Donnerstag, 1. Oktober 2015

ادامه مباحث پیرامون کاپیتال مارکس- پروسه ارزش -3



ادامه مباحث پیرامون کاپیتال مارکس
بخش سوم
تولید اززش اضافی مطلق
فصل 5
پروسه کار و پروسه ارزش اضافی
2-پروسه تولید ارزش


















به این شکل که می بینید، یک رابطه اقتصادی که از طبیعت عمومی اقتصاد اجتماعی نشات می گیرد، یعنی رابطه سرمایه و بهره که در شمار سرشت عمومی افتصاد انسانی است، مبدل می شود به یک رابطه اجتماعی معین و تاریخی به یک تضاد اجتماعی میان کار و سرمایه. میان بهره و سرمایه.
از این دیده در این تضاد اجتماعی که در پروسه کار روزانه و.. در حین مصرف نیروی کار روی می دهد، مدام کشمکشی میان کار ضروری و فقیرانه و کارگرانه و معیشتی از یکسو و از سوی دیگر کار بهره جویانه، سرمایه دارانه، ثروتمندانه و... جاری است.
به عبارت دیگر:
در یکسو سر تضاد انسان های کارگر و فقیر ... وجود دارند که به کار معیشتی و حداقل و.. قانع اند و این یک کار ضروری است و در سوی دیگر یک مشت سرمایه دار هستند که کارگران را به فراتر از این کار ضروری وادار می کنند یعنی به کار اضافی و به کار برای سرمایه داران، به کار برای بهره و سود و ارزش افزوده..
ا
خوب خواهید پرسید از چه وقت کار افزوده و کار اضافی و کار برای سرمایه داران و کار برای بهره و ارزش افزوده است؟
معیار سنجش از نظر مارکس کدام است؟
از نظر مارکس:
کار ضروری یعنی کار تولید ارزش ، با کار اضافی که کار تولید ارزش اضافی است فرق دارد.
کار ضروری ، کاری است که در پروسه آن برای بازسازی و بازتولید نیروی کار مصرف شده، تولید می شود. پس از این نقطه، کار، صورت کار اضافی و برای ذخیره کردن و برای سرمایه داران و برای افزودن و... دارد..
ا
بنابراین برای مارکس یک تفسیم بندی اجتماعی و یک تضاد طبقاتی توضیح دهنده تقسیم بندی و ترکییب درونی اقتصاد اجتماعی دایر بر کار مصرفی و کار افرایش زا ست.
بعنی آنچه که باید در اصل برعکس باشد. در اصل باید از سر یک تقسیم بندی طبیعی و اقتصادی میان کار مصرفی و کار ثروت زا به پای توضیح یک تضاد و تقسیم بندی اجتماعی نشست.
ا
قبلا هم اشاره کردیم:
از سر ثروت و کار افزوده که هر باره تولید می شود نمی شود تشخیص داد این پروسه کار و تولید ارزش در کدام جامعه و روابط اجتماعی است که جریان دارد. یعنی همان گونه که از سر مزه گندمی که هرباره تولید می شوند نمی شد تعیین کرد این گندم در کدام جامعه تولید شده است..
ا
در یک کلام:
خلاف تصور مارکس، پروسه تولید ارزش و یا به دیگر سخن پروسه تولید ارزش افزوده و اضافی یک پروسه کار سرمایه دارانه نیست! این تصور از اساس ناقض سرشت عمومی اقتصاد اجتماعی است و پیامدهای ناگواری برای جنبش کارگری در بر دارد.
ا
خلاف تصور مارکس، کشمکش کارگران و سرمایه داران، کشمکش بر حول مدت زمان مصرف نیروی کار نیست. بل بر حول این است: مالک بر بهره کار، کار غیر قابل پرداخت انسانی ، کارگران هستند یا سرمایه داران؟
تصور مارکس عملا کشمکش اصلی کارگران با سرمایه داران را بر محدوده زمان و مدت مصرف نیروی کار خلاصه می کند و این تصور واهی را ارائه می دهد که توگویی کارگران هیچ مسئولیت اجتماعی سرشان نمی شود مگر جز تامین مصرف نیروی کار از دست رفته شان در پروسه کار. این نیروی کار از دست رفته که تامین شد، آنگاه کنار خواهند کشید. و افزوده بر این چنانچه کار کنند یعنی بهره و سود سرمایه داران.... و لاکن آنها وقعی به سود و بهره کار خود نمی نهند.
ا

وارد حیطه مدت و زمان نیروی کار مصرفی شدن، شاید حاصل این تفکر و نظریه باشد که مارکس مانند اسلاف خود، پروسه کار را فقط و فقط پروسه مصرف نیروی کار می بیند. از نظر مارکس کار یعنی نیروی کار. همین.
کسی که کار و کارگر را تنها و تنها نیروی کار می بیند، چنین انسانی تلاش و فعالیتهای انسانی در حیطه کار و افتصاد را تنها و تنها محدود به سرمایه، کار مصرفی، هزینه و.. می نماید..
اما ما می دانیم چنین دیده ایی تنها یک روی یک سکه است. روی دیگر این سکه به جیب زدن سود و بهره های کار است.
ا

وارد حیطه مدت و زمان نیروی کار مصرفی شدن، یعنی وارد چنین حیطه تنگی شدن، به هر علت باشد و نباشد، در واقع یعنی دیدن کل اقتصاد اجتماعی انسان از دریچه تنگ و محدود و جزیی حیطه مدت و زمان مصرف نیروی کار.
چنین دریچه ایی و چنین نگاهی نظر به تنگای آن پاسخگوی مسائل اقتصادی - اجتماعی انسان نیست.
ا

شکست مارکس و مارکسیستها بعضا محصول تنگ نظری های است که مارکس به پیروانش داده است و کسی که پس از این همه سال ها به علل چنین شکستهایی پی نبرده، علت را باید در منفعتی دانست که در پس آن خفته است.

وارد حیطه مدت و زمان نیروی کار مصرفی شدن و از این روزنه تنگ به تاریخ افتصادی و اجتماعی بشر تا کنون نگریستن نه تنها مشکلات عدیده انسانی را پاسخ نمی دهد بل به مشکلات و پرسش های موجود می افزاید.
ساده تر این شاید این پرسش است:
چه عیاری جز فقر و نکبت می توان برای مدت و زمان اجتماعا لازم برای مصرف نیروی کار قائل شد؟
چگونه تعیین می شود که زمان کار ضروی برای تامین نیروی کار مصرف شده کارگران چنین و چنان است؟
چه کسی تعیین می کند که کارگر بودن یعنی دارای چنان معیشتی برای تامین نیروی کار مصرف شده داشتن؟
مرز و حدود این تعین کدام است؟
بطور نمونه: چه وقت می توان گفت این مزد و این حقوق تامین کننده قوای از دست رفته من کارگر است و یا افزون بر آن است؟
حال فرض کنیم: سوسیالیستها در دولتشان این حداقل مایحتاج کارگری را تامین کردند، و هیج کارگری گرسنه شب را بر سر بالین ننهد. آیا به این صورت اختلاف با جامعه کاپیتالیستی برطرف خواهد شد؟
پس بهره کجا می ماند؟
ا

کشمکش های اصلی - اجتماعی را وارد حیطه مدت و زمان کار کردن یعنی نان قرض دادن به روحیات و رویات سندیکالیستی.
البته که مدت و زمان کار در مقدار و نسبت سود و بهره موثر است اما از منظری که مارکس به مسئله می نگرد، یعنی توضیح روابط اقتصادی و اجتماعی از روزنه تنگ ساعات کار، کار ضروری و کار اضافی، و... عملا آب به آسیاب نظریات سندیکالیستی می ریزد که توگویی در کشمکش های میان مزد متعارف و نامتعارف، کاهش و افزایش ساعات کار روزانه و.. است که میزان سود و بهره تعیین می شود..
ا

حال ببینیم مارکس چه می گوید قدری بگذاریم مارکس خود سخن بگوید:


پیش فرض های اشتباه نتایج اشتاهی ببار می آورند. خشت اول چو نهد معمار کج.....
پیش فرض و خشت اولیه مارکس این اشتباه است که بهای هر کالا به قیمت و هزینه و سرمایه تمام شده آن است.
و چون مارکس سرمایه را در شکل کارش می بیند و لذا با تجزیه سرمایه به کار چنین فرض می کند:
ارزش و بهای هر کالا به اندازه نیروی کاری است که صرف آن شده است یعنی به اندازه مزدی که در آن است.
آیا ارزش و بهای یک کالا به اندازه مزدی است که در آن است؟
البته که نیست.
تبدیل کار ساده و بسیط به کار مرکب و پیچیده تغییری در آن پیش فرض اشتباه نمی دهد.
اما مارکس به جدیت به این نظر است که ارزش و بهای یک کالا به قیمت و مزدی است که در آن است. و البته او این را به این شکل می گوید که بهای کالا به مقدار زمان کاری است که در آن نهفته است. یعنی در اصل باز می گردد به به میزان مزدی که در آن است.
حال فرض کنیم به میزان کاری است که در آن نهفته است. اما از نظر مارکس این کار یعنی نیروی کار و واحد سنجش نیروی کار مصرفی نیز زمان کار است.
بیاییم یک چیزی روی آنچه مارکس می گوید بگذاریم و فرض کنیم که بهای یک کالا برابر است با سرمایه ایی که صرف و هزینه ان شده است:
یعنی
قیمت = سرمایه مصرفی
این پیش فرض اشتباه که پیش فرض مارکس هم است منجر به این میشود که جایی و مکانی برای بهره و سود در بهای کالا باقی نماند
قیمت = بهره + سرمایه مصرفی
حال چون در پیش فرض اشتباهی، بهره از قیمت حذف شد و قیمت تنها به کار مصرفی محدود گردید، راه حل صورت مسئله این پس چگونه بهره حاصل می شود؟ از نظر مارکس در مدت زمان مصرف کار است.
ا

به این فرمولبندی پایین دقیق شوید:
بها = بهره + سرمایه مصرفی
این بهره که در این فرمول است از کجاست؟
چگونه این بهره در این بها جای گرفته است؟
سرخود؟
به قولی مارکس چه چیز وسایل کار را به کاپیتال مبدل می کند؟
این بهره مفروض از چه راه وارد بهای کالا شده است؟
جواب: از راه کار.
کدام کار؟
کاری که خلاق است و نه کاری که نیروی کار است و حائر جایگاه سرمایه مصرفی در بهای کالا است.
ا
وقتی شما کار را نه در سرشت و طبیعت دوگانه اش - کار مولد و کار مصرفی - نمی بینید و نمی توانید ببینید و نمی خواهید ببیند و.. به هر علت، آنگاه نتیجه اش این میشود که برای مارکس پیش آمده:
مارکس در بهای کالا تنها سرمایه و به عبارت او کار مصرفی و نیروی کار می بیند.
اما بعد:
چگونه منشا و ریشه بهره و ارزش اضافی را توضیح می دهد؟
از راه مدت زمان کار مصرفی و نیروی کار.
از این راه که در درون یک روابط اجتماعی ناعادلانه و از پیش موجود، از صاحبان نیروی کار که فروشندگان آن نیز هستند، کار اضافی و کار افزوده و کار بهره ساز کشیده میشود. همین!
ا

توجه کنید: جواب مارکس و یا راه حل مارکس در مسئله منشای بهره و سود و رانت .. وجود یک جامعه و یک روابط اجتماعی از پیش موجود را مستلزم می کند. یعنی برای یک مسئله که بدوا اقتصادی است، مارکس فرارش را در درون یک جامعه و یک شرایط اجتماعی از پیش موجود می جوید. و این در حالی است که خود این فرار در یک جامعه از پیش موجود، بطور نمونه وجود از پیش جامعه و روابط کاپیتالیستی برای توضیح اقتصاد کا پیتالیستی ناقض تئوری های دیگر مارکس پیرامون رابطه اقتصاد و جامعه است. یعنی تقدم اقتصاد بر جامعه است.
روشن تر:
قبل از عمل قتل و جنایت، یک جانی بنام کاپیتالیست و یک مقتول به قوه بنام کارگر وجود دارند. این ها پیش شرط های اولیه اند مانند انباشت سرمایه که سرمایه ایی انباشت شده و قبل از سرمایه داری وجود دارد.
این ها یکدیگر را بر سر میدان و بازار کار پیدا می کنند و به مقاصد هم پی می برند. یکی تهیدست است و جز نیروی کار چیز دیگری ندارد و دیگر صاحب وسایل کار است، دارای سرمایه انباشت شده است. این سرمایه از راه سرمایه داری کسب نشده و انباشت نشده است. علی ایحال! پس از تضدام آتش با پنبه. احتراق روی می دهد و کار مرده به کار زنده مبدل میشود. پول به سرمایه مبدل می گردد.

Photo de Farhad Vakof.



برای روشن تر مطلب که مارکس حتی در همان نحوه نگرش به مسئله در حساب رسی در اشتباه است مثالی می آورم که حین مثال مارکس اما با مقیاس های جدید یعنی واحد ارز دلار در ازای شیلینگ و غیره.
بارها مارکس برای توضیح مطالبش به داستان روی می آورد: در رابطه نحوه تولید ارزش افزوده و به قولی او تبدیل پول به سرمایه می گوید:
فرض کنیم یک نخریس 10 کیلو پنبه به ارزش 10 دلار را و یک دوک نخریسی به 2 دلار در 6 ساعت کار مصرف می کند.
فرض مارکس این است که مدت زمان کار روزانه یعنی پروسه مصرف نیروی کار در یک روز 3 دلار باشد.
حال مارکس می خواهد نشان دهد که چگونه پول به سرمایه مبدل میشود.
مارکس می گوید صاحب پول پنبه و دوک به ارزش جمعی 12 دلار را می خرد و پولش به کالا مبدل می شود. کارگر برای یک کار روزانه 12 ساعته را استخدام می کند و به 3 دلار می دهد. اما این کار برای تبدیل این مواد به نخ تنها به 6 ساعت کار احتیاج دارد یعنی کار لازم 6 ساعت است. در این مثال بطور فرضی 6 ساعت برابر با جبران معیشت یک روز کاری کارگر است یعنی برای پرداخت هزینه های روزانه.
حال پرسش:
برای تبدیل 10 کیلو پنبه به 10 کیلو نخ " کاپیتالیست " چقدر هزینه کرده است؟
10 دلار پنبه
2دلار دوک
1.5 دلار هزینه کارگر
=
13.5 دلار
و در 6 ساعت بعدی
10 دلار پنبه
2دلار دوک
1.5دلار هزینه کارگر
=
13.5 دلار
پی در یک 12 ساعت کار با مزدی برابر 3 دلار خواهیم داشت:
20 دلار پنبه
4 دلار دوک
3دلار مزد
=
27
اما کاپیتالیست 20 کیلو نخ تولید شده را درجمع به بهای
30 دلار می فروشد و ما به التفاوتش می شود
3 دلار. یعنی همان سه دلاری که در 6 ساعت دوم به کارگر نمی دهد.
این سه دلار ازنظر مارکس یک نمونه ساده از رسیدن به بهره یعنی به ارزش افزوده است.
چرا کاپیتالیست 20 کیلو نخ را در ازای 27 دلار که هزینه داشته، 30 دلار می فروشد؟
چون مارکس به این نظر در هر نیمه روز کاری کاپیتالیست 3 دلار هزینه کار را به هزینه مواد اولیه می افزاید در ازای 1.5 دلار یعنی
12 + 3 = 15
ا
چون سر و کارت با کودک فتاد
پس باید زبان کودکی گشاد
حال ما مجبوریم به همان داستان سرایی متوسل شویم.
در مثال پیشین اگر مارکس از 2 بار 15 دلار و در هربار از 3 دلار مزد کارگر نمونه می آورد بی علت نیست.
مبنای محاسبه مارکس در مثالش یک دوره 6 ساعته کار است که برابر است با یک پروسه کار نخریسی و در عین حال برابر است با یک دوره معیشت روزانه کارگر نخریس به بهای 3 دلار.
از این رو این 3 دلار اتفاقی نیست که در شکل بهره و سود سرمایه دار دوباره ظهور می کند.
به دیگر سخن 3 دلار مارکس، یعنی 6 ساعت کار و این برابر است با هزینه یک روز کارگر.
چون در طی یک معیشت کارگری یعنی در طی یک 6 ساعت، یک پروسه مصرف نیروی به پایان می رسد، از این جهت بر شالوده یک معیشت کارگر در یک روز، و بر شالوده یک پروسه کار،- یک پروسه کار می تواند در مثالی دیگر دارای چند دوره معیشت کارگری یعنی چند ضریب از 6 ساعت باشد - آنگاه 10 کیلو نخ به بهای 12 + 3 دلار = 15 دلار وارد بازار می شود. و عین همین امر در نیمه دوم کار روزانه یعنی در 6 ساعت دوم تکرار می شود. اما چون پایه قیمت گذاری هرباره یک پروسه کار و یک معیشت روزانه است از این رو در بار دوم باز 15 دلار در ازای 13.5 نصیب سرمایه دار می گردد.
البته سرمایه دار اگر مبنای محاسبه مارکس را نداشت می توانست برای 20 کیلوی نخ با هزینه 27 دلار تمام شده، 10 دلار سود و یا بیشتر و کمتر مطالبه کند، لاکن از نظر مارکس مبنای محاسبه گری همان است که ایشان می گویند..
ا

اما در عالم واقع یک پروسه کار دارای مدت زمان معتنابهی است. در یک پروسه کار همه سرمایه و هزینه های انجام شده محاسبه میشود. این هزینه ففط شامل هزینه کارگری نیست بل هزینه و معیشت خود سرمایه دار هم است. موردی که مارکس می گوید که سرمایه دار حق مدیریت دریافت می کند. در مکان هزینه ها و سرمایه ها شما باید حق مدیران و مدیریت را هم به هزینه های تمام شده اضافه کنید.
در همان مثال نخ تولید شده با پنبه و دوک و... یعنی با عناصر تشکیل دهنده اش هرباره یک فرق بزرگ دارد. البته می توان همه رشته ها را پنبه کرد. اما تا مادامیکه همه پنبه ها رشته شده اند، رشته دیگر پنبه نیست.
بر شالوده فرق پنبه و رشته، نخریس ما، حقی را مطالبه می کند که جز حرفه و هنر اوست و آن حق رشته ریسیدن.
بر این احتساب هرگز بهای رشته نمی تواند برابر باشد با جمع ساده کل بهای اجزای ترکیبی رشته یعنی پنبه، دوک، کارگر و...
در این فاصله آنچه از نظر مارکس به دور می ماند، هویت نوظهور رشته و این که نخ است و نه دیگر پنبه.
و این همان کاری است که با نیروی کاری که مصرف شده فرق دارد.
این کار که حرفه نخریسی می باشد، شالوده این است که نخریس در محاسبه بهای نخ، یک درصدی معینی از سود را به عنوان حق حرفه خود وارد آن کند.
ا
همان گونه که مردی که سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
به همان گونه هم فراورده ها سخن می گویند. و در این سخن گویی، هنرنمایی می نمایند. و این هنر که ما از آن به عنوان حق حرفه ای نام بردیم، بها و ارزشی دارد که متغیر است.
هر پروسه کار که ارزشی نو خلق می کند، این ارزش نو به شکل سود وارد بهای کالا می شود. بطور نمونه در همان مثال مارکس، سود نخ، ارزش نوین نخ است. یعنی ارزشی است که ناظر بر هویت نخ بودن است.
البته بهای نخ مرکب است از بهای اجزای نخ لاکن به اضافه ارزش نوظهور یعنی نخ بودن.
از این رو کارها و حرفه ها و هنرها و... هریک بهایی خاص خود را دارند. سابقا به هر فردی اجازه این را نمی دادند وارد یک حرفه و یا از آن خارج شود... چون هر حرفه در خود یک ارزش بود و خالق یک ارزش بود...
این که نخریس در پروسه کار و پروسه ارزش آفرینی، پنبه مصرف می کند، خود مصرف گر است، و هزار و یک مصرف و هزینه دیگر، به یک طرف و در طرف دیگر ارزش کاری و هنری نخریسی است که واقع است.
منشای سود و ثروت که میگویند در واقع همین حرفه و قوه ارزش آفرینی است... همین هنر است که سخن می گوید...
ا
ملت و قومی که کار نمی کند و هنری ندارند چطور می توانند ثروت مند شوند، این ها بهتر است بروند دزدی کنند. از این ها یک مشت راهزن بیرون خواهد آمد.
این ها می روند راهزنی و همان هنرمندان را می آورند و مجبور می کنند تا به عنوان برده و کارگر برایشان کار کنند تا از قبل هنر و کار دیگران به ثروت برسند..
ا


Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen