، از صاحبان نیروی کار که فروشندگان آن نیز هستند، کار اضافی و کار افزوده و کار بهره ساز کشیده میشود. همین!
ا

توجه کنید: جواب مارکس و یا راه حل مارکس در مسئله منشای بهره و سود و رانت .. وجود یک جامعه و یک روابط اجتماعی از پیش موجود را مستلزم می کند. یعنی برای یک مسئله که بدوا اقتصادی است، مارکس فرارش را در درون یک جامعه و یک شرایط اجتماعی از پیش موجود می جوید. و این در حالی است که خود این فرار در یک جامعه از پیش موجود، بطور نمونه وجود از پیش جامعه و روابط کاپیتالیستی برای توضیح اقتصاد کا پیتالیستی ناقض تئوری های دیگر مارکس پیرامون رابطه اقتصاد و جامعه است. یعنی تقدم اقتصاد بر جامعه است.
روشن تر:
قبل از عمل قتل و جنایت، یک جانی بنام کاپیتالیست و یک مقتول به قوه بنام کارگر وجود دارند. این ها پیش شرط های اولیه اند مانند انباشت سرمایه که سرمایه ایی انباشت شده و قبل از سرمایه داری وجود دارد.
این ها یکدیگر را بر سر میدان و بازار کار پیدا می کنند و به مقاصد هم پی می برند. یکی تهیدست است و جز نیروی کار چیز دیگری ندارد و دیگر صاحب وسایل کار است، دارای سرمایه انباشت شده است. این سرمایه از راه سرمایه داری کسب نشده و انباشت نشده است. علی ایحال! پس از تضدام آتش با پنبه. احتراق روی می دهد و کار مرده به کار زنده مبدل میشود. پول به سرمایه مبدل می گردد.

Photo de Farhad Vakof.



برای روشن تر مطلب که مارکس حتی در همان نحوه نگرش به مسئله در حساب رسی در اشتباه است مثالی می آورم که حین مثال مارکس اما با مقیاس های جدید یعنی واحد ارز دلار در ازای شیلینگ و غیره.
بارها مارکس برای توضیح مطالبش به داستان روی می آورد: در رابطه نحوه تولید ارزش افزوده و به قولی او تبدیل پول به سرمایه می گوید:
فرض کنیم یک نخریس 10 کیلو پنبه به ارزش 10 دلار را و یک دوک نخریسی به 2 دلار در 6 ساعت کار مصرف می کند.
فرض مارکس این است که مدت زمان کار روزانه یعنی پروسه مصرف نیروی کار در یک روز 3 دلار باشد.
حال مارکس می خواهد نشان دهد که چگونه پول به سرمایه مبدل میشود.
مارکس می گوید صاحب پول پنبه و دوک به ارزش جمعی 12 دلار را می خرد و پولش به کالا مبدل می شود. کارگر برای یک کار روزانه 12 ساعته را استخدام می کند و به 3 دلار می دهد. اما این کار برای تبدیل این مواد به نخ تنها به 6 ساعت کار احتیاج دارد یعنی کار لازم 6 ساعت است. در این مثال بطور فرضی 6 ساعت برابر با جبران معیشت یک روز کاری کارگر است یعنی برای پرداخت هزینه های روزانه.
حال پرسش:
برای تبدیل 10 کیلو پنبه به 10 کیلو نخ " کاپیتالیست " چقدر هزینه کرده است؟
10 دلار پنبه
2دلار دوک
1.5 دلار هزینه کارگر
=
13.5 دلار
و در 6 ساعت بعدی
10 دلار پنبه
2دلار دوک
1.5دلار هزینه کارگر
=
13.5 دلار
پی در یک 12 ساعت کار با مزدی برابر 3 دلار خواهیم داشت:
20 دلار پنبه
4 دلار دوک
3دلار مزد
=
27
اما کاپیتالیست 20 کیلو نخ تولید شده را درجمع به بهای
30 دلار می فروشد و ما به التفاوتش می شود
3 دلار. یعنی همان سه دلاری که در 6 ساعت دوم به کارگر نمی دهد.
این سه دلار ازنظر مارکس یک نمونه ساده از رسیدن به بهره یعنی به ارزش افزوده است.
چرا کاپیتالیست 20 کیلو نخ را در ازای 27 دلار که هزینه داشته، 30 دلار می فروشد؟
چون مارکس به این نظر در هر نیمه روز کاری کاپیتالیست 3 دلار هزینه کار را به هزینه مواد اولیه می افزاید در ازای 1.5 دلار یعنی
12 + 3 = 15
ا
چون سر و کارت با کودک فتاد
پس باید زبان کودکی گشاد
حال ما مجبوریم به همان داستان سرایی متوسل شویم.
در مثال پیشین اگر مارکس از 2 بار 15 دلار و در هربار از 3 دلار مزد کارگر نمونه می آورد بی علت نیست.
مبنای محاسبه مارکس در مثالش یک دوره 6 ساعته کار است که برابر است با یک پروسه کار نخریسی و در عین حال برابر است با یک دوره معیشت روزانه کارگر نخریس به بهای 3 دلار.
از این رو این 3 دلار اتفاقی نیست که در شکل بهره و سود سرمایه دار دوباره ظهور می کند.
به دیگر سخن 3 دلار مارکس، یعنی 6 ساعت کار و این برابر است با هزینه یک روز کارگر.
چون در طی یک معیشت کارگری یعنی در طی یک 6 ساعت، یک پروسه مصرف نیروی به پایان می رسد، از این جهت بر شالوده یک معیشت کارگر در یک روز، و بر شالوده یک پروسه کار،- یک پروسه کار می تواند در مثالی دیگر دارای چند دوره معیشت کارگری یعنی چند ضریب از 6 ساعت باشد - آنگاه 10 کیلو نخ به بهای 12 + 3 دلار = 15 دلار وارد بازار می شود. و عین همین امر در نیمه دوم کار روزانه یعنی در 6 ساعت دوم تکرار می شود. اما چون پایه قیمت گذاری هرباره یک پروسه کار و یک معیشت روزانه است از این رو در بار دوم باز 15 دلار در ازای 13.5 نصیب سرمایه دار می گردد.
البته سرمایه دار اگر مبنای محاسبه مارکس را نداشت می توانست برای 20 کیلوی نخ با هزینه 27 دلار تمام شده، 10 دلار سود و یا بیشتر و کمتر مطالبه کند، لاکن از نظر مارکس مبنای محاسبه گری همان است که ایشان می گویند..
ا

اما در عالم واقع یک پروسه کار دارای مدت زمان معتنابهی است. در یک پروسه کار همه سرمایه و هزینه های انجام شده محاسبه میشود. این هزینه ففط شامل هزینه کارگری نیست بل هزینه و معیشت خود سرمایه دار هم است. موردی که مارکس می گوید که سرمایه دار حق مدیریت دریافت می کند. در مکان هزینه ها و سرمایه ها شما باید حق مدیران و مدیریت را هم به هزینه های تمام شده اضافه کنید.
در همان مثال نخ تولید شده با پنبه و دوک و... یعنی با عناصر تشکیل دهنده اش هرباره یک فرق بزرگ دارد. البته می توان همه رشته ها را پنبه کرد. اما تا مادامیکه همه پنبه ها رشته شده اند، رشته دیگر پنبه نیست.
بر شالوده فرق پنبه و رشته، نخریس ما، حقی را مطالبه می کند که جز حرفه و هنر اوست و آن حق رشته ریسیدن.
بر این احتساب هرگز بهای رشته نمی تواند برابر باشد با جمع ساده کل بهای اجزای ترکیبی رشته یعنی پنبه، دوک، کارگر و...
در این فاصله آنچه از نظر مارکس به دور می ماند، هویت نوظهور رشته و این که نخ است و نه دیگر پنبه.
و این همان کاری است که با نیروی کاری که مصرف شده فرق دارد.
این کار که حرفه نخریسی می باشد، شالوده این است که نخریس در محاسبه بهای نخ، یک درصدی معینی از سود را به عنوان حق حرفه خود وارد آن کند.
ا
همان گونه که مردی که سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
به همان گونه هم فراورده ها سخن می گویند. و در این سخن گویی، هنرنمایی می نمایند. و این هنر که ما از آن به عنوان حق حرفه ای نام بردیم، بها و ارزشی دارد که متغیر است.
هر پروسه کار که ارزشی نو خلق می کند، این ارزش نو به شکل سود وارد بهای کالا می شود. بطور نمونه در همان مثال مارکس، سود نخ، ارزش نوین نخ است. یعنی ارزشی است که ناظر بر هویت نخ بودن است.
البته بهای نخ مرکب است از بهای اجزای نخ لاکن به اضافه ارزش نوظهور یعنی نخ بودن.
از این رو کارها و حرفه ها و هنرها و... هریک بهایی خاص خود را دارند. سابقا به هر فردی اجازه این را نمی دادند وارد یک حرفه و یا از آن خارج شود... چون هر حرفه در خود یک ارزش بود و خالق یک ارزش بود...
این که نخریس در پروسه کار و پروسه ارزش آفرینی، پنبه مصرف می کند، خود مصرف گر است، و هزار و یک مصرف و هزینه دیگر، به یک طرف و در طرف دیگر ارزش کاری و هنری نخریسی است که واقع است.
منشای سود و ثروت که میگویند در واقع همین حرفه و قوه ارزش آفرینی است... همین هنر است که سخن می گوید...
ا
ملت و قومی که کار نمی کند و هنری ندارند چطور می توانند ثروت مند شوند، این ها بهتر است بروند دزدی کنند. از این ها یک مشت راهزن بیرون خواهد آمد.
این ها می روند راهزنی و همان هنرمندان را می آورند و مجبور می کنند تا به عنوان برده و کارگر برایشان کار کنند تا از قبل هنر و کار دیگران به ثروت برسند..
ا