در دیده مارکس، در یک روز کار، می توان ترکیب ارگانیک کار اجتماعی را یعنی کار لازم و کار اضافی را مشاهده کرد:
کارگر در تمام مدت زمانی که در یک روز کار، در پی تولید و جبران ارزش برابر با سرمایه متغیر و مصرفی است، در نظر مارکس در واقع در پی تولید ارزش است. و در عوض در طول تمام مدتی که در پی تولید ارزش اضافه بر ارزش جبرانی و متغیر است، در واقع برای سرمایه دار ارزش افزوده خلق می کند.
چنان که می بینید مارکس سعی دارد آنچه را که در سطح کلی یعنی در سطح کار اجتماعی مشاهده کرده، عین همان را در سطح جزئی یعنی در سطح پروسه کار وارد کند.
اما در این وارد کردن - از کل به جزء - چون مارکس از یک تنگی نظر یعنی مشاهده صرف وجه نیروی کار، برخوردار است، از این رو در مواجه با پروسه کار، تنها به یک پروسه صرف نیروی کار بر می خورد.
این پروسه صرف نیروی کار، که بدن نحو در دیده مارکس نمودار می شود، از آنجاییکه که همان معیشت کارگری است، یعنی همان سرمایه متغیر، یعنی همان زمان کار عموما لازم موجبی است برای این که مارکس به صرافت بیافتد که ترکیب ارگانیک کار را تا مرحله کار لازم و ضروری پی گرفته است.
به دیگر سخن: مارکس می پندارد زمان کار عموما لازم در یک روز کار، یعنی معیشت کارگری و مزد کار - سرمایه متغیر - همان پروسه کار و همان پروسه تولید ارزش است.
او مطلب چنین توضیح می دهد: کار دو وجه دارد: وجه ارزشی افزا و وجه مصرف. کارگر در پروسه تولید ارزش، ارزش قبلی و مرده را مصرف می کند اما ارزش زنده یعنی نیروی کارش را به فراورده می افزاید. این نیروی کار با زمان کار بطور عمومی لازم سنجیده میشود.
او می گوید: کارگر در یک روز کار، دردو مرحله کار می کند. در مرحله نخست مرحله تولید ارزش است و در مرحله دوم مرحله ارزش اضافی است.
در مرحله تولید ارزش، او برای خود کار می کند و اما در مرحله دوم او برای سرمایه دار کار می کند.
از نظر مارکس این را که ما بدین گونه در سطح کارجزیی می بینیم در سطح کل و در سطح کار اجتماعی هم مشاهده می کنیم و در حقیقت این اولی توضیحی است برای آن دومی.
بدین گونه که می بینید در تئوری ارزش مارکس، که تلاشی است شکست خورده برای توضیح واقعیت های اقتصادی انسان، در سطح جزئی کارگر، در دو مرحله در یک روز کار، کار می کند.
در مرحله اول، او در پی تولید ارزش است و در مرحله دوم او در پی تولید ارزش اضافی.
در مرحله تولید ارزش، کارگر، سرمایه ثابت را مصرف می کند، به اندازه معیشت روزانه، سرمایه متغیر به آن می افزاید و به این مفهوم ارزش تولید می کند.
او عین همین کار را سپس در مرحله دوم پی می گیرد اما در مرحله دوم بی نیاز از تولید ارزش می باشد. در مرحله دوم از کار روزانه کارگر دیگر در پی تولید ارزش و جبران سرمایه متغیر از دست رفته و در فراورده وارد شده نیست، بل به مقدار سرمایه متغیر از دست رفته در یی افزودن ارزش در فراورده و در پی تولید ارزش اضافی و برای سرمایه دار و غیر است.
چنان که می بیند تولید ارزش ، از دیده این تئوری، یعنی مصرف سرمایه ثابت و مرده و به مقدار معیشت کارگری، افزودن سرمایه متغیر و به این معنا زنده به فراورده است.
از این دیده هر کالای جدید، در بازار برابر است با سرمایه ثابت بعلاوه سرمایه متغیر مصرفی در آن.
اما پس اگر چنین باشد، پس سود و بهره سرمایه دار چه میشود؟
ادامه..
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen