
وقتی ما ریشه ثروت و انباشت را در سطح سلولی و جزء یعنی در سطح پروسه کار منفرد و معین قلمداد می کنیم، این بدین معنا است که ما به این ترتیب ریشه ثروت و سود را در کار اضافی یعنی خواه برای خود و خواه برای غیر نمی دانیم.
به یک کلام ریشه ثروت های اجتماعی ما بشر در کار و پروسه ارزش آفرینی کار اجتماعی نهفته است.
اگر در سطح کار منفرد و معین چنین است، در سطح کار اجتماعی و کلان، ارزش افزوده خویش را در کار اضافی و کار افزوده نمایان می سازد.
در سطح کلان و کار اجتماعی، که با پروسه کار و تولید یک محصول فرق دارد و به این مفهوم یک محصول منفرد و جزیی نیست، کار اضافی محل رخ نمایی و بروز و خودنمایی ارزش افزوده در سطح جزئی است.
به دیگر کلام، ارزش افزوده در سطح پروسه کار، در سطح کلان تازه با کار افزوده است که چهره اش را نشان می دهد و به بار می نشیند.
بنابراین در سطح کلان و کار اجتماعی، هرباره مقدار زمان کاری برای خودنمایی ارزش افزوده و به بار نشستن ثروت و سود، لازم است که بدوا و بطور مقدماتی انجام گیرد. در طول مدت زمان کار لازم اجتماعی، بشر در پی تامین معیشت و ارزش ثابت می باشد. تازه پس از طی این مدت زمان لازم است که هر مقدار کار اضافی، منجر به ثمر دهی کار می شود که در واقع پروسه رخ نمایی ثمره کار در سطح جزیی است.
وقتی ما ریشه ثروت اندوزی بشر که در پروسه کار و ارزش آفرینی منفرد و معین واقع است را از دیده دور نگه داریم، آنگاه در سطح کلان و در سطح اجتماعی به این صرافت خواهیم افتاد که توگویی ریشه ثروت اندوزی بشر در هرباره کار اضافی و کار افزوده ایی واقع است که بشر انجام می دهد. حال فرق نمی کند این کار اضافی را بشر برای خود انجام می دهد و یا برای غیر.
چنین به ظاهر کار اضافی چسبیدن و عمق آن که پروسه کار منفرد و ارزش آفرین است را ندیدن مارکس را به این صرافت انداخت که توگویی ریشه سود در اقتصاد اجتماعی یعنی کار در سطح کلان، در کار اضافی است البته به شکل کار اضافی برای غیر.
ادامه...
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen