Samstag, 5. September 2015

"کسی نمی تواند کمونیست باشد و لنینیست نباشد"

"کسی نمی تواند کمونیست باشد و لنینیست نباشد"
-آنتونیو گرامشی درباره ‍ ی سیاست، تاریخ و فرهنگ" چاپ لایپزیگ 1980 ص. 122، 127

عین همین گفتمان گرامیشی را می توان در رابطه با مارکسیسم بیان کرد: یعنی کسی نمی تواند کمونیست باشد و مارکسیست نباشد.
در همه حالات در مضمون یک ادعای مالکانه و انحصاری است نسبت به یک پدیده اجتماعی و تاریخی از سوی یک عده که گاه خود را مارکسیسم و گاه انشعاباتی از آن نظیر لنینیسم، استالنیسم، مائویسم، ترتسکیسم و.. می خوانند..
برای یک بار هم که شده باید به تحلیل علمی و جدی پیرامون چنین ادعا هایی نشست و از نزدیک مشاهده کرد چه مقدار حقیقت در این چنین گفتمان هایی نهفته است.
از نظر من این یک مبحث دارای ابعاد چند گانه است. من سعی می کنم در این جا به شیوه خود این مطلب را تجزیه و تحلیل کنم.
چون سخن از کمونیسم است، طبعا باید معیار سنجش و عیار سنجی خود کمونیسم باشد. به این مفهوم کمونیست کسی است که به این کمونیسم چسبیده است. پیرو آن است. جزئی از آن است. نمی دانم یک انسان کمونیست است...
البته که کوششهای بسیاری در این جهت شده و می شود که مضمون اجتماعی و تاریخی کمونیسم به سر حد یک فرقه، یک مکتب، یک ایدئولوژی و حتی یک دین و مذهب و عقیده .. تقلیل یابد.
کاهش کمونیسم از جایگاه مادی - اجتماعی اش تا سر حدات یک فرقه، یک فلسفه و...تلاشی است در مسیر کوبیدن و رد کمونیسم به منزله یک باید و ضروت اجتماعی و تاریخی.
یعنی وقتی کمونیسم یک محصول ذهنی برخی مصلحان و حتی نامصلحان جهان شد که جهان را به سبک خود و به سبک کمونیستی اندیشیده اند، آنگاه خود جهان واقعیتی است مجزا و جدا از اندیشه و تفسیر این مفسران کمونیستی.
به قولی اندیشمندان تا کنون جهان را به سبک خود تفسیر کرده اند، لاکن خلاف اندیشه اندیشمندان موش کور نقب خود را می زند و جهان مادی تابع قانون مندی های مادی و جدا از ایده و اندیشه اندیشمندان پیش می رود و عمل می کند...
بنابراین بر سر کمونیسم و جایگاه واقعی اش، کشمکشی است دیرینه.
مطابق با گقتمان مان حول مبحث گرامیشی یعنی کسی نمی تواند کمونیست باشد اما لنینیست نباشد باید در نظر داشته باشیم شکل محدود از این گفتمان و دیسکورس این خواهد بود که ما اصل را بر این نهیم که این بحث ما در چارچوب این است که تمام مباحثگران پذیرفته اند که کمونیسم یک مرحله مادی - اجتماعی است یعنی اکیدا علیه این که کمونیسم یک فرقه و یک .. موضع دارند.
حال ما در این شکل محدود سعی می کنیم به تحلیل گفته گرامیشی بپردازیم.
اولین و مهمترین مورد پیرامون کمونیسم همان است که محدود کننده بحث ما در این جاست: یعنی کمونیسم یک مرحله از مراحل تاریخ مادی - اجتماعی بشر است.
براین پایه سعی می کنیم بنای بحث خودمان را بگذاریم.
لایه بعدی درک تاریخ مادی - اجتماعی و به طبع درک کمونیسم است. و در واقع در این لایه است که مارکسیسم، لنینیسم و دیگر ادعاهایی مطرح است که بر این نظرند تنها درک، و در واقع علم جامع و مانع بر کمونیسم می باشند..
در لایه ایی که اکنون ما نسبت به کمونیسم در این بحث واقعیم، یعنی لایه ادراک، علم و معرفت و شناخت از تاریخ مادی- اجتماعی و بخصوص از کمونیسم، این لایه یعنی ادراک و علم و... تابع قانون مندی ها خاص معرفتی و علمی خویش است.
در این لایه قانون مندی های شناخت، علم و تجربه و.. مطرح اند. در این لایه انسان در رابطه با موضوع مورد شناختش مطرح است.
در این لایه نمی توان پیرامون موضوع شناخت یعنی تاریخ مادی - اجتماعی، هرزه گویی کرد. نمی توان خارج و ورای اصول و قانون مندی های شناخت و علم با موضوع یعنی تاریخ مادی - اجتماعی رابطه برقرار کرد، باید به تحقیق سخن گفت، جانبدار نبود، باید ابژه را منعکس کرد، اهل علم می دانند من چه می گویم، باید پیرو روش علمی شناخت بود ...
تاکید می کنم بر لایه بندی هایی که بوجود آمد و این که بحث ما اکنون پیرامون لایه معرفتی و علمی از کمونیسم به منزله یک مرحله عالی مادی - اجتماعی است.
هدف ما در این بخش از بحث این است که ببینیم محدود کردن علم و معرفت و شناخت از کمونیسم به مارکسیسم و لنینیسم و..
اولا جقدر علمی است
دوما چقدر کمونیستی است.
پیشتر ذکر یک نکته مهم دیگر درباره ضرورت این لایه بندی و ضرورت لایه شناخت و علم از کمونیسم و از تاریخ مادی - اجتماعی ضروری است.
در این رابطه کمونیستها بهتر می دانند، ما باید از پیش بدانیم چرا علم بر تاریخ مادی - اجتماعی ضروری است. یعنی چه ارتباط منطقی است میان علم بر تاریخ و علم بر کمونیسم. و چرا علم بر کمونیسم ضروری و این علم از راه علم بر تاریخ مادی - اجتماعی ممکن می شود؟
به دیگر سخن مگر کمونیستها نمی گویند که کمونیسم یک مرحله مادی - اجتماعی است، پس اگر این درست، خوب به تاریخ مادی - اجتماعی واگذارید که کمونیسم را " متحقق " کند!
مگر کمونیسم نوبرش را آورده که خلاف دیگر مراحل تاریخی، عملی سازی کمونیسم بدوا به شناخت و علم بر آن متصل است؟ مگر تاریخ مادی - اجتماعی تا کنونی چنین بر شناخت علمی متصل بوده است؟ یعنی اولا عده ایی پیداشده اند یک دوره معین تاریخی مانند کاپیتالیسم را به علم درآوردند و سپس در این تقدم علمی، کاپیتالیسم بطور مثال " متحقق" گشت؟
خیر. چنین نبود.
پس ؟
در پاسخ باید گفت ضرورت علم بر تاریخ مادی - اجتماعی، نافی ضرورت مادی بودن روند تکاملی تاریخ اجتماعی بشر به روال پیشین نیست.
البته این بحث با برخی از مارکسیستها مطرح است که از علم انتظار معجزه آسایی دارند، علم و آگاهی را با رهایی و سیر حرکت مادی تاریخ اجتماعی بشر یکی می دانند و اولی را جایگزین دومی کنند....
اما در عالم واقعیت اجتماعی، علم و شناخت و آگاهی نمی تواند جایگزین موضوع خود یعنی تاریخ مادی - اجتماعی گردد و به این علت آنچه در فاز کمونیستی تاریخ علم بر تاریخ مادی - اجتماعی را برای کارگران ضرورت می بخشد، از این رو نیست. چنین رویه ایی آکادمیک، و پیرامون آگاهی و علم مبالغه آمیز می باشد.
بل که از سر ویژگی های فاز نوین تکامل مادی - اجتماعی تاریخی بشر است. پس اجازه دهید قدری پیرامون این ویژگی ها مکث کنیم تا بیشتر به ضرورت آگاهی و علم بر کمونیسم و از این راه پیدایش مارکس و مارکسیسم و.. پی ببریم یعنی به نتیجه بحث مان نزدیک تر شویم.

بی شک آگاهی کارگران از سیر مادی اجتماعی جاری، یعنی سیری که بطور مادی در مفابل دیدگانشان جاری است به آن ها موقعیت برتری برای تنظیم رفتارهای اجتماعی، و برای حرکت کارگری و... اعطاء خواهد کرد..
این علم و آگاهی بدین ترتیب در حیطه سیر مادی اجتماعی جاری، محدود باقی خواهد ماند اما در عوض این حسن را دارد که این فرآیند مادی - اجتماعی آگاهانه طی می شود و باید آگاهانه طی شود. و من در ذیل برحسب موضوع به این " ضرورت" است که مجبورم بپردازم.
بر هر حال بیشتر لازم می آید گفته شود که با احتساب ضروت طی آگاهانه روند تاریخ مادی - اجتماعی بر مبنای ویژگی های تاریخی مرحله نوین اجتماعی بود که مارکس و مارکسیسم و.. پدیدار شدند. البته در حرکت کارگری. نه خارج از آن.
این که این احتساب بعدها وسیله ای شد که فرش مادی - تاریخی یعنی آن بستری که این آگاهی در آن مطرح است، از زیر پای آن کشیده شد، این دیگر یک مبحث دیگری است.
برخلاف فاز های پیشین تاریخی - اجتماعی، کمونیسم نمی تواند به موازات و در کنار فاز پیشین کشیده شود و مستقر گردد.
در این فاز بشر در برابر یک دو راهی واقع است یا جهان کهنه و یا جهان نو. این ادعای تاریخی است که جهان نوین دارد و حاضر بر تقسیم جهان موجود با جهان کهنه نیست. تمامیت خواه است. همه را می خواهد یا کل جهان را به ویرانه سازی و آنارشی گری جهان کهن وا می گذارد..
بنابراین، ممکن نیست که مانند مراحل پیشین در گوشه ای از جهان یک جهان نویی سر بیرون آورد، مثلا مانند کاپیتالیسم و سپس این کاپیتالیسم تا شرایط امروزی دستخوش تغییر و تحولات درونی شود و...
و به این ترتیب جهان نو با پیدایش خود نمونه، مدل و یک برنامه از پیش موجود به همه پیروان جهان نو به دست دهد. خیر. در مورد کمونیسم چنین امری ممکن نیست.
یعنی عملا و بطور مادی - اجتماعی، مدل سازی ممکن نیست.
داریم ویژگی ها فاز نوین تاریخی را بر می شمریم تا ضرورت آگاهی بر بستر روند مادی - اجتماعی را برهمگان روشن کنیم. بحث ما محدود به گفته گرامیشی است دایر بر این که "کسی نمی تواند کمونیست باشد و لنینیست نباشد"
یک ویژگی فاز نوین یعنی تمامیت خواهی اش را در بالا ذکر کردیم.
در فاز های پیشین مرحله اقتصادی مقدم به مرحله سیاسی بودند، به عبارت دیگر انقلاب اقتصادی بر انقلاب سیاسی متقدم بود اما در فاز نوین برعکس است: انقلاب سیاسی بر انقلاب اقتصادی مقدم است.
ویژگی سوم: فاز نوین یک امر کارگری است یعنی در پیوند است با رهایی کارگران و جنبش کارگری. به این معنا کمونیسم، کارگری است.
در فازهای پیشین استثمار شدگان رها نمی شدند، بل جای خود را به استثمارگران جدید می دادند و جذب جامعه استثماری جدید میشدند و غیره
لاکن فاز نوین تاریخی با رهایی انسان کارگر از استثمار انسان از انسان پیوند دارد و از این رو کمونیسم در سطح جنبش کارگری و به عنوان یک حزب کارگری مطرح است.
در این بخش بحث بسیار مبسوط است. نکته تعیین کننده را اما ذکر می کنم
کارگران بطور خودبخودی در پیوند با فاز عالی اجتماعی قرار نمی گیرند. اتصال جنبش کارگری با جنبش کمونیستی باید از سوی جنبش کمونیستی برقرار گردد.
حرکت خودبخودی کارگران هرگز طبقاتی و برای استقرار یک جامعه عالی تر نیست..

بنابراین می بینید یکسری از ویژگی ها هستند که پیدایش جهان نو را از دیگر جهان های کهنه و تاکنونی جدا می سازند. البته چون سخن بر سر اشاره به این عوامل جدا کننده بود، من از این ویژگی ها گفتم والا وجوه مشترک کم نیستند و به این مفهوم آخری، این گونه نیست که فاز جدید پرت از مراحل تاریخی - مادی است.
همان گونه هرجا که قدری تغییرات، ویژگی ها، ناسازگاری ها و.. پیش می آید همان جا آشیانه ایی می شود برای این که برخی از قانون مندی های اصلی و مشترک پرهیز کنند و به قولی خواهان زیر پا گذاشتن قوانین و اصول بر حسب شرایط ویژه باشند، همان گونه هم ویژگی ها جدید جهان جدید آشیانه ای شده برای برخی تجدید نظر طلب.
بطور نمونه:
ضرورت آگاهی و علم، یا تقدم انقلاب سیاسی بر انقلاب اقتصادی ... این ها گفته نشده اند که تا وسیله ایی گردند تا قوانین مادی - اجتماعی تاریخ زیر پا گذاشته شوند.
لاکن بحث ما این نیست. بحث ما این است که بنابر ویژگی ها فاز نوین جهانی، و این که کمونیسم امر کارگری است و در سطح جنبش کارگری به عنوان یک حزب کارگری مطرح است، از این رو هم باید به کمونیسم به دیده جنبش کارگری و نیازهای این جنبش نگریست.
از دیده جنبش کارگری اگر به جنبش کمونیستی بنگریم، آنگاه متوجه خواهیم شد، چرا آگاهی از جنبش کمونیستی یک ضرورت در محیط های کارگری است.
از این دیده کارگران باید با مقولاتی نظیر این که چه وقت مبارزه شان طبقاتی و برای یک جهان نو می شود و چه وقت جهان موجود را فرا می گذارند و... نظایر آن آشنا شوند.
آنها باید از ضرورت انقلاب کارگری، این که این انقلاب مقدما سیاسی است آگاهی یابند..
آنها باید بدانند پیوندشان با با دیگر انقلاب ها که کارگری نیست کدام است و غیره..

در یک کلام آنها باید آگاهانه و با موضع گیری متناسب در هر موقعیت، این پروسه مادی - تاریخی بسوی کمونیسم و ترک دنیای کهنه را همراهی کنند. باید آگاهانه فعال باشند. باید از تاکتیک ها و استراتژی ها مطلع باشند. بودن یک حزب کمونیست در حرکت کارگری و نبودن یک حزب کمونیست باید فرق فاحشی ایجاد کند.
از دیگر سو کمونیستها در همه جا به جامعه جهانی و اشتراکی چشم دوخته اند، در هیچ کجا خواه در محتوای و خواه در فرم یک حزب ملی نیستند ... و نباید هم دروغ بگویند.
راه دوری نرویم. به گفتمان اصلی مان یعنی این گفته گرامیشی باز گردیم:"کسی نمی تواند کمونیست باشد و لنینیست نباشد"
حال با این مباحثی که داشتیم به عیار سنجی های کمی بر نخوردیم که برای این که یک حزب کمونیست باشد، بتوان از آنرو آنرا تشخیص داد.
مارکس و لنین و.. مسلما در بستر جنبش کارگری و کمونیستی مطرح اند. و نه برعکس. برعکسش می شود آنگونه که گرامیشی می گوید:
یعنی
جنبش کارگری و کمونیستی بر بستر افراد مانند مارکس و لنین و.. مطرح اند.
خوب. این کله پا کردن تاریخ و نهضت ها بر پایه کیش شخصیت می باشد..

این که در حرکت کارگری - کمونیستی، در هر دو مکان و حیطه - هستند جریاناتی که به تصمیم اجماع باید طرد شوند این یک مورد عمومی و انسانی است و شامل همه حرکت ها و احزاب میشود و خاصه کارگران و کمونیستها نیست.
بدون پرنسیب های عمومی هیچ حرکتی وجود ندارد.
مشخص تر.
اگر منظور این است که لنینسم به مثابه یک جریان، یک خط کمونیستی، دارای چنان تمامیتی است، که در قیاس با دیگر خطوط مطرحه تنها خط موجود کمونیستی است، این امر مرتبط است با منازعات درون نهضتی و درون حزبی. چنین ادعایی را دیگر خطوط هم می توانند داشته باشند و در کلیه حرکت ها و احزاب و.. پیوسته وجود داشته و دارد..
اما همواره باید دید چنین ادعایی که فلان فراکسیون حتی در اکثریت و بلشویک، دارد، چقدر مطابق باواقع و چقدر مطلق بینانه است..
عرض کردم در نهایت این حق عمومی هر حرکت و حزبی است که آنهایی که خلاف اساسانامه و برنامه عمل می کنند اخراج سازد.
اما این اخراج سازی ها را که امر طبیعی است، به صورت یک جریان مطلقه و بسته با ادعای یک بار و همیشه درآوردن درست نیست.
نمونه ایی عرض می کنم از حیطه علمی و سپس باز می گردیم به حیطه سیاسی.
در حیطه معرفتی، فرق است میان راست گفتن، داشتن علم، علمی بودن، و اعتبار نسبی آن از یکسو و از سوی دیگر همه چیز را دانستن، تماما علمی بودن، و جامعیت علمی و اعتبار مطلقه علمی.
این آخری یک تمامیت خواهی در عرصه علمی است و با علم قرابتی ندارد...
حال. این گرامیشی که می گوید برای کمونیست بودن باید لنینیست بود، باید پیرو لنین بود، به جهت این را می گوید؟
به جهت علمی یا به جهت سیاسی و یا به هر دوجهت؟
از لحاظ علمی اما. چطور می توان یک فرد مانند لنین را به جهت علم به تاریخ مادی و کمونیسم، یکبار و برای همیشه رد کرد و یا تایید کرد؟
این علم - به تاریخ - وسیع تر ازاین هاست که محدود به لنین باشد.
فرض کنیم لنین در محدود تاریخی موارد علمی ابراز داشته. اما این فرض هم باقی می ماند که همین لنین مطالبی را در حیطه تاریخ مطرح کرده که درست و علمی نیست. تنها فرض این که این مورد آخری وجود دارد مطلقه کردن مقام علمی یک فرد، علمی نیست.
من به شخصه به مواردی بر خورده ام که در آن موارد به این نظرم مطالب لنین علمی نیستند. چگونه افرادی نطیر من فرضت این را می یابند که شک کنند و تحقیق کنند؟ با مطلق جلوه سازی علمیت لنینیسم؟ خیر.
از این رو هم غالب انتقاد های علمی به لنین از سوی کسانی است که لنینیست نیستند و اتفاقا همین امر هم کمک به توسعه علمی می کند و نه سنگواره کردن یک فرد.
به جهت سیاسی بلشویسم و لنینیسم شکست خورده است. در بوته آزمایش تاریخی شکست خورده است. آنچه را که دشمنان کمونیسم شکست تاریخی کمونیسم می نامند، بعضا شکست بلشویسم و لنینیسم است و نه شکست کمونیسم.
اما اگر این فرض درست نباشد ما کمونیستها چگونه می توانیم به این حقیقت پی ببریم؟
با غرق شدن در بلشویسم و یا با داشتن فاصله با آن؟
مسئله را کلی تر مطرح کنیم:
ما کمونیستها چگونه می توانیم هرباره خود را از انحرافات، اشتباهات و.. برحذر داریم؟
با غرق شدن در یک فالب بنام مارکسیسم یا لنینیسم و.. مسلما نه!
به رابطه و قیاس ایندو توجه کنید! کمونیسم چیست و مارکسیسم و لنینیسم چیست؟ و رابطه ایندو باهم؟
بطور کلی در طرح مسئله :
آیا بهتر نیست که همواره یکی را پایه - کمونیسم - دیگری را - مارکسیسم، لنینیسم و.. - را روبنایی و مطروحه در شرایط و زمان و مکان و .. تلقی کنیم؟
کمونیستها بخشی از جنبش کارگری اند، مارکسیستها جزیی از جنبش کمونیستی اند، لنینیستها بخشی از مارکسیستها هستند، استالنیستها و مائویستها و تروتسکیستها؟؟ بخشی از لنینیستها هستند و...
اما من شخصا خود را در جنبش کارگری به عنوان یک کمونیست تلقی می کنم!
نه این که کم و بیش نمی دانم این جریانات چه می گویند اما به این جریانات با فاصله و دیستانس برخورد می کنم.
کمونیسم زاده مارکس و مارکسیسم نیست که با نقد مارکس و مارکسیسم و حتی شکست مارکس و... بخواهیم این را به پای کمونیسم بنویسم. البته دشمنان کمونیسم این کار را می کنند و نفع شان هم در این است. این ها کمونیسم را زاده ذهن فلسفی مارکس در تفسیر جهان می دانند و حال چرا مارکس چنین کمونیسمی را خلق نمود بدنبال علل اجتماعی و روانی ... آن هستند.
خوب. بگذار این ها ابراز دشمنی کنند. ما هم ابراز دشمنی ها خودمان را داریم اما مسخره نخواهد بود اگر ما کمونیستها در دشمنی که با کاپیتالیسم داریم مدعی باشیم کاپیتالیسم زاده ذهنی فلسفی لیبرالیسم است؟
مارکسیستها در تمامیت خواهی نسبت به کمونیسم کار را به جایی رسانده اند که امروزه هر گونه نقد به مارکس ... بلافاصله به ضدیت با کمونیسم، به جانبداری از کاپیتالیسم، ضدیت با کارگران، انگ بورژوازی ذر جنبش کارگری، ریزه خوران سفره لیبرالیسم و.. همراهی می شود.
و جالب این است این امر چنان جا افتاده که حتی کاپیتالیستها و بورژواها هم بر این باورند که نقد به مارکس و مارکسیسم یعنی جانبداری از خودشان و با خرسندی به آن می نگرند البته از سر روحیه پراگماتیستی که دارند.
بازگردیم به گفتمان گرامیشی و با جمع بندی مطلب را تمام کنیم
گرامیشی چنین می گوید:
"کسی نمی تواند کمونیست باشد و لنینیست نباشد"
اشتباه گرامیشی در همین است. این امر ممکن است از مغز یک لنینیست تراوش کند اما از مغز یک کمونیست که به وابسته به هیچ یک از این ایسم ها نیست هرگز.

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen