
ارزش اضافی
زمان زیادی از هستی بشر را به خود اختصاص داد
علت این که چرا بشری که دارای صفات عالیه هوش و ذکاوت است در خصوص منبع ارزش اضافه گیچ باقی ماند را باید در این دانست که ارزش اضافه نام دیگری برای ثروت اجتماعی انسان است.
خلاف تصور، برای فهم منیع ثروت های اجتماعی نیاز به تفکر و کاوش و... فراوان نیست. چرا که از بیش معلوم است که انسان و کار و تلاش انسانی منبع ثروت های اجتماعی اوست.
اما این که چرا انسان در رابطه با منبع ثروت های اجتماعی اش، یعنی کار، خود را به نفهمی و به آن راه زد، را باید در منفعت انسان در لاپوشانی منبع ثروت های اجتماعی دانست.
و برعکس به همین نحو روشن سازی و یادآوری این که کار اجتماعی انسان منبع ثروت های اجتماعی اوست، ریشه در منفعت انسان دارد.
بنابراین انسان هایی هستند چون ثروت های حاصله کار اجتماعی را بالا می زنند، برخلاف انسان هایی که سرشان بی کلاه می ماند، منفعت شان در این است که منیع ثروت های اجتماعی را پرده پوشی کنند.
چون قرن ها روابط اجتماعی ظالمانه و ناعادلانه اجتماعی را در پشت سر خود داریم از این رو در این فاصله دهان ها از سرب پر می شدند چنانچه از منبع ثروت های اجتماعی و تقسیم عادلانه آن سخن به میان می آمد. از این جهت این امر منجر به این شد که منبع وافعی ثروت های اجتماعی انسان یعنی انسان و کار اجتماعی او بدست فراموشی یا سکوت سپرده شود.
اما قرن ها سکوت و فراموشی بی اثر نبودند چرا که زمانی که فرصت پیش آمد انسان بار دیگر به کار به عنوان منبع ثروت های اجتماعی اش باز گزدد، برای یادآوری این مطلب ساده نیاز به وقت و انرژی بسیار داشت.
براستی چه کسانی باید این نکته را یاد آور می شدند؟ از ربایدگان ثروت نمی شد چنین توقعی داشت و اتفاقا ایدئولوگ های ربایدگان ثروت قرن ها تلاششان بر پرده پوشی این موضوع ساده استوار بود.
از زمانی که در نتیجه آموزش عمومی اما، پایینی ها به صفوف دانش آموختگان پیوستند، رفته رفته اوضاع به سود روشن سازی کار به منزله منبع ثروت های اجتماعی رو به تحول نهاد.
ربایندگان ثروت های اجتماعی عمدتا بر دو نظر اصلی بودند:
- طبیعت منبع ثروت های انسانی است
- مبادله و تجارت زاینده ارزش افزوده می باشد
- مبادله و تجارت زاینده ارزش افزوده می باشد
نظریه دوم یعنی نظریه تجاری و مرکانتلیستی پس از جدایی تدریجی تجارت از زراعت روبه پیدایش نهاد و طبعا از سوی نظریه اول - فیزیوکرات ها - یعنی صاحبان زمین و بهره مالکانه شدیدا مورد تحقیر قرار می گرفت.
در این رابطه باید در نظر داشت تقسیم کار یعنی استقلال تجارت از زراعت، مانند جدایی زراعت از دامداری، هرگز از سوی قدما که مقدم بودند مورد تایید واقع نمی شد. یعنی دامداران پیوسته به زراعت به دیده تحقیر می نگریستند و صاحبان زمین و زارعین، تجار را پست می شمردند. اما تجارت پیش از استقلال در دست همین قدما بود و تجارت که از دل زراعت بیرون آمد امر تازه ای برای بشر نمی نمود بل مبادله و تجارت میان تولید کنندگان نام داشت که با استقلال تجارت الزاما مبادله تولید کنندگان باهم با واسطه و غیر مستقیم انجام پذیر می گردید.
همین امر واسطه گری کار تجارت به رازآمیزی پیرامون منبع ثروت در کار تجاری می افزود.
گفتیم تولید کنندگان نمی پذیرفتند که کار تجارت و مبادله منبع ثروت و ارزش افزوده است و اساسا چون کار تجاری و مبادلاتی مولد نبود، به همین علت هم در دیده تولید کنندگان از حیز انتفاع خارج بود. آنها می پنداشتند کار تجاری، کاری انگلی است و تجار از راه تولید فربه می شوند.
این درک از تجارت و کار تجاری حتی در مارکس هم هست.
در مقابل آن پافشاری بر این بود که ارزش اضافی و کار انتفاعی منشا در جانبی دارد که در دست تولید کنندگان است.
اما این که در حیطه تولید و کارمولد، منشای ثروت و انتفاع کدام است، باید دانست که فیزیوکرات ها طبیعت و زمین را منشای ثروت می دانستند و از این رو بهره مالکانه را امری طبیعی تلقی می کردند. این نظر حتی از سوی ریکاردو هم نمایندگی می شود.
اما اسمیت و سپس ریکاردو بدنبال جدایی صنعت از زراعت و رشد و توسعه اش تا مرحله ماشینی در طی این پروسه طولانی به این نقطه رسیدند، کار مولد منشای ثروت های اجتماعی است و دایره اعتبار این حکم را بخصوص در حیطه صنعت می دانستند.
مارکس که وارد حل مسئله که میشود بر پایه جانبداری از پرولتاریا ایده نوینی ارائه می دهد که خود به سهم خود زاینده مسائلی است که به آن خواهیم پرداخت.
مارکس به این نظر می افتد که ارزش اضافی یا ثروت های اجتماعی بشر قبلا وجود نداشته و نمی توانسته هم وجود داشته باشد چرا که مبادله مستقیم و بلاواسطه میان تولیدکنندگان به مبادله ارزش مساوی منجر می گردد. در تجارت هم نمی توان انتظار ارزش اضافی را گرفت چرا که کار تجاری، مولد نیست و تنها در کار مولد ارزش اضافی تولید می شود.
این ها پیش فرض هایی هستند که مارکس با خود دارد. و بر اساس همین پیش فرض ها سپس به این نتیجه می رسد که در مرحله ای از تاریخ تولید و مبادله، پول که شکلی از همین تاریخ است، نظر به رشد پول، زمینه اش برای تبدیل به سرمایه پیدا میشود.
در ادامه به این نظر است که به موازات این تاریخ رشد و .... است که در روابط و مناسبات تولیدی و اجتماعی بشر، تغییر روی می دهد و حاصل این تغییر این کار و سرمایه است که از یکدیگر جدا می گردند و نتیجتا سرمایه دار و کارگر در مقابل هم قرار می گیرند.
از نظر مارکس، منبع ارزش اضافه و ثروت اجتماعی که سابقا وجود نداشته، در همین جدایی یعنی در رابطه متضاد اجتماعی سرمایه دار و کارگر نهفته است.
تا اینجا و به این شکل به ظاهر مسئله حل شده است چرا که اولا نظریه فیزیوکراتها و طبیعون رد می شود و دوما نظریه تجاری مرکانتلیستها هم جواب منفی می گیرد. از این ها گذشته و ثالثا نظریه ارزش اضافی در جانب تولید کنندگان باقی می ماند و چهارما در عوض این که این سرمایه باشد که زاینده ثروت های اجتماعی باشد، این کار است که منبع ثروت های اجتماعی باقی می ماند.
یعنی به این ترتیب ما باز می گردیم دوباره به همان جای اول و این که این کار اجتماعی است که منبع ثروت اجتماعی است.
اما مارکس بنابر محدودیتی که دارد- که بعدا توضیح داده خواهد که کدام است - هرگز به این نتیجه نمی رسد:
- اگر کار اجتماعی منشای ثروت های اجتماعی است آنگاه چون هم کار و هم ثروت های اجتماعی تقریبا از همان اوان جامعه بشری وجود داشته اند- یعنی از زمانی که تولید به مرحله بهره برداری و تولید ارزش اضافی می رسد - پس چرا باید تا پیدایش کاپیتالیسم صبر می شده تا ثروت اجتماعی و ارزش اضافی تولید شود؟
- و تازه در مرحله سرواژ و برده داری چطور؟ آیا در مراحل ماقبل کاپیتالیسم ارزش اضافی تولید نمی شده است؟
- در مراحل ماقبل برده داری چطور؟ آیا در مراحل پیش از برده داری ، تولید اجتماعی منبع ثروت های اجتماعی نبودند؟
حال چه اصراری است که در رابطه موجود میان از یکسو تولید ثروت اجتماعی و از سوی دیگر تقسیم این ثروت ، این دو سو با هم مخلوط و قاطی شوند؟
یعنی جانبداری از پرولتاریا این است که ما بیاییم با تحریف تاریخ اجتماعی بشر هندوانه زیر بقل پرولتاریا بگذاریم و این گونه جلوه دهیم که توگویی پرولتاریا منشای ثروت اجتماعی بشر است و پیش از چنین ثروتی موجود نبوده؟
اگر بوده پس این توضیحی و راه حلی که مارکس برای توضیح مسئله منشای ثروت های اجتماعی در پیش روی ما می نهد، راه حل نیست.
البته که کار اجتماعی بشر منشای ثروت های اجتماعی او را تشکیل می دهد. اما این کار را باید بدور از روابط اجتماعی هرباره اش بدوا توضیح داد و این نکته درست همان چیزی که مارکس به درستی آن اذعان دارد.
یعنی مارکس می پذیرد که کار اجتماعی باید مستقل از مناسبات تولیدی - اجتماعی که این کار در آن هرباره انجام پذیر می گردد، مستقلا بررسی گردد. چرا که کار اجتماعی مقدم و مناسبات تولیدی - اجتماعی متاخر و ثانوی است.
مارکس بدرستی حتی تا این جا می رسد که می بیند که اشکال مناسبات تولیدی - اجتماعی بر اساس اشکال کار اجتماعی تغییر می کند و نه برعکس.
اگر چنین که در واقع هم چنین است، پس چه علتی دارد که در اشکال اولیه از کار اجتماعی، که مناسبات تولیدی - اجتماعی در تناسب با آن هنوز ناعادلانه و منقسم نبود، ثروت تولید نمی شده است؟
و اگر می شده است، تولید ارزش اضافی در اشکل بدوی از تولید و تجارت که هنوز مناسبات ناعادلانه کاپیتالیستی وجود نداشت، را چگونه می توان توضیح داد؟
گفتیم مناسبات تولیدی - اجتماعی، ثانوی اند و امری هستند مرتبط با تقسیم ثروت نه تولید ثروت. صورت مسئله ما اما این است:
جدا از اشکال اجتماعی هرباره تقسیم ثروت، ثروت های اجتماعی چگونه تولید می شوند و اگر کار اجتماعی، این یار دیرین بشر، منیع ثروت های اجتماعی او را تشکیل می دهد، چگونه می توان نقش کار اجتماعی در تولید ارزش اضافی را توضیح داد، بدون این که پای اشکال عالی تر مناسبات تولیدی - اجتماعی یعنی رابطه کارگر و سرمایه دار به میان بیاید؟
آیا مارکس قادر است اساسا بدون این که پای سرمایه دار و کارگر را به میان بکشد، در همان سطح تولیدی، به این پرسش پاسخ دهد:
چگونه کار اجتماعی بشر منبع ثروت اجتماعی او بوده و حالا هم است و در آینده هم خواهد بود؟
در پاسخ به این پرسش قبلی که آیا مارکس توانایی پاسخ به این پرسش را دارد که چگونه کار اجتماعی بشر منبع ثروت اجتماعی او بوده و حالا هم است و در آینده هم خواهد بود؟
باید در جواب متاسفانه گفت خیر. مارکس در شرایطی نیست که قادر به پاسخ گویی این پرسش باشد.
بزرگترین محدودیت مارکس در این است که مارکس گرچه خود را کاشف سرشت دوگانه کار می داند، اما سرشت دوگانه کار اساس نطر او پیرامون ارزش اضافی را تشکیل نمی دهد.
او سرشت دوگانه کار را بیان می کند اما به نظر می آید او زمانی به سرشت دوگانه کار پی می برد که تئوری ارزش اضافه اش را پیشتر تکوین داده است. و از این رو در "کاپیتال" با اصلاحاتی وارد می شود اما سرشت دوگانه کار هرگز در جایگاه واقعی اش در توضیح کار اجتماعی به مثابه منبع ثروت های اجتماعی بشر قرار داده نمی شود.
از این جهت شالوده تئوری ارزش اضافی مارکس، کار اجتماعی بشر نیست بل کار طبیعی یعنی فیزیک کار است که اجتماعا انجام می گیرد.
سرشت دوگانه کار اما در واقعیت امر این است که کار انسانی حائز دو سرشت است:
- کار اجتماعی که همان کار هدفمند بشری است که از یک ایده، و یک نقشه و یک ذهنیت از پیش تعیین شده در درجات مختلف از مهارت و تجربه و... انجام می گیرد و منبع ثروت اجتماعی بشر است.
- کار طبیعی و فیزیک کار است که اجتماعا انجام می گیرد اما بطور متوسط همان کار عضلانی، مغزی و .... صرف انرزی است که ما در علم فیزیک می شناسیم. این کار که در نعم مادی مانند مسکن، آذوفه، لباس، انرژی حرارتی و... متقارن میشود، همان کاری است که بشر در طی تولید و تجارت مصرف می کند، تا کار اجتماعی و ثروت تولید کند.
توضیحا عرض می شود: ما انسان ها همیشه نان ایده ها و افکار و .. خود را خورده ایم. و این ایده و افکار است که در کار اجتماعی، منبع ثروت های اجتماعی ما هستند.
و در عوض در طول تولید و تجارت، برای جامه عمل پوشانیدن به کار اجتماعی، این کار طبیعی بوده است که مصرف نمودیم. یعنی انرژی به خرج دادیم تا یک اثر هنری خلق کنیم.
پس بدینسان بر پایه سرشت دوگانه کار - کار طبیعی و کار اجتماعی ، کار ابژکتیو و کار سوبژکتیو - کار طبیعی از شمار وسایل تولید است که در پروسه کار مصرف می شود. وسایل تولید که کار طبیعی انسان و حیوان و ماشین و ... را هم در بر دارد، ارزش های هستند که در پروسه کار، ثابت می مانند یعنی چون باز تولید می شوند، ثابت می مانند و اما آنچه در پروسه کار، تولید می شود، ارزش اضافی یا ارزش نوین است.
ارزش نوین در رابطه با ارزش قدیم، در وافعیت رابطه میان تولید و باز تولید را تشکیل می دهند.
در هر پروسه کار، دو عمل انجام می گیرد:
ارزش قدیم بازتولید می شود - و مصرف می گردد و اما از راه بازتولید ثابت می ماند و ارزش نوین از سوی دیگر تولید می شود.
هر فراورده ایی هویت جدید خود را مدیون همین ارزش نوین، و همین کار اجتماعی است.
اما آیا این بازتولید و تولید، و این ارزش قدیم و نو بی آنکه نیازی به مبادله داشته باشند، یعنی زمانی که بشر و تولید کنندگان پراکنده از یکدیگر می زیسته بی آنکه در مبادله باهم بوده باشند، مطرح بوده است؟
البته که مطرح نبوده است اما وجود داشته است. ایندو باهم فرق می کنند. یعنی وجود داشته است اما رخ نمی نمود و نیازی و فرصتی هم برای رخ نمودن نداشت و تازه در عرصه مبادله است که وقتی دو فراورده به شکل کالا در مقابل هم در رابطه قرار می گیرند، چون باید بر پایه ارزش های مساوی و برابر باهم مبادله شوند، مطرح می گردند. چه چیز مطرح می گردد؟
ارزش قدیم و نو، بازتولید و تولید، کار قدیم و کار نو.
و اتفاقا از همین نقطه است که مارکس کتاب کاپیتال خود را می نگارد یعنی از همین نقطه می باشد که او پایه نظریه اش را بنا می نهد: تولید کالایی و کالا
پس بهتر است که ما برای ادامه توضیح هم شده از همین تولید کالایی و کالا مطلب را پی بگیریم.
ما این را به این شکل مدیون مارکس هستیم که انظار را به این وجه حواله می دهد که کالا شکلی از فراورده است همان گونه که تولید کالایی شکلی از تولید است. تولید کالایی و کالا سابقا نبوده اند و مقدم نیستند بل حادث هستند.
پس با این احتساب در آغاز تولید بود و سپس تولید کالایی پدیدار شد. اساس تولید کالایی مبادله است با این توضیح که در تولید کالایی نه فقط مبادله میشود بل مقصد تولید مبادله است. یعنی تولید می شود تا مبادله گردد. پس در این شکل از تولید، تولید کنندگان به غرض مبادله تولید می کنند.
بدین سان برای پیدایش فرم کالایی تولید باید مبادله میان تولید کنندگان به درجات معینی از رشد نایل گردد.
در توضیح این رشد است که مارکس به جایگاه پول اشاره می کند. پول دارای مقام های چهارگانه زیر می باشد که آنها را بتدریج کسب می کند:
- مقیاس سنجش ارزش مبادلاتی
-وسیله مبادله
-وسیله پرداخت
-وسیله انباشت
-وسیله مبادله
-وسیله پرداخت
-وسیله انباشت
در قله این رشد است که مارکس به این نظر می افتد فرصت تاریخی برای تبدیل پول به سرمایه پیش می آید که قبلا به آن اشاره نمودیم و در فرصت بعدی به آن بیشتر خواهیم پرداخت . فقط در این جا به این نکته اشاره کرده باشیم که تبدیل پول به سرمایه نه این که اشتباه باشد اما این به این مفهوم مارکسی که پول بر سرمایه مقدم باشد، نیست. بلکه برعکس این سرمایه است که بر پول مقدم است. سرمایه اگر نباشد تبدیل پول به سرمایه بی معنی است. بیشتر در این رابطه در فرصت های بعدی.
اما در این جا به این اسلوب درست دیده مارکس بایستی اشاره کرد که مسائل اجتماعی - اقتصادی را در روند پیدایش و به شکل مرحله بندی شده از سفلی تا عالی می بیند که در خور ستایش فراوان است.
چون در آغاز تولید بود، این حق برای تولید محفوظ می ماند که تولید و نه شکل کالایی تولید پایه و شالوده علم بشر از اقتصاد اجتماعی قرار گیرد . اما در مارکس شیپور از دهانه گشادش دمیده میشود و کالا و تولید کالایی شالوده قرار می گیرد و البته و صد البته با این توجیه که او اساس بررسی اش را کاپیتال و شیوه کاپیتالیستی تولید قرار داده است که گفتیم این بررسی های اقتصادی در عوض این که توضیح دهنده و حلال مشکلات بوده باشد، به سهم پرسشهای دیگری مطرح نمود و یا برخی از پرسشهای اساسی را بدون جواب باقی نهاد.
اما چرا مارکس تولید را شالوده بررسی های خود قرار نمی دهد؟
برای اینکه بنابر محدودیتی که گفتیم - در رابطه با سرشت دوگانه کار - امر تولید جذابیتی برای مارکس ندارد. حتی در تولید کالایی هم چیزی نیست که مارکس را جذب کند. مارکس وارد مبحث تولید کالایی و کالا می شود تا مرحله نهایی آن به سرمایه بپردازد که برایش مهم است.
مارکس چون سرشت دوگانه کار را نمی بیند مانند دیگر اقتصادانان پیش از خود به این نتیجه می رسد: در مبادله دو کالا با ارزش مبادلاتی یکسان، طرفین مبادله هرگز ثروت مند نخواهند شد چرا تبادل دو ارزش مساوی مانند تبادل یک با یک است.
به عبارت دیگر در تناسب: کالا - کالا یا کالا - پول - کالا ( با واسطه پول و بدون واسطه پول ) چون ارزش های مساوی تقسیم می شوند، طرفین تولید کننده یا مبادله گر ارزشی را می دهد و به همان مقدار ارزشی را می ستاند، پس نتیجه مارکس این است همان گونه اقتصاد دان های پیش از او هم گفته اند در این تبادله ارزش های مساوی، کسی ثروت مند نخواهد شد.
توجه داشته باشید نکته اصلی یعنی اساس همه مباحث تاکنونی ما در همین جاست: یعنی ارزش اضافه.
مارکسی که اصلا در امر تولید، نمی تواند مشاهده کند، که هر تولید، برای هر تولید کننده به مفهوم یک ارزش نوین که به آن ارزش اضافه می گویند، می باشد، همان مارکس بدیهی است که از قوانین مبادله های ارزش های اضافی به این نتیجه کذایی می رسد که پس در یک مبادله ، سودی نصیب کسی نمی شود.
مگر قرار بود که کسب سود در مبادله باشد؟ چه کسی گفته و ادعا کرده جز مرکانتلیستها که در مبادله است که برای نخستین بار سود و ارزش اضافه پایه نهاد می شود؟
پس اگر این درست نیست که در مبادله که بر پایه ارزش های مساوی است، ارزش اضافه پایه نهاده نمی شود، پس پایه گذار ارزش اضافی امر تولید است.
امر تولید - صرف نظر از شکل کالایی آن - اگر منبع تولید ارزش اضافی به شکل پایه ایی آن نیست - پایه ای می گوییم چرا که امر مبادله در اشکال عالی ترش سپس ارزش اضافی خود را وارد می کند بر ارزش اضافی پیشین می افزاید یعنی بر یک سور پلوس، سور پلوس تجاری افزوده می گردد، بیشتر در این رابطه در فرصت های بعدی - پس در کجاست که ارزش اضافی برای نخستین بار بنا نهاده میشود؟
در تجارت ؟
خیر. در امر تولید! چگونه؟
از راه سرشت دوگانه کار: کار طبیعی و کار اجتماعی.
این کار اجتماعی است که برای صاحبش مولد و منبع ثروت اجتماعی اوست. اما کار طبیعی او، کاری است که او به شکل هزینه و سرمایه در پروسه کار مصرف می کند.
هر مبادله بر پایه ارزش های مساوی صورت می گیرد تا خلاف آن ثابت شود.
در مبادله ارزش های مساوی، هر کالا از دو جزء اصلی ترکیب یافته است:
سرمایه + کار جدید و اجتماعی = کالا
در یک تناسب مبادلاتی یعنی
کالا - کالا
آنگاه خواهیم داشت
سرمایه + کار جدید و اجتماعی = سرمایه + کار جدید و اجتماعی
یعنی به عبارت نهایی این تولید کنندگان یا مبادله کنندگان کالا هستند که از قبل کار و تولید خویش، خود را ثروت می کنند و ثروت اجتماعی در کار جدید و اجتماعی نهفته است.
بدینسان اشکال مارکس به علت محدویتی که دارد، در این است که قانون مبادله بر پایه ارزش های مساوی را از یکسو با اصل تولید ارزش اضافی در پروسه کار از سوی دیگر عوضی می گیرد.
یعنی چون کالا ها اساسا و قاعدتا بر شالوده ارزش های درونی شان و بطور مساوی مبادله می شوند- دست به دست می شوند -، آنگاه دست بدست شدن ارزش های مساوی هیچ بهره ایی برای صاحبان کالا ندارد!!!
البته که در دست بدست شدن بهره حاصل نمی شود. الیته که در تناسب ساده و بدوی و تواتری کالا - کالا یعنی هنگامیکه تولید کنندگان مستقیم کالاهایشان را باهم تعویض می کنند، بهره ایی نصیب کسی نمیشود.
اما اگر در کالا از پیش بهره ای نهفته نبود، می شد از امر تعویض چنین نتیجه گرفت برای طرقین حاصلی دارد؟ البته که خیر! و درست این همانی است که مارکس می اندیشد یعنی:
در کالا فی نفسه بهره ای نهفته نیست. این بهره در کالا نیست که نهفته است بل بهره در کار اضافی است که کارگر برای سرمایه دار انجام می دهد.
و چون در دیده مارکس، این کار اضافی است که منشای بهره - ارزش اضافی - است پس بدینسان از این دیده در مرحله اولیه از تولید و حتی در مرحله کالایی، از تولید نیست که ارزش اضافی پدیدار و تولید میشود بل در مراحل عالی آن یعنی در شکل کاپیتالیستی از تولید و شیوه تولید.
و از همیجا و به همین سبب است که مارکس مایل نیست که امر تولید را برای توضیح ارزش اضافی شالوده تحلیل خود از اقتصاد اجتماعی واقع گرداند. چرا که چنانکه گفتیم از نظر او در نفس شیوه تولید نیست که تولید ارزش اضافی نهفته است بل در شکلی از اشکال از این شیوه تولید که تازه در مرحله کاپیتالیستی آن ظهور می کند، بهره یا ارزش اصافه برای نخستین بار تولید می شود. این دیده مارکس است. و کارش هم نمیشود کرد.
اما ریشه و علت این که چرا مارکس به چنین نتیجه اشتباه آمیزی می رسد، همان شالوده قرار ندادن سرشت دوگانه کار در شناخت و توضیح ارزش اضافی است و درک این موضوع برای این مبحث مهم است. پس بهتر است برای توضیح و تثبیت این مهم هم شده بیشتر پیرامون آن به توضیح بنشینیم.
وافع نشدن سرشت دوگانه کار به منزله شالوده واقعی تولید ثروت اجتماعی بشر یعنی واقع شدن کار طبیعی و فیزیک کار - که در شیوه تولید کاپیتالیستی از سوی مارکس به شکل سرمایه متغیر و مزد وارد ارزش کالا می گردد - به مثابه نخستین خشت بنای کجکی برای ثروت اجتماعی انسان می باشد که آن بنا را تا ثریا کج به بالا می برد.
حالا ببینیم از کار طبیعی به منزله زیربنای ارزش اضافی چه چیز حاصل می شود؟
در تئوری کار طبیعی به منزله پایه ارزش اضافی، چون کار اجتماعی در فراورده برابر با صفر است و اصلا وچود ندارد، لذا این کار طبیعی است که با سرشت دوگانه اش و معمول یک کالا وارد می گردد
ما می دانیم هر کالا دارای دو ارزش مصرف و ارزش مبادلاتی است. برای مارکس، تولید در شکل کالایی اش مطرح است. در فرم کالایی از تولید، ارزش مبادلاتی کار طبیعی اساسی است. کالا ها بر اساس مجموع ساعاتی که بطور متوسط صرف آن شده مقایسه میشوند.
یک کیلو گندم برابر است با 3 کیلو سیب. چرا که در یک کیلو گندم آن مقدار از کار طبیعی نهفته است که در چیدن سه کیلو سیب. مارکس که به این تئوری چسبیده است اصرار دارد که فرق میان ارزش و مقدار این ارزش در یک کار توجه شود. به عبارت دیگر همه کالاها دارای ارزش کار مساوی و برابر نیستند. بطور نمونه یک ساعت می تواند چهار روز کار در خود نهفته داشته و یک جفت کفش دو روز. به عبارت دیگر ارزش یک ساعت برابر با ارزش یک جفت کفش نیست بل برابر با ارزش دو جفت کفش می باشد:
1 ساعت = برابر 2 جفت کفش
تکیه و اصرار مارکس بر این است که مبادله ارزش های مساوی کار - طبیعی - را براساس این که چون در هر کار ارزش کار- طبیعی - نهفته است، چنین برداشت نشود که مقدار این کار و ارزش - مبادلاتی - در کالاها و فراورده ها هم یکی است.
از سوی دیگر مارکس بر این اصرار دارد که انظار را متوجه این نکته کند که ارزش کار یا ارزش مبادلاتی صرف نظر از مقدار آن - یعنی یک روز، دو روز، سه روز و... یک ساعت، دو ساعت و سه ساعت و.. - در مایحتاج اساسی و ضروری تولید کننده در طول کار برابر نشان و اکویوالنت خود را دارد.
یعنی اگر در طول یک روز و یا یک ماه و یک سال، تولید کننده به فلان مقدار مایحتاج اساسی و ضروری نیاز دارد تا انرژی از دست رفته اش در طول پروسه کار طبیعی را بازتولید کند، آنگاه این ارزش این فلان مقدار نیازهای اساسی - مسکن، پوشاک و... - به شکل برابر نشان و ارزش برابر با کار طبیعی وارد ارزش مبادلاتی کالا میشود.
چون مارکس علاقند به تولید بطور کلی نیست بل به شکل کالایی آن و بخصوص در مرحله کاپیتالیستی آن توجه دارد، از این رو این ارزش کار و مبادلاتی که وارد کالا می شود، و سپس باهم به مقدار مساوی مبادله میشوند، را همان مزد کار و یا سرمایه متغیر در مرحله کاپیتالیستی تولید می داند.
به عبارت کاپیتالیستی کلمه، هر تولید کننده هرباره این مزد خود را - سرمایه متغیرش - را وارد ارزش مبادلاتی کالایش می کند. و کالاها بر پایه مزد های برابر مبادله میشوند.
4 روز کار برای یک ساعت = 4 روز کار برای دو جفت کفش
مارکس برای این که این نکته را برجسته کند به این اشاره می کند که هزینه های تولیدی سوای کار و مزد را اگر بخواهیم به زبان کاپیتالیستی سرمایه ثابت بنامیم چون سرمایه ثابت هرباره در هر پروسه تولید بازتولید می شود از این رو بهتر است برای فهم ارزش مبادلاتی بر پایه دستمزدها، سرمایه ثابت را بطور تئوریک برابر با صفر قرار داد.
یعتی اگر ما دیگر هزینه ها تولید را در هر کالا برابر صفر قرار دهیم، آنگاه در هر مبادله به زبان کاپیتالیستی این مزدهای برابر هستند که باهم تعویض می شوند.
از این جاست که مارکس به این نظر می رسد بر پایه این نتیجه گیری در یک عمل تواتری ساده کالا - کالا هیچ یک از طرفین ثروت نمی شوند و نمی توانند هم ثروت بشوند.
اما اگر شدند چی؟
او جوابش این است: مسلما بر اساس قوانین قیمت ها که تایع عرضه و تقاضا است. یا بر اساس کلاهبرداری و گرانفروشی یعنی دست بردن در جیب حریف. بطور نمونه اگر
یک ساعت فروش یک ساعت را که حائز ارزش کاری برابر 4 روز بوده در ازای مبادله با دو جفت کفش که در چهار روز تهیه شده اند با 3 جفت کفش تعویض می کند آنگاه از راه تفاوتی که میان ارزش مبادلاتی و قیمت است به یک جفت کفش اضافی دست می یابد که در واقع با از آن خود کردن به مقدار یک جفت کفش ثروت مند می شود و کفاش به اندازه یک جفت کفش فقیر می گردد و بدین گونه ثروت ها از دستی به دستی منتقل و در یک دست و در یک جا مجنمع و متمرکز می گردند. الیته این تنها راهش نیست . اما بطور نمونه یکی از راه هایش است. این نظر مارکس است.
مبحث ارزش اضافه یا ارزش اضافی را پی می گیریم در ارتباط با مبحث تولید اضافی یا تولید اضافه.
این تولید اضافی، در واقعیت امر همان تولید اضافه بر مایحتاج است که از آن به عنوان ارزش اضافی نام می برند. چون ادامه بحث به این جا کشید که از نظر مارکس، در شکل کاپیتالیستی از تولید است که اضافه بر مایحتاج کارگران- تولید کنندگان - یعنی اضافه بر مزد و کار ضروری،در شکل اضافه تولید یا ارزش اضافی به سرمایه داران تعلق می گیرد، لذا این ضرورت در این مکان پیش می آید به تاریخ تقسیم تولید به دو بخش تولید ضروری و اساسی و تولید اضافی و مازاد بر احتیاج باز گردیم تا ببینیم آیا این تقسیمبندی در نتیجه شیوه کاپیتالیستی تولید پدیدار شد و یا این که ربطی به آن ندارد و بر کاپیتالیسم مقدم است؟
زمانی که تولید اجتماعی عاری از فراوانی - ثروت - و محکوم به فقر بود، - بدون مازاد بر احتیاج و تولید اضافی - در این زمان جامعه های بشر در طی یک دوران توحش کم و بیش طولانی، با نازل ترین سطح از شیوه تولید، به فعالیت مولد سرگرم بودند.
جالب در این است این فقر - تحت عنوان ضروری ترین مایحتاج انسانی - به شکل پایه ای در می آید که تا امروز که عصر دستمزدها و کارگرداری است به هستی خود ادامه می دهد.
پس از این جهت این درست است: آنها که ثروت های اجتماعی - و حتی طبیعی - را تصاحب نمودند و از این راه به معنای واقعی کلمه ثروتمند یعنی دارای ثروت شدند، کارشان در این خلاصه می شد که تولید اضافی را از آن خود کنند و مابقی در فقر نگه دارند.
این که تصاحب تولید اضافی و ثروت به چه نحو مقدور گشت، موضوع سخن ما در این جا نیست. در این جا سعی بر این است که گفته شود، ثروت و فراوانی که گفته میشود، در همین تولید اضافی است که در آغاز از فقر عمومی، از موجودیت برخوردار نبود.
این ارزش اضافی که در این جا موضوع سخن ماست، در واقع شکلی از همین تولید اضافی در مرحله تولید کالایی می باشد.
پس بازگردیم به عقب بعنی به زمانی که فقر عمومی مستولی است و جامعه های بشر جدا از هم و پراکنده، هریک در توحش خود با نازل ترین سطح فعالیت تولیدی سرگرمند.
از این سطح تا این نقطه که نظر به ارتقای شیوه تولید، جامعه به ثروت و اضافه تولید دست یابد، مسلما باید زمان بسیار طولانی طی شده باشد. این که می گوییم جامعه مد نظر جامعه خاصی نیست بل کل این جامعه هایی مد نظر است که مستقل و پراکنده در سطح کره خاکی می زیستند.
بی شک شرط اساسی مبادله میان این جامعه ها، به غیر از عوامل جغرافیایی و ضرورت های سوبژکتیو، شرط اضافه تولید بوده است. یعنی در آنجا هایی که مبادله برای نخستین بار ممکن شد و سپس پایدار گشت، وجود شرط اضافه تولید یعنی ثروت بوده است. پس ثروت عامل اصلی مبادله است. بدون ثروت - اضافه تولید- مبادله ممکن نیست تا چه رسد پایدار باشد.
مبادله به سهم خود عامل پیوند جامعه ها در یک جامعه بزرگتر گشت. به گونه ایی که از این راه از دل نخستین دسته جات اجتماعی موجود، اول طایفه، سپس ایل، قبیله، اتحاد قبایل، ملت و مانند امروز اتحاد ملل و در آینده جامعه واحد جهانی شکل گرفت.
مبادله که پای گرفت در روند رشد و توسعه خود شکل کلایی از تولید را دایر کرد. در مرحله تولید کالایی است که مبحث ارزش، یعنی ارزش مبادلاتی مطرح می شود. چرا که تولید کنندگان که همزمان مبادله کنندگان بودند به منظور مبادله نیاز به دانستن ارزش فراورده مبادلاتی خود داشتند.
باید دانست این که گفته میشود: مبادله در اصل، مبادله میان تولید کنندگان می باشد و این به این مفهوم ابتدایی و سلولی وارد علم اقتصاد شده است، ربشه در تاریخ طولانی این اصل دارد.
مبادله در این مرحله البته مبادله مستقیم میان تولید کنندگان می باشد چرا تا آن زمان که مبادله و تولید از هم جدا میگردند زمان بسیار طولانی می بایستی طی می گردید.
گفتیم شالوده چنین مبادله ای را، تولید اضافه یا ثروت جامعه های موجود تشکیل می داده است و برای این منظور هم به میان آمدن پای ارزش افزوده در فرآورده الزمی میشد.
بی شک فراوردها بر پایه ارزش های که حاوی آن بودند مبادله میشدند. اما کار نهفته در چنین فراورده هایی مسلما یکی از عناصر ارزشی آن ها را تشکیل می داده است.
چون تولید اضافی مبادله میشد، در واقع صرفه و بهره کار تولید کنندگان و جامعه بود که به این ترتیب هرباره مورد مبادله قرار می گرفت. مابقی فراورده ها در عمل مصروف نیازهای اساسی تولید می شدند و یا اینکه قبلا شده بودند.
این ترکیب یعنی تولید مصرفی و تولید اضافی، ترکیبی می باشد که به شکل سلولی تا به درون جوامع امروزی به هستی خود ادامه داده است.
ترکیب مصرفی و اضافی هرگز به این مفهوم نبوده که اولی مصرف می شده و دومی نمی شده است.
در آغاز، تولید اضافی و ثروت جامعه، برای تنوع بخشیدن به مصرف درون جامعه بود که با یکدیگر مبادله می شدند.
محروم سازی یک دسته، از تنوع و ثروت و فراوانی و تحمیل فقر و یکنواختی که در زمان ما مزد نام گرفته است، پس بدینسان در آغاز از هستی برخودار نبوده است.
مزد کار و بهره کار - البته نه به این نام - هر دو عمومی بودند. چرا که مالکیب بر سرمایه های اجتماعی و طبیعی عمومی بودند.
رابطه مزد و بهره که امروزه به این شکل مطرح است و مارکس از آن به عنوان نرخ ارزش اضافی نام می برد، در واقع از زمانی که تولید اضافی و ارزش اضافی پدیدار شد، رابطه ایی از روابط درونی از اقتصاد اجتماعی بشر گشت.
لاکن علم بشر از این روابط اقتصاد اجتماعی ، مبحث دیگری است و دارای تاریخ خاص خود می باشد و مد نطر ما در این جا نیست.
رابطه مزد و بهره، و یا رابطه دیگر یعنی رابطه میان سرمایه و بهره این ها روابط علمی نیستند، بل روابط عینی - اقتصادی اند.
مسلما بشر اولیه با علم به روابط اقتصادی خود، وارد تولید و مبادله نمی شده است. و از این رو ما باید از این نقطه حرکت کنیم که اعمال او بر شالوده تجربه یعنی بر بسیاری سوخت وسوز ها استوار بوده تا این که روزی در صورت امکان به یک میزان واقعی دست یابد.
در رابطه میان فقر و ثروت، تولید ضروری و اضافی و ... باید به یک نکته توجه داشت، نکته ای که تا به امروز به هستی خود در اقتصاد اجتماعی ادامه میدهد و آن این که:
فقر اگر در ثروت شریک نیست، ثروت اما در فقر شریک است.
بطور نمونه در رابطه عدد 1 و 2. 2 در یک هست اما عکس این رابطه درست نیست یعنی 1 در 2 نیست.
فردی که 180 سانتی متر قد دارد، 160 سانتی متر قد را در خود دارد اما عکسش صادق نیست.
از همین رو هم داشتن تولید اضافی هرگز به این مفهوم نبوده که جامعه خود را از تولید ضروری محروم کند. این محروم سازی حتی بعدها هم که ثروتمندان از فقرا جدا گشتند وجود نداشت یعنی ثروتمندان هرگز خود را از تولید های ضروری و اساسی محروم نکردند بل اضافه بر آن که ثروت نام داشت را از آن خود نمودند.
برای همین منظور ثروتمندان تا مدت ها هرگز از تولیدات ضروری چشم پوشی نکردند بل اضافه بر تولیدات ضروری، تولیدات اضافی را در اختیار خود گرفتند و به انحصار خود درآوردند.
این را از این جهت مطرح می کنم، چراکه باید در نظر داشت در اشکال طبقاتی از تولید اجتماعی، ارزش کالا تنها محدود به مزد، یا هزینه برده، یا سهم رعیت به اضافه هزینه های تولیدی و متفرقه نبود، بل فراتر از آن دخل و خرج ثروت مندان را هم در خود شامل می گشت.
دخل و خرج ثروت مندان در رابطه قرار می گرفت با تولید و ارزش اضافی یعنی باهم جمع بسته می شدند و سهم ثروتمندان از این جمع بست بود که هرباره شکل می گرفت.
علت این امر هم ساده است: سنت.
از آغاز سنت بر این بوده است که سهم تولید کنندگان بر کنار، آنچه که باقی می ماند، شاخص ثروت و اضافه تولید باشد.
اما زمانی که تولید کنندگان تقسیم شدند و میانشان رابطه طبقاتی پدیدار گشت، این سنت و مکانیزم برچیده نشد بل کماکان به هستی خود در اشکال جدید ادامه داد.
چرا طرح این مسئله مهم است؟
چون ارزش اضافی، بهره و.. که می گویند از آغاز با تولید مصرفی و مصرف فرق داشت. تولید مصرفی را تولید کنندگان در پروسه کار مصرف می کردند اما تولید اضافی حکم تولیدی انباری یا برای انباشت کردن را داشت.
انباشت ثروت و سپس تبدیل این ثروت انباشت شده به سرمایه که می گویند در واقعیت یک مکانیزم و سنت بسیاری دیرین اقتصادی است
همان گونه که انسان که از درون میمون تکامل یافت، بسیاری از مکانیزم های که در ارگانیسمی زنده بنام میمون وجود دارد، در ارگانیسم بعدی و انسانی به هستی خود ادامه می دهند، به همان گونه هم در اشکال عالی تر تولید و اقتصاد اجتماعی، مکانیزم های ابتدای بطور عمده باقی می مانند و تنها تغییر شکل می دهند. و یکی از این مکانیزم ها همین مورد تولید برای انباشت یا تولید اضافی است که گفتیم شاخص ثروت و فراوانی است که بهره هم نامیده میشود.
از همین مکانیزم بهره است که در واقع مقوله بهره برداری - نه بهره کشی و استثمار - پدید آمده و بطور لایتجزا با مکانیزم انباشت و ذخیره مرتبط است.
همان گونه که پیشتر و در بالا اشاره نمودیم تولید اجتماعی در آغاز در سطح بهره برداری نبود. یعنی ثروتی وجود نداشت. فقر عمومی بود. اضافه بر نیاز اساسی تولید نمیشد. به قول امروزی ها اقتصاد بخور و نمیری بود که همانند آن سرنوشت میلیون ها انسان امروزی است که تا سر حدات توحش زندگی می کنند.
بنابراین بیرون آمدن از این توحش و ثروت مند شدن و به ثروت و تولید اضافی رسیدن، و یا تولید و فعالیت تولیدی را به سطح بهره برداری رساندن ... یک جهت تاریخی است. به عبارت دیگر تاریخ اجتماعی در بعد اقتصادی که می گویند یکی وجه آن همین جهت رو به ثروت است.
ادامه دارد...
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen