Mittwoch, 25. Februar 2015

نگاهی به چند مقوله اساسی در اقتصاد اجتماعی 5

کار فکری و کار یدی


گفتیم سرشت دوگانه کار، در هنر کار و کار فیزیکی است.
هنرکار را معمولا به کار فکری و کار یدی تقسیم می کنند. هر کارفکری معمولا با درجاتی از کار یدی و برعکس هر کاریدی با درجاتی از کارفکری همراه است
تفسیم کار به کارفکری و کاریدی در واقع تقسیم بندی درونی جامعه کار است. یعنی از زوایه دیگر این تقسیم بندی پرتوی بر آرایش درونی صاحبان درآمد می افکند.
این مهم است که ما تقسیم کار را تقسیم درآمد بدانیم.
به این ترتیب می خواهیم به این مورد اشاره دهیم که اساس جامعه کار، نظام درآمد است و صاحبان درآمد به دو دسته کلی منقسم می شوند: صاحبان کارفکری و صاحبان کاریدی.
بنابراین جامعه کار، یک جامعه طبقاتی است و بر نظام درآمد مبتنی است.
بدیهی است، طبقه عالیه در جامعه کار، دارای درآمد عالی و عمدتا به کارفکری می پردازد و طبقه زیر دست که معمولا کارگر نامیده میشود، و مزد بگیر است، دارای درآمد پایین می باشد.
مکانیزم سود که قبلا داشتیم، ثمره پروسه کار است. نه ثمره بخشی از پروسه کار، یعنی کار فکری یا کار یدی.
جامعه کار، اعم از فکری و یدی، کار می کند، بر اساس صرف انرژی و انجام فیزیک کار، در یک نظام طبقاتی و معیشتی، صاحب درآمد میشود، و آنکه صاحب سرمایه است، ثمره کار یعنی سود کار را به خود اختصاص می دهد.
به این ترتیب هیچ بخشی از جامعه کار از قبل سود، ارتزاق نمی کند. به عبارت دیگر تقسیم سود میان جامعه کار، یا شریک کردن بخشی از جامعه کار در سود کار، یک فانتزی بیش نیست.
به دیگر سخن آنهایی که کار فکری می کنند و دارای درآمد عالی می باشند، و در واقع اشرافیت در جامعه کار را تشکیل می دهند، از همان منبع - درآمد- نگه داشته می شوند، که آنهایی که کار یدی می کنند و دارای درآمد نازل یعنی مزد می باشند.
پس این که گفته میشود، اشرافیت کار، یا طبقه عالیه در جامعه، در سود کار شریک است، و این بخشی از سود است که سرمایه دار به جلوی این اشرافیت می اندازد، از اساس بی پایه است.
این بی پایگی از این رو ابداع شده تا گفته باشد، سود نتیجه بهره کشی از مزد بگیران است یعنی از کارگران و صاحبان کار یدی.
چون این گفته شد، نتیجتا این از آن این نتیجه شد که سرمایه داران، اشرافیت کار و صاحبان کارفکری و یا به عبارت کارمندان و حقوق بگیران خود را از کنار سود تغذیه می کنند و می پرورانند.
در این مدل، تکیه و ورنه پیوسته بر روی فیزیک کار و به عبارت دیگر کار فیزیکی است که در این مدل برابر با کار یدی است.
در این مدل منبع سود، جامعه کار، و کار اعم از فکری و یدی نیست، بل سود نتیجه بهره کشی از کار یدی و مزد بگیران است.
: سرمایه دار، نیروی کار کارگر را در ازای مزد معینی در یک ساعت کار معین خریداری می کند، و کارگر در این ساعت معین، دو نوع کار انجام می دهد: کار لازم و کار اضافی.
کارلازم برابر با سطح دستمزد می باشد و کار اضافی یعنی سود. صاحب سرمایه که صاحب سود شد، این سود را میان خود و حقوق بگیران یعنی اشرافیت کار و کارمندان تقسیم می کند.
بنابراین در این مدل بخشی از جامعه کار، در سود سرمایه دار شریک است و چون بخشی از سود را نصیب خود می کند، خود بگونه یک سرمایه دار کوچک است یعنی اصطلاحا خرده بورژوازی است. صاحبان کار فکری در واقع همین خرده بورژوازی هستند که در استثمار از کار یدی دخیلند و گفته می شود، از این رو عاملان طبقه سرمایه دارند...
این مدل که در واقع بارگو کننده جامعه کار نیست، در ادامه قادر به دیدن این نیست که در اشکال جدید سرمایه داری که اکنون رو به توسعه است، جامعه کار رو به یک تحول درونی است.
در اشکال جدید سرمایه داری، جایی برای کار یدی نیست. با حذف کار یدی، این طبقات عالیه جامعه کار، یعنی آن اشرافیتی که در اشکال قدیمی سرمایه داری حضور بهم می رساندند، به سطح مزد بگیران دیروزی تنزل کار خواهند کرد.
آنچه ما را به این توضیح قادر می کند، درک منطبق ما با واقعیت جامعه کار است.
اگر جامعه کار تنها به کار یدی و فیریک کار محدود بود، و اگر کسب سود تنها در نتیجه بهره کشی از صاحبان کار یدی بود، آنگاه در اشکال جدید سرمایه داری که ما شاهد آنیم که این دسته از جامعه کار دارند حذف می شوند، ما می باید متعاقبا به این نتیجه می رسیدیم که از حذف کار یدی در اشکال جدید سرمایه داری، این منبع سود سرمایه است که در حال حذف شدن است.
اما آیا براستی سود دهی سرمایه داری، رو به تنزل نیست؟ آیا با حذف میلیونی و میلیاردی از انسان های صاحب کاریدی به پرولتاریات و بیکاره، آس و پاس، اختلالی در نظام سود دهی سرمایه داری پیش نخواهد آمد؟
چرا است. چون جامعه کار در سرمایه داری، فقط جامعه کار و جامعه بهره ده نیست، بل در عین حال مصرف کننده کالا هم است. وقتی میلیارد انسان به ارتش بیکاران می پیوندند این قدرت خرید در سرمایه داری است که به همان میزان تنزل می یابد و این برای نظامی که بر تولید کالایی استوار است بدون عواقب شوم در نظام بهره اش نخواهد بود..
بنابراین چنین نتیجه میشود که جامعه کار، یک پدیده تاریخی و پویا و آرایش درونی آن هم بتناسب ثاب نیست و از ..دینامیسم معینی برخوردار می باشد
جامعه کار به تناسب سطح نیروهای مولده تغییر می یابد و دارای آزایش درونی جدید می گردد.





کار و سرمایه


هیچ تضادی میان این دو مقوله اقتصادی نیست. هیچ تضادی میان کار و سرمایه نیست. سرمایه منشاء اش را مدیون کار است. سرمایه یعنی کار مرده، کار قدیمی، کار انباشت شده.
در اقتصاد سرمایه و کار باهمند و در نتیجه این همبودگی است که اقتصاد اجتماعی مفهوم می یابد. چون مبحث ما در حیطه اجتماعی و لذا اقتصاد اجتماعی است، می دانیم که کار منبع ثروت های اجتماعی انسان است، یعنی این کار است که سرمایه به سهم خود از آن منبع می گیرد.
تا اقتصاد بوده و هست، سرمایه و کار هم بوده و خواهند بود. اما هرباره در فرماسیون های معینی از تاریخ اقتصاد اجتماعی.
البته که سرمایه و کار در اقتصاد اجتماعی، به دو گونه عمل می کنند. اما هر دوگانگی به مفهوم تضاد نیست.
بر پایه دوگانگی سرمایه و کار دیدیم که سود در کار ریشه دارد و نه در سرمایه. به عبارت دیگر، سود زاده سرمایه نیست بل این کار است که خالق و والد سود می باشد. برای مبحث ما که می گوییم کار منبع کل افتصاد اجتماعی ماست، در واقعیت امر این گفتمان که کار منبع سود است یعنی چرخیدن دور خود. یعنی تکرار بدیهات و مکررات.
حال ما چرا این قدر انرژی صرف این می کنیم این بدیهات را مرتب تکرار کنیم؟
برای این که برخی از کار و سرمایه یک تضاد ساخته اند و از تضاد خود درآورده کار و سرمایه یک اصل مقدس و تابو درست کرده اند.
پس اگر میان دو مقوله اقتصاد اجتماعی یعنی کار اقتصادی و سرمایه اقتصادی تضاد نیست، بل تضاد در کجاست؟
تضاد موجود در اقتصاد ما انسان ها نیست بل در روابط اجتماعی ماست. این تضاد که می گویند، اقتصادی نیست بل اجتماعی است:
تضاد، در واقع در تضاد میان کمونیسم و کلیه جامعه های تاکنونی و از جمله کاپیتالیسم است.
تضاد منافع که می گویند و میان منافع کارگر و سرمایه دار وجود دارد، در اصل تضاد میان دو دنیا است: دنیای تاکنونی و دنیای در حال زایش و نو.
منافع کار که مصطلاح شده، تنها در دنیای در حال زایش جامه عمل می پوشد. در دنیای در حال زایش است که
- مقام انسانی در اقتصاد به مدیریت ساده امور محدود می ماند و از این که تاکنون انسان مانند ماشین و ابزار کار مجبور به کار گردد، رهایی می یابد.
-اقتصاد در خدمت جامعه و انسان خواهد بود و نه برعکس.
-بساط مبادله میان تولید کنندگان بطور گلوبال برچیده خواهد شد.
-بساط پول، فعل و انفعلات بانکی از بین خواهد رفت.
-مالکیت بر سرمایه ها بطور گلوبال، عمومی خواهد شد.
-ثروت های اجتماعی بطور عادلانه در مالکیت خصوصی افراد در خواهد آمد.
-اختلافات طبقاتی از بین خواهد رفت.
-...
به این گونه است که مناقع کار عملی خواهد شد.
و تا مادامیکه بطور گلوبال چنین نیست، هر سخن از عملی شدن، منافع کار، سخن بیهوده و گزاق گویی است.
برای این که منافع کار عملی شود، نیازی به این نیست که ما در پی ایجاد یک تضاد تصنعی میان دو مقوله اقتصادی یعنی کار و سرمایه باشیم. نیازی به این نیست که یک تضادی که در اضل اجتماعی و تاریخی به این شکل به تضاد افتصادی و یا به یک تضاد مکانیکی مبدل شود.
اما براستی چرا یک تضاد اجتماعی و تاریخی به یک تضاد اقتصادی مبدل می شود؟
همین پرسش را ما می توانیم در این رابطه مطرح کنیم که چرا یک کاری که دارای سرشت دوگانه است: هنر کار و فیزیک کار، تنها به فیزیک و مکانیک کار مبدل میشود؟
جوابش در این است که کل نگرش به مسائل انسانی، مکانیکی و فیزیکی است.
چون برخی برخورد علمی و رئالیستی و به این مفهوم مادی با انسان و جامعه انسانی، و پرهیز از فلسفه بافی و ایده آلیسم را با برخورد مکانیکی و اکونومیستی به انسان و جامعه انسانی، اشتباهی گرفته اند.
از این راه است که تضاد های خود ساخته، پدید آورده اند که تنها در ذهن سازندگان آن از موجودیت برخوردارند تا در عالم واقع، تا در واقعیت زندگانی واقعی ما.
از این رو همین این ها که تضاد کار و سرمایه را ابداع کرده اند، همین این ها اند که به پاسداران تضاد ذهنی کار و سرمایه خود مبدل شده اند. و جدا می پندارند، روشنگری پیرامون این مسئله، یعنی نفی منافع اجتماعی کار که در کمونیسم عملی میشود.


در این جدیت است که می پندارند توجه دادن به عملی شدن منافع کار در جامعه جهانی و واحد یعنی در کمونیسم، یعنی در خدمت منافع استثمار گران، یعنی لاپوشانی "تضاد" کار و سرمایه و.... یعنی جامعه کار را به دنبال نخود سیاه فرستادن....
ادامه دارد...

Montag, 16. Februar 2015

نگاهی به چند مقوله اساسی در اقتصاد اجتماعی 4

انباشت

در علم اقتصاد منظور از انباشت در واقع انباشت سرمایه است. در رابطه با انباشتن ارزش اضافه و سود و پول معمولا از واژه پس انداز و دفینه و ذخیره کردن استفاده می کنند.
انباشت سرمایه و ذخیره سازی ارزش اضافی مرتبط باهمند. از قبل ذخیره است که معمولا انباشت صورت می گیرد. می گوییم معمولا چون راه دیگر انباشت سرمایه، تمرکز و ادغام سرمایه ها در یکدیگر است.
مورد اصلی و اساسی در واقع تجمع و توسعه سرمایه از راه کاربرد سود در سرمایه گذاری است که به آن انباشت معمول یا تجمع سرمایه می گویند.
مورد توجه ما در این همین شکل معمول از انباشت سرمایه یعنی از راه کاربرد پس انداز است.
انباشت سرمایه عبارت دیگری است برای تبدیل سود به سرمایه.
در مباحثاتی که تاکنون پیرامون ارزش اضافی و درآمد داشتیم مدام به دو سپهر موازی برخورد نمودیم:
-سپهر سرمایه
-سپهر سود
سپهر اول گفتیم همان دایره بازتولید و درآمد است و سپهر دوم سپهر سود و تولید.
در این جا با وجه دیگر سپهر دوم یعنی سود برای سرمایه گذاری آشنا می شویم که انباشت سرمایه نام دارد.
تبدیل سود به سرمایه و از این راه توسعه و انباشت سرمایه یک عمل اتوماتیک نیست. برای انباشت سرمایه شرایط و زمینه هایی وجود و بدون این پیش شرط ها توسعه و انباشت سرمایه ممکن نیست.
در بعد اقتصادی وقتی سخن از توسعه اقتصادی است در واقع همین انباشت سرمایه است. در روند توسعه اقتصادی فرآیندی برای سرازیر شدن اندوخته ها به سوی سپهر سرمایه پیدا می شود.
به عبارت ساده تر هرباره از محل سود و اندوخته ها مقدار معینی وارد دایره سرمایه می شود و از این راه سرمایه انباشت بیشتر و توسعه بیشتر می یابد.
روشن است در صورتی که سود به سرمایه مبدل نشود، در انزوای خود متورم میشود و پس انداز صورت دفینه و ذخیره مرده می یابد که عوارض تورم پولی به همراه دارد.
مورد بحث ما در این جا موانع توسعه و انباشت و علل تورم پولی و پیدایش دفیته نیست.
مورد بحث ما در این مکان سطحی تر و ساده تر از این است: ما می خواهیم تا حد امکان این مورد را روشن سازیم که منبع اساسی انباشت سرمایه، ارزش اضافی است.
در مباحثات قبلی دیدیم که بازتولید سرمایه یعنی چرحه ثبات و دوام سرمایه. در این جا می خواهیم افزوده کنیم که توسعه و انباشت سرمایه تنها بر پایه چرخه ثبات و دوام سرمایه ممکن است.
به دیگر سخن بدون بازتولید، انباشت سرمایه ممکن نیست. تا یک نشود دو نشود.
البته می توان به بازتولید سرمایه اکتفا کرد. اما در این حالت دیگر توسعه اقتصادی در میان نیست. به این حالت، حالت درجا زدن می گویند.
در حالت درجا زدن، رونق اقتصادی به ذخیره و دفینه مبدل میشود. یعنی رونق به عامل تجمع و انباشتن ثروت مبدل می شود.
از زاویه دیگر، گرچه انباشتن ثروت و ثروت مند شدن پیوسته ادامه دارد، لاکن چون به عللی توسعه و انباشت سرمایه ممکن نیست، یعنی برغم رونق اقتصادی، حالت درجا زدن پدیدار می گردد.
نمونه این گونه ثروت مند شدن و رونق بدون توسعه، نمونه تاریخی در قرون وسطی است. بطور نمونه در چین قدیم.
بدبن ترتیب در صورت پیدایش موانع توسعه، ثروت مند شدن و انباشتن ثروت توامان با درجا زدن و به این مفهوم عدم شکوفایی و رشد است.
در این جا بد نیست به اشتباهاتی که پیرامون انباشت سرمایه صورت می گیرد ک اشاره کنیم:
- انباشت سرمایه با بازتولید سرمایه اشتباه گرفته میشود
-انباشت سرمایه با ذخیره و پس انداز ثروت اشتباه گرفته میشود
در پایان بد نیست به این نکته تاکید کنیم که برای انباشت و توسعه سرمایه دگمه اتوماتیکی وجود ندارد که با فشار بر آن بطور خودبخودی از محل پس انداز برای توسعه و انباشت سرمایه استفاده شود.

برای توسعه و انباشت سرمایه باید بر موانع تاریخی، اجتماعی و سیاسی و.. غلبه شود.

بهره کشی

در بهره کشی یا استثمار پیوسته استثمار انسان از انسان مد نظر بوده است. فقط زمانی می توان از انسان دیگر بهره کشی کرد، که این انسان دیگر بهره ده باشد. بهره کشی بدون بهره دهی ممکن نیست.
بهره دهی انسان در کار اوست. این کار، همان گونه که در مباحث قبلی دیدیم، فرهنگ کار، یا کار اجتماعا لازم می باشد.
اما کار به گونه دیگر هم مطرح است: کار به شکل سرمایه. تنها سرمایه انسانی که کار می کند، کار اوست. این کار که در درآمد، محاسبه میشود، همان فیزیک کار است.
برای این که از انسانی که بهره ده است، بهره کشی کرد، باید به او درآمدی بست، تا زنده بماند، و سپس در پروسه کار، از مهارت و هنر کارش بهره برد. به این می گویند پروسه استثمار و بهره کشی.
پس در آغاز این بهره بود که وجود داشت و این بهره کشی بود که وجود نداشت. یعنی یکی بود و یکی نبود.
در این یکی بود و یکی نبود، اشتباه در التقاطی است که هرباره مبان بهره دهی و بهره کشی صورت می گیرد.
ما اگر به بهره دهی توجه کنیم به تئوری های ارزش اضافی و تولید مازاد می رسیم. من به مورد بهره ذهی در زیر عنوان ارزش اضافی پرداخته ام و در این مکان از آن فقط برای مورد بهره کشی استفاده نظری می کنم.
از مبحث بهره دهی به خوبی پیداست که بهره کشی خالق بهره نیست. به عبارت دیگر در استثمار نیست که بهره خلق میشود. در استثمار بهره خلق شده ربوده می شود.
همه آن تئوری هایی که استثمار را شالوده آفرینش بهره می دانند از اساس اشتباهند.
بطور نمونه در برده داری، یا رعیت داری و سپس کارگر داری.
در هیچیک از این روابط تولیدی - اجتماعی، بهره خلق نمی شود بل در هر یک از این روابط تولیدی - اجتماعی، این بهره است که ربوده میشود.
به عبارت دیگر این روابط تولیدی - اجتماعی، روابط تقسیم ناعادلانه بهره اند.
پس ما در این مبحث دارای دو روابط تولیدی - اجتماعی هستیم. یا به سخن دیگر روابط تولیدی - اجتماعی ما دارای دو وجه است:
- در وجه اول در آنها بهره تولید می شود. و ما به این وجه، وجه اقتصادی می گوییم. در وجه اقتصادی از روابط تولیدی - اجتماعی، مبحث اصلی، مبحث درآمد ها، سرمایه و وسایل تولید، و.. است.
- در وجه دوم در مناسبات تولیدی - اجتماعی، بهره تقسیم میشود. ما به این وجه، وجه حقوقی - اجتماعی می گوییم.
پس بدینسان وجه تمایز بهره و بهره کشی، در دو وجه متمایز اقتصادی و حقوقی - اجتماعی از مناسبات تولیدی است.
فرض کنید ما می خواهیم مورد بهره را در برده داری، سرواژ و یا کاپیتالیسم توضیح دهیم.
فاحش ترین اشتباهی که در این توضیح می توانیم انجام دهیم این است که برای توضیح بهره که یک پدیده اقتصادی است، یکراست برویم سراغ تقسیم بهره و آنگاه براساس رابطه برده و برده دار، رعیت و ارباب، کارگر و سرمایه دار سعی کنیم یک پدیده اقتصادی را بطور حقوقی - اجتماعی به توضیح بکشانیم. یعنی همان کاری که مارکس می کند.
تئوری ارزش اضافی مارکس، یا بهتر بگوییم تئوری بهره مارکس در واقع براساس همین اشتباه و التقاط استوار است.
مارکس در اشتباهی که دارد سعی دارد بر اساس روابط کارگر و سرمایه، توضیح دهد که چگونه بهره هرباره تولید می شود.
بر این اساس او از این نقطه شروع می کند: سرمایه دار، کارگر پیدا می کند، کارگر برای او کار اضافی انجام می دهد و در این کار اضافی بهره نهفته است.
مارکس راست می گوید. در این کار اضافی است که بهره نهفته است. اما در همه وقت. در همه وقت در کار اضافی و تولید مازاد انسان است که بهره نهفته است.
اما آنچه مارکس از نظر دور نگه می دارد در رابطه تولید اضافی و بهره نیست بل در این است که تولید اضافی یا بهره مختص رابطه کارگر و سرمایه دار نیست. آنچه به رابطه کارگر و سرمایه دار اختصاص دارد، تولید بهره نبست بل تقسیم بهره و به عبارت دیگر بهره کشی است.
یعنی مارکس وجه اجتماعی - حقوقی روابط تولیدی را با وجه اقتصادی آن اشتباه گرفته است.
مازاد تولید یا بهره یعنی اقتصاد. یعنی اقتصاد انسانی در همین بهره دهی است که مفهوم می یابد. بهره یا مازاد تولید که ما آن را کار اضافی می خوانیم، در روابط سرمایه داری نیست که تازه تولید می شود بل در روابط سرمایه داری است که این بهره ناعادلانه و به نفع سرمایه دار ربوده می گردد.
اما آیا تقسیم ناعالانه بهره فقط در کاپیتالیسم است که صورت می گیرد؟
خیر. در برده داری هم به همیگونه بود. در سرواژ هم.
خاصه کاپیتالیسم اما داشتن برده و رعیت نیست بل در کارگرداری است در نظام دستمزدی است.
اما کارگرداری، یا برده داری و یا رعیت داری فرقی نمی کند. این ها نظام های تقسیم ناعادلانه بهره اند. توضیحی برای تولید بهره و بهره دهی نیستند. این ها نظام های اقتصادی نیستند. نظام های حقوقی و اجتماعی اند.
اما چه کسی به نظام های حقوقی - اجتماعی به زاویه اقتصادی نظر می افکند؟
اکونومیسم.
نگاه اکونومیستی به روابط حقوقی - اجتماعی یعنی این مناسبات را به آفریننده بهره مبدل کردن. در حالی که روابط حقوقی - اجتماعی محلی برای تقسیم بهره هستند نه تولید بهره.
بدینسان تئوری ارزش اضافی مارکس به اساس از دیده اکونومیستی خلق شده است و اشتباه است.


ما انسان ها پیوسته در چارچوب یک روابط تولیدی - اجتماعی، تولید و کار می کنیم. در این چارچوب بهره تولید می شود. بهره یعنی مازاد تولید. آنچه که مصرف می شود، درآمد نام دارد. بهره به کسی می رسد که صاحب سرمایه است. در تصاحب سرمایه و بهره، ما وارد یک مناسبات حقوقی - اجتماعی میشویم که بر اساس همان مناسبات تولیدی پیشین است. در مناسبات حقوقی - اجتماعی موجود است که بهره تقسیم می شود. کسی که صاحب سرمایه است، بطور اتوماتیک هم صاحب بهره است. برای این که بهره را تصاحب کرد باید پیشتر از آن سرمایه را 
تصاحب کرد. کسی که سرمایه ندارد، صاحب بهره کارش خویش هم نخواهد بود.

 مارکس و بهره

بهره یعنی کاری که غیر قابل پرداخت است و درآمد یعنی کاری که قابل پرداخت است. این دو کار بی ارتباط باهم نیستند یعنی سطح درآمدها مرتبط است با سطح بهره ها. اما همان گونه که این سرمایه نیست که خالق بهره است، این درآمد و کار فیزیکی نیست که بهره را خلق می کند. خالق بهره، فرهنگ کار، هنر و مهارت و ایده کار است. نادیده انگاشتن سرشت دوگانه کار در محاسبات مارکس پیرامون تئوری ارزش، به روشنی هویداست.
مبدای حرکت مارکس در توضیح بهره یک تز اسمیتی است: یعنی سرمایه خالق بهره است. آنتی تز مارکس که در تئوری ارزش اضافی مارکس نمودار میشود چنین است: کار خالق بهره است. اما مارکس سرشت دوگانه کار را وارد این گفتمان که کار خالق بهره است نمی کند. در گفتمان مارکس کاری که در این جا خالق بهره است، یک کارفیزیکی یا به عبارت دیگر درآمد کارگر است. اما این کار فیزیکی چون یک کالا است دارای دو ارزش مصرف و ارزش مبادلاتی است. از نظر مارکس کارفیریکی انسان، تنها کالایی است که ارزش مصرف آن مولد ارزش است. با این اندیشه مارکس به این نظر می باشد: سرمایه دار، با اختصاص دادن درآمدی نازل به کارگر، کار فیریکی اش را می خرد، و در مصرف کار فیریکی اش ارزش تولید می کند. مارکس که سرشت دوگانه کار را در این محاسبات در نظر ندارد از این رو بیهوده سعی می کند در تقسیم ساعات کار کارگر به کار لارم و کار اضافی، ریشه شکلبندی بهره - ارزش اضافی - را توضیح دهد.
هواداران مارکس تا کنون هیچ کاری خلاقی در این مورد نکرده اند مگر تکرار طوطی وارد اشتباهات مارکس. این که مارکس آدم بزرگ و نابغه ای بود، کتاب ها نوشته و از این گونه حرف ها... اما این ها که چنین قصه هایی را پیرامون بت سازی مارکس تعریف می کنند، از یاد می برند اسمیت، ریکاردو، سه و.. دیگرانی که مارکس به آنها حمله ور می شود، در نبوغ عصر خود دست کمی از مارکس نداشتند. کسی که خانه ویران می کند، باید انتظار ویران کردن خانه خویش را هم داشته باشد.
آیا به این ترتیب مارکس بطور کلی در اشتباه بوده؟
خیر. به نظر می آید نقش تاریخی مارکس بیش از این که در پاسخ دادن به پرسشها باشد در طرح این پرسشهاست.
بطور نمونه گفتمان: کار خالق بهره است و سرمایه خالق بهره نیست. یا کار اضافی یعنی ارزش اضافی و بسیاری گفتمان های ارزنده دیگر...


کار لازم و کار غیر لازم

در این بخش به کار لازم و کار غیر لازم می پردازیم و آنچه را که تاکنون پیرامون بازتولید و درآمد مطرح نمودیم زیر عنوان کار لازم و در مقابل مطالب مربوط به بهره و تولید اضافی را با عنوان کار غیر لازم و مازاد می آوریم.
همانگونه می دانیم کار لازم و ضروری، یعنی کاری که همواره در پروسه کار بازتولید میشود، تنها از مزد یعنی درآمد کارگر ترکیب نیافته است. کلا تقلیل کار ضروری و لازم تا سر حد مزد یک اشتباه فاحش است.
تقلیل کار ضروری به مزد و درآمد کارگر حاصل این خظاست که بر اساس روابط تولیدی- حقوقی یعنی بر اساس روابط اجتماعی تولید سعی شده تولید بهره و ارزش اضافی توضیح داده شود.
بطور مشخص تر از روابط کارگر و سرمایه دار برای توضیح تولید بهره و ارزش اضافی استفاده شده است.
گذشته از این که تولید بهره یک امر اقتصادی و دیرین است، و مقدم است بر کاپیتالیسم، فئودالیسم و برده داری، تقلیل کار ضروری به مزد کارگر و درآمد کارگر اساسا این اشکال را در خود نهفته دارد که هرباره این واقعیت را از نظر دور میدارد، درآمد و کار ضروری سپهر گسترده ای است و آرایش درون اجتماعی آن، نمایی است از آرایش اجتماعی و به اصطلاح آرایش طبقاتی و...
به ابن مفهوم این تنها کارگران نیستند که در پروسه کار دخیلند و کار تنها محصول کار کارگران نیست.
به دیگر سخن مزد بگیران و صاحبان درآمد نازل، در واقعیت پروسه کار، از نازل ترین سطوح پیکره کار لازم می باشند اما تنها جزء آن نیستند.
بدبن سان وقتی کار لازم و ضروری صورت می گیرد، کلیه پیکره کار در پروسه کار مداخله دارند و در این میان کارگران تنها بخشی از آن هستند.
اما اگر ما بخواهیم بر اساس کار لازم همه پرسنل و کارکنان و کلیه صاحبان درآمد را در جهت معکوس استدلال بالا کارگر قلمداد کنیم، باز در خطا خواهیم بود.
همان گونه که می دانیم چنین معضلی هرگز از سوی تئوری که سعی دارد بر پایه مزد کارگر کار لازم و کار غیر لازم را توضیح دهد، حل نگشت.
از سوی دیگر کار غیر لازم را بر پایه فقر و مزد کارگر توضیح دادن، این امر را با خود همراه دارد که آنچه را که مازاد بر احتیاج و مازاد تولید انسانی خوانده میشود، یعنی بهره، در فقر و مزد مبنایی برای سنجش خواهد یافت و این در واقع به گونه ای تئوریزه کردن فقر خواهد بود.
همه آنهایی که صاحب سرمایه نیستند و بهره را به جیب نمی زنند، کارگر و مزد بگیر نیستند و درآمدشان در حد تکافوی یک زندگانی بخور و نمیر نیست. و برعکس اگر بخواهیم از سطح فروش نیروی کار و مزد و کارگر حرکت کنیم و کار ضروری و لازم انسانی را درآمد و سطح معیشت کارگری اطلاق کنیم، گمان خواهیم کرد که از این راه به محاسبه سود و ثروت خواهیم رسید. یعنی این یک گمان است و در واقعیت چنین نیست.
در واقعیت کار ضروری و لازم فراتر از کار کارگران است. و محاسبه سود فراتر از محاسبه مزد و آن کار ضروری است که کارگر انجام می دهد. مگر این که بخواهیم همه آنهایی که سرمایه دار نیستند را کارگر تلقی کنیم.


Dienstag, 3. Februar 2015

نگاهی به چند مقوله اساسی در اقتصاد اجتماعی 3




درآمد و یا دخل به معنای لغوی آن یعنی بازآمد یا درون آمد. وجه قرینه و متضاد آن برون رفت، خرج یا هزینه است.
گفته میشود هر رفتی یک آمدی دارد. رفت و آمد، خرج و دخل، مانند ترافیک صورت یک چرخه را دارد.
اما این ترافیک یا سیرکولاسیون - چرخه - را اگر به خوبی مشاهده کنیم خواهیم دید به وجه دیگر این چرخه، دوار نیست بل حالت توالی دارد.
من در این جا سعی خواهم کرد در حد توان خود وجه دوار و وجه متوالی پروسه کار و تولید را به توضیح بکشم.
برای فهم مطلب حلقه کار و بطور مشخص تر تولید را در نظر گیریم.
تولید حلقه واسط میان برون رفت و باز آمد است. یعنی حلقه میانی میان خرج و دخل.
برون رفت و خرج یعنی مصرف در پروسه تولید. این سرمایه است که مصرف می شود. به این مفهوم تولید یعنی مصرف.
درآمد یا بازآمد بر دو بخش است:
- باز تولید و جبران برون رفت و خرج
-پس انداخته یا بهزه و سود که باید پس انداز شود
برای ساده شدن مطلب مورد سود یا آن بخشی از درآمد را که پروسه تولید پس می اندازد را به کنار می نهیم.
فرض ما حالتی است که خرج و دخل با هم منطبقند و سودی پس انداخته نمیشود و پس اندازی هم وجود ندارد.
در چنین فرضی، هر پروسه تولید، عبارت است از یک پروسه باز تولید.
به این مفهوم بازتولید یعنی بازآمد. یعنی درآمد. و اتفاقا بعدها خواهیم دید که بازتولید و بازآمد - درآمد - به گونه مفاهیم یکسانی مبدل میشوند.
بازآمد و بازتولید موجب ثابت ماندن سرمایه میشود. یعنی هرباره به همان مقدار و کمیت سرمایه مصرفی و خرج شده، باز میگردد، و به این بازگشت و چرخش کمی می گویند : بازتولید و بازگشت و بازآمد- درآمد - سرمایه اولیه.
اما گرچه بازتولید و درآمد به سرمایه به طور کمی دوام و ثبات می بخشد، اما این فقط در کمیت است که عمل بازتولید مانند یک سیرکولاسیون و چرخه است. چون در عمل، سرمایه و کیفیتی که مصرف و خرج شد، هرگز باز نمی گردد و آنچه باز می گردد و یا احتمال این را دارد که باز گردد سرمایه و کیفیت دیگر است اما به همان مقدار و کمیت سرمایه اولیه و خرج و رفته.
چرا درک این نکته مهم است که بطور کیفی شکل حرکت سرمایه مانند حرکت پول، دوار نیست بل متوالی است؟
چون سرمایه ای که مصرف می شود، مانند سرمایه ایی است که مرده است. و به آن کار مرده می گویند.
در فرض ما که خرج و دخل برابرند، تولید کننده برای مصرف خود تولید می کند. اما در هر باره پروسه تولید، به طور کمی به نقطه اول باز می گردد. یعنی بطور کمی یک دور خود می چرخد. اما این چرخه کمی در کیفیت به صورت حرکت متوالی است. یعنی
سرمایه اولیه و مصرفی، خرج می شود و خارج می گردد، و جای آن سرمایه مصرفی جدید اما به همان مقدار و کمیت قبلی را می گیرد. نسلی از سرمایه می رود و نسل جدید سرمایه جانشین آن می گردد. در این حرکت متوالی جانشینی، چون مقدار و کمیت سرمایه مصرفی و جبران شده ثابت می ماند، این امر به طور کمی به حرکت رفت و برگشت یا ترافیک سرمایه صورت دوار و چرخشی می بخشد.
برای فهم بیشتر مطلب به این توجه کنیم که شکل حرکت کالا در تولید کالایی بر خلاف شکل حرکت پول دوار نیست.
کالا اگر بخواهد برگردد و چرخش کند، این در عمل به معنا اختلال در روند تولید است. عدم بازگشت و بازآمد کالا به این مفهوم است که کالا باید یا مانند نمونه فرضی ما در محل تولید مصرف شود و یا در خارج از پروسه تولید راه مبادله و مصرف را طی کند.
به این مفهوم فراورده و سپس کالا، به منظور مصرف است که هرباره تولید میشود و در حالت فرضی ما فراورده تنها به مصرف تولید کننده می رسد و محل تولید را ترک نمی کند مگر به منظور مبادله تواتری و کالا به کالا برای تنوع بخشیدن به مصرف تولید کننده.

پس نیتجه می گیریم: آنچه چرخه تولید یا بازتولید و باز آمد نامید می شود در عدد و مقدار سرمایه برگشتی و در چرخش است و نه در خود سرمایه.
با تفاوتی که که میان چرخه واحد کمی سرمایه و متوالی بودن حرکت سرمایه بطور کیفی قائل شدیم، میتوانیم اساسا به دو وجه متمایز پروسه تولید پی ببریم.
- وجه کیفی و توالی و روبه جلوی پروسه تولید
-وجه کمی و ثابت و بازتولید پروسه تولید
در وجه اول ما با هستی و فعالیت انسانی برمی خوریم. انسان تولید می کند و مصرف می کند و از این را به هستی و نسل خود توالی و تداوم می بخشد.
در این وجه هرباره در هر توالی تولید، مانند توالی نسلها، نو جایگزین کهنه، نسل جدید جایگزین نسل قدیم می گردد.

در وجه اول و کیفی، آبی که از جوی گذشت، دیگر باز نخواهد گشت. مرده، مرده است. مصرف شده، مصرف شده است. اما آنچه باز می گردد نسل مرده نیست، بل نسل جدید است.
حال چرا تولید کننده خود را با نسل جدید از سرمایه تسکین می دهد؟
چون سرمایه برگشتی و چرخشی، از نظر کمی برابر با سرمایه اولیه و مصرفی است.
از این جا می رسیم به وجه دوم.
در وجه دوم گفتیم باز آمد و درآمد، بطور کمی مطرح است. آنچه درآمد و بازآمد نامیده میشود، مقدار برابر با سرمایه مصرفی و رفته شده است. یعنی به عبارت دیگر سرمایه بازآمده برابر است با سرمایه بیرون رفته.
همین عمل در واقع همان تنها موجب ثابت ماندن سرمایه است.
به دیگر سخن با این که در هر پروسه تولید، مقدار معینی از سرمایه - سرمایه چرخشی- مصرف می شود، اما در پایان پروسه تولید، ما بطور کمی باز به همان نقطه اول باز می گردیم.
به این چرخه، چرخه ثبات سرمایه می گویند.
وجه دیگر این چرخه ثبات گفتیم حرکت متوالی سرمایه است.
اگر این دو وجه را باهم در نظر گیریم، فایده مندی هر پروسه تولید، در وجه هستی بخشی آن است.
بدون در نظر داشت بهره، وجه هستی بخشی پروسه تولید به این معناست که هر پروسه تولید به شکل محدود عامل بازتولید هستی انسانی است.
یعنی ما اگر در هر پروسه تولید کاری نکنیم، صرف پروسه تولید، هم عامل بقای سرمایه ماست و هم عامل بقای هستی ما. یعنی بدون در نظر داشت بهره.
از این جا باز می گردیم به مقوله درآمد.
درآمد صرف نظر از سلسله مراتب آن در یک مفهوم کلی یعنی بازآمد و باز تولید. به این مفهوم کلی، کل سرمایه بازتولید و بازآمده، یعنی درآمد.
به این مفهوم مسلما درآمد برای انسان هایی که در پروسه کار و تولید دخیلند، با درآمد برای ماشین، حیوان و دیگر بخش های سرمایه فرق دارد. اما به این مفهوم همه اجزای سرمایه چرخشی حائز درآمد هستند و باید درآمدشان بر پایه خرجشان برآورد شود.
اما روشن است که ما چنین کاری را نمی کنیم. ما درآمد را به مفهوم کلی اش در نظر نمی گیریم. ما معمولا زمانیکه هرباره این واژه را بکار می بریم، به مفهوم اخص و انسانی مقوله درآمد توجه داریم
به مفهوم اخص و انسانی کلمه، درآمد یعنی درآمد کارگر، درآمد پرسنل و.. یعنی آن بخشی از سرمایه چرخشی که انسان هرباره در پروسه کار مصرف و خارج می کند.
ما می دانیم انسان مولد، در حین پروسه کار مصرف می کند. و در واقع پروسه کار و پروسه مصرف به موازات هم کشیده شده اند. این موازی بودن بگونه ای است و ایندو چنان در هم عجین شده اند که ما در تحلیل نهایی انسان هایی را می بینیم که از قبل کار خود زندگی می کنند: کار می کنند و زندگی می کنند.
پیشتر هم دیدیم: انسان ها کار می کنند و زندگی می کنند بی آنکه از نظر سرمایه ایی فقیرتر شوند یعنی با وجود مصرف و زندگی مداوم، به جهات سرمایه ایی، ثابت می مانند. - در فرضی که داشتیم چنین بود که اگر از سود صرف نظر کنیم -
پس با این اوصاف بیاییم به این پرسش پاسخ دهیم: براستی درآمد چیست؟
درآمد به مفهوم محدود کلمه، زندگی و معیشت انسان در پروسه کار است.
به این مفهوم یا انسان ها چون دارای معیشت و زندگانی گوناگونی هستند پس لذا این عاملی میشود که دارای درآمدهای گوناگون باشند
و یا چون دارای درآمدهای گوناگون می باشند، دارای معیشت و زندگانی گوناگون هستند.
ما در پروسه کار و تولید به هر دو شکل بر می خوریم.
آنی که دارای معیشت و زندگانی عالی تری است برای خود درآمد بالاتری را در نظر می گیرد و همان کس چون صاحب سرمایه است، درآمد پایین تری را برای دیگران در نظر می گیرد تا از این راه زندگی و معیشت دیگران را پایین نگه دارد.
پس بدینسان در همه حالات رابطه ایی میان درآمد و سطح معیشت و زندگی انسان ها وجود دارد.
اگر توجه کرده باشید ما تاکنون هیچ سخنی از سود نکردیم. بحث ما درآمد و سطح معیشت و زندگی انسان هاست. و این که درآمد یعنی مابه ازای مصرف و برای مصرف در نظر گرفته شده است.
به این مفهوم ما با سرمایه مصرفی یا سرمایه در چرخش مواجهیم. در این مفهوم درآمد یعنی بازگشت و بازآمد سرمایه خرج شده و خارج شده. به این مفهوم درآمد یعنی بازتولید و سراخر گفتیم درآمد مرتبط است با سطح معیشت و زندگانی انسان ها.

مسلما بحث که به این جا می کشد، همه خواهند گفت: سطح معیشت و سطح زندگانی انسانی، مولفه متغیری است. از یک مرحله تاریخی به مرحله دیگر فرق می کند، از طبقه ای به طبقه دیگر فرق دارد و...
و اتفاقا هم همیطور است. اما در همه حالات درآمد به مفهوم اخص کلمه، دارای یک مفهوم واحد است: درآمد بخشی از سرمایه چرخشی یا سرمایه مصرفی است که هرباره در هر پروسه تولید بازآمد و بازتولید می شود.
درآمد در همه اشکال آن نظیر مزد، حقوق، سهم سرمایه دار و.. به مفهوم سود نیست و همیشه و در همه جا از سود جدا نگه داشته میشود.
درآمد و سود در واقعیت امر متعلق به دو سپهر گوناگون اند.
-درآمد یعنی بازآمد و بازتولید. یعنی جبران ماخرج.
-سوذ یعنی پس انداخته، باقی مانده، که باید انباشت و پس انداز شود و سپس در مرحله دیگر برای توسعه و گسترش سرمایه بکار گرفته شود.
خصلت جبرانی و تسویه ایی درآمد همواره این پرسش را مطرح کرده و می کند: چگونه مصارف انسانی در پروسه تولید محاسبه میشوند؟
در این جا ارزش انسان و ارزش معیشت و زندگانی انسان مطرح است.
مبحث ارزش انسان و ارزش معیشت و زندگانی انسان، با مبحثی که به صورت فیزیوکراتیک مطرح می شود، یعنی مبحث نیروی کار فرق دارد.
مبحث نیروی کار شکل تقلیل یافته و در واقع استثماری است از مبحث ارزش انسان و ارزش سطح معیشت و زندگانی انسان.
مبحث نیروی کار که در تاریخ اجتماعی بشر هرباره در دستمزدها و در جیره برده و سهم زارع و.. تجلی می یابد، در واقع مبحث یک لقمه بخور و نمیر است که هرباره جلوی کارگر و برده و رعیت می اندازند، تا کار کند و با نازل ترین سطح زندگانی در زمانه خود، زنده بماند تا دوباره کار کند..
به این مفهوم مبحث نیروی کار که به شکل فیزیوکراتیک وارد محاسبات میشود در واقعیت امر نازل ترین سطح زندگانی و معیشت انسانی است.
نازل ترین سطح زندگانی و معیشت انسانی یعنی نیروی کار، گفتیم به شکل مزد کارگر، جیره برده، و سهم زارع در می آید.
ما اسم این را می گذاریم نازل ترین درآمد.
نازل ترین درآمدها در واقع نازل ترین سطح زندگانی و معیشت را هرباره به انسان تحمیل می کند.
گفتیم همه انسان ها با نازل ترین درآمدها وارد پروسه تولید نمی شوند. و گفتیم سلسله مراتب درآمدها با مبحث سود فرق دارد.
سود متعلق به سپهر دیگر است و در مبحث ما پیرامون درآمد، تاکنون آگاهانه برابر با صفر نگه داشته شده است.
مسلما هر عقل سلیمی می تواند به علت این امر پی ببرد چرا یک سلسله مراتب از درآمدها ضروری است و چرا ترکیب درآمدها، آرایش طبقات اجتماعی در کشور را منعکس می کند.
همان گونه ما در رابطه با درآمد گفتیم در هر پروسه تولید، چنین سلسله مراتبی از درآمدها و به عبارت دیگر این طبقات اجتماعی دخیل در تولید هستند که بازتولید می شوند.
یعنی یک سرمایه ایی این طبقات را هرباره زنده نگه می دارد و هرباره در هر پروسه تولید از راه بازتولید و درآمد، احیا می کند.
مسلما هر عقل سلیمی خواهد گفت: کار لازم که مارکس می گوید در همین سلسله مراتب درآمدها مجسم می گردد.
و کاز اضافی؟
و کار اضافی همان سود است که در مبحث ما آگاهانه حذف شده است و برابر با صفر واقع گردیده است.
پس به این بپردازیم که درآمدی را که انسان ها در طی پروسه کار برخوردارند، و یا به عبارت دیگر سطوح معیشت و زندگانی که این انسان ها در طی آن پروسه دارند، را اگر بخواهیم با مقوله مارکسی بیان کنیم، آنگاه میشود" کار لازم و ضروری و اساسی.
کار لازم و اساسی یعنی کاری که هرباره بازتولید می شود و از قبل آن یک ارتش از انسان ها با یک سلسله مراتب و هیراشی مختلف در آن زندگی می کنند.
اما شما می توانید از پیش بگویید: کلیت این ارتش کار در سطح نازل ترین درآمد و معیشت کار می کنند؟
یا به عبارت دیگر آیا عقل سلیم پذیرای این است که کلیت این ارتش کار، یعنی پرولتاریا یعنی نیروی کار ساده و دیگر هیچ؟

پس بدینسان نه می توان ارتش کار را فقط به دیده نیروی کار ساده نگریست و تا سرحد نازل ترین درآمدها و پرولتاریا تقلیل داد و نه می توان پروسه کار را که در آن این ارتش کار، مشغول است، تنها به وجه فیزیکی یعنی کار فیزیکی محدود کرد.
کاری که این طبقات انجام می دهند کار اجتماعا لازم است: یک ایده کار است که در فرآورده مجسم می گردد.
ما اگر ایده کار را در نظر داشته باشیم، کاری که هرباره اجتماعا انجام می گیرد فقط کار ساده نیست.
از این گذشته، کار لازمی که انسان در هر پروسه کار به آن مبادرت می ورزد، محدود به نازل ترین سطح معیشت و زندگانی نیست.
حال فایده و اهمیت این مطلب و مکاشفه در چیست؟
در این است:
کار لازم و اجتماعا لازم کاری است ثابت. در چنین کاری انسان ها با درجات مختلف تخصص، مهارت و.. وارد می شوند. کار لازم در شکل درآمد بازتولید می شود. برپایه تعریف از کار لازم، هستی انسان در پروسه کار، همراه با پروسه کار تامین میشود. کار لازم موید معیشت و زندگانی انسانی است.
سود یا کار اضافی، در سپهر بعدی تازه مطرح میشود. از سپهر بازتولید سرمایه به بعد سپهر سود واقع است: سود یعنی خرج منهای درآمد. باقی مانده یعنی سود.
به این مفهوم مبنای محاسبه سود کار لازم بخشی از ارتش کار یعنی پرولتاریا و دست مزدها نیست. به عبارت ساده تر مزد تنها مبنای محاسبه سود نیست. مزد به عنوان درآمد یکی از مبانی درآمدی، برای محاسبه سود است.
در تعریفی که از درآمد داشتیم گفتیم درآمد یعنی بازآمد. و بازآمد یعنی بازتولید. به مفهوم وسیع کلمه درآمد و بازتولید شامل برابرنشان همه آنچیزی است که خرج شده است.
به این مفهوم درآمد برابر نشانی است برای سرمایه در چرخش. جبرانی است برای سرمایه در چرخش.
پس اگر بخواهیم سود را محاسبه کنیم باید سرمایه چرخشی و به شکل محدودترآن، کل درآمدهای پرسنل را مبنا قرار دهیم.
در همه حالات سود بر پایه مزد صرف سنجیده نمیشود. مزد نازلترین درآمد و نارلترین کارضروری است.
بی شک هر قدر از مزد کاسته شود، و هرقدر از سرمایه چرخشی کاسته شود، سود حاصله بیشتر است.
اما سود که ریشه اش را مدیون ایده کار است، با کاهش و افزایش مزد افزایش و کاهش می یابد اما تازه بوجود نمی آید بل نوسان می یابد.
بطور کلی درآمدها و سرمایه ها موجد سود نیستند بل سود یعنی فرهنگ و ایده کار که خالق ارزش نوین است.
در هر پروسه کار، درآمدها و سرمایه ها بازتولید می شوند و سود تولید می شود.
درآمد یعنی بازتولید و سود یعنی تولید. درآمد یعنی سرمایه و سود یعنی کار. اما نه نیروی کار و یا کاری که معرف معیشت انسانی است و حکم سرمایه دارد بل کار فرهنگی، فرهنگ کار. ابتکار و نوآوری کار.