Samstag, 23. Januar 2016

هیچ بودگان هرچیز گردند






یک جامعه به مثابه یک پدیده ازگانیک و زنده می تواند با جامعه دیگری در تضاد قرار گیرد اما نمی تواند با خود در
 تضاد باشد. تضاد با خود و در یک جامعه، یادآور خدای یهود - یهوه - و یا خدای آریایی - زروان - است که تضاد شر و خیر را در خود  آمیخته داشت.
بخشی از آزیایی ها بعدها زروان یعنی همان پدر و روح القدوس را به دو پسر یعنی نماد خیر و شر، اهورامزدا و اهریمن تقسیم کردند بی آنکه نقش پدر را نادیده انگاشته و در پشت پرده فرستادند.
.
در این تقسیم یک پدیده به دو جزء متضاد، هر جزء به یک پدیده یکدست و با یک ماهیت تقسیم می شدند یعنی یا نماد خیر بودند و یا نماد شر. و دیگر مانند زروان دارای ماهیت دوگانه نبودند.
در تصور .و باور تضاد خیر و شر، تضاد منبع حرکت است. و خیر و شر مدام در مبارزه با یکدیگرند با این توضیح که سرانجام خیر بر شر پیروز شده و مبارزه پایان یافته و عمر دنیا به پایان می رسد.
حال جامعه با تضاد طبقاتی درونی، یاد آور همین باور های قدیمی پیرامون یهوه و زروان می باشد. یعنی جامعه ای با ماهیت دوگانه.
مدل مبارزه طبقاتی که موتور حرکت است اما دیگر از ایده یهوه و زروان نیست بل از ایده تجزیه پدر به پسر و به دو نماد شر و خیر نتیجه شده است.


همان گونه که می دانیم هر تفاوتی یک تضاد نیست. و این که یک جامعه با یک ماهیت واحد می تواند از طبقات درونی تشکیل شود این هنوز به این معنا نیست که آن جامعه در طبقاتش، همان ماهیت را در سطح طبقات یعنی اجزای درونی اش به یکسان تقسیم نمی کند.
به عبارت دیگر یک جامعه طبقاتی، چون این طبقات اجزای درونی آن جامعه اند، لذا آنگاه همه آن طبقات جزیی از آن جامعه اند و دارای ماهیت و جوهر همان جامعه می باشند.
از این رو اجزا و طبقات مشتکله یک جامعه نمی توانند باهم در تضاد باشند. باهم تفاوت دارند و در نبرد خواهند بود اما در تضاد باهم نیستند.
همه طبقات یک جامعه با یک ماهیت واحد، از یک هویت و ماهیت برخودارند و به نوع طبقاتی خود همان جامعه را مجسم می سازند..

نکته مهم در رابطه با جامعه ها، در تضاد درونی شان نیست بل در تضادی است یک جامعه با جامعه دیگر دارد.
به مورد تضاد جامعه کاپیتالیستی با جامعه کمونیستی می پردازیم.
جامعه کاپیتالیستی با همه طبقات درونی اش یک جامعه بطور ماهوی یک دست است. تضادی که می گویند در خود جامعه کاپیتالیستی و در میان طبقات درونی آن که متشکل از کاپیتالیستهاست نیست.
به این مفهوم کاپیتالیستهای از کوچک، متوسط و بزرگ گرفته یعنی این طبقات درونی جامعه کاپیتالیستی، تضادی باهم ندارند. مبارزه درونی میان شان ماهوی و اساسی نیست. به عبارت دیگر بنیادین و رادیکال و بر سر اساس همان جامعه که آنها به آن تعلق دارند نیست.
کارگران و یا طبقه کارگر که برخی به این نظرند جزئی از جامعه کاپیتالیستی اند و اشتباهشان هم در همینجاست، اگر جزیی از آن بودند آنگاه دیگر تضادی با جامعه کاپیتالیستی نداشتند. و اگر دارند پس جزیی از آن محسوب نمی شوند.
و نکته هم همینجاست.
کارگران تا زمانی که مرتبط با جامعه کمونیستی نباشند، به تنهایی و بدون ارتباط با جامعه متضاد با جامعه کاپیتالیستی هیچند.

من این عبارت گذشته را تکرار می کنم چون مهم است:
کارگران تا زمانی که مرتبط با جامعه کمونیستی نباشند، به تنهایی و بدون ارتباط با جامعه متضاد با جامعه کاپیتالیستی هیچند.
کارگر بدون برقرار کردن ارتباط با جامعه کمونیستی، به تنهایی یعنی هیچ.
یعنی شما باید مسئله را چنین تصور کنید:
از یک سوی جامعه کاپیتالیستی است و دولتش و از سوی دیگر کارگران.
کارگران از زمانی به یک مفهوم واقعی به یک طبقه مبدل می شوند که بر پیشانی خود جامعه متضاد با جامعه کاپیتالیستی یعنی جامعه کمونیستی را حک کنند. والا بدون تعلق اجتماعی به یک جامعه متضاد، کارگران به تنهایی دارای هیچ هویت و تعلق اجتماعی نیستند.
ا
توده انسان هایی که دارای هیچ تعلق اجتماعی نیستند بل مشروط دارای هویت و تعلق اجتماعی می شوند، یعنی کارگران، به خودی خود یک توده بی شکل و بی هویت اجتماعی اند که جامعه برتر و سوار بر گرده شان سوار است.
این توده بی شکل و بی هویت زمانی اسمش برده بود، و زمان دیگر رعیت و امروزه کارگر.
این توده ها به خودی خود هیچند و دارای هیچ هویت اجتماعی نیستند و از خود جامعه ایی ندارند بل پتانسیل این را دارند که به یک طبفه و به یک جامعه مبدل شوند و این هم نه همیشه. بستگی دارد..
ا
توده های بی شکل و بی هویت اجتماعی و.. برای این که دارای تعلق اجتماعی شوند باید مالک شوند. چرا که تنها این جامعه مالکانه است که صرف نظر از شکل مالکیت در آن، یک جامعه محسوب می شود، یک جامعه به مفهوم یک فرماسیون اجتماعی و تاریخی که بر سطحی از تکامل نیروهای مولده استوار است و...
از همین رو تقابلی که می گویند همواره میان یک جامعه موجود است و یک توده بدون مالکیت که در تلاش این است که صاحب جامعه شود یعنی هویت اجتماعی پیدا کند و...
در مورد کارگران اما مسئله از این قرار است که
کارگران نمی توانند خود را رها کنند و از بی هویتی اجتماعی خلاصی یابند مگر این که جامعه اشتراکی از مالکان را بر پا کنند یعنی به هستی جامعه کاپیتالیستی خاتمه دهند..
در غیر این صورت یعنی با بقای جامعه کاپیتالیستی توده کارگر هیچ است و آنچه از دست جامعه کاپیتالیستی و مالکانه بدست می آورد از بی هویتی کارگر کم نمی کند.
ا
تضاد کارگران با جامعه کاپیتالیستی .و با طبقات درونی اش، اگر مرتبط با جامعه کمونیستی و برای یک نظام واحد جهانی نباشد، آن گاه یا به آنارشی مبدل می شود و یا به رفرم. و کارگران بدون کمونیسم به هر دو این اعمال گرایش دارند..
جامعه کاپیتالیستی چون جامعه مسلط است سعی می کند کارگران را با فریب این که به آن ها حق و حقوقی داده است که سابقا برده ها و رعایا از آن برخورد دار نبودند، از آن خود یعنی از آن یکی از طبقات درونی و رسمی جامعه کاپیتالیستی نموده است.
اگر از ادعای های حقوقی کاپیتالیستی حرکت کنیم به عنوان یک حقوق دادن تحصیل کرده در دانشگاه های حقوق باشیم البته که از این منظر کارگران یکی از طبقات جامعه کاپیتالیستی اند.
اما این یک سطحی نگری حقوقی است..
ا
جامعه کاپیتالیستی وقتی دموکرات می شود، حتی به این صرافت می افتد که نه تنها به لحاظ حقوقی کارگران را جزیی از طبقات متشکله جامعه خود قلمداد کند بل به این تلاش می افتد که با علم دولت دموکراتیک، کارگران را حتی به شکل حزب سیاسی به منزله یک حزب کارگری وارد دولت دموکراتیک کند.
البته این بی فایده نیست. اما باید دانست که چنین است..
ا
جامعه کاپیتالیستی جامعه از مالکان بر کاپیتال است. جامعه مالکان بر کاپیتال یک جامعه واقعی است چون جامعه مالکانه است. و تنها جامعه های واقعی جامعه های مالک بر وسایل کار یعنی زمین و سرمایه می باشند.
مالکیت می تواند اشتراکی باشد و یا نباشد. لاکن در هر دو حالت معرف یک جامعه، مالکیت بر وسایل کار اعم از اشتراکی و یا غیر اشتراکی است.
توده هایی که مالک بر وسایل کار نیستند، این ها رانده شده از جامعه اند و یا توسط جامعه به بردگی، به کار و.. گرفته شده اند.
جامعه که می گوییم هرباره جامعه مسلط است. یعنی جامعه ایی که مالک بر وسایل کار است.
دولت که می گویند - نه به مفهوم ادارای بل به مفهوم اعمال قدرت جهت حفظ سلطه - یعنی دولت جامعه مسلط
اخلاق که می گویند یعنی اخلاق جامعه مسلط.

جامعه و از جامعه کاپیتالیستی نمی تواند در درون خود دارای یک تضاد باشد. تفاوت های درونی دارد اما تضاد درونی ندارد. وجود تضاد در جامعه خلاف ماهیت یک جامعه است و آن را مبدل به یک پدیده با ماهیت دوگانه می کند.
ماهیت دوگانه در یک پدیده یاد آور باورها قوم اسرائیل و اقوام آرایی از یهوه و زروان است که بر این پنداشت بودند که خدای شان هم مبدا خیر است و هم منبع شر. یعنی ماهیتش دوگانه است
برخی از اقوامی آریایی بعد ها ماهیت دوگانه زروان را به دو نماد شر و خیر یعنی به دو پسر و پس مانده که زروان به جای می گذارد، تبدیل کردند. در این ثنویت، تضاد خیر و شر مبدای حرکت است.
به نظر می رسد چنین باورهایی به اشکالی از مشرق زمین وارد اروپا شده و اگر اشتباه نکنم از راه مسیحیت به مابقی منتقل گشته است.
آنچه که برخی از اروپایی ها جامعه شناسی می خوانند در واقع همین باورهای بهودی و مسیحی است که سپس از راه فلسفه وارد حوزه جامعه شناسی شده است.
یکی از این ها که خبره و فیلسوف این چنین تبدیلاتی بود هگل بود.
ا
کارگران این امکان تاریخی را دارا هستند که مبدل به یک نیروی اجتماعی یعنی به یک جامعه مبدل شوند. اما نه با نام جامعه کارگری بل علیه جامعه کارگری بخوان جامعه کاپیتالیستی.
کارگران به خودی خود یک نیروی اجتماعی نیستند. جزیی از جامعه کاپیتالیستی به شمار نمی آیند. توده های بی هویتی اند که بدون کمونیسم به آنارشی و رفرم متمایلند.
جامعه ایی که کارگران علم می کنند ترواش ذهنی آن ها نیست. یک تئوری و یک آموزه نیست. بل ادامه تکامل جامعه کاپیتالیستی و در نتیجه تکامل آن در سطح جهانی است.
جامعه های بشری از دل هم سر بیرون می آوردند. این یک اصل است. و جامعه پسا کاپیتالیستی از این اصل مستثنی نیست.
کارگران در پیوند با جامعه ایی که از دل جامعه کاپیتالیستی در سطح جهانی سر بیرون خواهد آورد، است که به یک نیروی اجتماعی و تاریخ ساز مبدل میشوند.
تاریخ رهایی کارگران با تاریخ کمونیسم و جامعه اشتراکی و واحد جهانی پیوند خورد ه است.
و تنها از این راه است که هیچ بودگان هرچیز خواهند شد.



Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen