به این ترتیب، با مبحث ادامه ثروت می رسیم به این نتیجه منطقی که میان بهره دهی و بهره کشی فرق وجود دارد. اولی یک پدیده اقتصادی است و دومی یک پدیده اجتماعی و حقوقی. اولی شرط مقدماتی دومی است.
چه عاملی بهره دهی اقتصادی را به بهره کشی اجتماعی مبدل می کند؟ جدایی مالکیت وسایل کار از جامعه کار. یعنی به عبارت رایج تبدیل مالکیت اجتماعی بر مالکیت خصوصی.
آیا امر بهره کشی بر بهره دهی موثر نیست؟ چرا است. آنرا تشدید می کند اما ایجاد نمی کند.
به عبارت دیگر در استثمار نیست که بهره دهی رخ می دهد بل در استثمار است که این بهره دهی به طرز وحشیانه ای تشدید می یابد...
به دیگر سخن: جامعه کار استثمار می شود نه این رو که چون بهره می دهد بل از این رو که این بهره که داده از او جدا می گردد و توسط دیگری تصاحب و ربوده می شود.
بدین سان برای توضیح چرایی ونحوه بهره دهی ما نمی توانیم به عملکرد استثمار متوسل شویم. به استثمارگر متوسل شویم و استثمارگر را وارد عملکرد بهره دهی کنیم. این یعنی شیپور را از دهان گشادش دمیدن..این یعنی از طبقات شروع کردن
روشن تر: این طور نیست که چون طبقه سرمایه دار طبقه کارگر را استثمار می کند پس بهره ایجاد می شود. اگر استثمار نکند، بهره هم نخواهد بود. خیر.
موضوع بهره که یک موضوع افتصادی است مورد بسیار قدیمی تر از رابطه استثماری و طبقاتی است.
ار این رو ما وقتی می خواهیم سرمایه داری را توضیح دهیم، باید این را بعدا توضیح دهیم که در چه رابطه حقوقی و اجتماعی است که بهره تولید شده از جامعه کار ربوده می شود و چگونه استثمار یعنی همین عمل اجتماعی - حقوقی ربایش روی می دهد.
اما در عوض این که چگونه بهره تولید شده ممکن می شود، ارتباطی با عمل اجتماعی ربایش ندارد.اولی اقتصادی و دومی اجتماعی - حقوقی.
بدین سان ابن طور نیست که در سرمایه داری، سرمایه دار از جامعه کار کار اضافی می کشد و این کار اضافی یعنی بهره تولید شده. یعنی همان کار پرداخت نشده . خیر. در سرمایه داری کار اضافی که از پیش و در مراحل پیشین وجود داشته و خصلت نمای فعالیت اقتصادی انسان است، از دست جامعه کار ربوده میشود و از راه مالکیت بر وسایل کار، تصاحب میشود. اولی یعنی اقتصاد و دومی که ربایش است، یعنی سرمایه داری
شما اگر بخواهید شیپور را از دهان گشادش بدمید، این گونه جلوه داده می شود که توگویی چون جامعه سرمایه داری بر یک شیوه اقتصادی و بر یک اقتصاد مبتنی است، پس این علتی است که ما بگوییم سرمایه داری در عین حال یک شیوه اقتصادی و به قولی مارکس یک شیوه تولیدی است. خوب این اشتباه است.
البته که سرمایه داری با یک شیوه تولید متناظر است. اما یک شیوه تولیدی نیست. نمی شود متصور شد که سرمایه داری بدون شیوه تولیدی اش میتنواسته وجود داشته باشد و همان گونه می شود تصور کرد که پس از این که شیوه تولید سرمایه داری، به تدریج متحول شد و شیوه کار عالی تری از دلش ایجاد شد، دیگر نمی تواند موجود باشد و پایه اقتصادی موجودیت را از دست می دهد..
البته که سرمایه داری با یک شیوه تولید متناظر است. اما یک شیوه تولیدی نیست. نمی شود متصور شد که سرمایه داری بدون شیوه تولیدی اش میتنواسته وجود داشته باشد و همان گونه می شود تصور کرد که پس از این که شیوه تولید سرمایه داری، به تدریج متحول شد و شیوه کار عالی تری از دلش ایجاد شد، دیگر نمی تواند موجود باشد و پایه اقتصادی موجودیت را از دست می دهد..
بنابراین رابطه میان روابط اقتصادی و روابط اجتماعی که مارکس می گوید درست است. چون سرمایه داری که یک روابط اجتماعی است در زیربنایش با روابط اقتصادی اش مرتبط است. اما این به این مفهوم نیست که چون سرمایه داری به منزله روابط اجتماعی با روابط اقتصادی اش مرتبط و متناطر است پس سرمایه روابط اقتصادی است.
به قولی : سرمایه داری منشای اقتصادی دارد اما اقتصاد نیست.
پس بدینسان به منشا و زیربنای اقتصادی سرمایه داری که توجه کنیم به یک شیوه کار بر می خوریم . این شیوه کار به شکل محدودش یعنی همان شیوه تولیدی که مارکس می گوید. مارکس این شیوه کار، و این اقتصاد را، شیوه تولید متعلق به سرمایه داری و از این رو شیوه تولید سرمایه داری می خواند.
مارکس که به درستی و به طرز نبوغ آمیزی پی برده سرمایه داری دارای منشای اقتصادی است و نه قهر و سیاسی و... و به این مفهوم مانند مجموعه از روابط اجتماعی دارای یک فرماسیون اقتصادی متناطر با خود در زیربنایش است، در توضیح این فرماسیون اقتصادی و زیربنایی و متناطر با جامعه سرمایه داری دچار اشتباهات فاحشی می شود.
مارکس روابط اجتماعی و سرمایه دارانه را وارد توضیح فرماسیون اقتصادی اش می کند و در یک نگاه کلی بدین سان سرمایه داری خود مبدل به یک شیوه تولید و یک فرماسیون اقتصادی می شود.
در دیده مارکس، در فرماسیون اقتصادی سرمایه داری است که استثمار رخ می دهد. یعنی این به این معناست که از کارگران در ازای مزد، کار اضافی کشیده میشود. این کار بی مزد و بی مواجب یعنی سرمایه داری.
شیپور چون از دهانه گشادش دمیده شده، از این رو این پرسش را به میدان می آورد : خوب عمل استثماردر فئودالیته چگونه بوده است؟ بطور مشخص در رابطه با مسئله زمین. مگر زمین یک وسیله کار در کنار سرمایه نیست؟ در فئودالیته، زمین دار، چون صاحب وسایل کار است، کار اضافی را تصاحب می کند. کار اضافی در فئودالیسم همان کاری است که رعیت برای ارباب انجام می دهد. ارباب کار اضافی را بر پایه حق مالکانه اش توجیه می کند. همین توجیه را ما هم در سرمایه داری می ببنیم. سرمایه تضاحب کار اضافی را حق مالکانه و سرمایه دارانه خود می داند.
در برده داری هم همین گونه بوده. با این تفاوت که برده دار تصاحب کار اضافی را بر پایه حق مالکانه اش بر برده توجیه می کند.
پس همیشه یک دسته از جامعه های بالادست پیدا شدند با زور و بدون زور مدعی بودند که چون مالک هستند پس صاحب کار اضافی بشر هم هستند. یعنی انگار مرتب سر بزنگاه و سر خرمن پیدا شده اند. کار از شما بهره اش از آن ما.
اما در علم اقتصاد این مسئله مطرح است: این بشری که در روز روشن غارت شده، این کار اضافی را که مظهر و خصلت نمای فعالیت اقتصادی اش چگونه به دنیا آورده است؟ و چگونه از سطح یک زندگی بخور و نمیر خارج و صاحب اندوخته و پس انداز شده؟
در پاسخ به این قبیل پرسشهای اقتصادی است که به این نتیجه می رسیم که در سرمایه داری هم مانند اشکال قدیمی اش، بدوا بهره ای تولید می شود اما به هنگام تصاحب بهره جامعه بالا سری هست که بهره را بسود خود مصادره می کند.
اما این بالاسر چگونه بالاسر می شود؟ و مشخصا سرمایه دار چگونه صاحب سرمایه می شود؟ یعنی این عمل تجزیه جامعه به جامعه کار و جامعه مالک چگونه روی می دهد؟
ما پاسخ این پرسشها را که نمی توانیم بر اساس تولید بهره بدهیم
اما این بالاسر چگونه بالاسر می شود؟ و مشخصا سرمایه دار چگونه صاحب سرمایه می شود؟ یعنی این عمل تجزیه جامعه به جامعه کار و جامعه مالک چگونه روی می دهد؟
ما پاسخ این پرسشها را که نمی توانیم بر اساس تولید بهره بدهیم

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen