Dienstag, 9. Juni 2015

خود بیگانگی انسان









یکی از اشکال از خود بیگانگی همانی است که در نوشته بالا بهش اشاره شد: یعنی جدایی مالکیت بر وسایل کار از جامعه کار. این جدایی در واقع خصلت نمای یکی از خودبیگانگی ها است. از خودبیگانگی جامعه کار را دچار افسردگی می کند. جامعه ای که تمام وقتش را صرف تولید ثروت می کند، در نتیجه از خودبیگانگی فقیر باقی می ماند.

در رابطه با مقولاتی مانند فقر و ثروت، که اساس یک سری از نوشته های بالاست، من هرباره ثروت را کار اضافی، و به این مفهوم بهره، ارزش اضافی و.. می خوانم، و فقر را نتیجه جدایی از ارزش اضافی. همان گونه که انسان ها به یک درجه فقیر نیستند به یک درجه هم ثروت مند نیستند.

در دیده من ترکیب ارگانیگ اقتصاد یعنی فقر + ثروت

در ترکیب ارگانیک اقتصاد، فقر مرحله اولی اقتصادی است و تولید ثروت مرحله دوم. این که به اقتصاد در عین حال بهره برداری، بهره وری، تولید ثروت .. گفته اند، بر اساس همین ترکیب ارگانیک اقتصادی است.

به این مفهوم اقتصاد یعنی نیل از مرحله فقر به مرحله بهره دهی، به مرحله ثروت. به مرحله اندوختن..
بر اساس ترکیب ارگانیک اقتصادی، فقر یعنی مرحله بازتولید. مرحله درآمدها.

تحمیل فقر بر جامعه کار یعنی تحمیل از خودبیگانگی بر جامعه کار. یعنی جدایی مالکیت وسایل کار از جامعه کار

درآمد بالا، درآمد پایین، مزد بیشتر، مزد کمتر، حقوق کمتر و حقوق بیشتر این ها یعنی  نوسانات در جامعه کار، یعنی نوسانات فقر.

به عبارت دیگر نوسانات درآمدها یک مبحث فقر است نه یک مبحث ثروت.
البته که چون دو مرحله فقر و ثروت - ترکیب ارگانیک اقتصاد - برروی یکدیگر اثر می گذارند، نوسانات فقر بر نوسانات ثروت اثرگذار خواهند بود و برعکس.

ما می دانیم ثروت مندان با همه ثروتی که دارند بااین وجود دستی در جیب فقرا دارند و سعی می کنند با کاهش مرتب درآمدها و .. به ثروت هایشان بیافزایند و...
اما با این وجود بحث فقر و مبارزه برای عدم کاهش مدام فقر، یک بحث ثروت نیست. یعنی این نیست که به این نحو از ثروت کاسته میشود، و فقرا ثروت مند می شوند ..

برای این که از فقر به ثروت رسید در ترکیب ارگانیک افتصادی باید از مرحله بازتولید و درآمدها به مرحله تولید، و مرحله اندوختن، یعنی به مرحله ثروت صعود کرد. در سطح اجتماعی هم به همین نحو است باید به از خودبیگانگی پایان داد و از مرحله فقط جامعه کار بودن به در عین حال جامعه صاحب وساسل کار بودن رسید.

پس با این اوصاف مبارزه برای کسب ثروت، مبارزه بر سر تصاحب وسایل کار و پایان دادن به از خودبیگانگی است.

از این رو احقاق حق جامعه کار، این نیست که جامعه کار به درستی پاداش داده شود. و یا در قبال انواع و اقسام دزدی ها حفاظت شود. خیر. احقاق حق جامعه کار در کسب ثروتش است. در رفع فقرش است. در رفع استثمارش است. در پایان دادن به آن روابط اجتماعی و طبقاتی است که از این کانال پیدا شده اند.


اگر ما ترکیب ارگانیک کار را درک نکنیم و از آن تصور ناروشنی داشته باشیم، آنگاه ما رابطه فقر و ثروت را، ترکیب ارگانیک فقر و ثروت را، ترکیب بازتولید و تولید و.. را به کل درک نکرده ایم و این بدون نتیجه باقی نمی ماند

بنابراین درک ترکیب ارگانیک کار یعنی ترکیب فقر و ثروت، کار لازم و کاراضافی، ارزش لازم و ارزش اضافی، بازتولید و تولید مهم است.

ترکیب ارگانیک کار به ما چه می گوید؟ این که وقتی کار انجام می گیرد، کارلازم و کارفقیرانه یعنی کار معیشتی، درآمدی ... بازتولید و کار اضافی و زیادی، کارثروت زا، کاری که ثروت است، تولید می شود. به این می گویند ترکیب ارگانیک بازتولید فقر، تولید ثروت.

برای ترکیب ارگانیک کار یعنی بازتولید و تولید، ما به وسایل کار نیاز داریم. ما در کنار وسایل کار، به  کار نیاز داریم. ما به یک شیوه کار نیاز داریم. و اگر این کاری که هرباره انجام می دهیم، کار تولیدی بود آنگاه ما به یک شیوه تولید نیاز داریم.

 وسایل کار یعنی چه؟ یعنی سرمایه و زمین.

شیوه کار یعنی چه؟ یعنی سازماندهی و تقسیم کار. یعنی ارتش کار با هیرارشی. یعنی آنچه که مدام نظر به تکنیک و تقسیم و سازماندهی ها جدید کار مدام تغییر می کند.

 کار یعنی چه؟ کار یعنی سرشت دوگانه کار یعنی نیروی کار و مهارت  و دانش کار. یعنی کار لازم و کار اضافی. 

آیا ما در حین کار به نیروی کاری که مارکس می گوید نیاز نداریم؟ چرا داریم. اما فیزیک و نیروی کارمرتبط است با سرشت دوگانه کار. کار تنها ترکیبی از فیزیک کار نیست.

سرشت دوگانه کار یعنی کاری که انجام می گیرد  ترکیبی است از کار یدی و کار .فکری 

 ترکیب ارگانیک کار اما عبارت است از کار لازم و کار اضافی.

در هر جزء از ترکیب ارگانیک کار- لازم و غیر لازم - کمابیش و به درجات کار سرشت دوگانه کار به منصه ظهور می رسد و خودنمایی می کند.
 فرض کنید ما برای سهولت هم شده نام کار را بگذاریم هنر کار.

پس با این احتساب  هنر کار از دو عنصر ترکیب یافته است و به این دو عنصر تشکیل دهنده هنر کار می گویند  سرشت دوگانه کار: نیروی کار و فکر کار.

چنانکه می بینیم سرشت دوگانه کار با ترکیب ارگانیک کار منطبق نیست.

سرشت دوگانه کار، سرشت کار سوبژکتیو است و ترکیب ارگانیک کار ترکیب کار به مفهوم اقتصادی و ابژکتیو می باشد.


مارکس  به این واقعیت  که کار سوبژکتیو انسانی دارای سرشت دوگانه است، می رسد  اما برای مارکس کار یعنی فیزیک کار که به درجات پاداش می گیرد.


در دیده مارکس همه چیز حول محور نیروی کار می چرخد: این نیروی کار است که دارای ترکیب ارگانیک است: و به دو جزء کار لازم و معیشتی و کار ثروت ساز تقسیم میشود.

از این دیده آن که کار می کند و کارگر نامیده میشود در هر روند کار به دو کار مبادرت می کند: کار معیشتی و لازم و کار غیر لازم و ثروت زا.

این در هر روند کار که گفتیم از نظر مارکس هر روند کار نیست بل روند کار در شیوه تولید سرمایه داری است. این اصطلاح اخیر از مارکس است. مارکس بر این نظر است که در روند کار در شیوه تولید سرمایه داری است که روند کار به دو جزء تقسیم می شود: کار معیشتی و کارگری و کار برای سرمایه دار و کار غیر ضروری و ثروت زا.


و از این دیده چنین نتیجه گیری میشود: تازه در شیوه تولیدی سرمایه داری است که کار به دو جز لازم و اضافی تقسیم می گردد. در جز لازم کارگر برای خود کار می کند و به آن کار معیشتی و لازم می گویند و در جزء دیگر برای سرمایه دار و به آن کار اضافی و ثروت زا می گویند.

به این ترتیب تمامی کاسه و کوزه ها به هم می شکند.

از دیگر سو این دیده گرجه سعی دارد به اقتصاد اجتماعی برخورد تاریخی کند، گرچه سعی دارد شیوه تولید سرمایه داری - اصطلاح مارکس - را یک مرحله از اقتصاد اجتماعی بداند، چون قادر به درک درست ترکیب ارگانیک کار نیست  منطقا به این نیتجه می رسد که تازه در شیوه تولید سرمایه داری است که کار به دو جزء کار لازم و کار اضافی تقسیم می شود. یعنی نه این که کل اقتصاد اجتماعی بشر بر ترکیب ارگانیک کار یعنی کار لازم و کاراضافی استوار است.


Montag, 8. Juni 2015

یک نتیجه منطقی از ثروت









به این ترتیب، با مبحث ادامه ثروت می رسیم به این نتیجه منطقی که میان بهره دهی و بهره کشی فرق وجود دارد. اولی یک پدیده اقتصادی است و دومی یک پدیده اجتماعی و حقوقی. اولی شرط مقدماتی دومی است.

چه عاملی بهره دهی اقتصادی را به بهره کشی اجتماعی مبدل می کند؟ جدایی مالکیت وسایل کار  از جامعه کار. یعنی به عبارت رایج تبدیل مالکیت اجتماعی بر مالکیت خصوصی.

آیا امر بهره کشی بر بهره دهی موثر نیست؟ چرا است. آنرا تشدید می کند اما ایجاد نمی کند.
به عبارت دیگر در استثمار نیست که بهره دهی رخ می دهد بل در استثمار است که این بهره دهی به طرز وحشیانه ای تشدید می یابد...

به دیگر سخن: جامعه کار استثمار می شود نه این رو که چون بهره می دهد بل از این رو که این بهره که داده  از او جدا می گردد و توسط دیگری تصاحب و ربوده می شود.

بدین سان برای توضیح چرایی ونحوه بهره دهی ما نمی توانیم به عملکرد استثمار متوسل شویم. به استثمارگر متوسل شویم و استثمارگر را وارد عملکرد بهره دهی کنیم. این یعنی شیپور را از دهان گشادش دمیدن..این یعنی از طبقات شروع کردن

روشن تر: این طور نیست که چون طبقه سرمایه دار طبقه کارگر را استثمار می کند پس بهره ایجاد می شود. اگر استثمار نکند، بهره هم نخواهد بود. خیر.

موضوع بهره که یک موضوع افتصادی است مورد بسیار قدیمی تر از رابطه استثماری و طبقاتی است.

ار این رو ما وقتی می خواهیم سرمایه داری را توضیح دهیم، باید این را بعدا توضیح دهیم که در چه رابطه حقوقی و اجتماعی است که بهره تولید شده از جامعه کار ربوده می شود و چگونه استثمار یعنی همین عمل اجتماعی - حقوقی ربایش روی می دهد. 

اما  در عوض این که چگونه بهره تولید شده ممکن می شود، ارتباطی با عمل اجتماعی ربایش  ندارد.اولی اقتصادی و دومی اجتماعی - حقوقی.

بدین سان ابن طور نیست که در سرمایه داری، سرمایه دار از جامعه کار کار اضافی می کشد و این کار اضافی یعنی بهره تولید شده. یعنی همان کار پرداخت نشده . خیر. در سرمایه داری کار اضافی که از پیش و در مراحل پیشین وجود داشته و خصلت نمای فعالیت اقتصادی انسان است، از دست جامعه کار ربوده میشود و  از راه مالکیت بر وسایل کار، تصاحب میشود. اولی یعنی اقتصاد و دومی که ربایش است، یعنی سرمایه داری 

شما اگر بخواهید شیپور را از دهان گشادش بدمید، این گونه جلوه داده می شود که توگویی  چون جامعه سرمایه داری  بر یک  شیوه اقتصادی و بر یک اقتصاد مبتنی است، پس این علتی است که ما بگوییم سرمایه داری در عین حال یک شیوه اقتصادی و به قولی مارکس یک شیوه تولیدی است. خوب این اشتباه است.

 البته که سرمایه داری با یک شیوه تولید متناظر است. اما یک شیوه تولیدی نیست. نمی شود متصور شد که سرمایه داری بدون شیوه تولیدی اش میتنواسته وجود داشته باشد و همان گونه می شود تصور کرد که پس از این که شیوه تولید سرمایه داری، به تدریج متحول شد و شیوه کار عالی تری از دلش ایجاد شد، دیگر نمی تواند موجود باشد و پایه اقتصادی موجودیت را از دست می دهد..

بنابراین رابطه میان روابط اقتصادی و روابط اجتماعی که مارکس می گوید درست است. چون سرمایه داری که یک روابط اجتماعی است  در زیربنایش با روابط اقتصادی اش مرتبط است.  اما این به این مفهوم نیست که چون سرمایه داری به منزله روابط اجتماعی با روابط اقتصادی اش مرتبط و متناطر است پس سرمایه روابط اقتصادی است.


به قولی : سرمایه داری منشای اقتصادی دارد اما اقتصاد نیست.



 پس بدینسان به منشا و زیربنای اقتصادی سرمایه داری که توجه کنیم  به یک شیوه کار  بر می خوریم . این شیوه کار به شکل محدودش یعنی همان شیوه تولیدی که مارکس می گوید. مارکس این شیوه کار، و این اقتصاد را، شیوه تولید متعلق به سرمایه داری و از این رو شیوه تولید سرمایه داری می خواند.



مارکس که به درستی و به طرز نبوغ آمیزی پی برده سرمایه داری دارای منشای اقتصادی است و نه قهر و سیاسی و... و به این مفهوم مانند مجموعه از روابط اجتماعی دارای یک فرماسیون اقتصادی متناطر با خود در زیربنایش است، در توضیح این فرماسیون اقتصادی و زیربنایی و متناطر با جامعه سرمایه داری دچار اشتباهات فاحشی می شود.

مارکس روابط اجتماعی و سرمایه دارانه را وارد توضیح فرماسیون اقتصادی اش می کند و در یک نگاه کلی بدین سان سرمایه داری خود مبدل به یک شیوه تولید و یک فرماسیون اقتصادی می شود.

در دیده مارکس، در فرماسیون اقتصادی سرمایه داری است که استثمار رخ می دهد. یعنی این به این معناست که از کارگران در ازای مزد، کار اضافی کشیده میشود. این کار بی مزد و بی مواجب یعنی سرمایه داری.


شیپور چون از دهانه گشادش دمیده شده، از این رو این پرسش را به میدان  می آورد : خوب عمل استثماردر فئودالیته چگونه بوده است؟ بطور مشخص در رابطه با مسئله زمین. مگر زمین یک وسیله کار در کنار سرمایه نیست؟ در فئودالیته، زمین دار، چون صاحب وسایل کار است، کار اضافی را تصاحب می کند. کار اضافی در فئودالیسم همان کاری است که رعیت برای ارباب انجام می دهد. ارباب کار اضافی را بر پایه حق مالکانه اش توجیه می کند. همین توجیه را ما هم در سرمایه داری می ببنیم. سرمایه تضاحب کار اضافی را حق مالکانه و سرمایه دارانه خود می داند.

در برده داری هم همین گونه بوده. با این تفاوت که برده دار تصاحب کار اضافی را بر پایه حق مالکانه اش بر برده توجیه می کند.

پس همیشه یک دسته از جامعه های بالادست پیدا شدند با زور و بدون زور مدعی بودند که چون مالک هستند پس صاحب کار اضافی بشر هم هستند. یعنی انگار مرتب سر بزنگاه و سر خرمن پیدا شده اند. کار از شما بهره اش از آن ما.

اما  در علم اقتصاد این مسئله مطرح است: این بشری که در روز روشن غارت شده، این کار اضافی را  که مظهر و خصلت نمای فعالیت اقتصادی اش چگونه به دنیا آورده است؟   و چگونه  از  سطح یک زندگی بخور و نمیر خارج و صاحب اندوخته و پس انداز شده؟ 

در پاسخ به این قبیل پرسشهای اقتصادی است که به این نتیجه می رسیم که در سرمایه داری هم مانند اشکال قدیمی اش، بدوا بهره ای تولید می شود اما به هنگام تصاحب بهره  جامعه بالا سری هست که  بهره را بسود خود مصادره می کند.

اما این بالاسر چگونه بالاسر می شود؟ و مشخصا سرمایه دار چگونه صاحب سرمایه می شود؟ یعنی این عمل تجزیه جامعه به جامعه کار و جامعه مالک چگونه روی  می دهد؟

ما پاسخ این پرسشها را که نمی توانیم بر اساس تولید بهره بدهیم

ادامه بحث ثروت....






بحث ثروت با مقدمه بالا تازه شروع میشود.یا بهتر بگوییم این پرسش مطرحی میشود ثروت به مفهوم یک ذخیره و انباشته. چگونه مصرف میشود؟

در مصارف ثروت اختلاف من با برخی از اقتصاد دان ها شروع می شود: من به این نظر نیستم که ذخیره ای بنام ثروت - که آنرا در عین حال سهم مالکانه و سهم سرمایه دارانه - مالکان بر زمین و سرمایه یعنی بر وسایل کار - می نامند، و گفتیم کسی که مالک وسایل کار است مالک ثروت هم است، - منبع درآمد یا منبع رفع معیشت زمین داران و سرمایه داران است. به عبارت دیگر سهم مالکانه و سهم سرمایه دارانه منبع مصارف شخصی، معیشتی نیست. البته این به این مفهوم نیست که نمی تواند چنین منبعی مبدل شود و یا در عالم واقع می بینیم که شده است.

اولین و مهمترین مورد مصرفی ذخیره ها و ثروت ها، بازگشت دوباره به حیطه اقتصادی و بکاربگیری آن برای اهداف افتصادی است.

در مفهوم اول، ذخیره و ثروت یعنی همین. انباشت و ذخیره می کنیم تا از این ثروت و فراوانی با اهداف افتصادی دوباره استفاده کنیم. این اهداف کلی اند ویکی از آنها جهت توسعه اقتصادی است. که مارکس به آن نام انباشت - سرمایه - گذاشته است

پس ثروت و ذخیره که به حیطه اقتصادی بازگردد، و صرف مصارف و اهداف افتصادی گردد، یکی از اولین ترین و مهم ترین اهداف ذخیره سازی و انباشت ثروت عملی شده است.

توجه کنید: انباشت ثروت مقدمه و شرط انباشت سرمایه ایی است که مارکس می گوید.

به عبارت خودمان: ثروت شرط اولیه توسعه اقتصادی است.
وقتی ما این را می گوییم، تلویحا به این اقرار داریم، ذخیره و ثروت یعنی یک 
پدیده غیر اقتصادی. به عبارت معکوس ثروت و ذخیره فقط با بازگشت به خویشتن خویش و مکان اقتصادی است، که دوباره هویت اقتصادی اش را باز می یابد. اما تا زمانی که به خارج از حیظه اقتصادی پرتاپ شده، و نام ذخیره یافته است، ثروت حائز اهمیت و هویت اقتصادی نیست.

پس میان اقتصاد و ثروت یک رابطه است.

اقتصاد می شود تا ثروت ایجاد شود، ثروت ایجاد می شود تا اقتصاد شود. به این رابطه، در عین حال رابطه میان اقتصاد و مالکیت هم گفته اند

پس نتیجتا: اقتصاد منبع ثروت است و ثروت منبع رشد و توسعه. چرا این مبحث به این شکل مهم است؟

برای این که برخی از اقتصاددانان به این نطرند که مصرف جامعه کار- جیره، سهم و مزد - درآمد جامعه کار و ثروت درآمد جامعه صاحب وسایل کار است. شکی نیست که ثروت می تواند مانند امروز در بسیاری از نقاط دنیا به منبع درآمد جامعه صاحب زمین و سرمایه مبدل گردد. این تبدیل در واقعه یک پدیده تاریخی و تکاملی است. یعنی تبدبل ثروت به منبع درآمد یک عده موسوم به صاحب وسایل کار - صاحب کار - اولی نیست بل ثانوی است. یک پدیده ای که در عصر ما پیدا شده و رابطه نزدیک دارد با حجم وسیع ثروت.

اما نفس ثروت و اندوخته ها درآمد نیست. آنهایی که می گویند ثروت درآمد است و درآمد صاحب کار است. دارند تحت عنوان مالکیت بر وسایل کار، برای صاحب کار درآمد تراشی می کنند تا از این راه ثروت را حق صاحب کار بدانند.

شکی نیست که ثروت حق صاحب کار و به این مفهوم صاحب وسایل کار است. کسی که صاحب وسایل کار است بطور اتوماتیک صاحب ثروت هم است. و وقتی جامعه کار، مالکیت بر وسایل کار را از دست می دهد مالکیت و تصاحب ثروت را هم از دست می دهد. اما در هیچ حالتی، ثروت درآمد صاحب وسایل کار نیست.

برای این ثروت مبدل به درآمد شود باید شرایط تاریخی آن بوجود بیاید. باید بطور نمونه رشد متوقف گردد و در انسداد، ثروت های اندوخته شده به مصارف شخصی برسند و... و یا باید در نمونه ای که پیشتر ذکر شد آنقدر حجیم باشد که بتوان از آن به عنوان محل درآمد استفاده کرد، و از کل اقتصاد کناره کشید و آنرا مبدل به اقتصاد نیابتی کرد. در اقتصاد نیابتی این مدیران هستند که جایگزین صاحب کاران می شوند و با درآمد هنگفت جای آنها را می گیرند.

این درآمدهای هنگفتی که اکنون مدیران در اقتصاد نیابتی می گیرند، در وافع در گذشته درآمد صاحب کاران بود. این درآمد مانند دیگر درآمدها در ترکیب ارگانیگ سرمایه تحت عنوان سرمایه پرسنل - در نظر مارکس سرمایه متغیر - طبقه بندی می شود و به شکل هزینه ها وارد بهای کالا می گردد و در بازتولید دوباره احیا می گردد.

به این مفهوم درآمد و ثروت در رابطه باهم قرار می گیرند و این رابطه همان رابطه میان اقتصاد و مالکیت بر اقتصاد است. درآمد یعنی مصرف در حین کار، ثروت یعنی اندوخته و ثمره کار.

هیرارشی درآمدها، بازگو کننده هیرارشی و طبقه بندی درونی جامعه کار است، اما هیرارشی ثروت بازگوکننده رده بندی و طبقه بندی درونی جامعه ثروت و جامعه صاحب کار.

هر صاحب کاری مادامیکه اقتصاد نیابتی نیست، درآمدی در سطح مدیریت اقتصادی را به نفع خود تصاحب می کند. این درآمد جایگاهی در هیرارشی درآمدها و در هیرارشی جامعه کار دارد. به این مفهوم چنین صاحب کاری چون کار می کند، از محل کار خود صاحب درآمد میشود. اما همین صاحب کار چون صاحب وسایل کار است به نفع خود ثروت و ثمره کار را هم تصاحب می کند. این دومی تصاحب و تملک، نتیجه کار او نیست بل که نتیجه مالکیت او بر وسایل کار است. چون گفتیم جامعه ای که صاحب وسایل کار است بطور اتوماتیک ثروت و ثمره کار را حق خود می داند. در اقتصاد نیابتی، درآمد صاحب کار حذف می شود به مدیران داده می شود و ثروت و ثمره کار به محل درآمد صاحب مبدل می گردد.


پس فراموش کنیم این گغتمان دروغین را که ثروت درآمد است. منبع اقتصادی ثروت را گفتیم. و گفتیم اگر منیع ثروت اقتصاد است اما منبع تصاحب ثروت اقتصادی نیست بل که حقوقی - اجتماعی است یعنی یک حق مالکیت است.

ثروت اشکل مختلفی دارد: سود، ربا و اجاره

کل ثروت را مارکسیستها به تبعیت از مارکس تحت عنوان ارزش اضافی و یا ارزش اضافه از آن نام می برند.

حق هم با مارکس است: ثروت در واقع یک ارزش اندوخته و اضافی است. یک کار اضافی است. مارکس کار اضافی را در رابطه با کار لازم قرار می دهد.

ارزش اضافی و کار اضافی، کار زنده ... تنها سود نیست. سود یکی از اشکال ثروت و کار زنده و اندوخته شده است. بنابراین نرخ سود یکی از اشکال نرخ ثروت و نرخ ارزش اضافی است. به نرخ ارزش اضافی یا نرخ ثروت به عنوان یک کلیت اگر توجه کنیم آنگاه در هیئت نرخ اررش اضافی، نرخ استثمار مطرح می شود. یعنی ما می خواهیم بدانیم نسبت کل جامعه کار به ثمره آن چقدر است. می خواهیم بدانیم ثمردهی کار چگونه است.

منظور از این کاری که ما می خواهیم درجات و نرخ ثمر دهی آن را بدانیم، کار به مفهوم جامعه کار است.

جامعه کار و یا شرایط کار، ترکیب ارگانیکی است از کار مرده و کار زنده. ثمره کار، یا ارزش اضافی و یا کار اضافی و افزوده شده در واقع همین کار زنده است که بر کار مرده افزوده می شود.

نتیجتا نرخ ارزش اضافی و از جمله نرخ سود عبارت است از: نسبت کار زنده به کار مرده. کار اضافی به کار لازم.

اشتباه است چنانچه از این مفاهیم که چنین ابراز می شوند مانند کار ضروری و کار اضافی، کار مرده و کار زنده، رابطه سود و مزد از آنها ادراک شوند.

سود بخشی از ثروت است و مزد بخشی از درآمد. درآمد بخشی از سرمایه و بخشی از وسایل تولید و کار مرده است.

در جامعه کار و در شرایط کار، که از سه جزء ترکیب یافته: منظور ترکیب ارگانیک جامعه کار: مهارت و دانش کار، وسایل کار و شیوه کار، این مهارت و دانش کار است که کار زنده است. مبنع ارزش اضافی، همین مهارت و دانش کار است. این دانش و مهارت کار است که در جامه عمل پوشانیدن خود مولد ثروت 
است و خود ثروت است.

حال با این نتایج به رابطه نیروی کار و مهارت و دانش کار بنگربم.

رابطه نیروی کار با رابطه دانش و مهارت کار، همان رابطه کار مرده و کار زنده است یعنی همان رابطه کار لازم و کار اضافی، درآمد و ثروت.

باید توجه داشت: این وسایل کار و به شکل محدود تر این سرمایه و یا این زمین نیستند که جامعه کار را استثمار می کنند. وسایل کار که جزیی از ترکیب ارگانیک شرایط و جامعه کار است، تضادی با جز ارگانیک دیگر آن یعنی با مهارت و دانش کار ندارد. اقتصاد که به مرحله ثمر دهی رسید، این کارزنده یعنی این مهارت و دانش است که مجسم می گردد.

به این مفهوم جامعه کار در روند کار خود را " متحقق " می کند- بهتر است گفته شود خود را عملی می سازد، جامه عمل می پوشاند-

پراکتیزه شدن جامعه کار، یعنی ثمر دهی و بهره وری. یعنی ایجاد ثروت. یعنی تولید ارزش اضافی. یعنی فرا روی از حیطه کار ضروری به کار اضافی. یعنی خروج از سطح درآمدها به سطح ثروت. از سطح مصرف به سطح اندوختن...

در عوض تصاحب ثروت که حق صاحب وسایل کار - صاحب کار است، یک امر حقوقی است و نه یک امر اقتصادی. تصاحب یعنی خروج از حیطه اقتصاد و ورود در حیطه سیاسی، حقوقی و اجتماعی.

سرمایه که شکلی و بخشی از وسایل کار است از شرایط کار و به این مفهوم از شرایط ثروت است اما منبع ثروت نیست. این سرمایه نیست که کار را استثمار می کند بل این کار است که ثمر می دهد. استثمار انسان از انسان یعنی یک رابطه حقوقی، سیاسی و اجتماعی.

استثمار انسان از انسان یعنی تصاحب ثمره کارانسان از انسان. یعنی تصاحب ثمره کار یک انسان از راه مالکیت بر وسایل کار توسط انسان دیگر. شکی نیست  بطور کلی تا ثروت نباشد، تصاحب ثروت - صرف نطر از شکل آن - هم بی معناست. پس اقتصاد پیشرط است. اما اقتصاد برای اشکال حقوقی، سیاسی و اجتماعی به گونه دیگر هم پیش شرط است. نمی توان انکار کرد که قهر و سیاست و دولت در تجمع و تمرکز مالکیت بر اقتصاد موثرند اما امر تسریعاتی دارند نه امر بنیان گذارانه. اولی نیستند بل ثانوی اند. لاکن این امر به این مفهوم نیست که امر تجمع و تمرکز حائز جنبه سیاسی نیستند. وجه سیاسی تجمع و تمرکز در اعمال قهر و دولت نیست بل در تجمع و تمرکز مالکیتی است، که در نفس جنبه حقوقی و سیاسی دارد. به عبارت دیگر این وجه حقوقی و اجتماعی اقتصاد یعنی این مالکیت است که مرتب متجمع و متمرکز می شود. از خرد به کلان تبدیل می شود. این امر پیوسته در اقتصاد اجتماعی وجود داشته است. یعنی گرایش به تجمع و تمرکز خصلت نمای اقتصاد اجتماعی است. در این گرایش است که مالکیت جامعه کار بر وسایل کار از او گسست می یابد و در همین گرایش تجمع و تمرکز است که مالکیت او بر وسایل کار دوباره احیاء می گردد.

در این روند تجمع و تمرکز حقوقی - اجتماعی در اقتصاد، فهر و سیاست و.. مسلما بر جنبه اجتماعی - حقوقی اقتصاد تاثیر می گذارند و آن را تشدید و کند می نمایند..

Sonntag, 7. Juni 2015

ثروت و تقسیم ثروت



همان گونه که در متن جفت جامعه آمده، دو مورد مطرح است: از بین رفتن طبقات در جامعه کار و دیگری از بین بردن استثمار. به اختصار در ادبیات کمونیستی و شبه کمونیستی از این دو در یک عبارت نفی طبقات و استثمار از آن سخن به میان آمده است.

چرا مهم است که ما جدایی ا طبقات و استثمار را ببینیم؟ چون این جدایی همان جدایی اقتصاد و مالکیت بر اقتصاد است. منظورم از اقتصاد در این جا اقتصاد اجتماعی است.

اقتصاد اجتماعی بدون مالکیت نمی شود. یعنی انسان طبیعت و کارش را بطور طبیعی مایملک خود می داند. این مالکیت یا در مالکیت جامعه کار است و یا این که از او جدا می گردد.

ثروت به دو معناست: یعنی وسایل مصرف طبیعی و اقتصادی یا فراوانی این وسایل. از نظر من ثروت یعنی فراوانی و فقر یعنی قلت در وسایل مصرفی طبیعی و اقتصادی.

من در نوشته هایم ثروت اقتصادی و طبیعی را به مفهوم دوم یعنی کثرت و فراوانی بکار می برم. از نظر من نفس وسایل مصرفی خواه طبیعی و خواه اقتصادی، ثروت نیستند. و به این نظرم که مارکس در نوشته هایش از هر دو مفهوم استفاده می کند اما نظرگاهش استوار است بر نظریه اسمیتی از ثروت یعنی، نفس وسایل مصرف.

برای سهولت هم که شده بیاییم ثروت های طبیعی را به کنار بگذاریم. اما در حول ثروت های اقتصادی این مورد از پیش روشن است که جامعه کار است که مولد این ثروت - ثروت های اقتصادی - است. جامعه کاریعنی چه: یعنی این سه جزء: مهارت و دانش کار، شیوه کار و وسایل کار.

تا مادامیکه بطور طبیعی جامعه کار صاحب وسایل کار است، ثروت ها و کثرت ها و اضافی های کارش یعنی محصولات اضافی و فرا بر احتیاج عادی اش هم متعلق به اوست. این یعنی چه؟

این یعنی جامعه کار در حین اقتصاد مصرف می کند. این مصرف حائز اهمیت اقتصادی و کاری است. و به این منظر این فقط در حیطه اقتصاد است که چنین مصرفی مد نظر است. مصرف اقتصادی وسایل مصرف و محصولات کاری، امر طبیعی و اقتصادی است. مصرف اقتصادی مقدم است. یعنی در یک هیرارشی و ردی بندی، مصرف اقتصادی مقدم است. در آغازهای بسیار دور فقط همین مصرف اقتصادی بود و نه بیشتر. چرا؟ چون به علت سطح نازل تکامل جامعه کار، انسان فقط می توانست کار کند تا مصرف کند و زنده بماند. در این آغاز انسان داری اندوخته، ثروت و فراوانی نبود.

پس از این دوره مقدماتی است که ما می رسیم به یک دوره متاخر و بعدی. و در این ذوره متاخر است که کلیت مباحث اقتصادی - اجتماعی امروز - که به آن اقتصاد سیاسی هم گفته اند- جاری است.

بحث افتصاد سیاسی حول این نکته است: ثروت های اقتصادی را که جامعه کار ایجاد می کند، چه زمان خود همان جامعه کار تصاحب می کند و مالک می شود و چه زمانی این ثروت از تملک و تصاحب او خارج می شود؟ و چرا؟

پس توجه داشته باشید: مبحث، مورد مصرف در حین اقتصاد نیست. این که جامعه کار در ضمن کار مصرف می کند مبحث نیست. این مصرف به اشکال گوناگونی در می آید: مصرف برده، مصرف رعیت و مصرف کارگر. جیره، سهم و مزد.

کیست که نداند که جامعه کار در بستر زمان دارای یک هیرارشی و به این مفهوم طبقات درونی می شود. از آن بطور ساده به شکل کارفکری و کار یدی نام برده اند. حال من کاری به درستی و نادرستی این تقسیم بندی و رده بندی ندارم.

نظر به ساختار درونی جامعه کار، جامعه کار در ضمن اقتصاد و کار به یکسان مصرف نمی کند. به یکسان جیره و سهم و مزدش را دریافت نمی کند. و از سوی دیگر این یک اصل است که همه جامعه کار صرف نظر از رده بندی های درونی اش، چیزی بنام پاداش دریافت می کنند. این پاداش از نظر کیفی یکی است و از نظر کمی متفاوت.

پاداشی که جامعه کار در ضمن کار دریافت می کند، از نظر کیغی وجه مصرفی، وجه حیاتی، باید اولیه، معیشت اساسی و... را دارا است. این اولین باید است. فرقی نمی کند به لحاظ کمی این باید اولیه چگونه متفاوت اند مهم هرباره جایگاه آن است.

از جایگاه پاداش جامعه کار است که من به جایگاه ثروت و کثرت می رسم. و اولین جایگاه را از دومین جایگاه جدا می کنم. اولی بر دومی مقدم است. اولی اساسی است.

مبحث پاداش یعنی جایگاه مصرف در ضمن کار، یک مبحث اقتصادی است. مبحث ثروت و فراونی که جایگاه ثانوی دارد، تا مادامیکه مورد نحوه ایجاد ثروت مطرح است یک مبحث اقتصادی است. ایجاد ثروت اگر مبحث اقتصادی است، تقسیم ثروت و یا بهتر بگوییم شکل هرباره ثروت یک مبحث اقتصادی نیست.

از این رو به هنگام بحث ثروت ما به افتصاد سیاسی روی می آوریم. یعنی حیطه اقتصاد را به سود حیطه سیاسی - اجتماعی ترک می گوییم.

مبحث اشکل تقسیم ثروت یک مبحث حقوقی - اجتماعی و سیاسی است.

توجه کنید: مبحث تقسیم ثروت با مبحث توزیع وسایل مصرف یکی نیست. کسانی که ثروت را به مفهوم وسایل مصرف بکار می برند، معمولا توزیع وسایل مصرف را با تقسیم ثروت عوضی می گیرند.

توزیع وسایل مصرف یعنی حلقه مصرف، در مبادله و تجارت .. اشکال تاریخی اش را پیدا می کند

حلقه مصرف و به قولی برخی حلقه تحقق یکی از حلقه های ضروری افتصادی است و کار مفید نامید می شود. البته که حلقه مصرف یا بهتر بگوییم حلقه هدایت به مصرف تاریخا متحول میشود اما پیوسته مرتبط است با حلقه ایجاد و تولید. در تولید به مصرف، این تولید کننده است که تولیدات را خود را بدون واسطه تجاری بدست مصرف کننده می رساند.

اما مبحث تقسیم ثروت یک امر اجتماعی - حقوقی و سیاسی است. و مرتبط است با شکل مالکیت بر وسایل کار یعنی زمین و سرمایه.

ما می دانیم برای این جامعه کار مالک بر ثروت های خود باشد، اولین پیشرط وجود این ثروت هاست. تا ثروت نباشد مالکیت بر ثروت هم بی معنی است. پس اولین پیش شرط موقعیت جامعه کار در ایجاد ثروت است. دومین پیش شرط مالکیت جامعه کار بر ثروت های خویش است.

چه وقت جامعه کار می تواند مالک بر ثروت های خویش باشد؟ وقتی که او مالک بر وسایل کار خود باشد. چرا که هموار آن جامعه ایی که مالک بر وسایل کار است، در عین حال مالک بر ثروت هم است.

توجه کنید: من نمی گویم مالک بر وسایل مصرفی هم، یا مالک بر محصولات کار خود هم است.

من می گویم : مالک بر ثروت و کثرت و فراوانی

مالک بر وسایل مصرف با مالکیت بر ثروت فرق دارد. مالک بر وسایل مصرف کلی است. جامعه کار چون در حین کار مصرف می کند، از این راه بخشی از محصولات کارش به تصرف و مالکیت او در می آید.

بخشی از محصولات کار را که جامعه کار در ضمن کار مصرف می کند، این بخش از وسایل مصرفی را ثروت نمی گویند.

ثروت پس از این مصرف شروع می شود. ثروت یعنی فراوانی و کلیه نزاعات در اصل بر حول تقسیم همین ثروت است.

جفت جامعه و طبقه اجتماعی





جفت جامعه  ناظر بر این واقعیت است که  جامعه کار مالک بر وسایل تولید - زمین و سرمایه - نیست. یعنی از این نظر این واقعیت که جامعه کار استثمار می شود، جنبه اساسی دارد. بدین سان این که جامعه بالادست، بطور خصوصی و یا گروهی و اجتماعی، ملی و دولتی بر وسایل تولید مالکیت دارد، اساسی نیست.

دیگراین که، از این نظرامر مربوط به وجود دستجات و گروه ها و طبقات در جامعه کار  می باشد. باید درنظر داشت پس از این که جامعه کار بر زمین و سرمایه مالکیت یافت، این به این معنا نیست که   از این راه - نفی استثمار -  طبقات در جامعه کار هم نفی می شوند. چرا؟ چون وجود طبقات در جامعه کار محصول عدم مالکیت اجتماعی بر زمین و سرمایه  نیستند . آنچه استثمار را شکل می دهد در واقع امر سلب مالکیت از جامعه کار است. بنابراین اگر مالکیت بر وسایل تولید به جامعه کار برگرداننده شود، این استثمار است که از بین می رود و نه وجود طبقات اجتماعی در جامعه کار.

وجود طبقات در جامعه کار، دارای یک علت و ریشه اقتصادی است و ریشه در شیوه تولید و در سطح تکامل نیروهای مولده دارد. از همین رو هم تا مادامیکه شیوه تولید تکامل نیافته، نابرابری اجتماعی و طبقات در جامعه کار وجود دارد یعنی برغم این که جامعه کار یک جامعه سوسیالیستی است و مالک بر زمین و سرمایه است.

ما از این همه چه نتیجه می گیریم: این که میان شکاف طبقاتی در جامعه کار با  استثمار و به این مفهوم شکاف طبقاتی یکی نیست. این آخری مرتبط است با تضادی که جامعه کار با جامعه سرمایه دارد. من به این تضاد در جفت جامعه نام نهاده ام. تصاد در جفت جامعه از این رو، ناظر بر مناسبات اجتماعی دو جامعه بر حول وسایل تولید می باشد. چنین تضاد اجتماعی در واقع حاصل مالکیت و یا عدم مالکیت بر زمین و سرمایه است. که امر حقوقی است و مرتبط است با شکل تقسیم  ثروت .اما طبقات در جامعه کار حاصل سطح تکامل نیروهای مولده و یا به عبارت دیگر منوط به شیوه کار است.

حال می رسیم به رابطه میان شیوه کار و نیروهای مولده با جفت جامعه. شیوه کار و سطح نیروهای مولده یعنی تقسیم کار، یعنی ایجاد دستجات و روابط اقتصادی. این روابط اقتصادی و تقسیم کار که شیوه تولید نامیده میشود یک پدیده فنی - اقتصادی است. برای سهولت اسمش را می گذاریم جامعه کار. که طبقه بندی و هیراشی خود را دارد. اما از سوی دیگر مالکیت بر وسایل کار- زمین و سرمایه هم مطرحند. فقط جامعه کار که نیست. رابطه این  جامعه - کار - با وسایل کار هم مطرح است. یعنی انسان به اقتضای سطح نیروهای مولده و شکل کار وارد یک مناسبات اقثصادی می شود اما به اقتصای مالکیت بر زمین و سرمایه که در عین کار مطرح اند به دو جامعه تقسیم می شوند. پس اولی یک مورد اقتصادی است و دوم یک مورد حقوقی - اجتماعی. یعنی شیوه کار یک واقعیت اقتصادی است اما تقسیم و شکل تفسیم ثروت های اقتصادی یک مورد اجتماعی است.

مارکس، اسم اولی را گذاشته  مناسبات تولیدی و اسم دومی را  مناسبات اجتماعی. و به این نظره که مناسبات تولیدی،  مناسبات حقوقی - اجتماعی را تعیین می کند. اما اگر از همین مارکس بپرسید سرمایه داری چیست می گوید یک شیوه تولید است. یعنی شیوه تولید سرمایه داری. یا شیوه سرمایه داری تولید.

 در عالم واقع اما کار، شیوه کار و وسایل کار، تکمیل نمیشوند مگر هرباره   مالکیت بر وسایل کار به آن الحاق شوند. این  وسایل  - کار - در عالم واقع یا در دست جامعه کار است و یا این که - این مهم است  - از دست جامعه کار جدا می شود و به این جدایی یک شکل از خودبیگانی جامعه کار گفته اند.

این که جامعه کار، وسایل تولید - زمین و سرمایه - را از دست می دهد و به از خودبیگانگی می رسد، قهری و تصاحبی و ارادی نیست که بطور ارادی بازپس ، بگیردش. یعنی ارادی، قهری و تصاحبی از دست دادیم و حال می خواهیم بطورقهری،تصاحبی و ارادی هم زمین و سرمایه را برای جامعه کار بازپس بگیریم.

به دیگر سخن از این منظر همه چیز بستگی به جامعه کار دارد. سطح نازل تکامل جامعه کار است که هم طبقات درونی اش را تعیین می کند و هم جفت جامعه یعنی به مفهوم مارکسی روابط ناعادلانه اجتماعی را بوجود می آورد. به دیگر سخن اگر جامعه کار به از خود بیگانگی می رسد و یک جامعه بالاسر به اشکال گوناگون بر فراز سرش می روید، این امر به سطح تکامل جامعه کار مربوط است. اگر در جامعه کار ناهمگونی است این امر باز منوط به سطح تکامل جامعه کار است.

مارکس اسم این جامعه کار را نهاده نیروهای مولده. هنگامی که او می گوید سطح تکامل نیروهای مولده، در واقع مد نظرش همین جامعه کار است. جامعه کار در واقع   یعنی  اقتصاد - اجتماعی. که می دانیم مرتب اجتماعی و اجتماعی تر میشود و اقتصاد اجتماعی   از 3 جزء اصلی تشکیل یافته: مهارت کار، شیوه کار و وسایل کار. این اقتصاد که بی صاحب و مالک که نمی تواند بماند، در عالم واقع یا صاحیش خود جامعه کار است و یا این جامعه در یک روند از خودبیگانگی و تاریخی به تدریج مالکیت بر وسایل تولید را از دست میدهد و سپس بتدریج با اجتماعی تر شدن هرچه بیشتر اقتصاد اجتماعی به تدریج زمینه برای مالکیت دوباره وسایل تولید را بدست می آورد. البته این بار بطور گلوبال و نه در سطح کشور.

سری که بالای سر جامعه کار پیدا میشود یعنی این که: یک سر نظامی، بوروکراتیک، آخوندی، و یا هیچیک از این ها و فقط یک سر مالک خصوصی، برده دار، ارباب، سرمایه دار و.. 

 این از سوی دیگر به این مفهوم است: جامعه کار، مالکیت بر وسایل تولید - زمین و سرمایه - را که از دست داد، مالکیت بر ثروت و اندوخته ها را هم از دست می دهد و فقیر می شود. این فقر از دیگر سو به این معنا است که آن بالاسری های ثروت مند  شده اند. حال اگر جامعه کار سعی کند جلوی این روند از خودبیگانگی و روند از دست دادن وسایل کار را بگیرد، نه این که برای چند صباحی موفق نمی شود که چرخ تاریخ را به عقب بازگرداند اما در عمل می بینیم پس از صباحی و چند نسل دوباره تاریخ از همانجا شروع به ادامه می کند، که قطع شده بود و به عقب بازگشته بود.

از این رو من به این نظرم میان تقسیم ثروت و فقر اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر اقتصاد اجتماعی فرق است. این دو به هم مرتبط هستند اما باهم فرق دارند. فقر و ثروت یک پدیده اجتماعی است. تعیین کننده مالکیت بر وسایل کار و اقتصاد است. آنکه مالک اقتصاد است، مالک ثروت های اقتصادی هم است. اما باید در نظر داشت، تولید ثروت یک امر اقتصادی است، تقسیم ثروت اما امر اجتماعی. تقسیم ثروت که به غلط توزیع ثروت نام گرفته - چون ثروت با وسایل مصرف، اشتباه گرفته می شود، - با توزیع وسایل مصرف فرق دارد. تقسیم ثروت یک امر اجتماعی است اما توزیع وسایل مصرف یک امر اقتصادی. توزیع وسایل مصرف می تواند شکل تجاری به خود بگیرد. بنابراین اگر توزیع وسایل مصرف امری افتصادی است، اما تقسیم ثروت امری اجتماعی است. تقسیم ثروت ناشی از شکل مالکیت بر وسایل اقتصادی و بطور کلی اقتصاد است. منظور از وسایل اقتصادی حتی زمین و آب .. هم است که بخشی از طبیعت می باشند و حائز ارزش سرمایه ایی نیستند.

هیج شکی نیست که هر سطح اقتصادی، شکل خاص خود از تولید و توزیع وسایل مصرفی را دارد. اما تولید و توزیع وسایل مصرف را که امر افتصادی است باید با امر اجتماعی که تقسیم ثروت های اقتصادی است، اشتباه نگرفت. در حیطه اقتصادی وسایل مصرف و وسایل مصرف اضافی- بخوان ارزش مصرف و ارزش مصرف اضافی - تولید و توزیع می شوند اما در سطح اجتماعی این شکل مالکیت بر اقتصاد است که تعیین کننده تقسیم ثروت یعنی ارزش های مصرفی اضافی است.

آنکه مالک اقتصاد است، مالک ثروت های اقتصادی هم است. اما ثروت های اقتصادی و پیشتر از آن، وسایل مصرفی که در حین افتصاد مصرف می شوند، باید بدوا  ایجاد شوند.

این نظر قدیمی که امر سوسیالیسم، امر اجتماعی و امر تقسیم ثروت است نظر درستی است. اما این سوسیالسم ها سابقا یا ارتجاعی بودند و یا تخیلی. سوسیالیسم کارگری امروز اما متکی است بر عالی ترین سطح تکامل اقتصادی.


در مورد طبقه باید توجه داشت که مقوله طبقه به این مفهوم هم می باشد که من در بالا از آن بنام جفت جامعه نام بردم. از این منظر جفت جامعه در واقع یک طبقه اجتماعی است. به این مفهوم نه جامعه طبقاتی بل طبقه اجتماعی است که مد نظر من از جفت جامعه است. از این نظر یک طبقه اجتماعی یا یک جفت جامعه، پیوسته در رابطه با طبقات اجتماعی دیگر مطرح است. یعنی با دیگر طبقاتی که مانند خود یک جفت جامعه می باشند. بطور نمونه کارگران و سرمایه داران، یک جفت جامعه را تشکیل می دهند و این جفت جامعه یک طبقه اجتماعی است. مبارزه طبقاتی که می گویند در واقع میان همین جفت های اجتماعی و در درون متضاد است. در مبارزه طبقاتی، باید توجه داشت چون طبقات اجتماعی در درون خود تضاد حمل می کنند، معمولا این تضاد درون طبقاتی تحت الشاع مبارزه طبقاتی قرار می گیرد. در این مبارزه طبقاتی هر طبقه نماینده یک دوره و سیکل تاریخی است.

طبقه در خود و طبقه برای خود که مارکس می گوید از منظر من در واقع همین طبقه اجتماعی با درون متضادی است که من از آن بنام جفت جامعه نام بردم. کارگران که جزیی از طبقه اجتماعی اند که سرمایه داران جزء دیگر آن هستند. از این رو کارگران زمانی از طبقه در خود به طبقه برای خود مبدل می شوند که از طبقه موجود درآیند و به طبقه برای خود مبدل شوند. و  بدیهی است که طبقه نو دیگر در بردارنده یک جفت جامعه و یا تضاد درونی نیست.

در مورد تشکیل طبقه به مفهومی که گفته شد باید به زمینه های تاریخی آن توجه کرد. بطور نمونه در طبقه ای صنعتی و شهری که علیه فئودالیسم تشکیل شد، و .طبقه سوم نام گرفت، زمینه های تاریخی تکوین طبقه صنعی و شهری  وجود داشت.

Mittwoch, 3. Juni 2015

پیرامون جامعه، دولت، حکومت و جامعه کار و سرمایه




من   بخشی هایی ازاین نوشته را    پیشتر تحت عنوان های «دولت و حکومت» و «جامعه کار و جامعه سرمایه» منتشر نموده
 بودم و سپس در فیسبوک کامنت هایی بر آن نهادم و اکنون عین همان نوشته ها و کامنت های مربوطه را با یک مقدمه خدمت خوانندگان ارائه می دهم.

نکته ای که شاید برخی از خوانندگان به آن التفات داشته اند مبحث جامعه از سوی من است. از نظر من ، نظری که در تمام سطور زیر منعکس است،  در تاریخ اجتماعی بشر یکسری از جامعه های موازی وجود دارند که به شکل «جفت جامعه»  می باشند.

این شکل از روابط اجتماعی یعنی جفت جامعه، در آغاز از موجودیت برخوردار نبوده اند. من همانگونه که در مبحث دولت و حکومت هم به آن اشاره نمودم دولت به یک علت هستی خود را مدیون همین جفت جامعه می باشد.

من دلایل لازم در دست دارم که به این نظر باشم که از جامعه که سخن می رانیم در وضعیت جفت جامعه، معمولا جامعه رسمی و جامعه بالادست  مد نطر  سخنوران است. 

جامعه بالادست، جامعه ای است که مالک بر وسایل تولید یعنی سرمایه است. شکی نیست که بخشی از آحاد جامعه بالادست محتملا  به درون جامعه زیردست فروکش کنند  اما در  آغاز و در تاریخ جامعه فرودست هستی اش را مدیون این فروکشی و سقوط نیست.

جامعه فرودست یک جامعه غیر آزاد و از نظر قومی دست چین شده است و خلاف جامعه بالادست است که از نظر فرهنگی یکدست است. البته بعدها اتحادیه هایی  زیر یک دولت واحد از جامعه های بالادست پیداشد و به تلون فرهنگی در یک دولت غنا بخشید- مانند دولت ماد، پارس و.. - لاکن هر جامعه بالادست در خود یک معمولا یک جامعه از نظر فرهنگی کم و بیش یکدست می باشد.

در پیدایش از خرد به کلان و از کلان های اولیه تا تشکیل ملت می بینیم که جامعه های بالادست از پویایی تاریخی برخوردار بوده اند و یکدستی فرهنگی که در بالا به آن اشاره شد، هرگز ثابت نبوده و از خرد به کلان دایره اعتبارشان مدام وسیعتر شده اند

به این مفهوم که ارائه می شود، جامعه های بالادست نه تنها نماینده وسایل کار و نیروهای مولده و کاری اند و در واقع به همین علت جامعه بالادست، جامعه"حاکم" و... شده اند، بل نماینده اخلاق و فرهنگ مسلط هم می باشند.

در رابطه دولت و جامعه بالادست باید به این مورد توجه داشت که نظر به تنوع شرایط اجتماعی در یک کشور و در یک دولت، هرباره باید بطور مشخص دید که دولت در دست کدام جامعه بالادست است.

در رابطه دولت و جامعه فرودست، همانگونه که در پایین هم به آن اشاره می شود، جامعه های پایین دست، نمی توانند از خود دولت داشته باشند. مگر این  که روابط میان خود و جامعه های بالادست را به هم بزنند. ودر مورد جامعه فرودست کارگران علیه دولت سرمایه داری، باید به این نکته توجه داشت، که در صورت برهم خوردن  روابط پایینی ها و بالایی ها یعنی در صورت نابودی سرمایه داری، نه تنها جامعه کار و سرمایه نابود خواهند شد بل برای نخستین بار در دیگر دولت هم مفهوم وجودی خود را از دست خواهد داد و نابود خواهد شد.

بر پایه این اصل  که جامعه های فرودست نمی توانند دولت داشته باشند توضیح این نکته ضروری می گردد. این اصل بی دولتی فرودستان به مفهوم این نیست که جامعه فرودستان نمی تواند در دولت جامعه بالادستان به حکومت برسد.

به این مفهوم بی دولتی به مفهوم بی حکومتی نیست. البته که جامعه فرودستان می توانند حکومت کنند. اما حکومتی که دایره اعتبارش را  دولت جامعه بالادستان محدود می کند، عبارت است از حکومت فرودستان در دولت بالادستان. 



استیت و گاورنمنت. مقوله دولت و حکومت

گرچه دو مقوله جامعه و دولت مجزا و در پیوند باهمند، با این وجود این پیوند دولت و جامعه را پیوندی برای همه فصول دانستن اشتباه است. به این مفهوم  در جامعه های اولیه دولت وجود نداشته است و محو دولت در جامعه اشتراکی و نهایی متصور است. دو علت برای پیدایش دولت می توان قائل شد: علت اول یک سیستم اداری که دائمی و برای تحفیظ منافع کلیت جامعه باشد و علت دوم تشکیل جامعه موازی و فرودست به موازات جامعه بالادست و مدیر.
از زمانی که ضرورت جامعه فرودست و موازی پیداشد دولت جامعه بالادست به وسیله ای و ماشینی برای حفظ مناسبات از پیش موجود بالایی ها و پایین ها گشت. تا به امروز این دو مولفه دولت به اعتبار جهانی خود باقی است: یعنی آنگونه که گفته شد اولا دولت حائز یک مقام سیاسی است و دوم دولت ماشین حفاظتی مناسبات نابرابر و متضاد اجتماعی است.
تا به امروز هر زمان که از دولت سخن رانده می شود تلویحا و یا آشکارا از این دو مولفه سیاسی و حفاظتی سخن به میان آورده میشود.
در فراخوانی به سیاست، پرهیز یکجانبه به منافع صرفا فردی، ضرورت توجه به منافع جمع و جامعه و گروهی و در مباحث بی پایان در این زمینه ها پیوسته مد نظر توجه دهندگان این نکات، دولت است.
بی علت نیست که دولت را با جامعه اشتباه می گرفتند. چون اولا دولت در ارتباط با جامعه است. و دوما فرد به شخصه و به تنهایی به دولت نیاز ندارد.  تشکیل دولت بر پایه توجه به منافع عمومی و اجتماعی و گروهی است.
بر  خلاف تصور برخی، انسان موجود اجتماعی است. وجود جامعه  امری طبیعی و انسانی است. اما توجه به منافع جمعی و ضرورت تشکیل دولت از آغاز وجود نداشته است همان گونه که از آغاز مولفه دیگر ضرورت تشکیل دولت یعنی جامعه فرودست و کار از موجودیت برخوردار نبوده است.
مقوله دوم مقوله حکومت است.
حکومت در میان دولت تشکیل میشود. حکومت و گاورنمنت مانند  دولت الزاما ثابت نیست. حاکمی که حکومت می کند اگر ثابت بماند و مادام العمر شود به چنین حکومتی می گویند استبدادی و دیکتاتوری.
مشخصه دموکراسی ها در انتخاباتی و موقتی بودن حاکم و حکومت است. این که چرا یک جامعه و دولت به دموکراسی و یا به استبداد گرایش دارد را باید در بافت آن جامعه و دولت جستجو کرد.
برای این منظور به مقوله جامعه و دولت باز گردیم.
دموکراسی و دولت دموکراتیک و به این مفهوم حکومت متغییر و انتخاباتی ... خواسته ای است از سوی جامعه بالا دست زمانی که جامعه بالادست، به اقشار و دستجات و طبقات تقسیم شود. بطور نمونه بزرگ زمین داران، دهقانان و خرده مالکین روستایی. و یا در جامعه شهری: کلان، متوسط و کوچک از بورژوازی
دموکراسی شهری و روستایی پس آنگاه یعنی تبدیل حکومت دولت به حکومتی متغیر که بامنافع دولت و کل جامعه و جمع مطلبقت دارد. در غیر این صورت اگر حکومت بدست یک دسته معین از جامعه شهری و روستایی بیافتد و مادم العمر شود عملا  حالت دیکتاتوری پیش می آید.
دیکتاتوری های شهری و روستایی که نماینده یک قشر و طبقه روستایی و شهری اند،  همیشه به این گونه نبوده که از سوی کلان ترین قشر و طبقه روستایی و شهری اعمال میشود. یعنی آنکه در زمینه اجتماعی مسلط است بطور اتوماتیک صاحب حاکمیت نیست. البته ما می دانیم اگر بطور معکوس بنگریم آنکه در جامعه مسلط است، اگر هم در دولت حاکم نباشد عملا بیشتر فواید از دولت و حاکمیت می برد.
دیگر نکته بسیار مهم دیکر که در بالا به آن اصلا اشاره نشده و برای این قسمت کنار گذاشته شد از این قرار است: رابطه جامعه فرودست با جامعه بالادست و دولت و حکومت های هرباره آن چگونه است؟
تا حال داشتیم که دولت از کجاست و برای چیست. حال می خواهیم رابطه همان دولت را با جامعه کار و فرودست بررسی کنیم.
تازمانیکه دولت حافظ مناسبات اجتماعی میان بالایی ها و پایینی هاست، هر حکومتی از سوی جامعه فرودست در دولت بالادستی ها یعنی حکومتی که در عمل حافظ منافع جامعه بالادست و حافظ مناسبات اجتماعی ناعادلانه موجود می باشد.
از این جمله است بطور نمونه: حکومت ها و حتی دیکتاتوری های پرولتری و کارگری در دولت بورژوایی و جامعه بورژوایی. برای این منظور فرقی نمی کند حکومت کارگری و... کل جامعه بورژوایی را دولتی کند یا کماکان به بخش خصوصی واگذارد، به این معنا خواه سرمایه داری دولتی باشد و خواه خصوصی حکومت کارگری در دولت بورژوایی یعنی کارگران در خدمت سرمایه داری.
به این ترتیب جمع بندی کنیم:
ماهیت اجتماعی را دولت را جامعه مسلط و سواره و بالادست تعیین می کند. اما حکومت می تواند حتی فراتر از جامعه بالادست و اقشار درونی اش، بدست جامعه فرودست و کار بیافتد.  تعیین کننده ماهیت دولت هرباره مناسبات اجتماعی است.
دیگر مورد که به عنوان یادآوری ذکر میشود:
نباید از نظر دور داشت که در یک کشور و دولت نظر به تنوع در شرایط اجتماعی، جامعه های گوناگونی و گاه از نظر تاریخی متفاوت می توانند در کنار هم همزیستی کنند. این نوشته پیرامون دولت و حکومت  و به عبارت دیگر استیت و گاورمنت بر همین اساس احتمال تنوع اجتماعی در یک دولت و کشور نوشته شده است.

بنابر تعریف جامعه کار عبارت است مجموعه روابط میان انسان هایی که در عدم مالکیت بر سرمایه و وسایل کار اجتماعی مشترکند. بنابر عبارت ساده تر همه آنهایی که صرف نظر از درجات و سطح درآمد و رفاه کار می کنند بی آنکه دارای سرمایه باشند متعلق به جامعه کار می باشند.
متعلق به جامعه کاربودن  الزاما به مفهوم کارگر بودن نیست. کارگر به مفهوم متداول یعنی طبقه ای از جامعه کار. برای این که با جامعه کار و دستبندی های درونی آن مانند طبقه کارگر، یا طبقه متوسط و... آشنا شویم بهتر است از یک تفاوت مقوله ای میان فقر و بینوایی آغاز کنیم.
بینوایی و مسکینی یعنی بی چیزی وبدون درآمد بودن. انسان هایی که همه چیز خود را ازدست می دهند و بی چیز و بدون درآمد می شوند عملا سربار جامعه اند. در روم باستان به روند بینوایی و مسکینی روند پرولتاریزاسیون انسان می گفتند. بینوایان و مسکینان در واقع تشکیل دهنده ارتش بیکاران بر حول جامعه کار می باشند. این ارتش همان سرزمینی است که معمولا به آن سرزمین زیر خط فقر می خوانند.
کارگران در جامعه کار عبارتند از  فقرا.  بخشی از جامعه کار در شمار طبقه متوسط محسوب می شوند و کارگر محسوب نمیشوند. این بخش با بخشی از لایه های زیرین جامعه سرمایه  در طبقه متوسط باهم تلاقی می کنند.
برای این که به بحث ادامه لازم داده شود، در این نقطه باید بدوا جامعه سرمایه را تعریف کرد. جامعه سرمایه بنابر تعریف عبارت  است از مجموعه روابط میان انسان هایی که مالک بر وسایل کار یعنی سرمایه اند. جامعه سرمایه بطور اتوماتیک جامعه ثروت را تشکیل نمی دهد.
زمانی که هنوز میان جامعه کار و جامعه سرمایه قطب بندی کافی نشده، بخشی از جامعه سرمایه یعنی لایه های زیرین آن در طبقه متوسط با  لایه های بالایی جامعه کار در هم می آمیزد.
باید دانست روند پولاریزاسیون اجتماعی  معمولا همه فقرا را در جامعه کار و همه ثروتمندان را در جامعه سرمایه گردهم خواهد آورد و در ادامه به ارتش 

بیکاران، بینوایان و بیچیزان خواهد افزود و به هستی طبقه متوسط تقریبا پایان خواهد داد.
نگاه ثروت - فقر به مناسبات اجتماعی انسان با نگاه کار - سرمایه فرق دارد. به عبارت دیگر این دو نگاه بر هم منطبق نیستند. یا بهتر بگوییم فعلا نیستند. و در همه نقاط به یکسان انطباق ندارد...
از نگاه فقر- ثروت شکی نیست که کارگران در شمار فقرا محسوب میشوند. اما کارگران تنها گروه اجتماعی محسوب نمی شوند که از فقرا می باشند. در شهر و روستا هم خرده مالکینی هستند که فقیرند. نگاه فقر و ثروت چون از نگاه کار - سرمایه متمایز است معمولا از نگاه فقر- ثروت، انسان وارد یک دسته بندی متمایز و متفاوت از نگاه کار - سرمایه میشوند.
نگاه فقر- ثروت به صورت یک رویکرد در برخورد با مقولاتی مانند ترقی و انقلاب و..در اساس به این نظر است که انقلابی و مترقی بودن مرتبط با فقر و ثروت است و هر انسان فقیر تر باشد به همان میزان انقلابی تر و مترقی تر خواهد بود و برعکس. این رویکرددر جدال با رویکرد کار - سرمایه به این نظر است که کار و سرمایه شاخص های ترقی خواهی و انقلابی بودن نیستند. مارکس به شخصه نه از این رویکرد پیروی می کند و نه ازآن. زیرا برای مارکس مرکز ثقل انقلابی و مترقی بودن جای دیگری نهاده شده است: یعنی در رابطه میان وسایل کار و مالکیت بر وسایل کار، میان سرمایه و شکل مالکیت بر سرمایه. و بطور تاریخی و تکاملی مشاهده میشود. به این معنا جامعه کار یک بار و برای همیشه مترقی و انقلابی نیست. زمانی که جامعه سرمایه مترقی و انقلابی است، جامعه کار در سایه جامعه سرمایه مترقی است و جدا از او مترقی و انقلابی نیست. جامعه کار از زمانی مستقلانه و تاریخا انقلابی و مترقی می شود، یعنی برای خود انقلابی می شود که جامعه سرمایه از ترقی و انقلابی بودن می افتد. یعنی شکل مالکیت سرمایه دارانه بر سرمایه مانعی سر راه رشد سرمایه و وسایل کار می شوند...
معمولا جامعه سرمایه بدون جامعه کار و یا برعکس بی معنی است. اصل در واقع رابطه میان این دو جامعه - سرمایه و کار است. تا مادامیکه این رابطه وجود دارد، اشکالی که جامعه سرمایه به خود می گیرند اصیل و اساسی نیستند. جامعه سرمایه می تواند در اشکال دولتی و خصوصی حضور به هم برساند. به این مفهوم برای رابطه جامعه کار و جامعه سرمایه، یعنی رابطه ایکه سرمایه داری را مفهوم می بخشد، اشکال دولتی و خصوصی مالکیت بر سرمایه در جامعه سرمایه اساسی نیست.
آنچه که به اشتباه تضاد کار و سرمایه خوانده میشود در اصل یک تضاد اقتصادی نیست بل یک تضاد اجتماعی است میان جامعه کار و جامعه سرمایه.
چون میان کار و سرمایه تضاد اقتصادی نیست بل تضاد موجود در سرمایه داری یک تضاد اجتماعی است، از همین رو هم با از بین رفتن تضاد اجتماعی آنچه باقی می ماند کار و سرمایه است.