Samstag, 23. Januar 2016

علم از واقعیت ها حرکت می کند...



شما اگر فعل « شدن» پارسی را
 - shodan -
 از چپ به راست بخوانید می شود

 « ندش» - nadosh , natus -
Natus 
به لاتین می شود همان طبیعت اما به مفهوم سیرت و طبع، متولد شده، یا فرزند و ..
شدن و طبیعت یعنی تغییر. یعنی حرکت و شدن و متولد شدن هرباره. شدن را از طبیعت اگر بگیرید یعنی مرگ.
بنابراین اگر گفته میشود گرایش طبیعی جامعه های بشری به تغییر است یعنی این که این جامعه ها ارگانیزم های 
زنده ای اند که دائم در حال شدن می باشند.

ادامه..
در عوض مرگ یعنی جمود، رکود، زیر صفر، سرما، فقر و فقدان انرژی و حرکت، سیاهی.
جایی که مرده را دفن می کنند، در اعماق زمین است، در سیاهی، در سرما و.. جاهی که مار و عقرب ها هستند.
از همین رو هم در باورهای انسان ها در قدیم چنین بود که مار و مرگ و مارس - به روسی یعنی سرما - شما اگر سرما را از چپ به راست بخوانید می شوذ مارس روسی - اینها همه باهمند.
و اتفاقا می پنداشتند که از مرگ است که زندگی برمی خیزد و از شب و تاریکی است که پایانه اش سفید است و روز است.
مار و مرگ و میر و مر و مردن ...و مادر این ها همه دارای یک ریشه لغوی می باشند.
و مار و آب و.. این ها سمبل ها زن و زنانگی بودند..
نباید از نظر دور داشت که نخستین آئین ها، کیش مرده پرستی، و کیش پیران و.. بود.
ایده خدا و روح و جاودانگی، بی حرکتی و جمود و.. از همین آئین مرده پرستی و شب پرستی است که بعدها به آئین شیطان پرستی مبدل شد.

هر قدر انسان ها مذهبی تر باشند، به همان میزان مرده پرست ترند و هرقدر بیشتر مرده پرست تر باشند به همان میزان مذهبی ترند.
مرده پرستان اهل حرکت و اهل زندگی نیستند، بل اهل افیون و "هروئین ناطق" و غیر ناطق هستند..
جامعه ای که می میرد، حرکت و تغییر در آن مرده است. چنین جامعه ای لاشه ای بیش نیست که باید توسط جامعه زنده، به گورستان تاریخ هدایت شود. و هدایت هم خواهد شد.
جامعه مرده، اگر دفن نشود، بوی گندش فضا را می گیرد و زندگان را بیمار خواهد کرد..
چنین بیماری با طاعون و. مسری خواهد بود و.

جامعه ایی که مرد، دیگر حرکت و تغییر نخواهد کرد. دیگر تغییر پذیر نیست. دیگر اصلاح پذیر نیست. چنین جامعه ایی، لاشه و جسدی بیش نیست.
به جامعه مرده و میرا می گویند، جامعه زوال یافته.
در عوض، زندگی و حیات در جامعه دیگر که بالنده است، ادامه خواهد یافت. یعنی در جایی دیگر. در مکانی دیگر.
مشعل زندگی، حرکت و دوندگی بدست جامعه زنده و بالنده، به مکان دیگر و به جای دیگر سپرده میشود.
و این تکلیف به به جامعه زنده و بالنده سپرده میشود، که با دولتش و با بختش یعنی با فروهری که دارد، جامعه مرده و میرا را در گورستان تاریخ دفن کند، یعنی مکانی که جامعه های مرده مدفون هستند.

این که می بینید، انسان هایی از مرده انتظار حاجت دارند، به امام زاده ها می روند و..به امامان متوسل می شوند، گذشته نگر، واپس گراند... این ها شاخص یک جامعه مرده است.
جامعه مرده و میرا نه تنها جامد است بل هم آفرید گار میرائی، جمود و رکود و.. در حیطه اندیشه ها و ذهنیت ها و.. است.
جامعه مرده، به مرده و به مرگ می اندیشد. او در مرگ است که شفایش را می جوید. او در مرگ است که تسلی اش را پیدا می کند. او در مرگ است که راهبران و نسخه های خود را می جوید..
اصلاح و تغییر و.. در دیده جامعه مرده، یعنی این جمود که جامد تر می شود... این مرده است که لاشه اش گندیده تر می شود..

جامعه مرده، تاریک اندیش اند، مرگ اندیش است. دل مرده و دلش سیاه است.
جامعه مرده، مانند مرگ تمامیت خواه است همان گونه که به جمودی که جاودانه است، می اندیشد.
جامعه مرده از خود فراتر نمی رود، در تمامیت خود، راه حل می جوید و راه حل به زندگان و جامعه های زنده ارائه می دهد.
و مبحث امروز من در واقع حول همین ارائه راه حل به زندگان و به آیندگان از سوی جامعه مرده است.

از مرگ نیست که زندگی بر می خیزد، از جامعه مرده نیست که جامعه زنده تولد می یابد و میشود.
شدن از مرگ نیست.
جامعه ها تا مادامیکه زنده اند، نه این که مادمیکه مرده اند، حرکت و زندگی را در بطن خود می پروراند و پرورش می دهند. این هستی و زندگی که در بطن جامعه زنده پرورانده میشود، یعنی پروسه تولد و تولید که باید زمانی از بطن و رحم مادر به منزله طفل و محصول خارج شود. خروج طفل اما با مرگ مادر همراه است. بدین گونه یک جانشین و یک بدیل متولد میشود.
به این گونه پروسه حرکت و زندگانی و شدن جامعه ها، یعنی پروسه زایش و تولد و سپس خروج یک جامعه عالی تر.

از این رو جامعه ها تا مادمیکه زنده اند، آبستن یک جامعه عالی ترند که در رحم خود می پرورانند. تولد و خروج جامعه نو یعنی نماد زوال و مرگ جامعه مادر، جامعه پیشین و سنتی..
از این رو جامعه ایی که مرده است آبستن هیچ تغییر و تحول و اصلاح و تولدی نیست.

اما اگر بحث عذاب و رنج و.. باشد، به قولی مارکس ما نه تنها از زندگان بل از مردگان هم در عذابیم!
یعنی چه ما از مردگان هم در عذابیم؟
یعنی جامعه مرده تا لاشه اش باقی است، تا مادامیکه دولت را در دست دارد، قوای انتظامی و نظامی و سپاه و مجلس و. دارد ... جامعه زنده و زندگان را عذاب خواهد 

رابطه جامعه مرده و جامعه زنده، تجلی یک مبارزه اجتماعی و یک مبارزه طبقاتی است.
مبارزه طبقاتی که می گویند، طبقه برای خود که می گویند، یعنی همین. یعنی دو جامعه یکی مرده و یکی زنده در برابر هم ایستاده اند و یکی دولت دارد، و حلقه فروهری را در دست دارد و دیگری ندارد و در پی کسب این حلقه فروهری است.
خدایاگان همواره در مراسم تحلیف و سوگند حاضر می شوند یعنی پس از پایان کار و انتقال قدرت. صورت تشریفاتی.

هگل در تفسیر و برداشتی که از تاریخ اجتماعی بشر داشته، یعنی این سیر توالی جامعه های مرده و زنده در یک زنجیره به این نتیجه گیری تئوسوفیانه رسیده بود که
واقعیت های اجتماعی یعنی جامعه ها، واقعیت هایی خدا خواسته، معقول و مطلوبند. یعنی حق است که تحقق یافته است. یعنی همان داستان اینکراناسیون و گوشت شدن خدا و تولد مسیح ...
از رو این تئوسوف به این نتیجه می رسید که هر واقعیتی و هر جامعه ایی تا مادام هست هرقدر هم مرده، فاسد و... یک مطلوب و یک جلوه حق و یک تحقق است. و دولت دارد و حلقه فروهی در دست اوست.
براین اساس در فلسفه تاریخ اجتماعی هگل تئوسوف، همزیستی جامعه زنده در کنار جامعه مرده و مادر بی معنی است.
به عبارت دیگر از این دیده، ممکن نیست که دو واقعیت زنده و مرده یعنی دو جامعه زنده و مرده در جوار هم و در کنار هم زیست داشته باشند.
چرا که هر واقعیتی مطلوب و معقول و برحق است.
و هر مطلوب و معقول و برحقی باید بدوا به واقعیت بپیوندد و یا به قولی این تئوسوف تحقق یابد.
ا

فلاسفه و تئوسوف ها و.. هرباره واقعیت ها را نه آن گونه که هست می فهمیدند و ارائه می دادند بل آن گونه که باید باشد، یعنی آن گونه که می خواستند، و به زعم شان مطلوب، معقول، خدا خواسته، الهی و برحق بود، ذره ای از حق بود...
اما مسئله واقعیت ها، مسئله حرکت و تغییر آنها است..

این که فلاسفه چه گفتند، امامان چه گقتند، در کتاب مقدس چه نوشته آمده است، و.. این ها همه روش های اسکولاستیک و مکتبی است و باید دورشان ریخت.
چنین متدی، متد رایج است اما متد علمی نیست.
این که مارکس گفته، این که هگل گفته، این که دکارت می گفته، این که ماکس وبر می گوید و.. یا این که فلانی به این نظر بود... این ها شاید به جای خود بی اهمیت نباشند اما حرکت از این ها یک متد اسکولاستیک و مکتبی است، یک متد علمی نیست.
علم از واقعیت ها حرکت می کند...

اما اگر بخواهیم از سر واقعیت ها حرکت کنیم، هر جامعه ایی که هست، چون هست و واقعیت دارد به این مفهوم نیست که به قول هگل مطلوب است. جامعه می تواند مرده باشد، زوال یافته باشد و چون هست به رنج و عذاب جامعه زنده مشغول خواهد گردید. سر بار خواهد شد.
جامعه مرده اگر دولت و قدرت را در دست داشته باشد، عذابش دو چندان خواهد شد.
ما این را در نمونه ایران داریم می بینیم.

در همین نمونه ایران و واقعیت ایران..
این طور نیست که هر جامعه ایی که دولت را دست داشته باشد، جامعه زنده است و یا برعکسش یعنی آنگونه که در میان برخی از کمونیستها و سوسیالیستهای ایرانی دایر است، هر جامعه ایی که دولت را در دست دارد، یک جامعه مرده و زوال یافته است. این یعنی آنارشیسم.
دولت در یک کشور، می تواند در دست یک جامعه مرده باشد، و می تواند در دست یک جامعه زنده باشد. و ..

آنگونه که از روال بحث می توان نتیجه گرقت، در یک کشور الزامی به این نیست که تنها یک جامعه زنده و یا تنها یک جامعه مرده وجود داشته باشد.
اگر از سر کشور و از سر دولت حرکت کنید، چرا. چون یک کشور یعنی یک دولت - با استانداردهای امروزین - اما اگر شما از سر واقعیت های اجتماعی و از سر جامعه ها حرکت کنید، آنگاه نتیجه فرق خواهد کرد.
آنهایی که در گذشته مانند هگل از سر ذولت و اقتدار حرکت می کردند این ها به این نطر بودند که هر دولت و هر کشور موید و نشانه یک جامعه است و آنهم یک جامعه زنده. حال اگر شما بخواهید همین نظر یک جانبه گذشتگان و سنتی ها را برعکس کنید عکس برگردنش این میشود:
هر کشور و هر دولت موید یک جامعه است و آنهم یک جامعه زوال یافته. بطور نمونه
ایران و دولت ایران موید و نشانه جامعه زوال یافته کاپیتالیستی است...
جامعه ایران، سرمایه داری است و دولت در ایران دولت سرمایه داری است و الی آخر..

خیلی از جامعه ها هستند که یک جامعه اند اما دولت ندارند بطور نمونه کردها، ترک ها .و. این ها یک جامعه اند، شاید در سر حد یک جامعه ملی نباشند و در تفرق های قومی و قبیله ایی بسر می برند. .و از نظر اجتماعی آنقدر تکامل یافته نیستند.
به هر حال مبحث جامعه در یک کشور با مبحث یک دولت و به قول قدیمی ها یک سلطان در یک کشور فرق دارد.
قدیمی ها می گفنند دو سلطان در یک اقلیم نمی گنجد.
اما دو و سه و چهار جامعه و. چرا!
از جامعه ها و فرهنگ و قوم ها که بگذریم. به اقتضای بحث، جامعه ها از نظر میرایی و بالندگی هم می توانند متعدد باشند و به تعدد جامعه ها در یک دولت و در یک کشور بیافزایند..

همانگونه که بطور اتوماتیک از سر وجود تعدد فرهنگ ها و ملیت ها وقومیت ها و.. نمی توان در یک دولت واحد و کشور واحد به این نتیجه رسید که دولت بطور اتوماتیک بطور ملی و فرهنگی و.. نماینده کلیه این فرهنگ و. می باشد به همان گونه هم نمی توان از سر وجود جامعه کاپیتالیستی در یک کشور به این نتیجه رسید که بطور اتوماتیک دولت واحد و موجود نماینده آن جامعه کاپیتالیستی است. چنین اتوماسیونی در رابطه دولت و جامعه وجود ندارد.
و چون رابطه دولت و جامعه چنین اتوماتیزه نشده، از سر یک دولت فاسد و زوال یافته در یک کشور نمی توان در رابطه با زوال یافتگی، میرایی این و آن جامعه در کشور داوری کرد.
برای داوری میرایی، بالندگی جامعه ها در یک کشور شما باید از سر واقعیت ها این جامعه حرکت کنید یعنی روش باید علمی باشد و نه فلسفی، تئوسوفیک و..

مبحث من درک تنوع و پلورآلیته در شرایط های اجتماعی در یک کشور، در صورت وجودشان است. و برای این که این وجود را دریابیم ما نمی توانیم از سر یکتایی و یگانی یک دولت و یک کشور حرکت کنیم.
کسانی که از سر یگانگی یک دولت و یک کشور حرکت می کنند، تنوع شرایط اجتماعی در یک کشور را در صورت وجودشان منکر می شوند و نادیده می انگارند..
چرا مبحث تنوع شرایط اجتماعی و. پلورآلیته در واقعیت های اجتماعی مهم است؟

چرا مبحث تنوع شرایط اجتماعی و. پلورآلیته در واقعیت های اجتماعی مهم است؟
چون رابطه جامعه زنده و جامعه مرده و دولتش جزیی و بخشی از همین تنوع در شرایط اجتماعی یک کشور است.

رابطه جامعه زنده و جامعه مرده مظهر تغییر در واقعیت های اجتماعی است، تجلی از تنوع و پلورآلیته در شرایط های اجتماعی یک کشور و یک دولت است اما پایه واساس یک دموکراسی نیست و نمی تواند قرار گیرد.
دموکراتیزه چنین رابطه - مرده و زنده - یعنی سنگواره و جاودانه کردن این رابطه و مخالف مکانیزم حرکت و جایجایی و تحول اجتماعی است..

دموکراتیزه کردن یک دولت و یک کشور ادامه حرکت و تغییر در واقعیت های اجتماعی و در راستای جابجایی زندگان به جای مردگان در یک دولت است.
به این مفهوم
دموکراتیزه کردن دولت علیه تحول و جابجایی در واقعیت های اجتماعی نیست.
ا

مبحث رابطه جامعه زنده و جامعه مرده در یک کشور و در یک دولت، همان مبحث یک کشور از نظر اجتماعی در حال گذار است. بطور نمونه در حال گذار از جامعه سنتی به جامعه مدرن در نمونه ایران.


در نمونه ایران، مبارزه طبقاتی و مبارزه اجتماعی که می گویند در واقعیت یعنی مبارزه ایی که در رابطه میان جامعه سنتی و سنت از یک سو و از سوی دیگر جامعه مدرن و مدرنیته از سوی دیگر خود را هرباره بروز می دهد.
محور سیاسی این مبارزه طبقاتی بر حول محور دولت است. یعنی این که دولت و نظام و استیت باید در دست کدام گروه و جامعه باشد. مدرنیته یا سنتی. حال در دست سنتی هاست.
ا




آنارشی و رفرم




آنارشی و برای سهولت آنارشیست، چه می گوید:
آنارشی انقلاب می خواهد. از بی عدالتی و استثمار یعنی جوهر جامعه کاپیتالیستی حرکت می کند. آنارشی رادیکال  است.  چرا. چون جامعه کاپیتالیستی، ناعادلانه است. استثمارگر است. باید نابود شود. و حق هم دارد.
خیلی ها آنارشیست را با نفی دولت می شناسند اما اصل آنارشی گری باز می گردد به نفی جامعه و نفی نظام و نظم موجود و به این مفهوم که قدما به غلط می پنداشتند یعنی نفی دولت.
آنارشی شامه اش قوی است. پر از احساس، و پراز عدالت طلبی و حق طلبی. فرمول بندی اش هم خیلی ساده و طبیعی است، ظلم هست، نباید باشد. جامعه کاپیتالیستی ظالم است، پس نباید باشد. چرا هست؟
فقر نباید باشد. ثروت چرا هست؟ و الی اخر..

بنابر بحث هایی که پیشتر ها پیرامون مفهوم جامعه داشته ام باید دانست، آنارشی جایش در یک جامعه و در یک نظم و نظام موجود نیست. آنارشی جایش و مکانش در میان توده های تحت ستم و بر علیه نظم و نظام موجود است.
آنارشی یعنی طفیان توده های تحت ستم از هر رنگ و در هر مرحله تاریخ و بر علیه هر رنگ و نظام موجود.
آنارشی یعنی بساط تان را جمع کنید. حرف و دروغ و اکاذیب و شارلاتانی و.. بس است.
راحتمان بگذارید. خسته شدیم.

آنارشییست برداشت بخصوصی از ریشه های ظلم، جامعه و نظم و دولت، روند پیدایش جامعه ها، ستم های اجتمااعی و.. دارد..
برای آنارشیست نکته محوری قهر و قوه قهر، زور و قدرت، جنگ و قوای نظامی و انتظامی و.. است و منشای بی عدالتی های اجتماعی در همین مورد محوری برای آنارشیست است.
از دیده او از زمانی که یک عده زورگو و سرخرمن حاضر بشو پیداشدند و حاصل زحمات توده ها را با خود بردند و به این کار یک نظام و انتظام دائمی بخشیدند، جامعه یعنی نظم و انتظامی که مخالف آزادی و.. است پیداشد که همان دولت است و از دولت جدا نیست. این درک آنارشیستی از تاریخ است که البته وسیع تر از این حرفهاست.

از نظر من چون آنارشیسم با توده ها و درک های خودبخودی همین توده های تحت ستم در پیوند است شایعه ترین جریانی است که وسیعا در عرصه گیتی پراکنده است.
برای آنارشیسم به قولی نیاز به علامه بودن، فلسفه باقی و. نیست.
آنارشیسم سخن گو های ادبی و.. برجسته خود را دارد اما چون یک حرکت توده ایی، و ضد علامه گری و ضد فلسفه و. ضد ... به این مفهوم طبیعی تر و خودبخودی تر از آن است که بشود آن را به این مفهوم وارد یک انتظام و نظم ادبی و فرهنگی و. کرد..
آنارشیست از هر چه رفرم و رفرمیست حالش بهم می خورد. این دو از سر تا پا دشمن خونی همند.

آنارشیسم اهل سیاست نیست. از سیاست بدش می آید و این را هم می گوید. اهل حق و حقوق و فردیت و تشخص است. اهل آزادی و رهایی و طبیعت و .. است. از دیده آنارشیست تاریخ یعنی انحراف از طبیعت و انسان و.. و از حق و حقوق و فردیت و آزادی، تاریخ یعنی سیاست، یعنی دولت، زور و جامعه و. خلاف فردیت و... آزاد منشی و...
از منظر آنارشیستی، تاریخ یعنی مصنوع یعنی موضوع و وضع شده. یعنی فرهنگ که به مفهوم واقعی اش فرهنگ یعنی خلاف طبیعت. فرهنگ یعنی پرورش و ساختن و تربیت و تمدن ...
البته آنارشیستهای متمدن و با فرهنگی هم هستند که تا این حد سر مبالغه ندارند اما بهر حال اگر بخواهیم آنارشیسم را کشش بدهیم سرانجامش به چنین نقطه ایی ختم خواهد شد.
گفتیم خلاف آنارشیسم اما رفرمیسم است. عکس برگردان آنارشیسم، رفرمیسم است. کله پایش که کنی می شود رفرمیسم.

خط رفرم، اهل تغییر، صبر، زمان، مکان، فرهنگ، قومیت، دولت، جامعه، انتظام، ساختن، نخبه گرایی، تربیت و آموزش و... فلسفه بافی و علامه گری.. باید ها و نباید ها.. پرهیز از شورش ها ...
صبر کن درست می شود. هر چه مکان و زمانی دارد. به این سادگی ها نیست.. درست می شود. باید سیاست داشت.... تاکتیک، ائتلاف، برنامه...

با بحث هایی که تاکنون داشتیم بخودی خود روش می شود که جامعه ایی که در حال تغییر و رشد و ترقی است و بطور مشخص جامعه کاپیتالیستی طبعا زمینه عینی و واقعی خوبی برای خط رفرم به دست می دهد. والا آنهایی که برغم این امر باز به رفرم چسبیده اند، خط رفرم را به حد یک بیماری سیاسی تبدیل کرده اند.
اما اصل رفرم مرتبط است با تغییر و اصلاح پذیری جامعه و بطور مشخص جامعه کاپیتالیستی.
این مورد بحث ما با بحث اصلاح طلبان ما یکی نیست که مد نظرشان اصلاح پذیری رژیم ملایان و دیکتاتوری و اسبتداد نعلین است. این آخری ها بک بحث دیگری ند. بحث ما در حوزه یک جامعه در حال رفرم و تغییر و اصلاح و پیشرفت و.. است..

در قیاس ها گاه بهتر می توان به موضوع پی برد.
در مقایسه آنارشی و رفرم، اولی از بی عدالتی و از ماهیت جامعه کاپیتالیستی حرکت می کند و دومی از سر رفرم پذیری و تغییر پذیری جامعه کاپیتالیستی.
اولی نا امید است و دومی امید می دهد.
اولی ماهیت گراست و دومی از ماهیت گرایی بدش می آید و آنرا اصلی منسوخ می داند. اگزیستانسیالیست است نه اسانسیالیست.

خط رفرم اگر هم توده گیر شود، مانند آنارشی و مخالفت با نظم مسلط و ... خط توده ها نیست. بل خط درونی همان نظم و جامعه مسلط و حتی گاه حاکم است.
رفرم را می تواند به اقتضای شرایط زمان و مکان یک نظم و جامعه، برای نظم و جامعه دیگر انجام دهد، اما در همه حالت رفرم یک خط از پایین نیست، یک خط از بالا است.
گفتم مد نظرم از رفرم در این جا بطور مشخص رفرم اجتماعی در جامعه کاپیتالیستی است. و مورد اشاره تغییر پذیری، رشد و حرکت در جامعه کاپیتالیستی است.
این حرکت و تغییر پذیری و یا به دیگر سخن این خط رفرم، در میان توده هایی که خارج از نظم و جامعه در حال تغییر واقعند، بدون بازتاب نخواهد بود. اثر خواهد گذاشت.
جامعه ایی که تغییر می کند، توده هایی که به آن وصلند را مانند زائده اش با خود همراه خواهد کرد و دستخوش تغییرات به فراخور وضعیتشان خواهد نمود..

در پرانتز
در ایران چون جامعه روحانیت، دولت را در دست دارد و از این راه طبقه حاکم است، - البته تنها طبقه حاکم نیست - از این رو این جامعه - روحانیت - مابقی را توده ها یعنی زائده هایی بیش نمی پندارد.
در درون جامعه روحانیت، - نه در طبقه حاکمه - یک خط رفرمی است که می پندارد که اگر جامعه واقعی یعنی مد نظر این ها همان جامعه روحانیت تغییر کند، از این تغییرات درونی توده ها یعنی مابقی و زوائد هم بهره مند خواهند شد.
این خط رفرم - درون جامعه روحانیت - به این نظر است که جامعه روحانیت تغییر پذیر و اصلاح پذیر است. به عبارت دیگر پویا است. فقه اش پویاست. خودش پویاست. و.. الی آخر..
از این دسته در سطح کشور یک سری از شبهاتی پراکنده شده و امیدهایی پخش شده دائر به اصلاح پذیری و امید به تغییر جامعه روحانیت.
از این رو باید توجه داشت، وقتی این خط رفرم از تغییر در جامعه و یا تغییر اجتماعی سخن می گوید، مد نظرش همواره در اساس و در پایه همان اصلاح پذیری و تغییر پذیری جامعه روحانیت است.

خط اصلاح پذیری جامعه روحانیت به تاریخ بدین گونه می نگرد که اصلاحات و تغییرات از سران و از جامعه روحانیت هر کشور شروع می شود. مثلا در اروپا از کلیسا و تغییر و تحولات درون کلیسایی.
و سپس چنین نتیجه می گیرند که با پیدایش یک رفرم در روحانیت شیعه، یعنی یک خط پروتسانیسم، نطفه دیگر حرکت های تاریخی نهاده خواهد شد.
این ها در ادامه چنین شبهاتی را پراکنده می کنند که بدون اصلاح در شیعه و اسلام هیچ حرکت و تغییری در کشور ممکن نیست.

پرانتز بسته.
به این ترتیب باز گردیم به اصل مطلب.
اصلاح پذیری جامعه کاپیتالیسنی پس به نفسه یک مسئله است. به نظر من رفرم اجتماعی مسئله کمی نیست. البته بسته به این دارد که از چه موضع و گرایشی یعنی از چه پوزیسیون و دیسپوزیسیونی به اصلاح پذیری جامعه کاپیتالیستی بنگریم و نظر بیافکنیم.
به اقتصای بحث از موضع و گرایش آنارشی اگر بخواهیم به اصلاح پذیری جامعه کاپیتالیستی نظر بیافکنیم، خب. نتیجه اش از پیش معلوم است.
گفتیم آنارشی این همه راه را نمی رود، کوتاه می کند. به اساس می چسبد. یعنی به بی عدالتی و به استثمار بند می کند..
راست هم می گوید بی عدالتی در تغییر یعنی بی عدالتی است که تشدید می یابد و دستخوش رشد یافتگی می شود. تغییر ماهیت که نمی دهد.
نتیجه تغییرات در یک ماهیت و در یک نظم و در یک جامعه، تغییر ماهوی آن ماهیت و آن نظم و جامعه که نیست.
البته آنارشی یک چیزهایی را نمی بیند. بطور نمونه این که تغییرات تدریجی زمینه برای یک تحول رادیکال و کیفی خواهد بود و ... زمینه ساز تحول اجتماعی بعدی خواهد بود و الی آخر. لاکن با این وجود این علیه دروغ پردازی تغییر ماهوی خود جامعه کاپیتالیستی است، خود یک مورد قابل توجه ایی است.

خط رفرم از این رو فریب توده هاست، منظور اگر بخواهیم از دید توده ها به خط رفرم بنگریم، چون رفرم های اجتماعی به تضاد میان توده و جامعه، توده و نظم موجود پایان نمی دهد. بل حتی تشدید کننده آن است.
بنابراین صرف نظر از محسنات رفرم، چنانچه از دیده تضاد بالا و پایین به خط رفرم بنگریم، رفرم به نفسه حلال تضاد اجتماعی، و استثمار نیست. و این از دیده آنارشی که به حل تضاد چشم دوخته، مورد اساسی است.
رفرم خلاف دروغ پردازی هایی که پیرامونش از سوی طرفداران خط رفرم می شود، توده ها را در نظام و جامعه مسلط بر آنها، آمیخته و انتظام نخواهد داد بل برعکس عمل خواهد کرد یعنی از نظم و جامعه مسلط گرفته بر توده ها و زوائدش خواهد افزود.

به عبارت روشن تر
روند پیشرفت، رشد و ترقی جامعه کاپیتالیستی با همه محسناتش، روند پرولتاریزاسیون و به این مفهوم روند افزایش توده ها و توده ایی شدن هرچه بیشتر انسان هایی است که از نظم و جامعه مسلط برکنده شده و به خارج از آن یعنی به سطح توده ها و زوائد و... پرتاب شده اند. و این فرآیند در تمام طول حیات جامعه کاپیتالیستی و در تمام طول رفرم و تغییر و اصلاح ادامه خواهد یافت تا زمانی که دیگر حرکتی برای این جامعه متصور نباشد و به بن بست نهایی خود برسد و از حرکت بیاستد..

باید توجه کنید که من دارم در تمام این مدت از یک سیستم، از یک نظم اجتماعی معین، از یک نظام، و به تبع آن از یک حافظان این سیستم و نظام اجتماعی موجود یعنی از جامعه کاپیتالیستی و از دولتش سخن می گویم.
در این رابطه وقتی سخن از آنارشی است، و برعکس وقتی سخن از تغییر پذیری این سیستم است، این که چه کسانی از این سیستم هستند و چه کسانی خارج از این سیستم اند، و غیره،
در واقع سخن از دو دسته له و علیه سیستم موجود می باشد.
در این رابطه و تناسب، آنارشی خارج از سیستم واقع است و رفرم در خود سیستم.
آنارشی جانب توده هاست و رفرم جانب سیستم، نظم و جامعه و دولتش و..
حال این تناسب را به این شکلش داشته باشید تا ما سرانجام برسیم به جفت متضاد این دو که همان طفل ناقض الخلقه ایی است که من در آغاز ازش سخن راندم.

آنارشی و رفرم، حول یک سیستم معین اجتماعی یعنی حول جامعه کاپیتالیستی، مبحث محدودی است. این بحث به این سطح با همه تنوع درونی اش، محدود است به نظم و سیستم و جامعه کاپیتالیستی.
اما جامعه کاپیتالیستی در یک کشور تنها نظم و سیستم موجود در آن کشور نیست.
من مبحث تنوع جامعه ها و تنوع سیستم های اجتماعی در یک کشور را پیشتر ها داشته ام و در واقع تنوع اجتماعی - تنوع جامعه ها - جزیی است لایتجزای از جامعه شناسی که ارائه می دهم. اختصار یا رمز کد این مبحث تنوع اجتماعی در یک کشور است.

تنوع اجتماعی در یک کشور، یک امر انتزاعی نیست. بل یک امر مشخص است. تنوع اجتماعی به سهم شاخص درجات رشد یافتگی اجتماعی در یک کشور است.
هر قدر کشور به لحاظ اجتماعی متنوع تر باشد آن کشور عقب مانده تر است.
بطور کلی در یک نگاه جهانی، تنوع اجتماعی امری محال نیست. بل یک امر واقعی است. از اینرو به نگاه جهانی، جامعه کاپیتالیستی تنها نظم و سیستم موجود نیست.
جایگاه جامعه کاپیتالیستی در نظام های اجتماعی موجود در سطح کره خاکی روشن است. و نیاز به توضیح نیست.
نکته مهم اما در رابطه با بحث ما، رابطه موجود میان جامعه های کاپیتالیستی با دیگر جامعه ها و نظم های موجود جهانی است.
ما می دانیم از نظر تاریخی، جامعه های کاپیتالیستی صرف نظر از درجات رشد یافتگی و سطح تکامل پیشتاز دیگر جامعه ها و تمدن ها و.. هستند. و سپس رابطه درونی خود جامعه های کاپیتالیستی به درجات رشد و به نسبت ملیت و.. مطرح اند..
ا
علی ایحال اگر ما مبحث آنارشی و رفرم را با مبحث تنوع اجتماعی در هم آمیزیم، بحث آنارشی و رفرم متنوع تر از اینها است که ما تضورش را می کنیم. و مسئله پیچیده تر از این خواهد شد که داشتیم.
برای این که راه دور و خسته کننده ایی نرفته باشیم، برای این مبحث ما کافی است که در نظر داشته باشیم، در یک تنوع اجتماعی، نظم های اجتماعی عقب مانده تری هم مطرحند که با نظام های عالی تر مصاف می دهند.
بطور مشخص انواع واقسام واپس گرایی مطرحند که به مانند نیروهای منفی از پس در کارند و سعی دارند چرخ های تاریخ را بسوی عقب برگردانند و در مواردی هم موفق می شوند.
این نیروهای واپس گرا که خود موید یک نظم و یک جامعه و به این مفهوم یک دولت هستند، و دولت تعیین می کنند و به دهان این دولت می زنند، به اقتضای منافعی که دارند وارد تنازع موجود میان آنارشی و رفرم که حول یک جامعه کاپیتالیستی معین شکل گرفته، می شوند.
بر این پایه نیروهای کمکی از سوی واپس گرایان، در اصل نه پیرو آنارشی اند و نه پیرو رفرم. نه ته پیازند و نه سر پیاز. ورودشان به منازعه آنارشی و رفرم، به اقتضای منافع خودشان است.
به این جهت پیچیدگی هایی که مسئله آنارشی و رابطه اش با واپس گرایی و .. پیدا می کند را باید به حساب چنین تداخل نظم های اجتماعی در هم دانست. و این را با رمز کد اصل تداخل اجتماعی وارد بحث می کنیم.

چرا من اصل تنوع اجتماعی را به این گونه وارد این بخش از مبحثم نمودم؟
چون در این بخش رسیدیم به یک آلترناتیو و بدیل برای جفت مقولات متضاد، آنارشی و رفرم.
آنارشی رد سیستم کاپیتالیستی است. رفرم تایید سیستم.
آلتر ناتیو باید الزاما ارائه دهنده یک سیستم باشد یعنی خلاف آنارشی، اما یک سیستم برتر خلاف رفرم.
اما اگر سخن از ارائه یک سیستم است، واپس گرایان و پیروان سیستم و نظام های پیشین هم، یک سیستم و یک جامعه اند. آنها هم یک سیستم ارائه می دهند.
از این گذشته، منظور از ارائه یک سیستم چیست؟
یعنی چه یک سیستم ارائه دادن؟
سیستم فکری؟ یک فلسفه؟

در پاسخ به این پرسش ها و شبیه آن است که طفل ناقض الخلقه ما به عنوان بدیل و جانشین علیه آنارشی و رفرم متولد شد.
برخی می گویند این بدیل سنتزی است از دو تز و آنتی تز آنارشی و رفرم. نه این است و نه آن بل هردو و هیچیک.
یعنی یکی پیدا شده، آنارشی و رفرم را گرفته و وارد یک ظرف کرده، قدری فلفل و نمک بهش افزوده و یک معجونی از این دو درست کرده.
و پا از این فراتر گذاشته، به سبک و سیاق مکتبی و اسکولاستیک، برای این که حق علامه های دهر ضایع نشوذ، کل این معجون را را هم به متابه یک مکتب در آورده و به نام خود به ثبت رسانده و تحویل توده ها داده است.

نتیجه این معجون، ملغمه و وصله پینه کردنها چنین خواهد شد
توده های کارگران علیه نظام و جامعه کاپیتالیستی باید طغیان کنند اما حق جامعه کاپیتالیستی برای رفرم را از یاد نبرند.
توده ها باید از یک سیستم اجتماعی آلترناتیو که نتیجه نقد صاحب مکتب است آگاهی یابند.
با آگاهی توده های کارگر، در طی یک سلسله انقلاب های مداوم، جامعه و نظام کاپیتالیستی در هر کشور و سپس در سطح جهانی را به سود نظم و جامعه ایی که تدریس می شود، = جامعه مدرسی و تعلیمی، بر اندازند..

حاصل بطور خلاصه این میشود:
این نه آنی است که آنارشیست می گوید چون ارائه یک نظم و سیستم و یک جامعه معین است.
و نه آن است که رفرمیست می گوید چون علیه نظم و جامعه کاپیتالیستی است.
و از سوی دیگر علمی است، چون نقادانه تهیه شده است. در نقد مدرسی از جامعه کاپیتالیستی .
سازنده است یعنی مانند همان اتوپیایی که سوسیالیستهای تخیلی سازنده و معمارش بودند و آنرا مهندسی می کردند، می توان مهندسی اش کرد.
خلاصه دارای یک تنوع عظیم از عناصر است. همه در آن جمع اند.
هیولایی است که هیچ عنصری را به تنهایی یارای مقابله با آن نیست.

آمیزه ایی است از نخبه گرایی و تغییر از بالا، و توده گرایی و تغییر از پایین، از معماری یک اتوپیایی تا سازندگی یک جامعه افلاطونی و مدرسی، از دیکتاتوری توده ها تا دموکراسی. از اراده گرایی تا محیط گرایی. از حزبیت تا ابتکار توده ایی. از آگاهی تا خودبخودی.. و از این ها گذشته این همان آینده ای است که جامعه بشری نوید آن را می دهد که توسط یک فرد با نابغه کشف شد.
از این زمان تاریخ به دو عصر جاهلیت و پس از جاهلیت تقسیم می شود..

از نظر من دایره التقاط هر قدر وسیع تر باشد شناخت آن سخت تر و به همان اندازه به قوای افسون کننده آن افزوده می شود. بطور مثال راز افسون قرآن هم در همین است.
و دایره این افسون کنندگی نه تنها بر روی توده هاست بل بر روی نخبگان هم. چون بحار الانوار خواهد بود..
مانند ماهی لیز و چسبنده خواهد بود و هرگز در دست بند نخواهد شد.


هیچ بودگان هرچیز گردند






یک جامعه به مثابه یک پدیده ازگانیک و زنده می تواند با جامعه دیگری در تضاد قرار گیرد اما نمی تواند با خود در
 تضاد باشد. تضاد با خود و در یک جامعه، یادآور خدای یهود - یهوه - و یا خدای آریایی - زروان - است که تضاد شر و خیر را در خود  آمیخته داشت.
بخشی از آزیایی ها بعدها زروان یعنی همان پدر و روح القدوس را به دو پسر یعنی نماد خیر و شر، اهورامزدا و اهریمن تقسیم کردند بی آنکه نقش پدر را نادیده انگاشته و در پشت پرده فرستادند.
.
در این تقسیم یک پدیده به دو جزء متضاد، هر جزء به یک پدیده یکدست و با یک ماهیت تقسیم می شدند یعنی یا نماد خیر بودند و یا نماد شر. و دیگر مانند زروان دارای ماهیت دوگانه نبودند.
در تصور .و باور تضاد خیر و شر، تضاد منبع حرکت است. و خیر و شر مدام در مبارزه با یکدیگرند با این توضیح که سرانجام خیر بر شر پیروز شده و مبارزه پایان یافته و عمر دنیا به پایان می رسد.
حال جامعه با تضاد طبقاتی درونی، یاد آور همین باور های قدیمی پیرامون یهوه و زروان می باشد. یعنی جامعه ای با ماهیت دوگانه.
مدل مبارزه طبقاتی که موتور حرکت است اما دیگر از ایده یهوه و زروان نیست بل از ایده تجزیه پدر به پسر و به دو نماد شر و خیر نتیجه شده است.


همان گونه که می دانیم هر تفاوتی یک تضاد نیست. و این که یک جامعه با یک ماهیت واحد می تواند از طبقات درونی تشکیل شود این هنوز به این معنا نیست که آن جامعه در طبقاتش، همان ماهیت را در سطح طبقات یعنی اجزای درونی اش به یکسان تقسیم نمی کند.
به عبارت دیگر یک جامعه طبقاتی، چون این طبقات اجزای درونی آن جامعه اند، لذا آنگاه همه آن طبقات جزیی از آن جامعه اند و دارای ماهیت و جوهر همان جامعه می باشند.
از این رو اجزا و طبقات مشتکله یک جامعه نمی توانند باهم در تضاد باشند. باهم تفاوت دارند و در نبرد خواهند بود اما در تضاد باهم نیستند.
همه طبقات یک جامعه با یک ماهیت واحد، از یک هویت و ماهیت برخودارند و به نوع طبقاتی خود همان جامعه را مجسم می سازند..

نکته مهم در رابطه با جامعه ها، در تضاد درونی شان نیست بل در تضادی است یک جامعه با جامعه دیگر دارد.
به مورد تضاد جامعه کاپیتالیستی با جامعه کمونیستی می پردازیم.
جامعه کاپیتالیستی با همه طبقات درونی اش یک جامعه بطور ماهوی یک دست است. تضادی که می گویند در خود جامعه کاپیتالیستی و در میان طبقات درونی آن که متشکل از کاپیتالیستهاست نیست.
به این مفهوم کاپیتالیستهای از کوچک، متوسط و بزرگ گرفته یعنی این طبقات درونی جامعه کاپیتالیستی، تضادی باهم ندارند. مبارزه درونی میان شان ماهوی و اساسی نیست. به عبارت دیگر بنیادین و رادیکال و بر سر اساس همان جامعه که آنها به آن تعلق دارند نیست.
کارگران و یا طبقه کارگر که برخی به این نظرند جزئی از جامعه کاپیتالیستی اند و اشتباهشان هم در همینجاست، اگر جزیی از آن بودند آنگاه دیگر تضادی با جامعه کاپیتالیستی نداشتند. و اگر دارند پس جزیی از آن محسوب نمی شوند.
و نکته هم همینجاست.
کارگران تا زمانی که مرتبط با جامعه کمونیستی نباشند، به تنهایی و بدون ارتباط با جامعه متضاد با جامعه کاپیتالیستی هیچند.

من این عبارت گذشته را تکرار می کنم چون مهم است:
کارگران تا زمانی که مرتبط با جامعه کمونیستی نباشند، به تنهایی و بدون ارتباط با جامعه متضاد با جامعه کاپیتالیستی هیچند.
کارگر بدون برقرار کردن ارتباط با جامعه کمونیستی، به تنهایی یعنی هیچ.
یعنی شما باید مسئله را چنین تصور کنید:
از یک سوی جامعه کاپیتالیستی است و دولتش و از سوی دیگر کارگران.
کارگران از زمانی به یک مفهوم واقعی به یک طبقه مبدل می شوند که بر پیشانی خود جامعه متضاد با جامعه کاپیتالیستی یعنی جامعه کمونیستی را حک کنند. والا بدون تعلق اجتماعی به یک جامعه متضاد، کارگران به تنهایی دارای هیچ هویت و تعلق اجتماعی نیستند.
ا
توده انسان هایی که دارای هیچ تعلق اجتماعی نیستند بل مشروط دارای هویت و تعلق اجتماعی می شوند، یعنی کارگران، به خودی خود یک توده بی شکل و بی هویت اجتماعی اند که جامعه برتر و سوار بر گرده شان سوار است.
این توده بی شکل و بی هویت زمانی اسمش برده بود، و زمان دیگر رعیت و امروزه کارگر.
این توده ها به خودی خود هیچند و دارای هیچ هویت اجتماعی نیستند و از خود جامعه ایی ندارند بل پتانسیل این را دارند که به یک طبفه و به یک جامعه مبدل شوند و این هم نه همیشه. بستگی دارد..
ا
توده های بی شکل و بی هویت اجتماعی و.. برای این که دارای تعلق اجتماعی شوند باید مالک شوند. چرا که تنها این جامعه مالکانه است که صرف نظر از شکل مالکیت در آن، یک جامعه محسوب می شود، یک جامعه به مفهوم یک فرماسیون اجتماعی و تاریخی که بر سطحی از تکامل نیروهای مولده استوار است و...
از همین رو تقابلی که می گویند همواره میان یک جامعه موجود است و یک توده بدون مالکیت که در تلاش این است که صاحب جامعه شود یعنی هویت اجتماعی پیدا کند و...
در مورد کارگران اما مسئله از این قرار است که
کارگران نمی توانند خود را رها کنند و از بی هویتی اجتماعی خلاصی یابند مگر این که جامعه اشتراکی از مالکان را بر پا کنند یعنی به هستی جامعه کاپیتالیستی خاتمه دهند..
در غیر این صورت یعنی با بقای جامعه کاپیتالیستی توده کارگر هیچ است و آنچه از دست جامعه کاپیتالیستی و مالکانه بدست می آورد از بی هویتی کارگر کم نمی کند.
ا
تضاد کارگران با جامعه کاپیتالیستی .و با طبقات درونی اش، اگر مرتبط با جامعه کمونیستی و برای یک نظام واحد جهانی نباشد، آن گاه یا به آنارشی مبدل می شود و یا به رفرم. و کارگران بدون کمونیسم به هر دو این اعمال گرایش دارند..
جامعه کاپیتالیستی چون جامعه مسلط است سعی می کند کارگران را با فریب این که به آن ها حق و حقوقی داده است که سابقا برده ها و رعایا از آن برخورد دار نبودند، از آن خود یعنی از آن یکی از طبقات درونی و رسمی جامعه کاپیتالیستی نموده است.
اگر از ادعای های حقوقی کاپیتالیستی حرکت کنیم به عنوان یک حقوق دادن تحصیل کرده در دانشگاه های حقوق باشیم البته که از این منظر کارگران یکی از طبقات جامعه کاپیتالیستی اند.
اما این یک سطحی نگری حقوقی است..
ا
جامعه کاپیتالیستی وقتی دموکرات می شود، حتی به این صرافت می افتد که نه تنها به لحاظ حقوقی کارگران را جزیی از طبقات متشکله جامعه خود قلمداد کند بل به این تلاش می افتد که با علم دولت دموکراتیک، کارگران را حتی به شکل حزب سیاسی به منزله یک حزب کارگری وارد دولت دموکراتیک کند.
البته این بی فایده نیست. اما باید دانست که چنین است..
ا
جامعه کاپیتالیستی جامعه از مالکان بر کاپیتال است. جامعه مالکان بر کاپیتال یک جامعه واقعی است چون جامعه مالکانه است. و تنها جامعه های واقعی جامعه های مالک بر وسایل کار یعنی زمین و سرمایه می باشند.
مالکیت می تواند اشتراکی باشد و یا نباشد. لاکن در هر دو حالت معرف یک جامعه، مالکیت بر وسایل کار اعم از اشتراکی و یا غیر اشتراکی است.
توده هایی که مالک بر وسایل کار نیستند، این ها رانده شده از جامعه اند و یا توسط جامعه به بردگی، به کار و.. گرفته شده اند.
جامعه که می گوییم هرباره جامعه مسلط است. یعنی جامعه ایی که مالک بر وسایل کار است.
دولت که می گویند - نه به مفهوم ادارای بل به مفهوم اعمال قدرت جهت حفظ سلطه - یعنی دولت جامعه مسلط
اخلاق که می گویند یعنی اخلاق جامعه مسلط.

جامعه و از جامعه کاپیتالیستی نمی تواند در درون خود دارای یک تضاد باشد. تفاوت های درونی دارد اما تضاد درونی ندارد. وجود تضاد در جامعه خلاف ماهیت یک جامعه است و آن را مبدل به یک پدیده با ماهیت دوگانه می کند.
ماهیت دوگانه در یک پدیده یاد آور باورها قوم اسرائیل و اقوام آرایی از یهوه و زروان است که بر این پنداشت بودند که خدای شان هم مبدا خیر است و هم منبع شر. یعنی ماهیتش دوگانه است
برخی از اقوامی آریایی بعد ها ماهیت دوگانه زروان را به دو نماد شر و خیر یعنی به دو پسر و پس مانده که زروان به جای می گذارد، تبدیل کردند. در این ثنویت، تضاد خیر و شر مبدای حرکت است.
به نظر می رسد چنین باورهایی به اشکالی از مشرق زمین وارد اروپا شده و اگر اشتباه نکنم از راه مسیحیت به مابقی منتقل گشته است.
آنچه که برخی از اروپایی ها جامعه شناسی می خوانند در واقع همین باورهای بهودی و مسیحی است که سپس از راه فلسفه وارد حوزه جامعه شناسی شده است.
یکی از این ها که خبره و فیلسوف این چنین تبدیلاتی بود هگل بود.
ا
کارگران این امکان تاریخی را دارا هستند که مبدل به یک نیروی اجتماعی یعنی به یک جامعه مبدل شوند. اما نه با نام جامعه کارگری بل علیه جامعه کارگری بخوان جامعه کاپیتالیستی.
کارگران به خودی خود یک نیروی اجتماعی نیستند. جزیی از جامعه کاپیتالیستی به شمار نمی آیند. توده های بی هویتی اند که بدون کمونیسم به آنارشی و رفرم متمایلند.
جامعه ایی که کارگران علم می کنند ترواش ذهنی آن ها نیست. یک تئوری و یک آموزه نیست. بل ادامه تکامل جامعه کاپیتالیستی و در نتیجه تکامل آن در سطح جهانی است.
جامعه های بشری از دل هم سر بیرون می آوردند. این یک اصل است. و جامعه پسا کاپیتالیستی از این اصل مستثنی نیست.
کارگران در پیوند با جامعه ایی که از دل جامعه کاپیتالیستی در سطح جهانی سر بیرون خواهد آورد، است که به یک نیروی اجتماعی و تاریخ ساز مبدل میشوند.
تاریخ رهایی کارگران با تاریخ کمونیسم و جامعه اشتراکی و واحد جهانی پیوند خورد ه است.
و تنها از این راه است که هیچ بودگان هرچیز خواهند شد.



Sonntag, 10. Januar 2016

کاپیتالیسم در رشد و ترقی




وقتی ما از انسان بودن سخن می گوییم چنین انسانی در عالم واقع یعنی با احتساب امروزی بیش از 7 میلیارد انسان که انسان بودن را مفهوم می بخشند.
به همین گونه است در سایر موارد و از جمله کاپیتالیسم.
کاپیتالیسم را جامعه کاپیتالیستی و به عبارت پلورال جامعه های کاپیتالیستی مفهوم می بخشند.
از این رو سخن از کاپیتالیسم سخن کلی و عام است. به همین گونه است سخن پیرامون وجوهی از این کاپیتالیسم مانند مراحل رشد، ترقی و توسعه باید مشخص باشند.
به این علت ما موظفیم در مشخصات هرباره معین کنیم این رشد و ترقی و توسعه از آن سخن است در کدام کاپیتالیسم و در کجا جریان دارد و در کجا در جریان نیست.
به همین گونه است وقتی ما می گوییم کاپیتالیسم در مرحله امپریالیستی و انحصاری تکاملش است.
کاپیتالیسم در مرحله امپریالیستی رشد و ترقی اش است یک عبارت کلی است. در رابطه با چنین عبارت کلی نظر به کلی گویی اش نه میشود گفت نه چنین نیست و نه میشود گفت چنین است. بستگی دارد به این که کدام کاپیتالیسم و در کدام کشور و نقظه و مکان مد نظر باشد..
این نخستین مطالب من است که به عنوان مقدمه مطرح می کنم..

من به این نظرم که صرف نظر از درجات رشد و ترقی کاپیتالیسم در یک نقطه، در یک نگاه کلان و تاریخی مجموعه     کاپیتالیسم به عللی در یک گرایش عمومی به سوی ادغام ارگانیک در یکدیگرند و به این مفهوم در حال رشد و ترقی اند.
یعنی این پیکره ها و ارگان های متعدد و پراکنده اما مرتبط باهم، از تعدد فعلی بسوی یک یکی شدن ارگانیک وساختاری آتی گرایش دارند. و این در واقعیت فرآیند و تاریخ کم و بیش طولانی کاپیتالیسم در سطح کلان و تاریخی را می سازد و معین می کند.
اینکه در این فرآیند یکی شدن و ادغام ارگانیک چه رویدادهایی رخ خواهند داد از پیش معین نیست. و به این مفهوم  سوبژکتیو  می باشد و به اختیار و حزبیت و تصمیم ها و.. واگذاشته شده است.
به این معنا کسی نمی تواند از پیش تعیین کند که چه کشورها و چه کاپیتالیسم هایی از چه فرهنگ هایی در ادغام نهایی سهیمند و کدام فرهنگ و.. نیستند.
بطور نمونه. البته که روس ها می خواهند سهیم باشند. ایرانی ها هم. چینی ها که از پیش جایگاه خویش را معین کرده اند. و آمریکای ها اصلا چشم دیدن هیچیک از این ها را ندارند و مایلند کاپیتالیسم آمریکایی جایگزین کل این فرآیند شود..

به این ترتیب می خواهم عنوان کنم از نظر من از دیده کلان، تاریخ جاری، تاریخ کاپیتالیسم و تغییر و تحولات کاپیتالیسم است.
آن نیروی اجتماعی که فرمان را در دست دارد و تاریخ ساز کنونی است، کاپیتالیسم است.
کاپیتالیسم، تعریف معین و مشخصی دارد. فرقی ندارد چه یکی باشد، چه صد تا. در اصل یک رابطه اجتماعی است. چه در یک فابریک و کارخانه، چه در صد فابریک و کارخانه. کمیت ها که مبحث امروز من را تشکیل می دهند، نباید گمراه کننده باشند.
کیفیت بدون کمیت بی معنی است. کیفیت بدون کمیت یعنی یک کیفیت انتزاعی، سوبژکتیو و.. اما باید توجه داشت کاپیتالیسم یک کیفیت عینی و ابژکتیو است. و به عنوان ابژه یک کیفیت کلی و عام است.
بجث امروز من بر حول کیفیت کاپیتالیسم در یک کارگاه، در یک کارخانه و.. نیست. در یک کشور، در یک قاره و.. نیست.
بر این محور نیست که کاپیتالیسم یعنی استثمار انسان از انسان. یعنی بی عدالتی اجتماعی. یعنی پروفیت گرایی، یعنی نابودی بی حد و حصر انسان و طبیعت و. یعنی بحران، یعنی بیکاری، یعنی...


برای انسان هایی که ذهنشان به این خوی نگرفته که تاریخ اجتماعی ما انسان ها را به شکل اجماعی از ضرورت ها و اختیارها بنگرند، به این خوی نگرفته که کاپیتالیسم ظالم و نا عادل را به عنوان یک ضرورت اجتماعی که اختیارات را در درون خود تعیین می کند، درک کنند و بنگرندو... مسلما این مطالبی که من در این جا مطرح می کنم پذیرفتنی نیست.
به قولی صلاح خویش خسروان دانند. از ما گفتن.
من دارم به سهم خود، درکم را از تاریخ اجتماعی بشر و تنازعات درونی اش عنوان می کنم. و بر این پایه به این نظرم میدان دار کنونی تاریخ اجتماعی ما انسان ها کاپیتالیسم ظالم و نا عادل، یعنی همان بی عدالتی اجتماعی دیرین اجتماعی است که امروزه به شکل و فرم کاپیتالیسم جاری است

بر این پایه در حد درک من از تاریخ اجتماعی جاری، و مطابق با آن، رفع بی عدالتی اجتماعی کنونی، نابودی کاپیتالیسم و..هنوز ممکن نیست. تاکید می کنم. هنوز امکانش موجود نیست.
آنی که این امکان را به ما نمی دهد خود کاپیتالیسم است. خود کاپیتالیسم به مفهوم کلان و تاریخی است.
آری. می خواهم به این ترتیب این نکته را عنوان کنم که برای نابودی کاپیتالیسم، کاپیتالیسم باید خود امکان نابودی اش را به ما مخالفینش اعطا کند. این یک ضرورت است.
همان گونه که میوه برای مصرف باید پخته شود، به همان گونه هم هر فرماسیون اجتماعی، وقتی تاریخ سر کار بودنش به پایان رسید بود، آماده است بر کنده شدن.
پس به این ترتیب سخن امروز من حول این محور است که در سطح کلان و تاریخی، کاپیتالیسم چه وقت برای برطرف شدن و میدان خالی کردن آماده است؟ اچگونه می توان به احتضار و فرسودگی، پایانه تاریخی این مرحله از تاریخ تکامل بشر پی برد؟

پس به یک شکل محدود اختلافات باز می گردد به مرحله احتضار، گندیدگی، فرسودگی کاپیتالیسم.
کمونیستها در گذشته غالبا به این نظر بودند که چنین احتضار و فرسودگی را اثبات کرده اند. و از این نقطه حرکت می کردند که امپریالیسم در هر کشوری که رو به پیدایش نهاد، مرحله امپریالیسم یعنی به خودی خود مرحله گندیدگی و فرسودگی کاپیتالیسم در همان کشور.
چون مرحله گندیدگی و فرسودگی کاپیتالیسم مترادف است با مرحله انقلاب، مرحله شرایط انقلابی، روز قطعی جدال و مصاف انقلابی و. از همین رو این رفقا به این نظر بودند همراه با آغاز ظهور امپریالیسم در کشور، عصر انقلاب کارگری و نابودی کاپیتالیسم آغاز شده و وقوع این انقلاب تنها منوط به موقعیت و اوضاع انقلابی است.
از نظر من این درک و برداشت نادرستی خود را در بوته عمل به اثبات رسانده است.

می گویم در بوته عمل چون رفقایی که چنین درکی داشتند، به پای انقلاب رفتند، حزب کمونیست را به قدرت رساندند بخش عظیمی از جنبش جهانی را با خود همراه کردند،.. و در نهایت پس از دهه ها در عمل هم برای خود و هم برای ما همه اسباب دردسر فراهم کردند.
بلشویک ها نشان دادند که به همان گونه که می شود قدرت را بدست گرفت، می شود هم همان قدرت را از دست داد. آن ها هر دو این کار انجام دادند. البته با یک فاصله زمانی طولانی 70 ساله در این میان. که دیگر معلوم نبود این بلشویک ها آخری همان بلشویک های اولی اند یا نه. چون در این فاصله دستخوش تغییرات بسیاری شده بودند تا بر سر قدرت باقی بمانند..

با همه اهمیتی که می شود برای کسب قدرت در یک کشور، و از دست دادن دوباره آن در همان کشور قائل شد، تجربه بلشویکی نشان داد که برای ما کمونیستها در رابطه با مسئله قدرت سیاسی، مولفه ها و مسائل با اهمیت تر و زیربنایی تری بدوا مطرح اند که ما مجبوریم در ابتدا به آن مسائل بپردازیم و سپس مسئله قدرت.
می دانم همان آنهایی که مانند من به درک مسائل جنبش ما نرسیده اند، و احیانا در همان نقطه انقلاب بلشویکی باقی مانده اند، عواملی را که منجر به شکست بخشی از جنبش کمونیستی شد را در جایی دیگر جستجو می کنند. بطور مثال در مرگ زود رس لنین، در حشنوت و خونخواهی استالین، در استالینیسم، در حملات مرگبار امپریالیسم وووو

لنین به درستی مطرح کرده که مسئله اصلی هر انقلابی، مسئله قدرت آن است.
بنابراین باز گردیم به خود انقلاب. به مرحله انقلابی یعنی به مرحله گندیدگی و فرسودگی کاپیتالیسم به مثابه یک مرحله معین تاریخ اجتماعی بشر.
باز گردیم به این مبحث که آیا آن گونه رفقای شکست خورده در عمل ما، عنوان می کردند و می کنند، کاپیتالیسم به مرحله فرسودگی و گندیدگی اش رسیده است؟
و این پرسش را مظرح کنیم آیا بهتر نیست در عوض باقی ماندن در سطوح مسائل قدری عمیق تر رفته، آن درک ها و آن تحلیل ها از کاپیتالیسم و امپریالیسم را با تیزبینی مورد بازنگری قرار دهیم که در شکست بخشی از جنبش کمونیستی مداخله داشته اند؟

همان گونه که پبشتر یادآور شدم سخن محوری امروز من حول مرحله انقلاب برای یک نظام اجتماعی و به عبارت منفی مرحله گندیدگی و فرسودگی یک نظام اجتماعی موجود و تاریخی است.
یعنی تحلیل پیرامون تشخیص آن. صحبت تحلیلی است. دفاعی نیست . دفاع از کاپیتالیسم و مدافعه از استثمار و..وبی عدالتی اجتماعی نیست. بل تحلیل از شرایط انقلابی است.


از نظر من، کمونیست بودن و یا کاپیتالیست بودن، علیه کاپیتالیسم و برای کاپیتالیسم، یعنی موقعیت ها و مواضع اجتماعی.
این مواضع و موقعیت های اجتماعی اگر بخواهند به آرزو ها و مطالبات درآیند، از نظر من این آرزو ها و مطالبات نباید تاثیری بر یک تحلیل علمی و واقع بینانه از یک نظام موجود اجتماعی بگذارند.
وبطور مشخص آرزو ها و مطالبات اجتماعی ما انسان ها نیستند که وجود و عدم وجود احتضار و فرسودگی کاپیتالیسم، وجود و عدم وجود یک شرایط برای دگرگونی بنیادین و انقلابی را تعیین می کنند.


باز بطور مشخص تر آرزو ها و مطالبات اجتماعی کارگران نیستند، که تعیین می کنند، کاپیتالیسم گندیده است یا نیست. به مرحله فرسودگی رسیده است و یا نرسیده است. باید باشد. باید نباشد. می خواهم. نمی خواهم. و..
این درست است که آرزوها و مطالبات کارگری ریشه در کاپیتالیسم، ریشه در بی عدالتی اجتماعی، ریشه در استثمار انسان از انسان، و.. دارند، اما این که کاپیتالیسم به مرحله فرسودگی اش رسیده، این که این مرحله تاریخی - اجتماعی، تاریخ مصرفش به پایان رسیده،.. به آرزوها و مطالبات کارگری ارتباطی ندارد. یک مسئله عینی - اجتماعی است و مرتبط است با کاپیتالیسم که باید اثبات شود. باید تحلیل شود.


در اثبات فرسودگی و احتضار کاپیتالیسم و عصر انقلاب کارگری
پس یا ما باید از سر آرزوها و مطالباتمان حرکت کنیم و یا این که نقطه عزیمت تحلیل مان را هرباره شرایط عینی و واقعی کاپیتالیسم یعنی نظم مخالف قرار دهیم.
من برای تحلیلم در اثبات احتضار کاپیتالیسم این راه دوم را برگزیده ام. این از من. به نظرمن این یک شیوه درست علمی است.


من آنچه را که در پایان تحلیلم باید بگویم نظر به شفافیت مطلب در آغاز عنوان می کنم:
بنابر تحلیل های من کاپیتالیسم در شرایط حاضرین در مرحله فرسودگی اش نیست.
و تا آنزمان، زمان کم وبش طولانی باید سپری شود تا این عذاب تاریخی - اجتماعی به مرحله گندیدگی اش برسد. یعنی موجباب عینی و واقعی برای رفعش را در کف دست کارگران بگذارد.


نکته اولین و آغازین این که باید در نظر داشت که فرسودگی یک نظام اجتماعی - تاریخی، ذاتی و جوهری نیست. به عبارت مشخص تر کاپیتالیسم در همه تعدد و کمیتش، به منزله یک کیفت تاریخی - اجتماعی به ذات فرسوده و گندیده پا به عرصه وجود نمی گذارد.
به غیر از این است با بی عدالتی و استثمار انسان از انسان که در کاپیتالیسم یک وجه ذاتی است.
به دیگر سخن کاپیتالیسم در کمیتش هایش باید فرسوده شود. در آغاز فرسوده نیست. یعنی یک پروسه از حیات منجر به فرسودگی کاپیتالیسم میشود. مانند عمر انسانی. فرسودگی در کاپیتالیسم به منزله یک نظام اجتماعی - تاریخی یک مرحله حیاتی از آن است.

مانند بی عدالتی اجتماعی، بحران ها در کاپیتالیسم ذاتی اند. بنابراین بحران ها شاخص فرسودگی نظام کاپیتالیستی در تعددش نیستند.
پس نه فقر روز افزودن، بی عدالتی روز افزون و نه بحران، رکود و.. هیچ یک شاخص فرسودگی و گندیدگی کاپیتالیسم نیستند. شاخص کاپیتالیسم هستند اما شاخص پیری و فرسودگی و درماندگی و احتضار او نیستند.

همان گونه که انسان همان گونه که هستند پیر و فرسوده می شوند، کاپیتالیسم هم همان گونه که هست پیر و فرسوده می شود. پیری و فرسودگی حالتی و مرحله ایی از هستی کاپیتالیسم است. هستی کاپیتالیسم نیست.
در حالت پیری و فرسودگی مسلما قوا به ضعف می روند. در کاپیتالیسم هم قوای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی رو به ضعف می نهد و بهتر بگویم ضعیف خواهد بود.
بنابراین کاپیتالیسم در همه کمیت هایش باید در هر کجا که هست، این ضعف قوا و بنیه را، این پیری و درماندگی را نشان دهد. باید نشان دهد که یک کهنه بنای فرسوده و رو به نیستی و زوال اجتماعی و تاریخی است...

در مرحله پیری و درماندگی کاپیتالیسم در همه کمیت هایش، دیگر در پی رشد نیست. دیگر در پی توسعه نیست. هم رشد به پایان رسیده و هم توسعه. شما در مرحله پیری و فرسودگی و احتضار کاپیتالیسم، رشد و توسعه ایی از او را نخواهید دید. یعنی جا برای رشد و توسعه باقی نمانده است.
اما کاپیتالیسم در همه کمیت های کنونی ش هنوز جا برای رشد و توسعه دارد. کنونا او نه تنها دارد وسایل کار را رشد می دهد بل با تجدید سازمان و تجدید تقسیم کار، در تمرکز ها، تجمع ها، در ادغام در سطح ملی و در سطح جهانی و.. هنوز که هنوز است جا برای رشد و توسعه دارد.
کاپیتالیسم از پای ننشسته. هنوز در حرکت و جنبش است.


از دیگر سو من تحلیلم از مرحله کاپیتالیستی این است که کاپیتالیسم اگر در برخی از کمیت هایش محلی و قومی، و در برخی دیگر از آن ملی است، و در دیگر از کمیت هایش، فراملیتی است، دراین تنوع باقی نخواهد ماند.
من رشد و توسعه کاپیتالیسم و به عبارت منفی عدم فرسودگی و پیری کاپیتالیسم را در همین می بینم که کاپیتالیسم در دهه های طولانی آتیه رو به این خواهد نهاد که به این تنوع محلی، قومی و ملی و فراملیتی، به نفع یک نظام جهانی کاپیتالیستی پایان خواهد داد..

وقتی سخن از نظام جهانی کاپیتالیستی است، سخن از همان کاپیتالیسم جهانی است که مبنای کلیه تحلیل های کمونیستی یعنی حرکت مشترک همه ما کمونیست هاست.
کیست که نداند که ما کمونیستها هر باره از همین مبنا یعنی نظام جهانی کاپیتالیسم و یا کاپیتالیسم جهانی حرکت می کنیم.
اما من بر خلاف رفقای قدیمی به این نظرم که کاپیتالیسم جهانی در حال شکل گیری است. به عبارت دیگر نظام جهانی کاپیتالیسم محصول و نتیجه ادغام همه کمیت های کاپیتالیسم در سطح محلی، قومی، ملی، فراملیتی و. در یک نظام واحد و جهانی است. و این ممکن نمی شود مگر در نتیجه رشد و توسعه بعدی کاپیتالیسم.

پروسه پیدایش و ظهور کاپیتالیسم جهانی، موید این است که کاپیتالیسم در سطح جهانی و در همه کمیت هایش هنوز سر پا ایستاده، هنوز در حال رشد، و هنوز میدان دار تاریخ اجتماعی ما انسان ها است. و به عبارت منفی کاپیتالیسم به مرحله فرسودگی اش و پایانی اش نرسیده است. البته این آرزو را باقی می گذارد که سرانجام برسد. اما کنون نرسیده است.
کاپیتالیسم تا بر پایی یک نظام جهان گستر و یگانه، هنوز که هنوز است بر موانع بسیاری که در رو در رو دارد باید فائق آید.
بر غم همه آه و افسوس مرتجعین و محافظه کاران من مطمئم که بر این موانع و مشکلات فائق خواهد آمد.


حرکت کاپیتالیسم بسوی یک نظم جهان گستر برغم ماهیت کریه اش، برغم ماهیت ضد عدالتی اش، حرکت اجتماعی بشر بسوی یک تمدن عالی تر اجتماعی است.
این حرکت وجود دارد و آن نظم اجتماعی که در احتضار و فرسودگی است نمی تواند دارای چنین حرکتی باشد. و این دو قابل جمع با هم نیستند.
از این رو همه آنها که در برابر این حرکت اجتماعی ایستادگی کنند، خواه کمونیست و خواه غیر کمونیست، با هر نیت اجتماعی، مهر ارتجاع و محافظه کار بر پیشانی شان داغ خواهد شد.

من به سهم خود صفی آمیخته از ارتجاع و محافظه کاران را در سراسر این گیتی می بینم که در برابر این حرکت صف آرایی کرده اند و برای این که روزی به نیات خود جامه عمل بپوشانند، می بینیم در جامه کارگری درآمده و سعی دارند از خصومت کاران علیه کاپیتالیسم استفاده کنند. و اما این یک استفاده ابزاری بیش نیست.
از همین منابع اجتماعی است و از همین آرزو ها و مطالبات ارتجاعی و محافظه کارانه است که انبوهی از تحلیلات پیرامون فرسودگی و احتضار کاپیتالیسم بیرون آمده که در نوع خود بیش از این که تحلیل های علمی و مطابق با واقع باشند، مطالبات سیاسی - اجتماعی اند.

در همه کشورها به هر علتی زمانی که کارگران به دنبال انواع و اقسام سوسیالیسم های ارتجاعی، محافطه کارانه و تخیلی افتاده اند دیر و یا زود به اشتباه خود پی برده اند و سر شان به سنگ خورده است.
تحلیل های که انواع و اقسام سوسیالیسم ها از حرکت کنونی کاپیتالیسم ارائه می دهند، نطر به واپس گرایی، محافطه کاری و تخیلی بودنشان، مطابقت با واقعیت کاپیتالیسم کنونی و روند آن بسوی یک نظام واحد جهانی ندارد..

در منطق این سوسیالیستها، که نام بردیم، کمیت جهان گستر کاپیتالیسم به خودی خود موید وجود یک نطام جهانی کاپیتالیستی از پیش است. از این رو از این منظر فرآیند و حرکتی که اکنون در برابر چشمان حیرت زده همگان در تشکیل یک نظام واحد جهانی جاری است، و محور تحلیل ماست، در وجود کمیت جهان گستر کاپیتالیسم از پیش موجود است.
این علتی است برای امر که آنها تمایلی به دیدن این فرآیند جهانی شدن و گلوبالیزاسیون کاپیتالیسم ندارند.
از دیده آنها یا این فرآیند وجود ندارد و اگر وجود دارد تنها در شکل منفی آن یعنی در شکل تخریب، جهان گستری و.. و نه در شکل مثبت یعنی پیدایش یک نظام واحد و جهانی. یک جامعه واحد جهانی که مبنا و مقدمه یک انقلاب جهانی و کارگری است.

گفتم و تکرار می کنم مبنای حرکت جنبش کمونیستی ما، بطور مشترک و سراسری، نظام واحد و جهانی کاپیتالیسم می باشد که اکنون در برابر دیده جهانیان در حال ظهور و پیدایش است.
وجود این نطام جهانی که چنین حائز جایگاه بنیادین برای حرکت کمونیستی است، از روی گستردگی کمیت و عدد کاپیتالیسم در سطح جهانی تعیین نمی شود.
کمیت و عدد کاپیتالیسم هرقدر هم که جهان گستر باشد، موید شکل وجودی کاپیتالیسم است. موید این است که کاپیتالیسم یک اتفاق نیست. بل یک نظام اجتماعی است. یک مرحله تاریخی - تکامل در هستی اجتماعی ما انسان هاست.
این فرق دارد با فرآیند جهانی شدن و ادغام ارگانیک همان کمیت های کاپیتالیستی در یک نظام واحد جهانی.


فرقی نمی کند کدام مرحله رشد از کاپیتالیسم، در کدام کمیت و.. هر آن جا که کاپیتالیسم در حرکت بوده و است، هستی کارگران به تبع آن، در حرکت و تغییر بوده و خواهد بود.
بنابر این که بگوییم پس: کارگران پس بنشینند تا کاپیتالیسم به پیش بتازد، نیست. به تبع تغییراتی که در زندگی شان در طول حرکت کاپیتالیسم پیش آمده و خواهد آمد، کارگران هرگز ساکت ننشسته و در آینده هم بنابر تحلیل من ساکت نخواهند نشست و دست روی دست نخواهند گذاشت.
وقتی هستی کارگری دستخوش تغییر و تحولات گردد به موازات گلوبالیزاسیون، نهضت کارگری دچار تغییر و تحول خواهد شد و باید بشود و می شود.

خلاف انواع و اقسام سوسیالیسم هایی که نام برده شد، کارگران جهان در پروسه عمل و در پروسه گلوبالیزاسیون، جهانی خواهند شد.
این جهانی شدن با جهانی بودن به مفهوم پراکندگی در سطح جهان و گلوبوس فرق دارد. این جهانی شدن به موازات ادغام جهانی کاپیتالیسم ها در یک نظام واحد جهانی، عبارت است ادغام جهانی کارگران در یک طبقه واحد و جهانی.
این مدرسه عمل است که سرانجام به کارگران روح وحدت و روح جهانی بودن و به این مفهوم قدیمی روح انترناسیونالیسم را خواهد آموخت و نه آموزش های حزبی و کنفراس و آموزه های اموزگارانی که برای او دست و پا کرده اند..


به این ترتیب ما وارد حوزه جدید بحث میشویم که تاقدری روشنایی بر روی تاریکی های تحلیل های آنچنانی و خود خواسته از ادعای حاضرین از فرسودگی و وجود نطام فرسوده و جهانی کاپیتالیسم می افکند.
یک اختلاف اصلی که کمونیسم به مثابه یک نظام آتی جهانی با کمونیسم های تئوریک و.. دارد در این است
کمونیسم به مثابه یک نظم جهانی و آتی مقدماتش در پروسه گلوبالیزاسیون کاپیتالیسم فراهم میشود. و در این رابطه مطابق با سطور پیشین، این عمل و این پراکسیس و زندگی است که حکم آموزگار اصلی در تربیت انسان های کارگر برای برپایی یک نظام جهانی با مدیریت همگانی ایفاگر نقش خواهد کرد.
و این تربیت از خواسته کنترل کارگری بر بنگاه های سرمایه داری، از درون خود نظام کاپیتالیستی شروع خواهد شد و در فرجامش به در یک نظام جهانی کمونیستی به خودگردانی مردمی و همگانی ختم خواهد شد.

دیگر این که مفهوم کمونیسم از پایین در این است که کمونیسم به مثابه یک نطم آتی جهانی متکی بر نخبگان حزبی، به موتور کوچک برای حرکت موتور بزرگ، به ماشین دولتی، به توطئه و به .. برای استقرار خود نیست.
همه انواع و اقسام سوسیالیسم های پیشین از این رو به نخبگری، حزبی گری، دولت گرایی و.. سوسیالیسم از بالا در می غلطند چرا که ارتجاعی، محافظه کار و تخیلی اند و متکی بر روند های حرکت کاپیتالیسم و درک آن استوار نیستند.

همان گونه که عنوان شد بی توجه ایی کنونی انسان ها به حرکت و روندهای جهانی حرکت و تغییر کاپیتالیسم بسوی یک نظم واحد و جهانی ریشه در ارتجاع، محافظه کاری و خیال پردازی هایشان دارد.
این بی توجه ایی در ارتباط مستقیم است با یک برداشت و درک مکانیکی، ادراکی غیر دیالکتیکی و بدون حرکت و جامد از یک پدیده زنده و ارگانیک اجتماعی بنام کاپیتالیسم.
توجیه و روپوش این درک مکانیکی و جامد همواره سوسیالیسم و ضدیت با کاپیتالیسم است.