Montag, 16. Februar 2015

نگاهی به چند مقوله اساسی در اقتصاد اجتماعی 4

انباشت

در علم اقتصاد منظور از انباشت در واقع انباشت سرمایه است. در رابطه با انباشتن ارزش اضافه و سود و پول معمولا از واژه پس انداز و دفینه و ذخیره کردن استفاده می کنند.
انباشت سرمایه و ذخیره سازی ارزش اضافی مرتبط باهمند. از قبل ذخیره است که معمولا انباشت صورت می گیرد. می گوییم معمولا چون راه دیگر انباشت سرمایه، تمرکز و ادغام سرمایه ها در یکدیگر است.
مورد اصلی و اساسی در واقع تجمع و توسعه سرمایه از راه کاربرد سود در سرمایه گذاری است که به آن انباشت معمول یا تجمع سرمایه می گویند.
مورد توجه ما در این همین شکل معمول از انباشت سرمایه یعنی از راه کاربرد پس انداز است.
انباشت سرمایه عبارت دیگری است برای تبدیل سود به سرمایه.
در مباحثاتی که تاکنون پیرامون ارزش اضافی و درآمد داشتیم مدام به دو سپهر موازی برخورد نمودیم:
-سپهر سرمایه
-سپهر سود
سپهر اول گفتیم همان دایره بازتولید و درآمد است و سپهر دوم سپهر سود و تولید.
در این جا با وجه دیگر سپهر دوم یعنی سود برای سرمایه گذاری آشنا می شویم که انباشت سرمایه نام دارد.
تبدیل سود به سرمایه و از این راه توسعه و انباشت سرمایه یک عمل اتوماتیک نیست. برای انباشت سرمایه شرایط و زمینه هایی وجود و بدون این پیش شرط ها توسعه و انباشت سرمایه ممکن نیست.
در بعد اقتصادی وقتی سخن از توسعه اقتصادی است در واقع همین انباشت سرمایه است. در روند توسعه اقتصادی فرآیندی برای سرازیر شدن اندوخته ها به سوی سپهر سرمایه پیدا می شود.
به عبارت ساده تر هرباره از محل سود و اندوخته ها مقدار معینی وارد دایره سرمایه می شود و از این راه سرمایه انباشت بیشتر و توسعه بیشتر می یابد.
روشن است در صورتی که سود به سرمایه مبدل نشود، در انزوای خود متورم میشود و پس انداز صورت دفینه و ذخیره مرده می یابد که عوارض تورم پولی به همراه دارد.
مورد بحث ما در این جا موانع توسعه و انباشت و علل تورم پولی و پیدایش دفیته نیست.
مورد بحث ما در این مکان سطحی تر و ساده تر از این است: ما می خواهیم تا حد امکان این مورد را روشن سازیم که منبع اساسی انباشت سرمایه، ارزش اضافی است.
در مباحثات قبلی دیدیم که بازتولید سرمایه یعنی چرحه ثبات و دوام سرمایه. در این جا می خواهیم افزوده کنیم که توسعه و انباشت سرمایه تنها بر پایه چرخه ثبات و دوام سرمایه ممکن است.
به دیگر سخن بدون بازتولید، انباشت سرمایه ممکن نیست. تا یک نشود دو نشود.
البته می توان به بازتولید سرمایه اکتفا کرد. اما در این حالت دیگر توسعه اقتصادی در میان نیست. به این حالت، حالت درجا زدن می گویند.
در حالت درجا زدن، رونق اقتصادی به ذخیره و دفینه مبدل میشود. یعنی رونق به عامل تجمع و انباشتن ثروت مبدل می شود.
از زاویه دیگر، گرچه انباشتن ثروت و ثروت مند شدن پیوسته ادامه دارد، لاکن چون به عللی توسعه و انباشت سرمایه ممکن نیست، یعنی برغم رونق اقتصادی، حالت درجا زدن پدیدار می گردد.
نمونه این گونه ثروت مند شدن و رونق بدون توسعه، نمونه تاریخی در قرون وسطی است. بطور نمونه در چین قدیم.
بدبن ترتیب در صورت پیدایش موانع توسعه، ثروت مند شدن و انباشتن ثروت توامان با درجا زدن و به این مفهوم عدم شکوفایی و رشد است.
در این جا بد نیست به اشتباهاتی که پیرامون انباشت سرمایه صورت می گیرد ک اشاره کنیم:
- انباشت سرمایه با بازتولید سرمایه اشتباه گرفته میشود
-انباشت سرمایه با ذخیره و پس انداز ثروت اشتباه گرفته میشود
در پایان بد نیست به این نکته تاکید کنیم که برای انباشت و توسعه سرمایه دگمه اتوماتیکی وجود ندارد که با فشار بر آن بطور خودبخودی از محل پس انداز برای توسعه و انباشت سرمایه استفاده شود.

برای توسعه و انباشت سرمایه باید بر موانع تاریخی، اجتماعی و سیاسی و.. غلبه شود.

بهره کشی

در بهره کشی یا استثمار پیوسته استثمار انسان از انسان مد نظر بوده است. فقط زمانی می توان از انسان دیگر بهره کشی کرد، که این انسان دیگر بهره ده باشد. بهره کشی بدون بهره دهی ممکن نیست.
بهره دهی انسان در کار اوست. این کار، همان گونه که در مباحث قبلی دیدیم، فرهنگ کار، یا کار اجتماعا لازم می باشد.
اما کار به گونه دیگر هم مطرح است: کار به شکل سرمایه. تنها سرمایه انسانی که کار می کند، کار اوست. این کار که در درآمد، محاسبه میشود، همان فیزیک کار است.
برای این که از انسانی که بهره ده است، بهره کشی کرد، باید به او درآمدی بست، تا زنده بماند، و سپس در پروسه کار، از مهارت و هنر کارش بهره برد. به این می گویند پروسه استثمار و بهره کشی.
پس در آغاز این بهره بود که وجود داشت و این بهره کشی بود که وجود نداشت. یعنی یکی بود و یکی نبود.
در این یکی بود و یکی نبود، اشتباه در التقاطی است که هرباره مبان بهره دهی و بهره کشی صورت می گیرد.
ما اگر به بهره دهی توجه کنیم به تئوری های ارزش اضافی و تولید مازاد می رسیم. من به مورد بهره ذهی در زیر عنوان ارزش اضافی پرداخته ام و در این مکان از آن فقط برای مورد بهره کشی استفاده نظری می کنم.
از مبحث بهره دهی به خوبی پیداست که بهره کشی خالق بهره نیست. به عبارت دیگر در استثمار نیست که بهره خلق میشود. در استثمار بهره خلق شده ربوده می شود.
همه آن تئوری هایی که استثمار را شالوده آفرینش بهره می دانند از اساس اشتباهند.
بطور نمونه در برده داری، یا رعیت داری و سپس کارگر داری.
در هیچیک از این روابط تولیدی - اجتماعی، بهره خلق نمی شود بل در هر یک از این روابط تولیدی - اجتماعی، این بهره است که ربوده میشود.
به عبارت دیگر این روابط تولیدی - اجتماعی، روابط تقسیم ناعادلانه بهره اند.
پس ما در این مبحث دارای دو روابط تولیدی - اجتماعی هستیم. یا به سخن دیگر روابط تولیدی - اجتماعی ما دارای دو وجه است:
- در وجه اول در آنها بهره تولید می شود. و ما به این وجه، وجه اقتصادی می گوییم. در وجه اقتصادی از روابط تولیدی - اجتماعی، مبحث اصلی، مبحث درآمد ها، سرمایه و وسایل تولید، و.. است.
- در وجه دوم در مناسبات تولیدی - اجتماعی، بهره تقسیم میشود. ما به این وجه، وجه حقوقی - اجتماعی می گوییم.
پس بدینسان وجه تمایز بهره و بهره کشی، در دو وجه متمایز اقتصادی و حقوقی - اجتماعی از مناسبات تولیدی است.
فرض کنید ما می خواهیم مورد بهره را در برده داری، سرواژ و یا کاپیتالیسم توضیح دهیم.
فاحش ترین اشتباهی که در این توضیح می توانیم انجام دهیم این است که برای توضیح بهره که یک پدیده اقتصادی است، یکراست برویم سراغ تقسیم بهره و آنگاه براساس رابطه برده و برده دار، رعیت و ارباب، کارگر و سرمایه دار سعی کنیم یک پدیده اقتصادی را بطور حقوقی - اجتماعی به توضیح بکشانیم. یعنی همان کاری که مارکس می کند.
تئوری ارزش اضافی مارکس، یا بهتر بگوییم تئوری بهره مارکس در واقع براساس همین اشتباه و التقاط استوار است.
مارکس در اشتباهی که دارد سعی دارد بر اساس روابط کارگر و سرمایه، توضیح دهد که چگونه بهره هرباره تولید می شود.
بر این اساس او از این نقطه شروع می کند: سرمایه دار، کارگر پیدا می کند، کارگر برای او کار اضافی انجام می دهد و در این کار اضافی بهره نهفته است.
مارکس راست می گوید. در این کار اضافی است که بهره نهفته است. اما در همه وقت. در همه وقت در کار اضافی و تولید مازاد انسان است که بهره نهفته است.
اما آنچه مارکس از نظر دور نگه می دارد در رابطه تولید اضافی و بهره نیست بل در این است که تولید اضافی یا بهره مختص رابطه کارگر و سرمایه دار نیست. آنچه به رابطه کارگر و سرمایه دار اختصاص دارد، تولید بهره نبست بل تقسیم بهره و به عبارت دیگر بهره کشی است.
یعنی مارکس وجه اجتماعی - حقوقی روابط تولیدی را با وجه اقتصادی آن اشتباه گرفته است.
مازاد تولید یا بهره یعنی اقتصاد. یعنی اقتصاد انسانی در همین بهره دهی است که مفهوم می یابد. بهره یا مازاد تولید که ما آن را کار اضافی می خوانیم، در روابط سرمایه داری نیست که تازه تولید می شود بل در روابط سرمایه داری است که این بهره ناعادلانه و به نفع سرمایه دار ربوده می گردد.
اما آیا تقسیم ناعالانه بهره فقط در کاپیتالیسم است که صورت می گیرد؟
خیر. در برده داری هم به همیگونه بود. در سرواژ هم.
خاصه کاپیتالیسم اما داشتن برده و رعیت نیست بل در کارگرداری است در نظام دستمزدی است.
اما کارگرداری، یا برده داری و یا رعیت داری فرقی نمی کند. این ها نظام های تقسیم ناعادلانه بهره اند. توضیحی برای تولید بهره و بهره دهی نیستند. این ها نظام های اقتصادی نیستند. نظام های حقوقی و اجتماعی اند.
اما چه کسی به نظام های حقوقی - اجتماعی به زاویه اقتصادی نظر می افکند؟
اکونومیسم.
نگاه اکونومیستی به روابط حقوقی - اجتماعی یعنی این مناسبات را به آفریننده بهره مبدل کردن. در حالی که روابط حقوقی - اجتماعی محلی برای تقسیم بهره هستند نه تولید بهره.
بدینسان تئوری ارزش اضافی مارکس به اساس از دیده اکونومیستی خلق شده است و اشتباه است.


ما انسان ها پیوسته در چارچوب یک روابط تولیدی - اجتماعی، تولید و کار می کنیم. در این چارچوب بهره تولید می شود. بهره یعنی مازاد تولید. آنچه که مصرف می شود، درآمد نام دارد. بهره به کسی می رسد که صاحب سرمایه است. در تصاحب سرمایه و بهره، ما وارد یک مناسبات حقوقی - اجتماعی میشویم که بر اساس همان مناسبات تولیدی پیشین است. در مناسبات حقوقی - اجتماعی موجود است که بهره تقسیم می شود. کسی که صاحب سرمایه است، بطور اتوماتیک هم صاحب بهره است. برای این که بهره را تصاحب کرد باید پیشتر از آن سرمایه را 
تصاحب کرد. کسی که سرمایه ندارد، صاحب بهره کارش خویش هم نخواهد بود.

 مارکس و بهره

بهره یعنی کاری که غیر قابل پرداخت است و درآمد یعنی کاری که قابل پرداخت است. این دو کار بی ارتباط باهم نیستند یعنی سطح درآمدها مرتبط است با سطح بهره ها. اما همان گونه که این سرمایه نیست که خالق بهره است، این درآمد و کار فیزیکی نیست که بهره را خلق می کند. خالق بهره، فرهنگ کار، هنر و مهارت و ایده کار است. نادیده انگاشتن سرشت دوگانه کار در محاسبات مارکس پیرامون تئوری ارزش، به روشنی هویداست.
مبدای حرکت مارکس در توضیح بهره یک تز اسمیتی است: یعنی سرمایه خالق بهره است. آنتی تز مارکس که در تئوری ارزش اضافی مارکس نمودار میشود چنین است: کار خالق بهره است. اما مارکس سرشت دوگانه کار را وارد این گفتمان که کار خالق بهره است نمی کند. در گفتمان مارکس کاری که در این جا خالق بهره است، یک کارفیزیکی یا به عبارت دیگر درآمد کارگر است. اما این کار فیزیکی چون یک کالا است دارای دو ارزش مصرف و ارزش مبادلاتی است. از نظر مارکس کارفیریکی انسان، تنها کالایی است که ارزش مصرف آن مولد ارزش است. با این اندیشه مارکس به این نظر می باشد: سرمایه دار، با اختصاص دادن درآمدی نازل به کارگر، کار فیریکی اش را می خرد، و در مصرف کار فیریکی اش ارزش تولید می کند. مارکس که سرشت دوگانه کار را در این محاسبات در نظر ندارد از این رو بیهوده سعی می کند در تقسیم ساعات کار کارگر به کار لارم و کار اضافی، ریشه شکلبندی بهره - ارزش اضافی - را توضیح دهد.
هواداران مارکس تا کنون هیچ کاری خلاقی در این مورد نکرده اند مگر تکرار طوطی وارد اشتباهات مارکس. این که مارکس آدم بزرگ و نابغه ای بود، کتاب ها نوشته و از این گونه حرف ها... اما این ها که چنین قصه هایی را پیرامون بت سازی مارکس تعریف می کنند، از یاد می برند اسمیت، ریکاردو، سه و.. دیگرانی که مارکس به آنها حمله ور می شود، در نبوغ عصر خود دست کمی از مارکس نداشتند. کسی که خانه ویران می کند، باید انتظار ویران کردن خانه خویش را هم داشته باشد.
آیا به این ترتیب مارکس بطور کلی در اشتباه بوده؟
خیر. به نظر می آید نقش تاریخی مارکس بیش از این که در پاسخ دادن به پرسشها باشد در طرح این پرسشهاست.
بطور نمونه گفتمان: کار خالق بهره است و سرمایه خالق بهره نیست. یا کار اضافی یعنی ارزش اضافی و بسیاری گفتمان های ارزنده دیگر...


کار لازم و کار غیر لازم

در این بخش به کار لازم و کار غیر لازم می پردازیم و آنچه را که تاکنون پیرامون بازتولید و درآمد مطرح نمودیم زیر عنوان کار لازم و در مقابل مطالب مربوط به بهره و تولید اضافی را با عنوان کار غیر لازم و مازاد می آوریم.
همانگونه می دانیم کار لازم و ضروری، یعنی کاری که همواره در پروسه کار بازتولید میشود، تنها از مزد یعنی درآمد کارگر ترکیب نیافته است. کلا تقلیل کار ضروری و لازم تا سر حد مزد یک اشتباه فاحش است.
تقلیل کار ضروری به مزد و درآمد کارگر حاصل این خظاست که بر اساس روابط تولیدی- حقوقی یعنی بر اساس روابط اجتماعی تولید سعی شده تولید بهره و ارزش اضافی توضیح داده شود.
بطور مشخص تر از روابط کارگر و سرمایه دار برای توضیح تولید بهره و ارزش اضافی استفاده شده است.
گذشته از این که تولید بهره یک امر اقتصادی و دیرین است، و مقدم است بر کاپیتالیسم، فئودالیسم و برده داری، تقلیل کار ضروری به مزد کارگر و درآمد کارگر اساسا این اشکال را در خود نهفته دارد که هرباره این واقعیت را از نظر دور میدارد، درآمد و کار ضروری سپهر گسترده ای است و آرایش درون اجتماعی آن، نمایی است از آرایش اجتماعی و به اصطلاح آرایش طبقاتی و...
به ابن مفهوم این تنها کارگران نیستند که در پروسه کار دخیلند و کار تنها محصول کار کارگران نیست.
به دیگر سخن مزد بگیران و صاحبان درآمد نازل، در واقعیت پروسه کار، از نازل ترین سطوح پیکره کار لازم می باشند اما تنها جزء آن نیستند.
بدبن سان وقتی کار لازم و ضروری صورت می گیرد، کلیه پیکره کار در پروسه کار مداخله دارند و در این میان کارگران تنها بخشی از آن هستند.
اما اگر ما بخواهیم بر اساس کار لازم همه پرسنل و کارکنان و کلیه صاحبان درآمد را در جهت معکوس استدلال بالا کارگر قلمداد کنیم، باز در خطا خواهیم بود.
همان گونه که می دانیم چنین معضلی هرگز از سوی تئوری که سعی دارد بر پایه مزد کارگر کار لازم و کار غیر لازم را توضیح دهد، حل نگشت.
از سوی دیگر کار غیر لازم را بر پایه فقر و مزد کارگر توضیح دادن، این امر را با خود همراه دارد که آنچه را که مازاد بر احتیاج و مازاد تولید انسانی خوانده میشود، یعنی بهره، در فقر و مزد مبنایی برای سنجش خواهد یافت و این در واقع به گونه ای تئوریزه کردن فقر خواهد بود.
همه آنهایی که صاحب سرمایه نیستند و بهره را به جیب نمی زنند، کارگر و مزد بگیر نیستند و درآمدشان در حد تکافوی یک زندگانی بخور و نمیر نیست. و برعکس اگر بخواهیم از سطح فروش نیروی کار و مزد و کارگر حرکت کنیم و کار ضروری و لازم انسانی را درآمد و سطح معیشت کارگری اطلاق کنیم، گمان خواهیم کرد که از این راه به محاسبه سود و ثروت خواهیم رسید. یعنی این یک گمان است و در واقعیت چنین نیست.
در واقعیت کار ضروری و لازم فراتر از کار کارگران است. و محاسبه سود فراتر از محاسبه مزد و آن کار ضروری است که کارگر انجام می دهد. مگر این که بخواهیم همه آنهایی که سرمایه دار نیستند را کارگر تلقی کنیم.


Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen