Dienstag, 29. September 2015

ادامه مباحث پیرامون کاپیتال مارکس -3


ادامه مباحث پیرامون کاپیتال مارکس
بخش سوم
تولید اززش اضافی مطلق
فصل 5
پروسه کار و پروسه ارزش اضافی
1-پروسه کار















پرسش ما این است:
تاثیر روابط اجتماعی - کاپیتالیستی بر پروسه کار و بر یک پروسه اقتصادی؟
پاسخ مارکس:
Photo de Farhad Vakof.





برای فرانسه زبان ها
Photo de Farhad Vakof.


ادامه پاسخ مارکس:
Photo de Farhad Vakof.



خلاصه جوابیه مارکس
مارکس بدوا می گوید روابط اجتماعی بر طبیعت عمومی پروسه کار تغییری ایجاد
نمی کند و این مسلم است.
بعد اضافه می کند حتی بر شکل یعنی طریقه و نحوه ای که مثلا یک چکمه... تولید میشود، تغییر ایجاد نمیشود اگر در این میان کاپیتالیست پیدایش شود..
برای این که بیشتر مطلب را توضیخ داده باشد می گوید بطور کلی دو پدیده خاص را می توان در پروسه کاری که با کاپیتالیست همراه است مشاهده کرد:
1- کنترل پروسه کار از سوی کاپیتالیست
2-تصاحب محصول کار از سوی کاپیتالیست
امسلما در هر دو موردی که مارکس نام می برد و زاده زوابط اجتماعی اند یعنی کنترل خصوصی کار و تصاحب خصوصی کار در روابط کاپیتالیستی، می توان گفت که این موارد بر پروسه کار تاثیر معکوس می نهند.
اگر ما در نظر داشته باشیم اساس جامعه کاپیتالیستی بر جامعه مبادلاتی یعنی تولید کالایی استوار است، آنگاه باید به دو مورد مارکس مورد سومی را هم اضافه کنیم:
3-از خودبیگانی حاصل از جامعه مبادلاتی این که انسان هرباره خویش را در فراورده هایش به مبادله می گذارد و از این راه رائده ایی از محصولاتش می گردد. به اصطلاح امر شی شدن انسان
اآن کعبه ایی که همه بدور مدار آن می چرخند، آن مکانیزمی که خارج از انسان، انسان را در مهار خود اسیر کرده و او را تابعی بی اراده از مکانیزم و قوانین خود کرده، بازار یعنی مبادله میان جامعه تولیدکنندگان می باشد.
مبادله میان جامعه تولیدکنندگان اساسی است. بر این اساس مبادلاتی است که سپس مالکیت درونی در میان جامعه تولید کنندگان مطرح می شود.
در سلسله مراتب نهایی آنگاه شیوه کنترل در پروسه کار مطرح است.
این که شیوه کنترل در پروسه و محیط کار، مردمی، توده ایی و به اصطلاح امروزی ها دموکراتیک و شورایی است، مهم است.
همه این پارامترها و فاکتورها در بازدهی کار موثرند.
از این رو می توان انتظار داشت زمانی که محیط کار رفیقانه، و محصول کار در مالکیت تولید کننده مستقیم، و سرآخر هدف از تولید و کار نه مبادله بل رفاه عمومی باشد، دغدغه و استرس کار چون پایین تر است، و اشتیاق به کار بالاتر است، به همان میزان هم بازدهی کار به مراتب بیشتر خواهد بود.
ااما با این وجود با همه تاثیراتی که جامعه و روابط انسانی بر پروسه کار دارد، هرگز از مزه گندمی که برداشت شده، نمی شود تشخیص داد، این محصول در چه روایط اجتماعی است که به عمل آمده است.
به همین گونه، از ثروتی که هر باره پروسه کار پس می اندازد، نمی شود تشخیص داد، این ثروت و بهره، در کدام جامعه و روابط انسانی نتیجه داده است.
چرا؟
چون:
ثروت و بهره نه حاصل
1- مبادله است
2-نه حاصل مالکیت خصوصی بر وسایل کار
3- نه حاصل شلاق کوبیدن ها و کنترل ها یعنی انظباط کار
ااگر پروسه کار و به عبارت عامیانه تر اقتصاد در شرایط بهره دهی نباشد، فاکتورهایی مانند مبادله، شکل مالکیت و انظباط و... ثروت زا نیستند.
این فاکتور ها نمی توانند کمک کنند تا به ثروت دست یافت.
برای دست یابی به ثروت - اجتماعی و نه طبیعی - باید قوای اقتصادی بهینه سازی گردند..
تقسیم عادلانه و یا ناعادلانه ثروت پس از تولید ثروت مطرح است.
این قواعدی که می گوییم از پیش روشن است در رابطه با اقتصاد رانتی و استخراج و فروش منابع طبیعی و.. صادف نیست. البته که از این راه می شود به بهای نابودی طبیعت، آب ها، جنگل و مراتع و... به ثروت رسید و..
ا
همه موجودات زنده کم و بیش کار می کنند . اول کار می کنند و بعد مصرف می کنند. مگر لاش خورها و انگل ها!
اما انسان نشان داده است که در اقتصادی که دارد و کاری که می کند، نه تنها تغییر و تحول ایجاد می کند بل که از این راه در هستی طبیعی و اجتماعی اش هم تغییر ایجاد می کند.
ما این را نه در زنبور می بینیم و نه در مورچه و نه در عنکبوت ... یعنی در این قبیل موجوداتی که با دقت و انظباط فراوان بطور غریزی دارای اقتصاد و کار می باشند.
بنابر این اختلاف ما انسان ها عملا و به حکم اسناد تاریخی در این است که اقتصاد و کار ما پویاست و در این پویایی راز پویایی جامعه ما نهفته است.
ادر پیرامون اختلاف انسان و حیوانات ببنیم که مارکس به چه نظری است:

    • ادامه



خلاصه ترجمه:
اختلاف در این است که ما انسان ها اول طرح یک کار را می ریزیم و بعد آن کار را به انحام می رسانیم لاکن در کار غریزی حیواناتی از قبیل عنکبوت و زنبور .... چنین نقشه ریزی از قبل وجود ندارد!
عحب. نبوغی!
ا

تاکنون در این بخش از مباحثات پیرامون پروسه کار، مدام به این نکته تکیه نمودیم که در یک نگاه کلی اقتصاد اجتماعی، ترکیبی است از اقتصاد غریزی و اقتصاد ذخیره ای و اضافی.
رابطه این دو جزء اقتصادی یک مسئله مرتبط با قوای مولده و قوای اقتضادی انسان است. به عبارت روشنتر هر قدر قوای اقتصادی و مولده انسانی رو به بهبود می نهد، به همان میزان افتصاد ذخیره ای و بهره دهی به نسبت اقتصاد بخور و نمیر و غریزه ای و معیشتی افزایش می یابد. این افزایش همان افزایش ثروت و بهره دهی اقتصاد اجتماعی است.
کل این محموعه افتصادی مستقل از شکل مالکیت بر اقتصاد و مستفل از فرماسیون اجتماعی است که این پروسه کار در آن هرباره انجام می گیرد.
تاثیر شکل مالکیت بر وسایل کار و جامعه بر طبیعت عمومی پروسه کار همان است که مارکس گفته است: بی تاثیر است.
یعنی این جامعه و شکل مالکیت بر وسایل کار و پروسه کار نیست که تعیین می کند، آیا اقتصاد و پروسه کار، دارای بهره دهی و اضافه کاری باشد یا نه؟ ثروت زا باشد یا نه؟
به عبارت روشن تر، امر بهره دهی امر اجتماعی نیست.
یعنی هرباره این جامعه و روابط اجتماعی نیستند که تعیین می کنند که اقتصاد و پروسه کار به اقتصاد معیشتی و اقتصادی بهره ای منقسم می شوند.
این تقسیمبندی یعنی کار معیشتی و کار ثروت زا، کار لازم و کار اضافی، در روابط اجتماعی و در جامعه تعیین نمی شود..

در ادامه خاطر نشان نمودیم، ترکیب دوگانه افتصاد اجتماعی پژواک و بازتابی است از سرشت دوگانه کار انسانی.
کارانسانی و پروسه کار بر خلاف پنداشت مارکس، فقط ترکیبی از مصرف نیروی کار نیست.
یعنی این درست است که پروسه کار یعنی مصرف نیروی کار. اما پروسه کار و به عبارت محدودتر تولید فقط مصرف نیست. به این مفهوم پروسه کار در عین حال عبارت است از آفرینش و نوآوری.
شالوده آفرینش انسانی در پروسه کار، کار به مفهوم خلاقیت، هنر کار، ایده کار و.. می باشد.
انسان در هر پروسه کار از یکسو نیروی کار خود را مصرف می کند و از سوی دیگر خویش را یعنی هویت کاری خویش را عملی میسازد.
کار انسانی یعنی پروسه کار تا مادامیکه در فاز معیستی و غریزی است، قوه خلاقیت و قوه بهره دهی اش را نشان نمی دهد و کل کار تنها صرف معیشت و کار لازم می گردد..
ا
برپایه آنچه تاکنون گفتیم ناگفته پیداست:
استثمار و بهره کشی یک امر اجتماعی، و امری مربوط به تضاحب و مالکیت ثروت و بهره از سوی یک عده است که به اصطلاح عوام سرخرمن ظاهر می شوند.
اما امر بهره دهی و ثروت زایی یک امر مرتبط با پروسه کار بطور کلی و بطور اخص قوه خلاقیت و ابتکار انسانی است...
ا
بطور مشخص اگر مطالبمان را بخواهیم در قالب کاپیتالیسم بیان کنیم:
این سرمایه داران و کاپیتالیستها نیستند که اقتصاد اجتماعی را به کار لازم و کار اضافی تقسیم می کنند. چنین تقسیم و ترکیب اقتصادی، در روند تکامل پروسه کار ایجاد شده است و شاخص قوای اقتصاد اجتماعی است.
البته که این سرمایه داران و کاپیتالیستها هستند که کار اضافی یعنی بهره کار را می ربایند. البته که سرمایه داران هستند که مانند اسلاف خود سر خرمن ظاهر می شوند و بهره کار زحمتکشان را از دست شان می ربایند.
اما با این وجود سرمایه داران و کاپیتالیستها در تعیین طبیعت و سرشت عمومی افتصاد دخیل و موثر نیستند.
تقسیم پروسه کار به کار لازم و اضافی یک امر مربوط به سرشت عمومی پروسه کار است.
ا
مثالی بیاوریم:
اگر پروسه کار روزانه به عللی 12 ساعت است، تقسیم و نسبت درونی ساعات کار، امری مرتبط با قوای اقتصادی است.
اگر رابطه و نسبت کار لازم و کار اضافی، 6 به 6 است، اگر 8 - 4 است و الی آخر، اگر انسان نصف ساعت کار روزانه را صرف کار لازم می کند و نصف دیگر را صرف کار اضافی و الی آخر...
این یک خواسته کاپیتالیستها و یک خواسته اجتماعی و مسئله مرتبط با شکل مالکیت نیست..
یعنی این طور نیست که کاپیتالیستها هستند که کارگران را وا می دارند که بخشی از ساعات کار روزانه را برای خود و بخشی باقی مانده را برای سرمایه داران کار کنند..
ا

اما این که ما در نمونه ایی که در بالا داشتیم می بینیم که سرمایه داران کار اضافی کارگران را تصاحب می کنند و به مالکیت خود در میآورند، این از این روست که در پروسه کار، آنکس مالک و صاحب اضافه کاری و کار ذخیره است، آنکس مالک بهره و صاحب سر خرمن است، که مالک بر وسایل کار و صاحب پروسه کار است.

بنابراین اگر از دیده اجتماعی به پروسه کار و به اقتصاد بنگریم، پیوسته مورد اساسی، مورد تصاحب بهره و مالکیت بر وسایل کار است.
آنچه سرشت و طبیعت عمومی جامعه ها را تعیین می کند امر مربوط به مالکیت بر وسایل کار و تصاحب ثروت و بهره کار است.
به عبارت دیگر:
امر تولید ثروت یک امر اقتصادی است اما امر تقسیم عادلانه و یا ناعادلانه ثروت یک امر اجتماعی است
ا
این که چگونه میشود که جامعه های عادلانه نخستین در روند اجتماعی - تاریخی جای خود را به جامعه های ناعادل می دهند،
چگونه می شوند که مالکیت عمومی بر سرمایه ها و وسایل کار به مالکیت خصوصی بر آنها مبدل می گردد،
چگونه از دل جامعه های عادل جامعه های ناعادل سر بیرون می آورند و به این مفهوم تکامل می یابند،
چگونه از زمانی که ثروت ها عادلانه و بطور عمومی تقسیم می گشتند به زمانی ما در تاریخ اجتماعی می رسیم که ثروت ها من بعد بطور خصوصی تفسیم می شوند و فقر عمومی مستولی می گردد..
..........
برای این قبیل پرسش ها مسلما پاسخی که به توان به تحقیق داد وجود دارد...
ا

بحث ما در این جا به مقتضای محتوایش، چنانکه می بینید محدود تر از این است که ما در این تنگنا وارد مسیر سر روند تکامل اجتماعی بر شالوده و به موازات سیر تکامل پروسه کار و روند اقتصادی بشویم.
ما می خواهیم در این محدوده تنگ انظار را متوجه این مطلب مهم کنیم:
حدود اقتصادی با حدود اجتماعی به رغم ارتباط از یکدیگر مستقلند.
ما به این استقلال حیطه اقتصادی از حیطه اجتماعی از آنرو توجه مان برانگیخته شد، چون کسی به این استقلال توجه ها را معطوف می دارد که نامش مارکس است. یعنی با نامی که آنگونه که در ادامه خواهیم دید این استقلال حیطه های اقتصادی و اجتماعی به سود حیطه اجتماعی مدام و بطور اساسی نابود میشود.
به عبارت ساده تر:
تئوری بهره مارکس - تئوری ارزش و کار اضافی - مارکس، بر شالوده حیطه اقتصادی و بر شالوده استقلال حیطه های اقتصادی و اجتماعی استوار نیست. مارکس تئوری بهره اش را بر شالوده حیطه اجتماعی استوار می کند و به این مفهوم مارکس به دیده جامعه گرایانه یعنی سوسیالیستی به مسئله اقتصادی می نگرد...
ا

این که چرا تئوری بهره مارکس بر شالوده اجتماعی استوار است، برای این است که مارکس تحقیقاتی که در کاپیتال سر هم می کند را پس از دوره کم و بیش طولانی فعالیتهای سوسیالیستی - کمونیستی اش می نگارد.
یعنی به عبارت دیگر رابطه برعکس است. یعنی پیش از این که چنین تحقیقات اقتصادی و علمی باشند و سپس بر آن اساس موضع گیری های سوسیالیستی - کمونیستی، یعنی موضع گیری های اجتماعی - سوسیالیستی انجام پذیر گردند، در مورد مارکس این رابطه برعکس است.
مارکس در اندک مطالعات اقتصادی که از پیش دارد تئوری هایش را تنظیم می کند و سپس اصولی را که از پیش به آن رسیده در به هنگام نگارش کاپیتال تدقیق می کند یعنی سعی می کند که آنها را بطور جامع ثابت و مستدلل نماید.
از نظر من این علتی می شود که مارکس در حین مطالعات بعدی بیش از پیش به سکوت یعنی به خلاف نطریه های اولیه اش می رسد. اما حاصلش این است که مارکس بیش از پیش در لابلای کاپیتال تکه هایی را وارد می کند که خواه از نظر استیل نگارش و خواه از نظر محتوای با بقیه متن هماهنگی ندارند.
بطور نمونه همین مبحث پروسه کار که در این جا مورد بررسی ماست.
ا
مبحث پروسه کار در کاپیتال مارکس به شکل یک پرانتز بزرگ وارد متن شده است و از نظر من مارکس به ایده درونی این پرانتز یعنی ایده پیرامون استقلال پروسه کار از پروسه اجتماعی، در ضمن تحقیقات بعدی می رسد و وارد متن از پیش آماده اش می کند که این امر به تدریج به حجم کاپیتال میافزاید اما به همان اندازه به آشفتگی بیشتر دامن می زند.
از نظر استیل و آهنگ نگارش، متن پروسه کار، با آهنگ و استیل پیش و پس از آن مطابقت ندارد و از نظرمن این تکه از کاپیتال در بازخوانی وارد شده است.
این تضاد چنان که خواهیم دید به حدی است که وقتی مارکس دوباره به سر سطر و مطلب اصلی اش یعنی رابطه کارگر و سرمایه دار برای توضیح تئوری ارزش اضافه اش بر می گردد، مطلب به گونه ای پی گرفته میشود که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و نه این که این بار باید در ادامه توضیح داده شود چگونه رابطه کارگر و سرمایه دار بر پروسه تولید ارزش اضافی و پروسه کار موثر است.
در این رابطه باید در نظر داشت: در مطالب مارکس پیرامون پروسه کار، پروسه تولید ارزش اضافی وارد نمی شود، و در عوض مارکس وقتش را عمدتا صرف مطالبی می کند که توگویی حائز ارزش اقتضادی می باشند و یک نمونه را من در ادامه ذکر خواهم کرد.
ا
به دیده فرهنگی و ادبی اگر به موضوع نگاه کنیم، در زبان آلمانی و حتی فرانسه، آنچه که ما فارسی - عربی زبان ها وسیله می نامیم مانند وسیله کار و وسایل کار .. در دیده آلمان - فرانسوی ها وسیله یعنی واسطه.
آلمانی= das Mittel
فرانسوی= le moyen
به مفهوم این کلمات به آلمانی و فرانسوی اگر به خوبی دقت کنیم ریشه لغت واژه میان و میانه و وسط و.. است.
از دیده این دسته از اروپایی ها، وسیله یعنی یک واسطه. یعنی آنچه که میانجی می شود و میانجی گر است.
مارکس هم که یک آلمانی است و به کاربرد کلمات بسیار دقت دارد و گاه با آنها بازی می کند، وقتی واژه واسطه - وسیله را بکار می برد مد نظرش یک میانجی گر و واسطه است. بطور نمونه وقتی می گوید وسایل کار و وسایل تولید و... مد نظرش واسطه های کار است.
خوب. این پرسش مطرح میشود در کاربرد وسیله مد نظر از واسطه، کدام واسطه است؟ واسطه میان چه چیز هایی؟
پاسخ مارکس روشن است: وسایل کار و تولید واسطه اند میان انسان کارگر و موضوع کارش. از همین رو مارکس آلمانی به هنگام کاربرد واژه واسطه بطور اتوماتیک به یک موضوع کار هم نیاز دارد. چون این واسطه- بخوان وسیله - تنها زمانی می تواند حائز نقش واسطه گری و میانجی گری باشد که در آن وسط وسط ها و در آن میان ها پیدایش شود. بر همین اساس، مارکس در توضیح پروسه کار بعضا وقتش را صرف این می کند که وسیله کار واسطه ایی می باشد میان انسان کارگر و موضوع کارش.
موصوع کار از نظر مارکس، آنی است که انسان برویش کار می کند: به آلمانی Gegenstand.
مترجم فرانسوی کاپیتال آنرا به ابژه ترجمه کرده است.
ا
این موضوعات کاری که مارکس می گوید، در واقع بخشی از وسایل کارند. وسایل کار که ما می گوییم یعنی بعضا همین موضوعات کار، مانند چرمی که کفاش رویش کار می کند، چوبی که مورد استفاده نجار واقع می گردد و الی آخر.
حال.وقت صرف این کردن که پروسه کار به وسایل کار نیاز دارد و این وسایل کار گاه موضوع کارند، گاه ابزار کارند، گاه مواد خامند، گاه مواد کمکی و.. چه ربطی به علم اقتصاد دارد.
در بخش دیگر مارکس برای اینکه انظار را از اصل توضیح پروسه کار دور کند، به توضیح این می پردازد تولیدات و محصولات یک پروسه کار، به شکل موضوع کار در پروسه دیگر وارد می شوند. یعنی نتیجه یک پروسه کار، موضوع پروسه کار دیگر است و الی آخر.
و یا به این نظر است اگر در یک پروسه کار مانند نساجی و دوزندگی، نخ که یک واسطه است مدام پاره شود، و یا اگر چاقو نبرد و.. آنچه که مانند نخ و چافو نتیجه و حاصل یک پروسه کار دیگر بودند، در پروسه کار دوزندگی و.. به اصل اولیه خود یعنی نخ و چاقو باز می گردند و دیگر واسطه کار نیستند بل نتیجه کار پروسه کار قبلی اند..
توجه کنید وفت زیادی صرف چنین توضیحاتی در مکانی شده که جایش به توضیح پروسه کار اختصاص داده شده است و اصل مطالب اقتصادی یعنی مکان و جایگاه تولید ارزش اضافی و چگونه پیدایش آن حذف میشوند..
ا
این بحث که ما پیرامون وسیله کار، واسطه و میانجی کار و یا موضوع و ابزار کارو... داشتیم بی علت نیست.
از نظر من بدون این که ما لازم داشته باشیم به مانند مارکس پیرامون سرمایه چنان اندیشه های رفیع بخرج دهیم که سرآخر خر خودمان درگل بماند، سرمایه در حیطه اقتصادی هیچ نیست جز وسایل کار. و وسایل کار به مفهوم سرمایه و یا سرمایه به مفهوم وسایل کار به مفهوم وسیع کلمه است تنها محدود به برخی از وسایل کار که حائز نقش واسطه ای در پروسه کار می باشند نیست. و وسیله و سرمایه کار هم تنها محدود به ابزار کار نیست.
در این رابطه در همان بحث مربوط به پروسه کار یک توضیح از مارکس است که بدوا ترجمه اش آورده میشود و سپس یک پاورقی در همان رابطه که من این پاورقی از از متن فرانسوی کاپیتال ترجمه می کنم و اصل توضیح را از متن آلمانی.
اصل توضیح
به همان میزان کمی که از سر گندم نمی توان مزه کرد، که چه کسی گندم را کاشته است، به همان میزان کم انسان از سر پروسه کار می تواند ببیند، زیر چه شرایطی این پروسه روی داده است، یعنی آیا تحت شلاق های خونبار ناظران برده، یا تحت چشمان مرعوبانه کاپیتالیست، آیا سین سیناتوس آن کار را در ماموریت برای زوجه اش یوگرا انجام داده است، و یا آن وحشی که با یک سنگ یک درنده را از پای در میآورد.
پاورقی که جالب تر است
در رابطه با از پای درآوردن درندگان توسط انسان های اولیه - انسان وحشی - مارکس چنین پاورقی اضافه می کند:
بی شک به همین علت که یک منطق در خور تحسینی است که کلنل تورنس در سنگ انسان وحشی ریشه سرمایه را کشف کرده است!
" در نخستین سنگی که انسان وحشی بسوی درندگان که مورد تعقیبش می باشند، پرتاب می کند، در نخستین باطوم - چوب دستی - که به دست می گیرد برای انداختن میوه هایی که در دست رس او نیستند، ما می توانیم مالکیت بر یک شی با هدف کسب شی دیگر یعنی ریشه سرمایه را مشاهده کنیم."
ر. تورنس - مقاله ای پیرامون تولید تولید ثروت - ص ص 71-70
این احتمالا همچنین همان نخستین باطومی است که ( به آلمانی باطوم یعنی اشتوک) که توضیح می دهد که چرا به انگلیسی استوک یعنی کاپیتال!
ا
گفتم ما نیازی نداریم به این که از سر این که چون کاپیتالیسم در مراحل عالی تر تکامل اقتصادی و پروسه کار و در سطح اجتماعی و مالکیت خصوصی بر وسایل کار و سرمایه ها بوده که ظهور کرده است، پس آنگاه به این صرافت و فکر بی هوده بیافتیم که سرمایه در آغاز و در همان سنگ انسان وحشی دیده نمیشود.
چرا نه؟
این همه بزرگ نمایی سرمایه برای چیست؟
حال اگر من بگویم سرمایه همان سنگ انسان وحشی است که بسوی وحوش درنده جهت شکار و در پروسه کارش پرتاب می کند، آنگاه این به این معناست که در آغاز کاپیتالیسم وجود داشته است؟
یا برعکس.
چون در آغاز کاپیتالیسم و جامعه کاپیتالیستی از موجودیت برخوردار نبوده، پس در آغاز هم کاپیتال وجود نداشته و نمی توان در نخستین وسایل کار نخستین انسان ها، سرمایه کارشان را مشاهده کرد؟
آیا فکر می کنید وجود کاپیتال پیش از موجودیت کاپیتالیسم اندیشه خود مارکس نیست؟ اگر نیست پس چطور از نظر مارکس پیش از ظهور کاپیتالیسم در وهله اول پول به سرمایه مبدل میشود، سپس این سرمایه در پروسه اولیه انباشت می شود و آنگاه بر اساس انباشت اولیه سرمایه، سرمایه داری پدیدار می گردد؟
پس مسئله بر امکان وجود کاپیتال ماقبل از کاپیتالیسم نیست. پیشتر خاطر نشان ساختیم : آن اولی یک پدیده اقتصادی است و این دومی یک پدیده اجتماعی.
ا

گفتیم و تکرار می کنیم: اگر مقولات و حیطه های اقتصادی و اجتماعی در هم آمیزند، این درهم آمیزی پیامدهای ناگواری بدنبال خواهد داشت که یک نمونه ساده اش همین عدم توانایی تشخیص فرق میان کاپیتال و کاپیتالیسم است.
این که کاپیتال در حیطه اقتصادی مطرح است و کاپیتالیسم در حیطه اجتماعی نیازی به توضیح چندان نیست.
لاکن به مقتضای بحث توجه داشته باشید: کاپیتال یعنی همان وسایل کار. این وسایل کار الزاما محدود به واسطه ها میان انسان و موضوعات کارش نیستند. بل کلیه وسایل کار را شامل میشوند.
این وسایل همان وسایلی اند که انسان از بدو پروسه کار با توسل به آن، کار را به فرجام می رساند.
به این مفهوم سرمایه یعنی مصرف و کار یعنی مصرف و تولید.
این که کار بخشی از سرمایه و مصرف است، یعنی بخشی از وسایل کار است، فقط زمانی است که کار به وجه نیروی کار مد نظر است.
ما دیدیم که وقتی مارکس به کار می نگرد، کار را فقط به شکل و وجه نیروی کار می بیند. از نظر مارکس استفاده از نیروی کار یعنی کار.
از این دیده چنین کاری در تضاد می افتد با کاپیتال و سرمایه.
ا
این که در دیده مارکس، نیروی کار و سرمایه در تضاد باهمند، به این خاطر است که مارکس موضوعات اقتصادی و اجتماعی را در هم می آمیزد.
در این درهم آمیزی حیطه های اجتماعی و افتصادی است که از نظر دور می افتاد تضاد میان کارگران و سرمایه داران یک تضاد اجتماعی است و نه تضاد میان نیروی کار و نیروی سرمایه. چرا که این دو نیروی آخری، یعنی نیروی کار و سرمایه از هم جدا نیستند.
به این مفهوم نیروی کار بخشی از وسایل کار و بخشی از سرمایه است.
کار به مفهوم و وجه نیروی کار، که بخشی از سرمایه است، در پروسه کار مصرف می شود تا کار به وجه بهره و لیاقت و هنر کار در حاصل کار تجسم یابد.
ا
ببینید. نیاز به تکرار این مطلب نیست. در کل انسان های فقیر یک نیاز به خود بزرگ نمایی است، به این که از این راه جدی گرفته شوند. این که در میان آنها انسان های کوچکی هستند که با کمتر احساس و با کمترین تعمق و با کمترین علمیت و دانش و فرهنگ ... عده ای را بزرگ می نمایند، کلماتی را تکرار می کنند بدون این که معانی آن را بدرستی فهمیده باشند، هرباره به تعصباتی متوسل می شوند که چندش آور است.. ذکر این ها نیازی به تکرار نیست.
این که از مارکس یک بت ساخته اند بعضا حاصل چنین محیطی است. از دیگر سو راستی چرا از محیط ثروت مندان و صاحبان فرهنگ و علم ... باید عده ایی به پا شوند و بیایند این نکته را به فقرا نشان دهند که ریشه و اصل ثروتی که به جیب می زنند، کدام است؟
ثروت مندان این همه ماشین سرکوبگر دولتی را وارد هستی اجتماعی ما انسان ها کرده اند، تا این که حافظ این ثروت هایی باشند که این ها در روز روشن دارند می ربایند. آری. به جیب زدن ثروت یعنی دزدی در روز روشن. و ثروتمند یعنی همان دزدی که در روز روشن از حصار فقرا بالا می رود.
به موازات این دزدی و آن دولت، ثروتمندان به ایدئولوژی یعنی به یک مشت اکاذیب سیتستماتیک نیاز دارند تا با به خورد دادن آن، فقرا را در اسارت خود نگه دارند والا سرکوب به تنهایی کفایت نمی کند..
ا
پس به حاشیه نزنیم. ریشه ثروت براستی کجاست؟
جواب مختصر و مفید: در کار!
نه در نیروی کار که سرمایه و وسیله کار است و هرباره در پروسه کار مصرف می شود و مد نظر مارکس است. خیر!
بل در کاری که سرمایه را مصرف می کند و نیروی کار و دیگر وسایل کار را مصرف می کند تا انجام شود. تا عملی شود. تا به واقعیت به پیوندد: یعنی در خلاقیت و هنر و دانش و مهارت کار.
کسی که صاحب وسایل کارش است، صاحب بهره کارش هم است و از این راه صاحب ثروت کارش خواهد شد.
ا
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آوری و آنرا به غفلت از خود نخوری. تا بدانی که این حاصل کار توست. بهره و ثروت کار توست. نتیجه مهارت و دانش و حاصل دسترنج توست!
ا

برو کار کن مگو چیست کار
که سرمایه جاودانی است کار
ا

اگر کار سرمایه جاودانی است، که به سهم خود است، این کار که سرمایه جاودانی است، نیروی کار است.
اما آنها که به این صرافت افتاده اند که سرمایه منشا و ریشه ثروت است، اشتباه می کنند.
نیروی کار یعنی سرمایه جادوانی منشای ثروت نیست. این نیروی کار به هر سوی بچرخانید و این ور و آنورش کنید، ازش ثروت حاصل نخواهد شد.
نیروی کار یعنی - به قولی مارکس سرمایه متغیر - در پروسه کار مصرف می شود. سرمایه مصرفی تنها زمانی آبش دوباره به جوی باز می گردد و سرمایه تنها زمانی خواهد چرخید و به نقطه آغازین بازمی گردد که در پروسه بعدی کار، سرمایه بازتولید شود.
بازتولید سرمایه یک کلیت است و بازتولید نیروی کار مصرف شده، جزیی از آن است.
اما هر پروسه کار از یکسو یعنی بازتولید و از سوی دیگر یعنی تولید.
بازتولید سرمایه و تولید کار جدید.
به عبارت محدودتر: کاری که مصرف میشود و کاری که تولید می شود!
ا

ما انسان ها فقط زمانی به ثروت دست می یابیم و می توانیم مرتب به آن بیافزاییم که بدوا در هر پروسه کار به جبران آن بنشینیم که ازدست رفته است. بدوا باید سرمایه را ثابت نگه داشت تا بتوان به بهره و ثروت رسید!
از اینرو بخشی از محصولات سالانه هر کشوری، یعنی اختصاص دادن این محصولات جهت حفظ و جبران و بازتولید سرمایه های از دست رفته و مصرف شده. آنچه که پس از این کسر باقی می ماند یعنی محصولات خالص و بهره و سود سال جدید!
ا

چنانچه بخواهیم مفاهیم جدید را در قالب کاپیتالیسم بیان کنیم آنگاه چنین خواهد شد:
اختلاف اساسی و اجتماعی میان جامعه کار و جامعه سرمایه بر محور تصاحب بهره و تصاحب هرباره ثروت است.
این که مزد ها را بحق می دهند، یا نه ، درست سرمایه گذاری می کنند یا این که نه بل حتی از مزدها هم می دزندند و با اعمال ریاضت می خواهند ثروت مند تر شوند و غیره، اختلاف اساسی نیست.
بهره کشی در اساس حاصل این گونه اعمال ریاضت ها نیست.
اصل تفارق اجتماعی میان ثروت مندان و فقرا بر چنین شالوده ای استوار نیست!
ا
یکی بحثی است پیرامون سرمایه داری متعارف و سرمایه داری غیر متعارفی. البته این بحث با سرمایه داری متکامل و نامتکامل یکی نیست. تا چه رسد بخواهیم این را با رشد ناموزون در جهان سرمایه داری برابر کنیم.
علی ایحال. در هیچ کشور و در هیچ مرحله ای از مراحل تکامل کاپیتالیسم، شما نمی توانید مرز قطعی و روشنی میان سرمایه داری متعارفی و خوش نام و سرمایه داری نا متعارف بکشید.
کاپیتاالیسم هرگز در شرایطی نیست که چنین مرز قطعی به شما ارائه دهد!
این را در رابطه با کاپیتالیسمی می گویم که بطور متعارفی عمل می کند و به فکر کارگرانش است دستمزدها و حقوق ها را درست و حسابی می دهد و از این محل هیچ دزدی نمی کند...
ا

بنابراین اگر شما میان سرمایه ایی که بطور متعارفی مصرف می شود و مزد و حقوقی که بطور متعارفی پرداخت می شود از یکسو و از سوی دیگر ثروت و بهره ایی که در روز روشن به جیب زده میشود، فرق قائل شوید، آنگاه متوجه خواهید تمام تلاش سندیکا ها در این که سرمایه داری بطور متعارفی عمل کند جای هیچ تلاش اساسی در پر کردن شکاف اجتماعی میان فقر و ثروت را نخواهد گرفت و نمی تواند هم بگیرد. این ها یکی نیستند.
در این رابطه باید توجه داشت فرق است میان فقر از یکسو و از سوی دیگر بینوایی.
به آلمانی به اولی می گویند Armut
به دومی می گویند:Elend
تمام تلاش سرمایه داری متعارفی و سوسیال دموکراسی در واقع درجهت حذف این دومی است و نه آن اولی. یعنی نابودی بینوایی و فلاکت و... و نه نابودی فقر.
ا

بینوایی یعنی در واقع تهیدستی و تهیدستان کسانی اند که معاش شان به هیچ جا بند نیست. یعنی اصلا دارای معاش و درآمد نیستند. بی درآمدها.
چنین پدیده ایی یعنی بینوایی و تهیدستی را که در واقع زاده یک پروسه و فرآیند اجتماعی - اقتصادی است بهش می گویند پروسه و فرآیند پرولتاریزاسیون. و به این مفهوم پرولتر یعنی تهیدست یعنی نه فقیر بل بی نوا.
به این مفهوم وقتی نخستین مظاهر تهیدستی در روم باستان ظاهر شد، رومیان در راه این که شکم پرولتاریای خود را سیر کنند از کنار مافوق سودی که از راه استعمار می گرفتند، برای پرولتاریا روم نظام جبره بندی را نهادند که تا به امروز در اروپا مرسوم است.
بعدها این نطام جبره بندی و مددکاری اجتماعی بدست کلیسا افتاد مانند ایران امروزی. و مابقی تلاش بعدها این شد که این نطام کلیسایی برجیده شود تا پرولتاریا و تهدیستان مجبور شوند وارد بازار کار شوند. چرا ارتش بیکارانی که کلیسا و نظام بنیاد ها و وقف ها شکمشان را سیر می کرد به سود کاپیتالیسم نبود. عین همین مشکل را هم شما کاپیتالیسم در ایران امروزی می بیند. و یا کاپیتالیسم غرب با نطام سوسیال و مددکاری اجتماعی و دولت رفاه و سوسیال... دارد..
ا
اصل راه مددکاران اجتماعی و سوسیال دموکراسی و سندیکاها و... مهار تهیدستی و متعارفی کردن کاپیتالیسم است. بحث بر سر ضرورت و عدم ضروت تاریخی چنین اعمال و روش هایی نیست. بل بنابرمقتضیات بحث ما، خواستیم اشاره کرده باشیم مبحث ثروت با مبحث متعارفی کردن درآمدها و مزدها و حقوق ها، تامین درآمد کارگران و غیره یکی نیست.
در این رابطه توجه کنید وقتی پرودن فرانسوی کتاب فلسفه بییوانی را نوشت
Système des contradictions économiques ou Philosophie de la misère
جواب مارکس به او این است
یعنی نه مد نظر پرودن فلسفه فقر است و نه جواب مارکس اشاره به فقر فلسفه است


خوب. بحث فقر و ثروت این که به کی می گویند فقیر و به کی می گویند ثروتمند با بحث تهیدستی و سوپر ثروتمند بودن یکی نیست.
بینوایی و تهیدستی یعنی زندگی زیر خط فقر یعنی وضعیت اجتماعی که میلیون ایرانی کنونی دامن گیرشان شده. در این جهت مراکز خیریه و بنیاد ها و به قول اروپایی ها نظام کلیسایی و به قولی ما نهاد های دینی و مذهبی فعالند و سعی در مهار بی نوایی و تهیدستی دارند .
از سوی دیگر این خواسته مددکاران و نیروهای مدنی است که در ازای نطام خیریه ایی و بنیادی و.. نظام دولتی و مدنی تقویت شود و در عوض گداپروری .و... بیمه بیکاری و. تقویت گردد
اما همه این ها به کنار بحث ما مرتبط است با مبحث اساسی تر یعنی ثروت چیست و کجا تولید می شود و فقیر کیست که دارای ثروت نیست و چرا؟
و در این رابطه گفتم بینوایی در آلمانی یعنی das Elend , و در فرانسوی یعنی la misère و بطور نمونه ویکتور هوگو کتابش را پیرامون بینوایان و تهیدستان نوشته و نه فقرا..


Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen