شما اگر فعل « شدن» پارسی را
- shodan -
از چپ به راست بخوانید می شود
« ندش» - nadosh , natus -
- shodan -
از چپ به راست بخوانید می شود
« ندش» - nadosh , natus -
Natus
به لاتین می شود همان طبیعت اما به مفهوم سیرت و طبع، متولد شده، یا فرزند و ..
به لاتین می شود همان طبیعت اما به مفهوم سیرت و طبع، متولد شده، یا فرزند و ..
شدن و طبیعت یعنی تغییر. یعنی حرکت و شدن و متولد شدن هرباره. شدن را از طبیعت اگر بگیرید یعنی مرگ.
بنابراین اگر گفته میشود گرایش طبیعی جامعه های بشری به تغییر است یعنی این که این جامعه ها ارگانیزم های
زنده ای اند که دائم در حال شدن می باشند.
ادامه..
در عوض مرگ یعنی جمود، رکود، زیر صفر، سرما، فقر و فقدان انرژی و حرکت، سیاهی.
جایی که مرده را دفن می کنند، در اعماق زمین است، در سیاهی، در سرما و.. جاهی که مار و عقرب ها هستند.
از همین رو هم در باورهای انسان ها در قدیم چنین بود که مار و مرگ و مارس - به روسی یعنی سرما - شما اگر سرما را از چپ به راست بخوانید می شوذ مارس روسی - اینها همه باهمند.
و اتفاقا می پنداشتند که از مرگ است که زندگی برمی خیزد و از شب و تاریکی است که پایانه اش سفید است و روز است.
مار و مرگ و میر و مر و مردن ...و مادر این ها همه دارای یک ریشه لغوی می باشند.
و مار و آب و.. این ها سمبل ها زن و زنانگی بودند..
نباید از نظر دور داشت که نخستین آئین ها، کیش مرده پرستی، و کیش پیران و.. بود.
ایده خدا و روح و جاودانگی، بی حرکتی و جمود و.. از همین آئین مرده پرستی و شب پرستی است که بعدها به آئین شیطان پرستی مبدل شد.
هر قدر انسان ها مذهبی تر باشند، به همان میزان مرده پرست ترند و هرقدر بیشتر مرده پرست تر باشند به همان میزان مذهبی ترند.
مرده پرستان اهل حرکت و اهل زندگی نیستند، بل اهل افیون و "هروئین ناطق" و غیر ناطق هستند..
جامعه ای که می میرد، حرکت و تغییر در آن مرده است. چنین جامعه ای لاشه ای بیش نیست که باید توسط جامعه زنده، به گورستان تاریخ هدایت شود. و هدایت هم خواهد شد.
جامعه مرده، اگر دفن نشود، بوی گندش فضا را می گیرد و زندگان را بیمار خواهد کرد..
چنین بیماری با طاعون و. مسری خواهد بود و.
جامعه ایی که مرد، دیگر حرکت و تغییر نخواهد کرد. دیگر تغییر پذیر نیست. دیگر اصلاح پذیر نیست. چنین جامعه ایی، لاشه و جسدی بیش نیست.
به جامعه مرده و میرا می گویند، جامعه زوال یافته.
در عوض، زندگی و حیات در جامعه دیگر که بالنده است، ادامه خواهد یافت. یعنی در جایی دیگر. در مکانی دیگر.
مشعل زندگی، حرکت و دوندگی بدست جامعه زنده و بالنده، به مکان دیگر و به جای دیگر سپرده میشود.
و این تکلیف به به جامعه زنده و بالنده سپرده میشود، که با دولتش و با بختش یعنی با فروهری که دارد، جامعه مرده و میرا را در گورستان تاریخ دفن کند، یعنی مکانی که جامعه های مرده مدفون هستند.
این که می بینید، انسان هایی از مرده انتظار حاجت دارند، به امام زاده ها می روند و..به امامان متوسل می شوند، گذشته نگر، واپس گراند... این ها شاخص یک جامعه مرده است.
جامعه مرده و میرا نه تنها جامد است بل هم آفرید گار میرائی، جمود و رکود و.. در حیطه اندیشه ها و ذهنیت ها و.. است.
جامعه مرده، به مرده و به مرگ می اندیشد. او در مرگ است که شفایش را می جوید. او در مرگ است که تسلی اش را پیدا می کند. او در مرگ است که راهبران و نسخه های خود را می جوید..
اصلاح و تغییر و.. در دیده جامعه مرده، یعنی این جمود که جامد تر می شود... این مرده است که لاشه اش گندیده تر می شود..
جامعه مرده، تاریک اندیش اند، مرگ اندیش است. دل مرده و دلش سیاه است.
جامعه مرده، مانند مرگ تمامیت خواه است همان گونه که به جمودی که جاودانه است، می اندیشد.
جامعه مرده از خود فراتر نمی رود، در تمامیت خود، راه حل می جوید و راه حل به زندگان و جامعه های زنده ارائه می دهد.
و مبحث امروز من در واقع حول همین ارائه راه حل به زندگان و به آیندگان از سوی جامعه مرده است.
از مرگ نیست که زندگی بر می خیزد، از جامعه مرده نیست که جامعه زنده تولد می یابد و میشود.
شدن از مرگ نیست.
جامعه ها تا مادامیکه زنده اند، نه این که مادمیکه مرده اند، حرکت و زندگی را در بطن خود می پروراند و پرورش می دهند. این هستی و زندگی که در بطن جامعه زنده پرورانده میشود، یعنی پروسه تولد و تولید که باید زمانی از بطن و رحم مادر به منزله طفل و محصول خارج شود. خروج طفل اما با مرگ مادر همراه است. بدین گونه یک جانشین و یک بدیل متولد میشود.
به این گونه پروسه حرکت و زندگانی و شدن جامعه ها، یعنی پروسه زایش و تولد و سپس خروج یک جامعه عالی تر.
از این رو جامعه ها تا مادمیکه زنده اند، آبستن یک جامعه عالی ترند که در رحم خود می پرورانند. تولد و خروج جامعه نو یعنی نماد زوال و مرگ جامعه مادر، جامعه پیشین و سنتی..
از این رو جامعه ایی که مرده است آبستن هیچ تغییر و تحول و اصلاح و تولدی نیست.
اما اگر بحث عذاب و رنج و.. باشد، به قولی مارکس ما نه تنها از زندگان بل از مردگان هم در عذابیم!
یعنی چه ما از مردگان هم در عذابیم؟
یعنی جامعه مرده تا لاشه اش باقی است، تا مادامیکه دولت را در دست دارد، قوای انتظامی و نظامی و سپاه و مجلس و. دارد ... جامعه زنده و زندگان را عذاب خواهد
رابطه جامعه مرده و جامعه زنده، تجلی یک مبارزه اجتماعی و یک مبارزه طبقاتی است.
مبارزه طبقاتی که می گویند، طبقه برای خود که می گویند، یعنی همین. یعنی دو جامعه یکی مرده و یکی زنده در برابر هم ایستاده اند و یکی دولت دارد، و حلقه فروهری را در دست دارد و دیگری ندارد و در پی کسب این حلقه فروهری است.
خدایاگان همواره در مراسم تحلیف و سوگند حاضر می شوند یعنی پس از پایان کار و انتقال قدرت. صورت تشریفاتی.
هگل در تفسیر و برداشتی که از تاریخ اجتماعی بشر داشته، یعنی این سیر توالی جامعه های مرده و زنده در یک زنجیره به این نتیجه گیری تئوسوفیانه رسیده بود که
واقعیت های اجتماعی یعنی جامعه ها، واقعیت هایی خدا خواسته، معقول و مطلوبند. یعنی حق است که تحقق یافته است. یعنی همان داستان اینکراناسیون و گوشت شدن خدا و تولد مسیح ...
از رو این تئوسوف به این نتیجه می رسید که هر واقعیتی و هر جامعه ایی تا مادام هست هرقدر هم مرده، فاسد و... یک مطلوب و یک جلوه حق و یک تحقق است. و دولت دارد و حلقه فروهی در دست اوست.
براین اساس در فلسفه تاریخ اجتماعی هگل تئوسوف، همزیستی جامعه زنده در کنار جامعه مرده و مادر بی معنی است.
به عبارت دیگر از این دیده، ممکن نیست که دو واقعیت زنده و مرده یعنی دو جامعه زنده و مرده در جوار هم و در کنار هم زیست داشته باشند.
چرا که هر واقعیتی مطلوب و معقول و برحق است.
و هر مطلوب و معقول و برحقی باید بدوا به واقعیت بپیوندد و یا به قولی این تئوسوف تحقق یابد.
ا
فلاسفه و تئوسوف ها و.. هرباره واقعیت ها را نه آن گونه که هست می فهمیدند و ارائه می دادند بل آن گونه که باید باشد، یعنی آن گونه که می خواستند، و به زعم شان مطلوب، معقول، خدا خواسته، الهی و برحق بود، ذره ای از حق بود...
اما مسئله واقعیت ها، مسئله حرکت و تغییر آنها است..
این که فلاسفه چه گفتند، امامان چه گقتند، در کتاب مقدس چه نوشته آمده است، و.. این ها همه روش های اسکولاستیک و مکتبی است و باید دورشان ریخت.
چنین متدی، متد رایج است اما متد علمی نیست.
این که مارکس گفته، این که هگل گفته، این که دکارت می گفته، این که ماکس وبر می گوید و.. یا این که فلانی به این نظر بود... این ها شاید به جای خود بی اهمیت نباشند اما حرکت از این ها یک متد اسکولاستیک و مکتبی است، یک متد علمی نیست.
علم از واقعیت ها حرکت می کند...
اما اگر بخواهیم از سر واقعیت ها حرکت کنیم، هر جامعه ایی که هست، چون هست و واقعیت دارد به این مفهوم نیست که به قول هگل مطلوب است. جامعه می تواند مرده باشد، زوال یافته باشد و چون هست به رنج و عذاب جامعه زنده مشغول خواهد گردید. سر بار خواهد شد.
جامعه مرده اگر دولت و قدرت را در دست داشته باشد، عذابش دو چندان خواهد شد.
ما این را در نمونه ایران داریم می بینیم.
در همین نمونه ایران و واقعیت ایران..
این طور نیست که هر جامعه ایی که دولت را دست داشته باشد، جامعه زنده است و یا برعکسش یعنی آنگونه که در میان برخی از کمونیستها و سوسیالیستهای ایرانی دایر است، هر جامعه ایی که دولت را در دست دارد، یک جامعه مرده و زوال یافته است. این یعنی آنارشیسم.
دولت در یک کشور، می تواند در دست یک جامعه مرده باشد، و می تواند در دست یک جامعه زنده باشد. و ..
آنگونه که از روال بحث می توان نتیجه گرقت، در یک کشور الزامی به این نیست که تنها یک جامعه زنده و یا تنها یک جامعه مرده وجود داشته باشد.
اگر از سر کشور و از سر دولت حرکت کنید، چرا. چون یک کشور یعنی یک دولت - با استانداردهای امروزین - اما اگر شما از سر واقعیت های اجتماعی و از سر جامعه ها حرکت کنید، آنگاه نتیجه فرق خواهد کرد.
آنهایی که در گذشته مانند هگل از سر ذولت و اقتدار حرکت می کردند این ها به این نطر بودند که هر دولت و هر کشور موید و نشانه یک جامعه است و آنهم یک جامعه زنده. حال اگر شما بخواهید همین نظر یک جانبه گذشتگان و سنتی ها را برعکس کنید عکس برگردنش این میشود:
هر کشور و هر دولت موید یک جامعه است و آنهم یک جامعه زوال یافته. بطور نمونه
ایران و دولت ایران موید و نشانه جامعه زوال یافته کاپیتالیستی است...
جامعه ایران، سرمایه داری است و دولت در ایران دولت سرمایه داری است و الی آخر..
خیلی از جامعه ها هستند که یک جامعه اند اما دولت ندارند بطور نمونه کردها، ترک ها .و. این ها یک جامعه اند، شاید در سر حد یک جامعه ملی نباشند و در تفرق های قومی و قبیله ایی بسر می برند. .و از نظر اجتماعی آنقدر تکامل یافته نیستند.
به هر حال مبحث جامعه در یک کشور با مبحث یک دولت و به قول قدیمی ها یک سلطان در یک کشور فرق دارد.
قدیمی ها می گفنند دو سلطان در یک اقلیم نمی گنجد.
اما دو و سه و چهار جامعه و. چرا!
از جامعه ها و فرهنگ و قوم ها که بگذریم. به اقتضای بحث، جامعه ها از نظر میرایی و بالندگی هم می توانند متعدد باشند و به تعدد جامعه ها در یک دولت و در یک کشور بیافزایند..
همانگونه که بطور اتوماتیک از سر وجود تعدد فرهنگ ها و ملیت ها وقومیت ها و.. نمی توان در یک دولت واحد و کشور واحد به این نتیجه رسید که دولت بطور اتوماتیک بطور ملی و فرهنگی و.. نماینده کلیه این فرهنگ و. می باشد به همان گونه هم نمی توان از سر وجود جامعه کاپیتالیستی در یک کشور به این نتیجه رسید که بطور اتوماتیک دولت واحد و موجود نماینده آن جامعه کاپیتالیستی است. چنین اتوماسیونی در رابطه دولت و جامعه وجود ندارد.
و چون رابطه دولت و جامعه چنین اتوماتیزه نشده، از سر یک دولت فاسد و زوال یافته در یک کشور نمی توان در رابطه با زوال یافتگی، میرایی این و آن جامعه در کشور داوری کرد.
برای داوری میرایی، بالندگی جامعه ها در یک کشور شما باید از سر واقعیت ها این جامعه حرکت کنید یعنی روش باید علمی باشد و نه فلسفی، تئوسوفیک و..
مبحث من درک تنوع و پلورآلیته در شرایط های اجتماعی در یک کشور، در صورت وجودشان است. و برای این که این وجود را دریابیم ما نمی توانیم از سر یکتایی و یگانی یک دولت و یک کشور حرکت کنیم.
کسانی که از سر یگانگی یک دولت و یک کشور حرکت می کنند، تنوع شرایط اجتماعی در یک کشور را در صورت وجودشان منکر می شوند و نادیده می انگارند..
چرا مبحث تنوع شرایط اجتماعی و. پلورآلیته در واقعیت های اجتماعی مهم است؟
چرا مبحث تنوع شرایط اجتماعی و. پلورآلیته در واقعیت های اجتماعی مهم است؟
چون رابطه جامعه زنده و جامعه مرده و دولتش جزیی و بخشی از همین تنوع در شرایط اجتماعی یک کشور است.
رابطه جامعه زنده و جامعه مرده مظهر تغییر در واقعیت های اجتماعی است، تجلی از تنوع و پلورآلیته در شرایط های اجتماعی یک کشور و یک دولت است اما پایه واساس یک دموکراسی نیست و نمی تواند قرار گیرد.
دموکراتیزه چنین رابطه - مرده و زنده - یعنی سنگواره و جاودانه کردن این رابطه و مخالف مکانیزم حرکت و جایجایی و تحول اجتماعی است..
دموکراتیزه کردن یک دولت و یک کشور ادامه حرکت و تغییر در واقعیت های اجتماعی و در راستای جابجایی زندگان به جای مردگان در یک دولت است.
به این مفهوم
دموکراتیزه کردن دولت علیه تحول و جابجایی در واقعیت های اجتماعی نیست.
ا
مبحث رابطه جامعه زنده و جامعه مرده در یک کشور و در یک دولت، همان مبحث یک کشور از نظر اجتماعی در حال گذار است. بطور نمونه در حال گذار از جامعه سنتی به جامعه مدرن در نمونه ایران.
در نمونه ایران، مبارزه طبقاتی و مبارزه اجتماعی که می گویند در واقعیت یعنی مبارزه ایی که در رابطه میان جامعه سنتی و سنت از یک سو و از سوی دیگر جامعه مدرن و مدرنیته از سوی دیگر خود را هرباره بروز می دهد.
محور سیاسی این مبارزه طبقاتی بر حول محور دولت است. یعنی این که دولت و نظام و استیت باید در دست کدام گروه و جامعه باشد. مدرنیته یا سنتی. حال در دست سنتی هاست.
ا



