کار فکری و کار یدی
گفتیم سرشت دوگانه کار، در هنر کار و کار فیزیکی است.
هنرکار را معمولا به کار فکری و کار یدی تقسیم می کنند. هر کارفکری معمولا با درجاتی از کار یدی و برعکس هر کاریدی با درجاتی از کارفکری همراه است
تفسیم کار به کارفکری و کاریدی در واقع تقسیم بندی درونی جامعه کار است. یعنی از زوایه دیگر این تقسیم بندی پرتوی بر آرایش درونی صاحبان درآمد می افکند.
این مهم است که ما تقسیم کار را تقسیم درآمد بدانیم.
به این ترتیب می خواهیم به این مورد اشاره دهیم که اساس جامعه کار، نظام درآمد است و صاحبان درآمد به دو دسته کلی منقسم می شوند: صاحبان کارفکری و صاحبان کاریدی.
بنابراین جامعه کار، یک جامعه طبقاتی است و بر نظام درآمد مبتنی است.
بدیهی است، طبقه عالیه در جامعه کار، دارای درآمد عالی و عمدتا به کارفکری می پردازد و طبقه زیر دست که معمولا کارگر نامیده میشود، و مزد بگیر است، دارای درآمد پایین می باشد.
مکانیزم سود که قبلا داشتیم، ثمره پروسه کار است. نه ثمره بخشی از پروسه کار، یعنی کار فکری یا کار یدی.
جامعه کار، اعم از فکری و یدی، کار می کند، بر اساس صرف انرژی و انجام فیزیک کار، در یک نظام طبقاتی و معیشتی، صاحب درآمد میشود، و آنکه صاحب سرمایه است، ثمره کار یعنی سود کار را به خود اختصاص می دهد.
به این ترتیب هیچ بخشی از جامعه کار از قبل سود، ارتزاق نمی کند. به عبارت دیگر تقسیم سود میان جامعه کار، یا شریک کردن بخشی از جامعه کار در سود کار، یک فانتزی بیش نیست.
به دیگر سخن آنهایی که کار فکری می کنند و دارای درآمد عالی می باشند، و در واقع اشرافیت در جامعه کار را تشکیل می دهند، از همان منبع - درآمد- نگه داشته می شوند، که آنهایی که کار یدی می کنند و دارای درآمد نازل یعنی مزد می باشند.
پس این که گفته میشود، اشرافیت کار، یا طبقه عالیه در جامعه، در سود کار شریک است، و این بخشی از سود است که سرمایه دار به جلوی این اشرافیت می اندازد، از اساس بی پایه است.
این بی پایگی از این رو ابداع شده تا گفته باشد، سود نتیجه بهره کشی از مزد بگیران است یعنی از کارگران و صاحبان کار یدی.
چون این گفته شد، نتیجتا این از آن این نتیجه شد که سرمایه داران، اشرافیت کار و صاحبان کارفکری و یا به عبارت کارمندان و حقوق بگیران خود را از کنار سود تغذیه می کنند و می پرورانند.
در این مدل، تکیه و ورنه پیوسته بر روی فیزیک کار و به عبارت دیگر کار فیزیکی است که در این مدل برابر با کار یدی است.
در این مدل منبع سود، جامعه کار، و کار اعم از فکری و یدی نیست، بل سود نتیجه بهره کشی از کار یدی و مزد بگیران است.
: سرمایه دار، نیروی کار کارگر را در ازای مزد معینی در یک ساعت کار معین خریداری می کند، و کارگر در این ساعت معین، دو نوع کار انجام می دهد: کار لازم و کار اضافی.
کارلازم برابر با سطح دستمزد می باشد و کار اضافی یعنی سود. صاحب سرمایه که صاحب سود شد، این سود را میان خود و حقوق بگیران یعنی اشرافیت کار و کارمندان تقسیم می کند.
بنابراین در این مدل بخشی از جامعه کار، در سود سرمایه دار شریک است و چون بخشی از سود را نصیب خود می کند، خود بگونه یک سرمایه دار کوچک است یعنی اصطلاحا خرده بورژوازی است. صاحبان کار فکری در واقع همین خرده بورژوازی هستند که در استثمار از کار یدی دخیلند و گفته می شود، از این رو عاملان طبقه سرمایه دارند...
این مدل که در واقع بارگو کننده جامعه کار نیست، در ادامه قادر به دیدن این نیست که در اشکال جدید سرمایه داری که اکنون رو به توسعه است، جامعه کار رو به یک تحول درونی است.
در اشکال جدید سرمایه داری، جایی برای کار یدی نیست. با حذف کار یدی، این طبقات عالیه جامعه کار، یعنی آن اشرافیتی که در اشکال قدیمی سرمایه داری حضور بهم می رساندند، به سطح مزد بگیران دیروزی تنزل کار خواهند کرد.
آنچه ما را به این توضیح قادر می کند، درک منطبق ما با واقعیت جامعه کار است.
اگر جامعه کار تنها به کار یدی و فیریک کار محدود بود، و اگر کسب سود تنها در نتیجه بهره کشی از صاحبان کار یدی بود، آنگاه در اشکال جدید سرمایه داری که ما شاهد آنیم که این دسته از جامعه کار دارند حذف می شوند، ما می باید متعاقبا به این نتیجه می رسیدیم که از حذف کار یدی در اشکال جدید سرمایه داری، این منبع سود سرمایه است که در حال حذف شدن است.
اما آیا براستی سود دهی سرمایه داری، رو به تنزل نیست؟ آیا با حذف میلیونی و میلیاردی از انسان های صاحب کاریدی به پرولتاریات و بیکاره، آس و پاس، اختلالی در نظام سود دهی سرمایه داری پیش نخواهد آمد؟
چرا است. چون جامعه کار در سرمایه داری، فقط جامعه کار و جامعه بهره ده نیست، بل در عین حال مصرف کننده کالا هم است. وقتی میلیارد انسان به ارتش بیکاران می پیوندند این قدرت خرید در سرمایه داری است که به همان میزان تنزل می یابد و این برای نظامی که بر تولید کالایی استوار است بدون عواقب شوم در نظام بهره اش نخواهد بود..
بنابراین چنین نتیجه میشود که جامعه کار، یک پدیده تاریخی و پویا و آرایش درونی آن هم بتناسب ثاب نیست و از ..دینامیسم معینی برخوردار می باشد
جامعه کار به تناسب سطح نیروهای مولده تغییر می یابد و دارای آزایش درونی جدید می گردد.
جامعه کار به تناسب سطح نیروهای مولده تغییر می یابد و دارای آزایش درونی جدید می گردد.
کار و سرمایه
هیچ تضادی میان این دو مقوله اقتصادی نیست. هیچ تضادی میان کار و سرمایه نیست. سرمایه منشاء اش را مدیون کار است. سرمایه یعنی کار مرده، کار قدیمی، کار انباشت شده.
در اقتصاد سرمایه و کار باهمند و در نتیجه این همبودگی است که اقتصاد اجتماعی مفهوم می یابد. چون مبحث ما در حیطه اجتماعی و لذا اقتصاد اجتماعی است، می دانیم که کار منبع ثروت های اجتماعی انسان است، یعنی این کار است که سرمایه به سهم خود از آن منبع می گیرد.
تا اقتصاد بوده و هست، سرمایه و کار هم بوده و خواهند بود. اما هرباره در فرماسیون های معینی از تاریخ اقتصاد اجتماعی.
البته که سرمایه و کار در اقتصاد اجتماعی، به دو گونه عمل می کنند. اما هر دوگانگی به مفهوم تضاد نیست.
بر پایه دوگانگی سرمایه و کار دیدیم که سود در کار ریشه دارد و نه در سرمایه. به عبارت دیگر، سود زاده سرمایه نیست بل این کار است که خالق و والد سود می باشد. برای مبحث ما که می گوییم کار منبع کل افتصاد اجتماعی ماست، در واقعیت امر این گفتمان که کار منبع سود است یعنی چرخیدن دور خود. یعنی تکرار بدیهات و مکررات.
حال ما چرا این قدر انرژی صرف این می کنیم این بدیهات را مرتب تکرار کنیم؟
برای این که برخی از کار و سرمایه یک تضاد ساخته اند و از تضاد خود درآورده کار و سرمایه یک اصل مقدس و تابو درست کرده اند.
پس اگر میان دو مقوله اقتصاد اجتماعی یعنی کار اقتصادی و سرمایه اقتصادی تضاد نیست، بل تضاد در کجاست؟
تضاد موجود در اقتصاد ما انسان ها نیست بل در روابط اجتماعی ماست. این تضاد که می گویند، اقتصادی نیست بل اجتماعی است:
تضاد، در واقع در تضاد میان کمونیسم و کلیه جامعه های تاکنونی و از جمله کاپیتالیسم است.
تضاد منافع که می گویند و میان منافع کارگر و سرمایه دار وجود دارد، در اصل تضاد میان دو دنیا است: دنیای تاکنونی و دنیای در حال زایش و نو.
منافع کار که مصطلاح شده، تنها در دنیای در حال زایش جامه عمل می پوشد. در دنیای در حال زایش است که
- مقام انسانی در اقتصاد به مدیریت ساده امور محدود می ماند و از این که تاکنون انسان مانند ماشین و ابزار کار مجبور به کار گردد، رهایی می یابد.
-اقتصاد در خدمت جامعه و انسان خواهد بود و نه برعکس.
-بساط مبادله میان تولید کنندگان بطور گلوبال برچیده خواهد شد.
-بساط پول، فعل و انفعلات بانکی از بین خواهد رفت.
-مالکیت بر سرمایه ها بطور گلوبال، عمومی خواهد شد.
-ثروت های اجتماعی بطور عادلانه در مالکیت خصوصی افراد در خواهد آمد.
-اختلافات طبقاتی از بین خواهد رفت.
-...
به این گونه است که مناقع کار عملی خواهد شد.
و تا مادامیکه بطور گلوبال چنین نیست، هر سخن از عملی شدن، منافع کار، سخن بیهوده و گزاق گویی است.
برای این که منافع کار عملی شود، نیازی به این نیست که ما در پی ایجاد یک تضاد تصنعی میان دو مقوله اقتصادی یعنی کار و سرمایه باشیم. نیازی به این نیست که یک تضادی که در اضل اجتماعی و تاریخی به این شکل به تضاد افتصادی و یا به یک تضاد مکانیکی مبدل شود.
اما براستی چرا یک تضاد اجتماعی و تاریخی به یک تضاد اقتصادی مبدل می شود؟
همین پرسش را ما می توانیم در این رابطه مطرح کنیم که چرا یک کاری که دارای سرشت دوگانه است: هنر کار و فیزیک کار، تنها به فیزیک و مکانیک کار مبدل میشود؟
جوابش در این است که کل نگرش به مسائل انسانی، مکانیکی و فیزیکی است.
چون برخی برخورد علمی و رئالیستی و به این مفهوم مادی با انسان و جامعه انسانی، و پرهیز از فلسفه بافی و ایده آلیسم را با برخورد مکانیکی و اکونومیستی به انسان و جامعه انسانی، اشتباهی گرفته اند.
از این راه است که تضاد های خود ساخته، پدید آورده اند که تنها در ذهن سازندگان آن از موجودیت برخوردارند تا در عالم واقع، تا در واقعیت زندگانی واقعی ما.
از این رو همین این ها که تضاد کار و سرمایه را ابداع کرده اند، همین این ها اند که به پاسداران تضاد ذهنی کار و سرمایه خود مبدل شده اند. و جدا می پندارند، روشنگری پیرامون این مسئله، یعنی نفی منافع اجتماعی کار که در کمونیسم عملی میشود.
در این جدیت است که می پندارند توجه دادن به عملی شدن منافع کار در جامعه جهانی و واحد یعنی در کمونیسم، یعنی در خدمت منافع استثمار گران، یعنی لاپوشانی "تضاد" کار و سرمایه و.... یعنی جامعه کار را به دنبال نخود سیاه فرستادن....
ادامه دارد...

