ادامه مباحث پیرامون کاپیتال مارکس
بخش سوم
تولید اززش اضافی مطلق
فصل 5
پروسه کار و پروسه ارزش اضافی
2-پروسه تولید ارزش
بخش سوم
تولید اززش اضافی مطلق
فصل 5
پروسه کار و پروسه ارزش اضافی
2-پروسه تولید ارزش
هیچ تفاوتی نمیکند این کدام جامعه است که وارد مبادله گشته است:
جامعه اشتراکی، جامعه برده داران، جامعه ملاکین، جامعه سرمایه داران، جامعه..
سوای صورت بندی های اجتماعی که هرباره و تاریخا وجود دارند، مبادله جامعه ها، مبادله ارزش ها و کار های از پیش تولید شده و ارائه شده این جامعه ها است.
ا
وقتی ما کار می کنیم، سوای جامعه ایی که این کار در آن هرباره انجام می گیرد: یعنی سوای جامعه اشتراکی، برده داری، فئودالی و کاپیتالیستی و...، این کار ما به دو وجه است:
نیروی کار که حکم سرمایه کار را دارد
خلاقیت کار که حکم بهره و سود کار را دارد
خلاقیت کار که حکم بهره و سود کار را دارد
ما نیروی کار یعنی سرمایه کار را مصرف می کنیم تا به بهره و سود کار برسیم و دست یابیم.
برای ما انسانها خود را پیاده کردن، خود را عملی کردن، خویشتن خویش را تجسم بخشیدن، هنر ، صنعت، کار، ارزش آفرینی .... یعنی هرباره کارکردن و ارزش آفریدن .... و این ورا و سوای آن جامعه ایی است که هرباره در آن کار انجام می گیرد..
ا
نکته جالب توجه اما در این جاست:
گرچه پروسه کار یعنی مصرف و تولید، لاکن تولید از زمانی خودنمایی می کند، از زمانی تولید اضافی می شود، که مصرف ثابت بماند. که مصرف بازتولید شود.
به دیگر سخن:
سود از زمانی خودنمایی می کند که سرمایه ثابت بماند!
این یعنی آنچه که در آغاز مصرف و تولید است، باید هرباره مبدل به پروسه بازتولید و تولید شود!ا
همان گونه که تا یک نشود، دو نشود، به همان گونه هم نمی توان به فاز بهره برداری رسید مگر فاز مصرف بازتولید شود و این امر برغم این که هر پروسه کار در عین حال یک پروسه مصرف و تولید توامان می باشد.
امر ذخیره و انباشت ممکن نیست مگر هرباره امر مصرف و سرمایه ثابت بماند. تنها در صورت ثابت ماندن مصرف و سرمایه است که امر ذخیره و انباشت ممکن می شود. و این امر برغم این که هر پروسه کار همزمان یک پروسه مصرف و تولید است.
از دیده حاصل کار:
بخش قابل توجه ایی از محصولات نوظهور عبارت هستند از محصولات برای جبران مصرف، برای بازتولید و ثابت نگه داشتن سرمایه و مصرف.
آنچه باقی می ماند و اگر بماند یعنی انباشت، ذخیره و بهره.
ا
ترکیب دوگانه پروسه کار و ارزش، به جز اثباتی و جز اضافی، به جزء لازم و جزء اضافی و.. از دیده مارکس پنهان نمانده است.
از دیده مارکس اما، جزء نخست پروسه ارزش، یعنی فاز تولید ارزش و جزء دوم آن یعنی فاز تولید ارزش اضافی.
مارکس چنین می پندارد که جزء نخست پروسه ارزش، یعنی به قولی او فاز تولید ارزش، یک فاز عمومی است و از این رو ضروری است و فاز دوم یک فاز کاپیتالیستی است و اضافی که همان فاز سود دهی است
ادامه.

این نظریه عمومی که کار انسانی و پروسه کار یعنی تنها نیروی کار موجب شد که این نظریه پیرامون ارزش مبادله یعنی بها و قیمت پدیدار گردد که بر آن اساس ارزش مبادلاتی و بهای یک کالا تنها ترکیبی بود از سرمایه و نیروی کار مصرف شده در آن.
یعنی می گفتند:
بهای یک کالا= سرمایه و یا کار مصرفی
گفتیم آنها که بهای کالا را تنها در سرمایه نهفته در کالا یا به شکل محدود تر آن تنها در کار مصرفی نهفته در آن خلاصه می کردند و مشاهده می نمودند، برای حل معمای سود و یا بهره و رانت و... هیچ راه حلی نداشتند.
مارکس در برابر این معما و بن بست، راه حلی ارائه نمی دهد بل صورت مسئله را دور می زند:
یعنی مارکس مانند اسلاف خود می پذیرد که بهای کالا یعنی سرمایه نهفته در آن.
اما مارکس می گوید این سرمایه نهفته که بهای کالا از آن تشکیل یافته است ، یعنی نیروی کار مصرف شده. از این رو : بهای کالا یعنی مجموع نیروی کاری که بطور مرده و زنده صرف آن شده است.
مارکس پس از این که سرمایه یعنی تنها جزء ترکیبی بهای کالا را به کار مرده و کار زنده تجزیه نمود به سراغ کار زنده می رود.
به دیده مارکس کار زنده - نیروی کار - دارای دو ارزش مبادلاتی و ارزش مصرف است. ارزش مبادلاتی یعنی بهای کار یعنی معیشت کارگر و ارزش مصرفی کار یعنی کار بطور زنده به هنگام مصرف.
در دیده مارکس، وجه مصرفی کار، در پروسه کار مصرف می شود و از آن ارزش تولید می شود. اما این که این ارزش افزوده و تولیدی باید وارد بهای کالا شود و وارد بهای کالا میشود، و بهای کالا ترکیبی است از ارزش فبلی و ارزش نوظهور، بدین گونه مطرح نیست.
علاقه مارکس به دنبال کردن ارزش نوظهور و دخیل دادن آن در بهای کالا نیست. او این مطلب را ناپیگیرانه به این شکل رها می کند و به دنبال ساعات کار روزانه و به عبارت دیگر پروسه مصرف نیروی کار می رود.
از نظر مارکس در پروسه مصرف نیروی کارکه دارای مقیاس های اندازه گیری مانند روز، هفته و ماه و.. است، مدت کار به دو بخش و جزء لازم و اضافی تقسیم میشود.
در جزء لازم نیروی کار خود را بازسازی می کند یعنی نیروی کار برای جبران ازدسترفتگی خود کار می کند و در جزء دوم برای سرمایه دار و برای بهره. این جرء دوم در شرایط کاپیتالیستی پروسه کار ظهور می کند و بطور بدوی وجود ندارد. یعنی بطور بدوی و ابتدایی پروسه نیروی کار در بازتولید و بازسازی خود خلاصه میشود.
ا
از این رو در دیده مارکس یک رابطه واقعی و وسیع یعنی رابطه میان سرمایه و بهره که پروسه کار - ارزش از آن ترکیب یافته، به یک رابطه محدود و درونی پروسه مصرف نیروی کار مبدل میشود.
به عبارت دیگر در پروسه مصرف نیروی کار روزانه، هفتگی، ماهانه و... انسان از یکسو به اندازی کار می کند که قوای از دست رفته اش را جبران کند و یا به عبارت معکوس وقتی کار می کند، چون قوایش را ازدست می دهد، تا اندازه که این کار در خدمت تامین قوای از دست رفته اوست، یک کار ضروری و معیشتی است و مابقی یعنی از آن نقطه که فراتر می رود و فراتر از این سطح معیشت حداقل و فقیرانه و کارگرانه و... است، از سوی دیگر یک کار اضافی است که تنها در شرایط کاپیتالیستی تولید و اقتصاد صورت پذیر می گردد..
ادامه دارد


Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen